تبلیغات
صادق آنلاین
صادق آنلاین
روزنوشت‌های یک صادق
سلام! از این که چند دقیقه‌ای مهمان وبلاگم هستید، خوشحالم؛ ممنون می‌شوم مرا از نظرات خود بهره‌مند سازید.
راستش خیلی مهم نیست چه عقیده‌ای داریم؛ مهم این است که انسانیم، می‌توانیم صادقانه با هم حرف بزنیم و حتی به هم عشق بورزیم!
لطفاً به تاریخ انتشار مطالب توجه کنید، امروز است!

چه فهمیدی از این گریه؟

ناراحت بودم، معنای دقیقش ناراحت نیست، شاید دل شکسته، شاید مغموم؛ این دومین باری بود که این حس به سراغم می‌آمد. همین چند ماه پیش، جلوی درب سی‌تی‌اسکن بیمارستان نمازی؛ غلغله بود، از شیراز و شهرستان‌های مختلف، آدم‌های مریض و گاهی بی‌اعصاب و منشی‌های بی‌اعصاب‌تر. توی راهرو و جلوی در، شلوغ بود.

از اول راهرو یک تخت را می‌آوردند، خوب که نگاه کردم، یک بچه تویش بود با چند تا سیم و لوله و وسیله، همراه بیماربر یک پرستار و دکتر هم بود. بچه‌ی دو سه ساله خواب بود انگار. توی هر دو دماغش لوله رد شده بود، دستانش چسب کاری و سوراخ، به سختی نفس می‌کشید!

صحنه‌ی دردناکی بود، مخصوصاً برای من که پسرم دقیقاً هم سن و هم اندازه‌ی او بود، زجر و عذاب کشیدن بچه را می‌شد حس کرد. چند دقیقه‌ای پشت در ماند؛ همه نگاه می‌کردند و ناراحت بودند.

در باز شد و بچه را بردند داخل، یک عده آدم خودخواه صدایشان درآمد که چرا بی‌نوبت رفت داخل! از همین آدم‌هایی که فقط به فکر خودشان هستند و حاضرند برای منافع خودشان همه را له کنند، همین‌هایی که تعدادشان خیلی زیاد شده...

بچه را می‌بردند زیر دستگاه و مسئول سی‌تی‌اسکن بیمارستان به من می‌گفت این قدر حالش بد است که دکتر همراهش فرستاند! نتوانستم بمانم و توی راهروهای بیمارستان راه می‌رفتم و...

اما امروز دوستی قدیمی را دیدم، دیدن دوستان قدیم مرا سر حال می‌آورد، کلی انرژی می‌گیرم، اما این بار فرق داشت، دوستی را دیدم و قرار بود در کاری همراهی‌اش کنم که سخت بود. برای من که سخت بود، برای او...

می‌خواست داستان مرگ دختر یازده روزه‌اش را برای کسی تعریف کند تا او راهنمایی کند، او می‌گفت و می‌لرزید: یکم فروردین به دنیا آمد، توی بیمارستان مسلمین به ما گفتند چون امکانات کم است بروید نمازی...

ظاهراً یک مشکلی در ناف بچه وجود داشته. دو روز توی نمازی فقط بستری بود و عملش نمی‌کردند، می‌گفتند اول اورژانسی‌ها را باید عمل کنیم. نوزاد تازه به دنیا آمده را سه روز بی شیر مادر و با سرُم نگه داشتند، روز سوم عملش کردند و گفتند موفقیت آمیز بوده اما بچه دفع نداشته و باید بستری بماند، چند روز سونوگرافی و آزمایش و ... تا تشخیصشان می‌شود انسداد روده. روز یازدهم یک رزیدنت جراحی عمومی عملش می‌کند. بچه را می‌آورند ریکاوری، پرستاری اصرار می‌کند که نوزاد را ببرند بخش ولی مسئولین اتاق عمل مقاومت می‌کنند، معلوم نمی‌شود به خاطر کمبود دستگاه نگهدارنده یا کمبود تخت تصمیم به انتقال بچه می‌گیرند، یک انتقال شگفت انگیز!

