تبلیغات
صادق آنلاین
صادق آنلاین
روزنوشت‌های یک صادق
سلام! از این که چند دقیقه‌ای مهمان وبلاگم هستید، خوشحالم؛ ممنون می‌شوم مرا از نظرات خود بهره‌مند سازید.
راستش خیلی مهم نیست چه عقیده‌ای داریم؛ مهم این است که انسانیم، می‌توانیم صادقانه با هم حرف بزنیم و حتی به هم عشق بورزیم!
لطفاً به تاریخ انتشار مطالب توجه کنید، امروز است!

موسیقی، این لذت بی‌پایان

ایده‌ی مطلب زیر خیلی وقت است توی ایده‌های وبلاگ نویسی‌ام جا خوش کرده بود! بهانه‌ی نوشتن هم شد مرور مجدد این ترانه‌ی فوق‌العاده‌ی خشایار اعتمادی که: «خورشیدو بکش سمتت تو این شب تکراری، دنیا رو نمی‌دونم، تو جاذبشو داری...»

به گمانم سال هفتاد و شش بود که اولین آلبوم پاپ مجاز با خوانندگی چند نفر و توسط شرکت سروش منتشر شد. آن زمان عموی من مجرد بود و در اتاق خودش تلویزیون رنگی مجزا و ضبط صوت داشت. به خاطر این امکانات منحصر به فرد! وقتی خانه پدر بزرگ بودیم پاتوق ما اتاق عمو بود. آن زمان همین نوار را گوش می‌کرد که ترانه‌ی همین خشایار اعتمادی: «من درختم تو بهار، من بهارم تو زمین...» و قاسم افشار: «چرا باید بمیرن از تشنگی، ماهی‌های کوچیک سرخابیمون...» بیشتر نظر مرا جلب کرد و هر از چند باری عقب و جلو زدن، گوش می‌کردم.

آن زمان یک کلیپی هم از محمد اصفهانی در تلویزیون نشان می‌داد که یک پدر معتادی داشت برای دخترش می‌خواند: «نمی‌خواستم خورشیدو ازت بگیرم، نمی‌خواستم آسمونت ابری باشه...»

در همین دوران پدرم یکی از روزها و نمی‌دانم به چه خاطر، ماشین آقای جعفری همین آقایی که تا همین چند وقت پیش سرپرست تیم فجر سپاسی بود را قرض گرفته بود. ماشین یک پیکان چراغ کوچک قدیمی بود که اتفاقاً ضبط هم داشت و اتفاقاً توی ضبطش نوار حسرت محمد اصفهانی هم بود. قطعه‌ی خانه‌ی دل نسبت به کارهایی که تا به آن موقع شنیده بودم شادتر بود و آن موقع فهمیدم ترانه‌هایی هست که از صدا و سیما پخش نمی‌شود و دنیای دیگری هم وجود دارد! «از داغ غمت هر که دلش سوختنی نیست، از شمع رخت محفلش افروختنی نیست...»

در همین ایام، کتابخانه‌ی مدرسه‌یمان که مدرسه‌ی شاهد هم بود، بخش نوار خانه را با خرید هشت یا نه نوار موسیقی راه اندازی کرده بود و نوار به بچه‌ها قرض می‌داد. من می‌خواستم آلبوم محمد اصفهانی را قرض بگیرم چون صدایش را بیشتر می‌پسندیم شاید هم به خاطر این که ریش داشت! اما چند باری که مراجعه کردم نوارها همه امانت بودند تا این که یکی از روزها متصدی گفت فقط دهاتی را داریم، منم با خودم گفتم: «اینم شانس من! همه‌ی خوباش رفته آلبوم دهاتی‌ها مونده برای من!» دل به دریا زدم از آن جایی که نوار گوش کردن در آن زمان خیلی هیجان داشت گفتم عیب ندارد حالا دهاتی گوش بدم ببیمنم چیه! بعد که نوار را گرفتم دیدیم اسمش دهاتی است و خواننده‌اش یک جوان بدتیپی است به اسم شادمهر عقیلی و نوار کلاً پاپ است! و می‌خواند: «ساده بگم دهاتی‌ام، بوی علف می‌ده تنم، هنوز همون دهاتی‌ام، با همه شهری شدنم...» با این که تنظیم و ترانه‌ها نسبت به ترانه‌های موجود خیلی متفاوت بود ولی خیلی به دلم ننشست شاید به خاطر تیپ و قیافه‌ی جناب. آلبوم مسافرش را هم از همان مدرسه گرفتم و گوش کردم: «مسافر خسته‌ی من بار سفر رو بسته بود، تو خلوت آیینه‌ها به انتظار نشسته بود...»

