تبلیغات
صادق آنلاین
صادق آنلاین
روزنوشت‌های یک صادق
سلام! از این که چند دقیقه‌ای مهمان وبلاگم هستید، خوشحالم؛ ممنون می‌شوم مرا از نظرات خود بهره‌مند سازید.
راستش خیلی مهم نیست چه عقیده‌ای داریم؛ مهم این است که انسانیم، می‌توانیم صادقانه با هم حرف بزنیم و حتی به هم عشق بورزیم!
لطفاً به تاریخ انتشار مطالب توجه کنید، امروز است!

رئیس جمهور دروغ!

از سال 84 تا 92 رئیس جمهور برایم معنای دیگری داشت، شاید معنای واقعی رئیس جمهور را! سخنرانی‌هایش را گوش می‌دادم، اخبارش را دنبال می‌کردم، از لابلای سخنانش، یاد می‌گرفتم و در یک کلمه از داشتن رئیس جمهور لذت می‌بردم!
اما دو سال است، نه من کاری به رئیس جمهور دارم و نه او کاری به ما دارد! گاهی اجباراً سخنانش را تحمل می‌کنم، بخواهم محترمانه بنویسم: لحن کلامش و حرف‌هایش را نمی‌پسندم؛ جهت گیری‌هایش را دوست ندارم.
و حرف‌های کنایه آمیزش به رهبرم را فراموش نمی‌کنم.
البته با علاقه‌مندانش مشکلی ندارم! همان طوری که دوست ندارم کسی علاقه‌ام به رئیس جمهور سابق را لگدمال کند و مرا متحجر بداند! (لگدمال کند و متحجر بداند هم، خیالی نیست!)
بهانه‌ی نوشتن این متن هم، سفر پنج روزه‌ی نیمه تمام ایشان بود! خوب است که لغو دو سه ملاقات نه چندان مهم را سفر نیمه تمام بدانیم!


سه شنبه 7 مهر 1394 | 18:55 | سیاست | ()


«رئیس کل» یک هفته‌ای!

بعضی خبرها درست دیده نمی‌شوند و این خبری که حدود دو سال پیش در چنین روزهایی منتشر شد به نظرم از همان نوع خبرهاست:

درحالی که صبح امروز وزیر اقتصاد به نقل از رئیس‌کل سابق بانک مرکزی گفته بود که آقای بهمنی اذعان کرده: «در این ۶ سال تنها یک هفته رئیس‌کل بودم»، بهمنی پاسخ داد: بنده گفته‌ام یک هفته «رئیس‌کلی» رفتم سر کار و ۶ سال شبانه‌روز کار کردم.

بهمنی افزود: رئیس‌کل بانک مرکزی در هیچ جای دنیا شبانه‌روزی کار نمی‌کند اما بنده در این چند سال، شبانه‌روزی کار می‌کردم ولی در یک هفته اخیر حجم کاری‌ام به‌شدت کاهش یافته بود و «رئیس‌کلی» به سر کار می‌رفتم. (+)


سه شنبه 17 شهریور 1394 | 19:26 | سیاست | ()


ریش!

دست می‌زند به چانه‌ام، می پرسد:
بابا اینا چی چیه؟
جواب می‌دهم: اینا ریشه بابا!
چند دقیقه‌ای دستکاری‌شان می‌کند!
ساعاتی بعد
بابا! من بزرگ بشم، ریش درمیارم؟!
(می‌خواهم درسته قورتش بدهم!)


دوشنبه 19 مرداد 1394 | 06:33 | محمد طاها | ()


توقف بصیرت پاشی!

در جریان فتنه ۸۸ و با ندای رهبر انقلاب که: «این عمار؟» علاوه بر بعضی خواص، خوعمارپندارها نیز وارد عمل شدند و شروع به واکاوی و شرح جریان فتنه کردند. در این بصیرت‌پراکنی‌ها می‌گفتند که هدف فتنه، احمدی نژاد نبوده و هدف اصلی شکستن ابهت ولایت فقیه است. خودعمارپندارها سخنرانی‌ها در جایگاه ولایت فقیه کردند و سخن‌ها راندند.