گلوی بچه ورم دارد، ورمی به اندازه‌ی سر! توی دهانش دستگاه تنفس است، پرستار می‌گوید باید سریع منتقلش کنیم، بیماربر سر تخت را می‌گیرد و می‌دود، پرستار دستگاه تنفس را می‌فشارد و پدر پشت تخت را می‌گیرد تا به در و دیوار نخورد. به بخش که می‌رسند بچه سیاه می‌شود! تمام!!!

جناب رزیدنت و پرستارها و بقیه جمع می‌شوند دور تخت و هر کاری می‌کنند فایده ندارد! رزیدنت، انتقال و پرستار را مقصر می‌دانند و پرستارها عمل جراحی را. داد و بیداد و گریه و شیون هم بی‌فایده است.

شکایت در بیمارستان هیچ نتیجه‌ای ندارد، به کلانتری می‌روند، شرح آن چه پیش آمده را می‌نویسند؛ نوزاد دختر یازده روزه را می‌برند پزشکی قانونی و روز سیزدهم به خاک سپرده می‌شود.

دوست من تمام این‌ها را توضیح داد، جواب این است: طبقه پنج معاونت درمان. می‌رویم، یک اتاق زنانه که سه زن مشغول حرف زدن هستند، می‌پرم میان حرف‌های شخصی‌شان، یکی می‌گوید بیرون باشید می‌آیم. دو سه دقیقه‌ای می‌نشینیم، می‌پرسد مشکل چیست؟ شرمم می‌شود وقتی دوستم می‌خواهد دوباره ماجرا را تعریف کند، اما کمی که پیش می‌رود، خانم محترم می‌پرسد چند سالشان بوده؟! انگار حواسش هنوز به صحبت‌های چند دقیقه قبلش با همکاران بوده. زودتر جواب می‌دهم: نوزاد بوده، تازه به دنیا آمده بوده؛ می‌گوید بروید طبقه اول، سلامت نوزادان، دکتر پارسا.

طبقه اول، اتاق شلوغ، وارد که می‌شویم، خانمی قیافه‌ی «بفرمایید؟» می‌گیرد، می‌گویم دکتر پارسا هستند؟ می‌گوید امرتان؟

-برای شکایت آمدیم.

دست می‌کند توی پرینتر یک کاغذ آچهار می‌دهد بهمان: بنویسید.

-فرم ندارد؟

-از دبیر خانه بگیرید طبقه همکف!

کاغذ سفید آچهار را می‌گیریم و می‌رویم پایین، یک میز دراز پر از خانم، اولی اعصاب ندارد، می‌پرسیم فرم شکایت می‌خواهیم، اشاره می‌کند به جلوتر. چند نفری را رد می‌کنیم، دوباره می‌پرسیم: فرم شکایت می‌خواهیم. با حوصله جوابمان را می‌دهد و می‌گوید میز شکایت میز آخر است و فکر نکنم فرم داشته باشد، خانم دیگری از بغل دستش می‌گذرد، از او می‌پرسد، جواب می‌دهد: فرم شکایت را از همان طبقه پنج باید بگیرند! قیافه‌ی ما را که می‌بیند انگار دلش می‌سوزد!

 به دوستم می‌گویم: می‌روم فرم را می‌گیرم تو توی همین آچهار پیش‌نویسش را بنویس. از دبیرخانه بیرون که می‌آییم همان خانم می‌آید سراغمان، می‌گوید چه شده؟ نمی‌گذارم دوباره دوستم توضیح بدهد که بچه‌ام ... جواب می‌دهم توی بیمارستان نمازی... خیلی ناراحت می‌شود به دوستم می‌گوید بیچاره مادرشان، کمی دلداری‌اش می‌دهد و می‌گوید حتماً پیگیرش باشید، فرم را پر کنید و بیاورید، اصلاً دو تا فرم پرکنید یکی را بفرستید اداره نظارت بر درمان و دیگری را سلامت نوزادان.