بعدتر تصمیم گرفتم که فقط یک خواننده را دوست بدارم و آلبوم او را بخرم و آن خواننده کسی نبود جز محمد اصفهانی. آن زمان فروشگاه شهر و روستا که الآن دل و جگر زلیخا شده و یک تکه‌اش متعلق به ستاد بازسازی عتبات عالیات است و یکی تکه متعلق به آموزش کارکنان بانک ملی، یکی چیزی بود مثل فروشگاه نگین. مرکز خرید کالاهای اساسی و غیراساسی. اجناس کوپنی و آزاد. توی این فروشگاه یک غرفه‌ی نوار فروشی هم بود که از قضا دوست پدر گرامی بود. خلاصه این که در یک روز دل انگیز که هنوز نشاط و شادی آن روز برایم ملموس است، اولین نوارهای عمرم را پدرم از دوستش خرید! «حسرت» و «فاصله‌ها»ی محمد اصفهانی!

این گذشت تا با علیرضا افتخاری هم آشنا شدم و نوار «امان از جدایی» را خیلی زیاد گوش دادم و از شنیدنش لذت بردم. راستش در مقطعی هم از طریق واسطه‌ای با یکی از خوانندگان آن طرفی آشنا شدم که این آشنایی دوام چندانی نداشت، ولی خب جذاب بود!

سال‌ها که می‌گذشت پدیده‌های جدید هم به وجود می‌آمد، از واکمن و ضبط دو بانده تا کامپیوتر. کامپیوتر که خریدیم دو نرم افزار موسیقی هم داشتیم، یکی یادگار بود که در آن با مرحوم ناصر عبدالهی هم آشنا شدم و با یک سری خواننده سنتی و پاپ، و همچنین با کیفیت فوق العاده موسیقی در سیستم! اینترنت هم عامل بعدی ارتباط من با موسیقی بود و بعدتر ام‌پی‌تری‌پلیر و بعدتر گوشی موبایل.

موسیقی را دوست دارم، از شنیدن بعضی موسیقی‌ها لذت می‌برم. در یک برهه‌ای هم دوست داشتم بروم و موسیقی را یاد بگیرم ولی نشد. شعرنوشت‌هایی که در وبلاگ درج شده و می‌شود، معمولاً ترانه‌هایی ست که یا از ملودی‌اش خوشم می‌آید یا از متن ترانه‌اش.

هر ترانه مرا به خاطرات زمان خودش می‌برد، وقتی اولین ترانه‌ی خشایار اعتمادی را گوش می‌کنم می‌روم به سال هفتاد و شش، کنار ضبط عمویم دراز کش! عصر جمعه و کیف می‌کنم، وقتی که ده ساله‌ام! وقتی خانه‌ی دل محمد اصفهانی را گوش می‌کنم، می‌روم توی پیکان قدیمی آقای جعفری، هوا تاریک توی خیابان پاسداران، پارک قوری، فروشگاه رفاه. سرمای هوا را روی تنم حس می‌کنم.

و همین طور جلوتر وقتی خودکشی ممنوع محسن چاوشی گوش می‌کنم، می‌روم به روزهای اول دانشگاه، شور و هیجان و اضطراب؛ وقتی 85 بنیامین بهادری را گوش می‌کنم می‌روم به جشنواره نهضت نرم افزاری پیام نور کشور؛ وقتی سلام آخر خواجه امیری را گوش می‌کنم می‌روم به پیکان بسیج دانشجویی پیام نور و عطر راننده‌اش را استشمام می‌کنم؛ وقتی عشق من رامین بی‌باک را گوش می‌روم به خواستگاری؛ وقتی شوک فرزاد فرزین را گوش می‌کنم توی مسجدالنبی و زیر آفتاب عربستان قدم می‌زنم و...