با ساخت جریان موهوم انحرافی توسط بعضی بزرگان، این بار خودعمارپندارها شروع به پاشیدن بذر بصیرت کرده و این بار بر توهمات خودشان راندند و دوباره دم از ولایت زندند. این جریان ساختگی را مقابل ولایت فقیه گذاشتند و آن را کوبیدند. روزشمار ولایت‌پذیری ساختند و در دو سال آخر دولت دهم، دست دولت را از برخی امور کوتاه کردند.

حال عمار پندارها و بصیرت‌پراکنان، شکستن ابهت ولایت فقیه را ندیدند! ندیدند که خطوط قرمز رهبری به هیچ انگاشته شد! ندیدند که محدودیت‌های طولانی مدت پذیرفته شد، ندیدند لغو تحریم‌ها به اجرای تعهدات ایران منوط شد، ندیدند که هر اقدامی به گزارش آژانس وابسته شده و...

آن‌ها دیگر مشغول بصیرت پاشی در جامعه نیستند! و می‌گویند اگر خطوط قرمز رعایت نمی‌شد، رهبری لحظه‌ای تحمل نمی‌کرد!

خودعمارپندارهای بصیرت‌پراکن دوست داشتنی نیستند!


سه شنبه 13 مرداد 1394 | 23:00 | سیاست | ()


هسته‌ای را دادند...

شما رفتید ایتالیا تحویلتان گرفتند نوش جانت! از نظر من دنیا تنها چند کشور اروپایی و امریکا نیست.
جناب آقای کروبی! برگردید به مواضع امام! این همه انحراف از مواضع امام از شما بعید است.
من مورد مشخص به شما می‌گویم اصلاً بنده ان‌شاءالله اگر دور بعد مردم به من رأی دادند هرگز از سیاست خارجی جنابعالی و آقای خاتمی پیروی نخواهم کرد!
اینجا به صراحت بگویم، چون به ضرر کشور می‌دانم! هسته‌ای را دادند، محور شرارت هم شدند، تعهد هم دادند الآن همه چیز برگشته است.
امروز در دیپلماسی، دیپلماسی عمومی حرف اول را می‌زند خواهش می‌کنم بروید مطالعه کنید، به دوستانتان هم که اطلاعات را تهیه می‌کنند این‌ها را تذکر بدهید.
دیپلماسی عمومی یعنی باید افکار عمومی را بگیرید. ۴ سال قبل آقای بوش می‌گفت ما باید ایران را براندازیم الآن آقای اوباما می‌گوید ما بدون ایران نمی‌توانیم هیچ کاری را بکنیم همراهی ایران را می‌خواهند.
چطور شما انکار می‌کنید پیروزی ملت را؟ امروز جایگاه ایران در دنیا بالا رفته، می‌گویید ایتالیا ناراحت است خوب باشد مگر ایتالیا ملاک ماست؟!
آقای بوش هم همین حرف‌های شما را می‌زند و می‌گفت ایران چرا مقاومت می‌کند؟ چرا هسته‌ای می‌خواهید؟ بروید به کارهای دیگرتان برسید، هسته‌ای به ضرر شماست× چرا مقاومت می‌کنید و علیه رژیم صهیونیستی حرف می‌زنید؟ شما هم دارید همان حرف را می‌زنید. شما هم دارید می‌گویید رابطه با همه جا به هم خورده است! با کجا به هم خورده است؟ فراموش کردید در دولت‌های قبلی چه اتفاقاتی می‌افتاد؟
الآن مواضع سیاست خارجی ما هم مورد تأیید ملت است هم مورد تأیید مجلس هم مورد تأیید رهبری است بقیه چه‌کاره هستند؟

*مناظره تلوزیونی محمود احمدی نژاد و مهدی کروبی، ۱۶ خرداد ۱۳۸۸


پنجشنبه 1 مرداد 1394 | 01:06 | سیاست | ()


از اسلامتان متنفرم!