تا بروم طبقه پنج و برگردم هنوز نوشتن شرح ماوقع تمام نشده، چند دقیقه‌ای هم پاکنویسش طول می‌کشد.

شناسنامه‌ی بچه، بعد از مرگش به دستشان رسیده، توی قسمت نام بیمار می‌نویسد نوزاد دختر، برگه را که تحویل می‌دهد، خانم بی‌‎اعصاب دیگری می‌گوید: چرا اسم ننوشتی؟ دوستم به من‌ومن می‌افتد، دوباره می‌پرم وسط: نوزاد بوده.

-خب اسم مادرش را بنویسید.

 برگه را تحویل می‌دهیم. خانم شماره‌ای می‌دهد و می‌گوید یک هفته دیگر تماس بگیرید.

از هم خداحافظی می‌کنیم، می‌خواهد برود یزد، شهری که به خاطر کارش آن جا ساکن است. از خیابان که رد می‌شود، می‌سوزم، ناراحتم؛ معنای دقیقش ناراحت نیست، شاید دل شکسته، شاید مغموم...


شنبه 29 فروردین 1394 | 22:18 | روز نوشت | ()


خزان انقلاب

سی و ششمین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی هم با راهپیمایی ۲۲ بهمن به اتمام رسید. من انقلاب را ندیدم، برداشتم از انقلاب مطالعات جسته و گریخته، سخنرانی‌های امام و آقا است؛ اما زندگی در جمهوری اسلامی را تجربه کرده‌ام، با بعضی ارگان‌های نظام آشنا هستم. دهه‌ی فجر امسال موضوعاتی ذهن مرا درگیر خودش کرده که جایی جز این جا برای انتشارش وجود ندارد! نکته این که من مثل عوام تفاوت بین نظام و ارکان و سازمان‌های دولتی قضایی را متوجه نیستم!

بافت جمعیتی طرفداران انقلاب

آیا ترکیب جمعیتی طرفداران انقلاب از پابرهنگان به مرفهان و نیمه مرفهان تغییر یافته است؟ انقلاب اسلامی همان طور که امام هم بارها بر آن تأکید داشت انقلاب محرومان و مستضعفان بود، حال بعد از سی و شش سال جمعیت طرفداران انقلاب تشکیل شده از کدام دهک‌های جامعه است؟ آیا کاهش طرفداری پابرهنگان از انقلاب محسوس است؟ آیا شرکت کنندگان در راهپیمایی ۲۲ بهمن بیش از آن که قشر محروم جامعه باشند، افراد وابسته‌ی به نظام و کسانی نیستند که دستشان به دهانشان می‌رسد؟ آیا انقلاب با طرفداران اصیل خود، کاری ندارد؟ آیا طرفداران سنتی انقلاب به خاطر جانبداری از انقلاب به نان و نوایی رسیده‌اند؟ آیا آن‌هایی که شکمشان سیرتر است بیشتر در راهپیمایی شرکت می‌کنند؟ در محلات فقیر نشین شهر و کشور در روز ۲۲ بهمن چه خبر است؟ یا شاید انقلاب باعث افزایش سطح عمومی رفاه مردم شده است؟!

پایبندی کارگزاران به ارزش‌های انقلاب
مسئولین و کارگزاران جمهوری اسلامی در هر سطحی به ارزش‌های انقلاب از لحاظ فکری و عملی پایبند هستند؟ انقلاب اسلامی با شعارهایی روی کار آمد، ارزش‌هایی همچون عدالت، مبارزه با فساد و تبعیض، برپایی قوانین مترقی اسلام. حال و بعد از ۳۶ سال، مردم ولی نعمتان این نظام هستند؟ وقتی شما به اداره‌ای مراجعه می‌کنید، چه برخوردی با شما می‌شود؟ در سازمان‌های وابسته به نظام اعمم از دولتی یا قضایی، بدون داشتن آشنا، کار شما چگونه انجام می‌شود؟ چرا با افرادی که به جایی یا کسی وصل نیستند این قدر در ادارات غریبانه برخورد می‌شود؟ عملکرد بانک‌ها در برخورد با مردم چگونه است؟ چه تعداد مدیر در جامعه به «ولی نعمت بودن مردم» در عمل پایبند هستند؟ در کدام ادارات قوانین اسلامی پیاده سازی شده است؟