در نهایت این که موسیقی کماکان بخش جدایی ناپذیر زندگی من است، به نظر هر کسی با موسیقی ارتباطی ندارد یک چیزی توی زندگی‌اش کم است، از یک دنیا محروم است.

«می‌دانید که من به طور طبیعی از جمله آدم‌های غرب ستیزم. چنان که هیچ ویژگی غرب، مرا مبهوت و مجذوب نمی‌کند. در عین حال، ویژگی‌های مثبت غرب را از روی محاسبه، تأیید می‌کنم. یکی از آن ویژگی‌ها، مقوله موسیقی است.» و همچنین بخوانید + و + و +


جمعه 17 بهمن 1393 | 01:37 | روز نوشت | ()


مجله‌ی آمریکایی؟!

در چهار، پنج، شش سال پیش یک مجلّه‌ی آمریکایی من دیدم که در یک رستوران کسانی که مشغول خدمت هستند، زنان جوانی هستند با این خصوصیات که عریانی یا در واقع نیمه عریانی یکی از این خصوصیات است؛ صاحب رستوران به این افتخار می‌کند و در مجلّه عکس خود و عکس رستورانش و عکس آن دخترها را منتشر می‌کند.

* بیانات دیدار قهرمانان و ورزشکاران مسابقات آسیایی و پارا آسیایی


پنجشنبه 2 بهمن 1393 | 10:05 | ساقی مهر | ()


خمپاره‌ی شصتم باش!

کلاس آموزش رزمی داشتیم. درس خمپاره و انواع آن. مربی یکی از آن‌ها را بالا گرفته بود و توضیح می‌داد:

این‌که می‌بینید، اینقدر شازده است و مؤدب و سر به زیر، جناب خمپاره ۱۲۰ است. خیلی آقاست. وقتی می‌آید پیشاپیش خبر می‌کند، پیک می‌فرستد، سوت می زند که برادر سرت را ببر داخل سنگر من آمدم، خورد و مرد پای من نیست، نگویید نگفتید!

سپس آن را گذاشت زمین و خمپاره دیگری را برداشت و گفت: این هم که فکر می‌کنم معرف حضور آقایان هست. نیازی به توضیح ندارد، کسی که او را نمی‌شناسد خواجه شیراز است. همه جا جلوتر از شما و پشت سر شما در خدمتگزاری حاضر است. شرفیاب که می‌شوند محضرتان به عرض ملوکانه می‌رسانند منتها دیگر فرصت نمی‌دهند که شما به زحمت بیفتید و این طرف و آن طرف دنبال سوراخ موش بگردید! با اسکورتشان همزمان می‌رسند.


نوبت به خمپاره ۶۰ رسید، خمپاره‌ای نقلی و تو دل برو، خجالتی، با حجب حیاء، آرام و بی‌سر و صدا. دلت می‌خواست آن را درسته قورت بدهی. این‌قدر شیرین و ملیح بود: بله این هم حضرت والا «شیخ اجل»، «اگر منو گرفتی»، «سر بزنگاه»، «خمپاره جیبی» خودمان ۶۰ عزیز است. عادت عجیبی دارد، اهل هیچ تشریفاتی نیست. اصلاً نمی‌فهمی کی می‌آید کی می‌رود. یک وقت دست می‌کنی در جیبت تخمه آفتابگردان برداری می‌بینی، آ آنجاست! مرد عمل است. بر عکس سایرین اهل شعار نیست. کاری را که نکرده نمی‌گوید که کرده‌ام. می‌گوید ما وظیفه‌ی‌مان را انجام می‌دهیم، بعداً خود به خود خبرش منتشر می‌شود. هیاهو نمی‌کند که من می‌خواهم بیایم. یا در راه هستم و تا چند لحظه دیگر می‌رسم. می‌گوید کار است دیگر آمد و نشد بیایم، چرا حرف پیش بزنیم برای همین شما هیچ وقت نمی‌توانید از وجود و حضور او با خبر بشوید. اول می‌گوید بمب! بعد معلوم می‌شود خمپاره ۶۰ بوده است.