اگر اسلام شما خلاصه شده در ریش و چادر...
اگر اسلام شما با دروغ پیش می‌رود...
اگر اسلامتان با سفارش و پارتی بازی مأنوس است...
اگر اسلامتان تنها حضور در نماز جماعت اول وقت است...
اگر اسلامتان بدون انسانیت است...
اگر اسلامتان همراه بی‌اخلاقی است...
اگر اسلام شما بی‌منطق و کور است...
اگر اسلام شما بر پایه منفعت‌های شخصی و گروهی است...
اگر اسلام شما سرشار از بی‌عدالتی است...
اگر اسلام شما میانه‌ای با مستضعفان ندارد...
اگر اسلامتان با رانت و خودبرترپنداری عجین است...
و اگر اسلامتان حق را ناحق می‌کند...

من از اسلامتان متنفرم!

پس نوشت: اگر متنفرید، این لیست را تکمیل کنید.


دوشنبه 22 تیر 1394 | 18:32 | روز نوشت | ()


هیچ چیز مانند...

هیچ چیز مانند دیدن یک دوست قدیمی حال آدم را خوب نمی‌کند.
می‌روم توی صف نانوایی، مردِ جوانِ جلویی نگاهی بهم می‌اندازد و می‌گوید: «سلام آقای ...»
شوکه می‌شوم، نگاهش می‌کنم، در نگاه اول که آشنا نیست؛ پیش خودم می‌گویم «این کیه؟! کجا بوده؟ از کجا منو می‌شناسه؟!» و ثانیه‌ها به اندازه‌ی دقیقه‌ها می‌گذرد... همزمان با جواب سلام، کمی دقیق‌تر می‌شوم! یک آن، می‌شناسمش! دوست دوران دبیرستان، سلامم را وصل می‌کنم به «آقای غرقی!»
و این گونه ادامه می‌دهم که «خوب شناختیا!» و جواب شرمنده کننده‌ی او: «مگه می‌شه دانش آموزی مثل شما رو یادمون بره؟!» و ادامه می‌دهد: «اتفاقاً شما خوب شناختی! من چند دقیقه داشتم نگات می‌کردم!»
و بعد، از گذشته‌ها صحبت می‌کنیم، از همکلاسی‌ها، از خاطرات دوران دبیرستان، از ده دوازده سال پیش... چه زود گذشته...
می‌گوید: «اصلاً عوض نشدی! فقط بزرگ شدی!»
شماره‌اش را می‌گیرم و به این فکر می‌کنم که دیدن یک دوست قدیمی در شرایط نه چندان مساعد فعلی، چه قدر می‌تواند حال آدم را خوب کند و چه خوب یادآوری می‌کند که چه بودم؟ چه شدم؟ و اصلاً چه باید بکنم؟


یکشنبه 27 اردیبهشت 1394 | 23:22 | روز نوشت | ()


هفت‌سال دوم اردیبهشت...

ما جنگ را ندیدم، در دوران دفاع مقدس نبودیم، شاید آدم‌های جنگ را دیدیم ولی شهدا را ندیدیم، با شهدا نبودیم و همیشه آرزو داشتیم شهدا را ببینیم، بدانیم شهدا چه جور انسان‌هایی بودند، چه طور زندگی می‌کردند. البته روایت‌هایی هم شده، شنیدیم ولی هیچ وقت هیچ شهیدی را ندیده بودیم و هیچ وقت هم فکر نمی‌کردیم روزی برسد که یکی از دوستانمان شهید شود، یعنی یکی از آرزوهایمان برآورده شود و شهید را ببینیم.

فروردین سال ۸۷ بمب گذاری اتفاق افتاد و شهید شاهچراغی مصدوم شد و بعد از ده روز به شهادت رسید. شهید، دانشجوی رشته‌ی فیزیک دانشگاه پیام نور شیراز بود، دانشجوی سال سوم و مسئول فرهنگی بسیج دانشجویی.