*جشن پتو، خاطرات طنز دفاع مقدس


یکشنبه 30 آذر 1393 | 21:53 | کتاب نوشت | ()


می‌خواستم بنویسم...

چه می‌شود کرد؟ نگاه که می‌کنم آخرین مطلب وبلاگم هفده روز پیش ارسال شده! نه این که بخواهم ننویسم، نه این که نخواهم بنویسم، نه این که حرفی برای گفتن نباشد، نه این که نوشتن را کنار گذاشته باشم که در ماه اخیر خیلی بیشتر از گذشته نوشته‌ام اما...

«کار فله‌ای چیست؟! ۲» را می‌خواستم بنویسم این که برای آقای ایکس که در مکان الف است سخنرانی‌ها می‌کنند برای انتقال به مکان ب، که چه قدر خوب است و چه فوایدی دارد، بعد که اتفاقاتی می‌افتد، در همان شرایط و همان آدم‌ها بدون این که به روی خودشان بیاورند در سخنانی متناقض، از مزیت‌های انتقال به مکان جیم می‌گویند. حافظه‌ها در حد ماهی گلی شده یا منافع این قدر می‌چربد؟! می‌خواستم بنویسم مسئولی دستوری می‌دهد و خیلی هم پافشاری می‌کند که مثلاً کسانی که مسئولیت فکری دارند مسئولیت‌های اجرایی را تحویل دهند و وقتی این کار به سختی و با فشار به این و آن انجام شد، خودش برخلاف نظر صریح خودش عمل می‌کند، و آدم می‌ماند از این همه ثبات در تصمیمات و پایداری در مدیریت! می‌خواستم بنویسم به قول حسن روحانی یک مشت تازه به دوران رسیده... نه! این را نمی‌خواستم بنویسم!

مطلبی با عنوان «این‌ها زرنگی نیست» می‌خواستم بنویسم و بگویم که اگر کسی مثلاً شراکتاً یک نمایندگی اسباب بازی فروشی داشت و آن‌ها را با قیمت‌هایی انداخت به یک جای فرهنگی حتی با رضایت مسئول آن جا، یا حتی کسی میز و صندلی و وسایل چاپ و بقیه‌ی چیزهای شخصی‌اش را فروخت به همان جا باز با رضایت مسئول مربوطه، فکر نکند زرنگی کرده، فکر نکند پولی به جیب زده و تمام، کسی که مسئول یکی کاری در یک جای فرهنگی است و همان کار را به صورت خصوصی و شخصی انجام می‌دهد و دو زار پول گیرش می‌آید فکر نکند خیلی دارد زرنگ بازی در می‌آورد و هی نخواهد خودش را و وجدانش را با این که «حاجی گفته» راضی نگه دارد، که یقین دارم نمی‌شود جواب خدا را با این جمله داد. این‌ها واقعاً زرنگی نیست، این‌ها بدبختی و حقارت است.

می‌خواستم مطلبی بنویسم که حتی تیترش را هم انتخاب نکردم در مورد این که من به اخلاص بعضی‌ها غبطه می‌خورم. هفته‌ی بسیج سال گذشته با مسئول بسیج دانشجویی یکی از دانشکده‌های علوم پزشکی هم کلام شدم، دانشجوی دهه‌ی هفتادی انقلاب ندیده‌ی جنگ ندیده‌ی حتی آدم‌های انقلاب و جنگ ندیده، جوری سادگی و صفا و اخلاص داشت که مرا مجذوب کرد. دور و برم از این آدم‌ها کم نیستند، آدم‌هایی که شرافتشان را به پول نمی‌فروشند، آدم‌هایی که چه بدانند چه ندانند با خدا معامله کرده‌اند، آدم‌هایی که جسم و جان و مالشان را گذاشتند تا کار مثبتی انجام دهند. آدم‌هایی که من مانده تا بفهممشان و بهشان برسم، آدم‌هایی که امیدی هستند برای مبارزه با ناامیدی... بعضی وقت‌ها سعی می‌کنم بیشتر ببینمشان... همین آدم‌های دور و برم را...

و در آخر این که دلم پر است از ادعای آدم‌ها، از حرف‌های بدون پشتوانه، از این که علامه‌ی دهرند، از این که جوری رفتار می‌کنند، جوری حرف می‌زنند که انگار خود خدا این رفتار را بهشان الهام کرده و این حرف‌ها را در دهانشان گذاشته... آدم‌هایی که دنبال ست کردن میز با صندلی و دیوار محل کارشان هستند و خوب بلدند از بیت‌المال خرج کنند... آدم‌هایی که از ریاست فقط حقوق گزافش را می‌شناسند و دیدن دم فلان نماینده و فلان مدیر کل را و پارتی بازی برای فلان قوم و خویش را... و خیابان‌های اصلی شهرم پر شده از دست‌فروش، پر شده از آدم‌هایی که توی آشغال‌ها دنبال بطری و چیزهای پلاستیکی هستند، زنی دیدم که خرده‌های نان را از جلوی نانوایی جمع می‌کرد و توی کیفش می‌ریخت، مردی دیدم که ته ساندویچ‌های مردم را از روی میز مغازه ساندویچ فروشی بر می‌داشت و می‌خورد، مردمی را می‌بینم که برای خرید مانده‌ترین و خراب‌ترین میوه‌ها با میوه‌فروش چانه می‌زنند و مردمی را می‌بینم که لباس‌هایشان، کفش‌هایشان، له شده، پاره شده، وصله دار است و می‌دانم که نمی‌توانند، نمی‌توانند... این‌ها را هم می‌خواستم بنویسم...


دوشنبه 17 آذر 1393 | 21:36 | روز نوشت | ()


عیبی هم ندارد...

چه عیبی دارد اموال دولتی، اموال برچسب‌دار دولتی، را از سازمان مربوطه خارج و در یک مکان تجاری از آن استفاده کرد؟!


جمعه 30 آبان 1393 | 07:52 | تک نوشت | ()


دلم

بعضی وقت‌ها دلم برای چشمم می‌سوزد، می‌گویم این دو چشمان از صبح باید مشغول دیدن باشند تا شب که پلک‌ها بیایند رویشان و استراحت کنند. بعدتر دلم برای گوش‌هایم هم می‌سوزد که مدام باید بشنوند و بشنوند.
بعدتر دلم برای دماغم هم می‌سوزد که چه خواب و چه بیدار باید نفس بکشد، بعدتر که دقیق‌تر می‌شوم می‌بینیم شش‌هایم، قلبم، جگرم، کلیه‌هایم، معده‌ام و خیلی از اعضای بدنم ۲۴ ساعته کار می‌کنند تا من به کارهایم برسم!! یعنی وقتی خوابم هم خیلی‌هایشان هنوز مشغول کارند، مشغول انجام وظیفه‌اند، بی آن که خسته شوند! بی آن که غر بزنند!!
ناراحت می‌شوم از زمانی که بی‌خاصیت بگذرد و وقتی که بیهوده تلف شود.

*حال «وام نیکو» به لطف خدا و همت اعضا خوب است، شرایط ویژه‌ای برای متقاضیان عضویت تا پنجم آذر برقرار است.


جمعه 23 آبان 1393 | 03:23 | روز نوشت | ()


قمار با بیت‌المال

همیشه کارت‌هایش یکی بیشتر از بقیه بود. هر وقت کم می‌آورد کارت «مردم» را رو می‌کرد!


پنجشنبه 15 آبان 1393 | 18:36 | تک نوشت | ()


کار درست را انجام بده

کار درست را انجام بده.
همیشه کار درست را انجام بده.
اوضاع را برای خودت درست کن، به آن‌ها اهمیت نده!
مگر نمی‌دانی تنها تو نیستی که رنج می‌کشی؟!