ما فردی را کنار خودمان داشتیم در همین کلاس‌های دانشگاه، با همین اساتید، با شرایط خودمان، در زمان خودمان که به شهادت رسید؛ هنوز هم باورش برای خودمان سخت است، هنوز باورمان نشده که شهید شاهچراغی شهید شد و دوستان من و هم‌دوره‌ای‌های شهید هنوز شماره شهید در گوشی‌شان هست به عنوان محمد علی شاهچراغی.

شهید یک دانشجوی معمولی بود، یک دانشجوی معمولی معمولی. آن زمان معبری باز شد و شهید پر کشید، در مورد معمولی بودن این که از همین بچه‌های بسیج و دانشگاه هستند افرادی هستند که لایق شهادت باشند و شهادت خیلی دور از دسترس نیست.

اما در مورد شهید شاهچراغی این که شهادتش باعث شد بیشتر بشناسیمش و در رفتار و اخلاقش دقت کنیم.

یکی از خصوصیات شهید این بود که تک بعدی نبود، انسانی نبود که فقط به درسش برسد یا فقط به فعالیت‌های فرهنگی یا فقط به معنویت. یکی از دانشجویان ممتاز از لحاظ درسی بود. آخرین خاطره من از شهید به اواخر فرودین برمی‌گردد، همان زمانی که بمب گذاری اتفاق افتاد، شهید کلاس آزمایشگاه داشت، بسیج دانشجویی هم اردوی مشهد داشت و خیلی از بچه‌ها در مشهد بودند. شهید تا پای اتوبوس آمد و با ما خداحافظی کرد ولی همراهمان نیامد حتی همان موقع اصرار کردیم که بیا ولی به خاطر کلاس درسش نیامد و شهید شد.

یکی از ابعاد شخصیتی شهید بعد معنویت فردی بود و با شرکت در کلاس‌های اخلاق، مطالعه کتاب‌های اخلاقی، خود را تقویت می‌کرد.

بحث بعدی، فعالیت‌های فرهنگی در دانشگاه بود، یک مدتی مسئول فرهنگی بسیج دانشجویی بود و یک مدتی هم با قسمت فرهنگی دانشگاه همکاری می‌کرد.

نکته‌ی دیگر این که نسبت به محیط اطرافش بی‌تفاوت نبود، یک بخش دانشگاه بود، یک بخش شهر بود و یک بخش کشور. در دانشگاه نسبت به اتفاقات دانشگاه مثل عزل و نصب‌ها، موضع گیری اساتید و سایر مباحث حساس بود و در بعضی موارد گزارش ارسال می‌کرد یا خودش کارهای انجام می‌داد. در بحث شهر، در انتخابات شورای شهر فعال بود، کاندیداها را شناسایی می‌کرد به دوستانش معرفی می‌کرد و حتی در ستاد یکی از کاندیداها فعال بود. در بحث کشور هم اخبار را دنبال می‌کرد و خودش را به‌روز نگه می‌داشت.

نکته‌ی بعدی که به نظرم خیلی مهم بود، ارتباط ویژه‌ای که شهید با مادرش داشت، شهید دو ساله بود که پدرش به رحمت خدا رفت و مادر شهید هم پدری می‌کنند و هم مادری. هر کاری که شهید می‌خواست انجام دهد، هر اردویی که می‌خواست برود، اول با مادرش هماهنگی می‌کرد. اردوی طرح ولایت که سی روز به شهرکرد رفت، قبل از این که با مادرش صحبت نکند، نرفت، تدابیری اندیشید و هماهنگی‌هایی انجام داد که هر شب با مادرش تماس بگیرد.

بحث بعدی که در مورد تمام شهیدان هست و خیلی تکرار شده، نماز اول وقت، یادم هست که تا اذان می‌گفت نماز را اقامه می‌کرد. آن زمان دانشگاه پیام نور شیراز فقط ساختمان اداری فعلی بود و کلاس‌ها فقط در همان ساختمان برگزار می‌شد و خبری از سالن و مسجد و چیز دیگری نبود. اولین نماز جماعت دانشگاه باهمت شهید برگزار شد. آن موقع هیچ امکاناتی وجود نداشت، خیلی تلاش و ممارست داشت و اولین نماز جماعت دانشگاه را در فضای باز برگزار کرد.

علاوه براین که خودش نماز اول وقت می‌خواند من و دوستانش را با بهانه‌های مختلف به نماز اول وقت هم سفارش می‌کرد، مثلاً پیامک‌های تبریک اعیادی که می‌فرستاد آخر پیامک می‌نوشت:«نماز اول وقت یادتون نره.»

بحث بعدی که تمام شهدا داشتند بحث ولایتمداری شهید بود که همیشه سخنان آقا را گوش می‌داد و دنبال می‌کرد علاوه بر گوش دادن سعی می‌کرد در کارش و در مباحث فرهنگی پیاده کند، صرف گوش دادن نبود.

خصوصیات دیگری هم داشت، احساس مسئولیت، تعهد و پیگیری، نظم و این که انسان خود جوشی بود، خودش کارها را انجام می‌داد.

متأسفانه بعضی از دوستان ساده اندیش ما می‌گویند چرا برای شهید شاهچراغی یادواره برگزار می‌کنید و برای شهدای بزرگ یادواره برگزار نمی‌کنید؟ جواب اول ما این است که تمام شهدا بزرگ‌اند شهید شاهچراغی بزرگ است، این درجه بندی شهدا در پیشگاه خداوند مهم است. جواب دوم ما این است که اگر شهیدی که منتسب به دانشگاه پیام نور شیراز و بسیج دانشجویی است اگر در این دانشگاه برایش یادواره برگزار نشود، پس کجا یادشان گرامی داشته شود؟ کجا از خانواده‌شان تقدیر شود؟

البته من در مورد دوستانی که از همان اول از شهدا سو استفاده کردند صحبت نمی‌کنم.

امیدوارم من و دوستانم بتوانیم راه شهدا را ادامه بدهیم و بتوانیم عنصر مؤثری برای دانشگاه و جامعه باشیم.


*صحبت‌هایم در یادواره شهید شاهچراغی، امروز.


چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 | 23:56 | شهید محمد علی شاهچراغی | ()


چه فهمیدی از این گریه؟

ناراحت بودم، معنای دقیقش ناراحت نیست، شاید دل شکسته، شاید مغموم؛ این دومین باری بود که این حس به سراغم می‌آمد. همین چند ماه پیش، جلوی درب سی‌تی‌اسکن بیمارستان نمازی؛ غلغله بود، از شیراز و شهرستان‌های مختلف، آدم‌های مریض و گاهی بی‌اعصاب و منشی‌های بی‌اعصاب‌تر. توی راهرو و جلوی در، شلوغ بود.

از اول راهرو یک تخت را می‌آوردند، خوب که نگاه کردم، یک بچه تویش بود با چند تا سیم و لوله و وسیله، همراه بیماربر یک پرستار و دکتر هم بود. بچه‌ی دو سه ساله خواب بود انگار. توی هر دو دماغش لوله رد شده بود، دستانش چسب کاری و سوراخ، به سختی نفس می‌کشید!

صحنه‌ی دردناکی بود، مخصوصاً برای من که پسرم دقیقاً هم سن و هم اندازه‌ی او بود، زجر و عذاب کشیدن بچه را می‌شد حس کرد. چند دقیقه‌ای پشت در ماند؛ همه نگاه می‌کردند و ناراحت بودند.

در باز شد و بچه را بردند داخل، یک عده آدم خودخواه صدایشان درآمد که چرا بی‌نوبت رفت داخل! از همین آدم‌هایی که فقط به فکر خودشان هستند و حاضرند برای منافع خودشان همه را له کنند، همین‌هایی که تعدادشان خیلی زیاد شده...