من دوباره تو را می‌بینیم، بدون شک.
از همه چیز عبور می‌کنی، بی آن که ربطی به هم داشته باشند.
آن‌ها از رسومات حرف می‌زنند و منظورشان دقیقاً این است:
آن‌ها می‌توانند قدم بزنند و ما می‌توانیم پیاده روی آن‌ها باشیم!

پس تو در مقابل تمام ریاکاری‌ها هستی.
برای ما دست تکان می‌دهند و می‌گویند همیشه برای ما جا هست!
اما خوب می‌دانیم نباید آن‌ها را جدی بگیریم.
با این حال نگذار تو را در این راه از پا بیندازند.
وقتی زمانش برسد، همه چیز روشن می‌شود.
ما همه چیز را دست می‌کنیم، بالاخره همه چیز درست می‌شود.

آن‌ها می‌گویند چیزی نیست ولی این واقعیت ندارد
آن‌ها می‌خواهند از ما همه چیز را بگیرند ولی نمی‌توانند به آسانی این کار را انجام دهند.
چون آن‌ها حرکت نمی‌کنند، بلکه اطرافشان است که حرکت می‌کند!
پس خودت را دوست داشته باش، می‌توانی بهتر از الآن بشوی!

من صدایی از بالاها می‌شنویم،
و اعتقاد دارم بهتر از این‌جا هم وجود دارد،
خیلی طولانی...

*ترجمه متن ترانه‌ی «اختلاف» تولید سال ۲۰۱۴ گروه راک «قرن‌ها و قرن‌ها» از کشور دشمن، امریکای جنایتکار.
*متن انگلیسی را از این‌جا بخوانید، صوت ترانه را از این‌جا بشنوید و کلیپ آن را هم از این‌جا ببینید.


چهارشنبه 7 آبان 1393 | 21:58 | شعر نوشت | ()


ابرها


او بزرگ می‌شود و من پیر!


شنبه 3 آبان 1393 | 22:04 | محمد طاها | ()


ناامیدی

-    من همیشه به آدمایی که می‌تونستن به خدا اعتقاد داشته باشن حسادت می‌کردم! وقتی به دبیرستان می‌رفتم دوستی داشتم به اسم «فردی روسو» همیشه عادت داشت بعد از این که کار بدی مرتکب می‌شد تنها کاری که می‌کرد این بود که بره اعتراف کنه و براش مثل این بود که هرگز اون کارِ بد اتفاق نیفتاده...

-    خب، به این سادگی‌ها هم نیست...

-    می دونم، ولی یه چیزِ آرامش بخشی تو این ماجرا هست... و اون آینه که تو باید حقیقت رو بگی و می‌تونی به خاطر این کار....

-    آمرزیده بشی...

-    یه بار شنیدم که بدترین گناه ناامیدیه.

-    فکر می‌کنم درسته؛ یعنی وقتی که تصمیمی می‌گیری ادامه ندی...

-    من فکر می‌کنم این کار رو کردم؛ من هم کم آوردم؛ من...من یه مشکلی دارم، دکتر تلاش کرد که کمکم کنه ولی من... به این نتیجه رسیدم که ارزشش رو نداره .... برام خیلی درآور و تحقیر کننده بود ...پس از ادامه دادن ناامید شدم، فکر می‌کنم این اعترافِ من باشه.

-    باشه، این هم اعترافِ من، من...من هم یه مشکلی دارم؛ همیشه فکر می‌کردم این کاریه که خدا داره با من می‌کنه تا مجازاتم کنه و هیچ کاری نیست که من بتونم انجام بدم تا مشکلم حل بشه پس یاد گرفتم که قبولش کنم، من هم از تلاش کردن ناامید شدم؛ بزرگ‌ترین گناه، درسته؟!

-    شاید نباید این‌جوری باشه... به هر حال من لستر هستم

-    باربارا... بارب

-    از دیدنت خوشحالم بارب

-    من هم همین‌طور


•    دیالوگ سریالی ساخت سال ۲۰۱۴ کشور دشمن، امریکای جنایتکار


دوشنبه 7 مهر 1393 | 06:33 | روز نوشت | ()


  • تعداد کل صفحات : 91 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  

← آخرین مطالب

← علاقمندی‌ها

← دوستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :

←تبلیغات