بچه را می‌بردند زیر دستگاه و مسئول سی‌تی‌اسکن بیمارستان به من می‌گفت این قدر حالش بد است که دکتر همراهش فرستاند! نتوانستم بمانم و توی راهروهای بیمارستان راه می‌رفتم و...

اما امروز دوستی قدیمی را دیدم، دیدن دوستان قدیم مرا سر حال می‌آورد، کلی انرژی می‌گیرم، اما این بار فرق داشت، دوستی را دیدم و قرار بود در کاری همراهی‌اش کنم که سخت بود. برای من که سخت بود، برای او...

می‌خواست داستان مرگ دختر یازده روزه‌اش را برای کسی تعریف کند تا او راهنمایی کند، او می‌گفت و می‌لرزید: یکم فروردین به دنیا آمد، توی بیمارستان مسلمین به ما گفتند چون امکانات کم است بروید نمازی...

ظاهراً یک مشکلی در ناف بچه وجود داشته. دو روز توی نمازی فقط بستری بود و عملش نمی‌کردند، می‌گفتند اول اورژانسی‌ها را باید عمل کنیم. نوزاد تازه به دنیا آمده را سه روز بی شیر مادر و با سرُم نگه داشتند، روز سوم عملش کردند و گفتند موفقیت آمیز بوده اما بچه دفع نداشته و باید بستری بماند، چند روز سونوگرافی و آزمایش و ... تا تشخیصشان می‌شود انسداد روده. روز یازدهم یک رزیدنت جراحی عمومی عملش می‌کند. بچه را می‌آورند ریکاوری، پرستاری اصرار می‌کند که نوزاد را ببرند بخش ولی مسئولین اتاق عمل مقاومت می‌کنند، معلوم نمی‌شود به خاطر کمبود دستگاه نگهدارنده یا کمبود تخت تصمیم به انتقال بچه می‌گیرند، یک انتقال شگفت انگیز!

گلوی بچه ورم دارد، ورمی به اندازه‌ی سر! توی دهانش دستگاه تنفس است، پرستار می‌گوید باید سریع منتقلش کنیم، بیماربر سر تخت را می‌گیرد و می‌دود، پرستار دستگاه تنفس را می‌فشارد و پدر پشت تخت را می‌گیرد تا به در و دیوار نخورد. به بخش که می‌رسند بچه سیاه می‌شود! تمام!!!

جناب رزیدنت و پرستارها و بقیه جمع می‌شوند دور تخت و هر کاری می‌کنند فایده ندارد! رزیدنت، انتقال و پرستار را مقصر می‌دانند و پرستارها عمل جراحی را. داد و بیداد و گریه و شیون هم بی‌فایده است.

شکایت در بیمارستان هیچ نتیجه‌ای ندارد، به کلانتری می‌روند، شرح آن چه پیش آمده را می‌نویسند؛ نوزاد دختر یازده روزه را می‌برند پزشکی قانونی و روز سیزدهم به خاک سپرده می‌شود.

دوست من تمام این‌ها را توضیح داد، جواب این است: طبقه پنج معاونت درمان. می‌رویم، یک اتاق زنانه که سه زن مشغول حرف زدن هستند، می‌پرم میان حرف‌های شخصی‌شان، یکی می‌گوید بیرون باشید می‌آیم. دو سه دقیقه‌ای می‌نشینیم، می‌پرسد مشکل چیست؟ شرمم می‌شود وقتی دوستم می‌خواهد دوباره ماجرا را تعریف کند، اما کمی که پیش می‌رود، خانم محترم می‌پرسد چند سالشان بوده؟! انگار حواسش هنوز به صحبت‌های چند دقیقه قبلش با همکاران بوده. زودتر جواب می‌دهم: نوزاد بوده، تازه به دنیا آمده بوده؛ می‌گوید بروید طبقه اول، سلامت نوزادان، دکتر پارسا.

طبقه اول، اتاق شلوغ، وارد که می‌شویم، خانمی قیافه‌ی «بفرمایید؟» می‌گیرد، می‌گویم دکتر پارسا هستند؟ می‌گوید امرتان؟

-برای شکایت آمدیم.

دست می‌کند توی پرینتر یک کاغذ آچهار می‌دهد بهمان: بنویسید.

-فرم ندارد؟

-از دبیر خانه بگیرید طبقه همکف!

کاغذ سفید آچهار را می‌گیریم و می‌رویم پایین، یک میز دراز پر از خانم، اولی اعصاب ندارد، می‌پرسیم فرم شکایت می‌خواهیم، اشاره می‌کند به جلوتر. چند نفری را رد می‌کنیم، دوباره می‌پرسیم: فرم شکایت می‌خواهیم. با حوصله جوابمان را می‌دهد و می‌گوید میز شکایت میز آخر است و فکر نکنم فرم داشته باشد، خانم دیگری از بغل دستش می‌گذرد، از او می‌پرسد، جواب می‌دهد: فرم شکایت را از همان طبقه پنج باید بگیرند! قیافه‌ی ما را که می‌بیند انگار دلش می‌سوزد!

 به دوستم می‌گویم: می‌روم فرم را می‌گیرم تو توی همین آچهار پیش‌نویسش را بنویس. از دبیرخانه بیرون که می‌آییم همان خانم می‌آید سراغمان، می‌گوید چه شده؟ نمی‌گذارم دوباره دوستم توضیح بدهد که بچه‌ام ... جواب می‌دهم توی بیمارستان نمازی... خیلی ناراحت می‌شود به دوستم می‌گوید بیچاره مادرشان، کمی دلداری‌اش می‌دهد و می‌گوید حتماً پیگیرش باشید، فرم را پر کنید و بیاورید، اصلاً دو تا فرم پرکنید یکی را بفرستید اداره نظارت بر درمان و دیگری را سلامت نوزادان.

تا بروم طبقه پنج و برگردم هنوز نوشتن شرح ماوقع تمام نشده، چند دقیقه‌ای هم پاکنویسش طول می‌کشد.

شناسنامه‌ی بچه، بعد از مرگش به دستشان رسیده، توی قسمت نام بیمار می‌نویسد نوزاد دختر، برگه را که تحویل می‌دهد، خانم بی‌‎اعصاب دیگری می‌گوید: چرا اسم ننوشتی؟ دوستم به من‌ومن می‌افتد، دوباره می‌پرم وسط: نوزاد بوده.

-خب اسم مادرش را بنویسید.

 برگه را تحویل می‌دهیم. خانم شماره‌ای می‌دهد و می‌گوید یک هفته دیگر تماس بگیرید.

از هم خداحافظی می‌کنیم، می‌خواهد برود یزد، شهری که به خاطر کارش آن جا ساکن است. از خیابان که رد می‌شود، می‌سوزم، ناراحتم؛ معنای دقیقش ناراحت نیست، شاید دل شکسته، شاید مغموم...


شنبه 29 فروردین 1394 | 23:18 | روز نوشت | ()


خزان انقلاب

سی و ششمین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی هم با راهپیمایی ۲۲ بهمن به اتمام رسید. من انقلاب را ندیدم، برداشتم از انقلاب مطالعات جسته و گریخته، سخنرانی‌های امام و آقا است؛ اما زندگی در جمهوری اسلامی را تجربه کرده‌ام، با بعضی ارگان‌های نظام آشنا هستم. دهه‌ی فجر امسال موضوعاتی ذهن مرا درگیر خودش کرده که جایی جز این جا برای انتشارش وجود ندارد! نکته این که من مثل عوام تفاوت بین نظام و ارکان و سازمان‌های دولتی قضایی را متوجه نیستم!

بافت جمعیتی طرفداران انقلاب

آیا ترکیب جمعیتی طرفداران انقلاب از پابرهنگان به مرفهان و نیمه مرفهان تغییر یافته است؟ انقلاب اسلامی همان طور که امام هم بارها بر آن تأکید داشت انقلاب محرومان و مستضعفان بود، حال بعد از سی و شش سال جمعیت طرفداران انقلاب تشکیل شده از کدام دهک‌های جامعه است؟ آیا کاهش طرفداری پابرهنگان از انقلاب محسوس است؟ آیا شرکت کنندگان در راهپیمایی ۲۲ بهمن بیش از آن که قشر محروم جامعه باشند، افراد وابسته‌ی به نظام و کسانی نیستند که دستشان به دهانشان می‌رسد؟ آیا انقلاب با طرفداران اصیل خود، کاری ندارد؟ آیا طرفداران سنتی انقلاب به خاطر جانبداری از انقلاب به نان و نوایی رسیده‌اند؟ آیا آن‌هایی که شکمشان سیرتر است بیشتر در راهپیمایی شرکت می‌کنند؟ در محلات فقیر نشین شهر و کشور در روز ۲۲ بهمن چه خبر است؟ یا شاید انقلاب باعث افزایش سطح عمومی رفاه مردم شده است؟!

پایبندی کارگزاران به ارزش‌های انقلاب
مسئولین و کارگزاران جمهوری اسلامی در هر سطحی به ارزش‌های انقلاب از لحاظ فکری و عملی پایبند هستند؟ انقلاب اسلامی با شعارهایی روی کار آمد، ارزش‌هایی همچون عدالت، مبارزه با فساد و تبعیض، برپایی قوانین مترقی اسلام. حال و بعد از ۳۶ سال، مردم ولی نعمتان این نظام هستند؟ وقتی شما به اداره‌ای مراجعه می‌کنید، چه برخوردی با شما می‌شود؟ در سازمان‌های وابسته به نظام اعمم از دولتی یا قضایی، بدون داشتن آشنا، کار شما چگونه انجام می‌شود؟ چرا با افرادی که به جایی یا کسی وصل نیستند این قدر در ادارات غریبانه برخورد می‌شود؟ عملکرد بانک‌ها در برخورد با مردم چگونه است؟ چه تعداد مدیر در جامعه به «ولی نعمت بودن مردم» در عمل پایبند هستند؟ در کدام ادارات قوانین اسلامی پیاده سازی شده است؟

تفاوت با حکومت دموکراتیک
به استثنای ولایت فقیه، حکومت جمهوری اسلامی «در عمل» چه تفاوت عمده‌ای با سایر حکومت‌های دموکراتیک دارد؟ یکی از بارزترین ویژگی‌های جمهوری اسلامی و احتمالاً تنها دلیل پایداری آن، ولایت فقیه است، اگر ولایت فقیه را حذف کنیم، جمهوری اسلامی چه تفاوت عمده‌ای با سایر حکومت‌های دموکراتیک دارد؟ چه فرق اساسی یا چه ویژگی مثبتی وجود دارد؟ آیا یدک کشیدن نام اسلامی کافی است؟ آیا تلاشی جهت بهبود وضعیت حکومت داری توسط حاکمیت در حال انجام است؟

آینده‌ی انقلاب
آیا سرنوشت انقلاب، همچون اسلام، انحراف و استحاله خواهد بود؟ رهبر معظم انقلاب در سخنرانی عبرت‌های عاشورا و در سخنرانی دانشگاه علم و صنعت، نسبت به تغییر ماهیت جمهوری اسلامی هشدار می‌دهند. متن سخنرانی ایشان نیاز به توضیح دیگری ندارد. آیا باید منتظر بروز چنین اتفاقی باشیم؟ یا این اتفاق به صورت خزنده‌ای در حال افتادن است؟ یا حتی افتاده است؟! ما چه وظیفه‌ای داریم؟ در روزی که این خطر به صورت واضحی معلوم شود، چه باید کرد؟!

و همچنین بخوانید:
جمهوری اسلامی تقلبی
چرا انقلاب شد؟


پنجشنبه 23 بهمن 1393 | 06:56 | سیاست | ()


  • تعداد کل صفحات : 91 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  

← آخرین مطالب

← علاقمندی‌ها

← دوستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :

←تبلیغات