تفاوت با حکومت دموکراتیک
به استثنای ولایت فقیه، حکومت جمهوری اسلامی «در عمل» چه تفاوت عمده‌ای با سایر حکومت‌های دموکراتیک دارد؟ یکی از بارزترین ویژگی‌های جمهوری اسلامی و احتمالاً تنها دلیل پایداری آن، ولایت فقیه است، اگر ولایت فقیه را حذف کنیم، جمهوری اسلامی چه تفاوت عمده‌ای با سایر حکومت‌های دموکراتیک دارد؟ چه فرق اساسی یا چه ویژگی مثبتی وجود دارد؟ آیا یدک کشیدن نام اسلامی کافی است؟ آیا تلاشی جهت بهبود وضعیت حکومت داری توسط حاکمیت در حال انجام است؟

آینده‌ی انقلاب
آیا سرنوشت انقلاب، همچون اسلام، انحراف و استحاله خواهد بود؟ رهبر معظم انقلاب در سخنرانی عبرت‌های عاشورا و در سخنرانی دانشگاه علم و صنعت، نسبت به تغییر ماهیت جمهوری اسلامی هشدار می‌دهند. متن سخنرانی ایشان نیاز به توضیح دیگری ندارد. آیا باید منتظر بروز چنین اتفاقی باشیم؟ یا این اتفاق به صورت خزنده‌ای در حال افتادن است؟ یا حتی افتاده است؟! ما چه وظیفه‌ای داریم؟ در روزی که این خطر به صورت واضحی معلوم شود، چه باید کرد؟!

و همچنین بخوانید:
جمهوری اسلامی تقلبی
چرا انقلاب شد؟


پنجشنبه 23 بهمن 1393 | 06:56 | سیاست | ()


موسیقی، این لذت بی‌پایان

ایده‌ی مطلب زیر خیلی وقت است توی ایده‌های وبلاگ نویسی‌ام جا خوش کرده بود! بهانه‌ی نوشتن هم شد مرور مجدد این ترانه‌ی فوق‌العاده‌ی خشایار اعتمادی که: «خورشیدو بکش سمتت تو این شب تکراری، دنیا رو نمی‌دونم، تو جاذبشو داری...»

به گمانم سال هفتاد و شش بود که اولین آلبوم پاپ مجاز با خوانندگی چند نفر و توسط شرکت سروش منتشر شد. آن زمان عموی من مجرد بود و در اتاق خودش تلویزیون رنگی مجزا و ضبط صوت داشت. به خاطر این امکانات منحصر به فرد! وقتی خانه پدر بزرگ بودیم پاتوق ما اتاق عمو بود. آن زمان همین نوار را گوش می‌کرد که ترانه‌ی همین خشایار اعتمادی: «من درختم تو بهار، من بهارم تو زمین...» و قاسم افشار: «چرا باید بمیرن از تشنگی، ماهی‌های کوچیک سرخابیمون...» بیشتر نظر مرا جلب کرد و هر از چند باری عقب و جلو زدن، گوش می‌کردم.

آن زمان یک کلیپی هم از محمد اصفهانی در تلویزیون نشان می‌داد که یک پدر معتادی داشت برای دخترش می‌خواند: «نمی‌خواستم خورشیدو ازت بگیرم، نمی‌خواستم آسمونت ابری باشه...»

در همین دوران پدرم یکی از روزها و نمی‌دانم به چه خاطر، ماشین آقای جعفری همین آقایی که تا همین چند وقت پیش سرپرست تیم فجر سپاسی بود را قرض گرفته بود. ماشین یک پیکان چراغ کوچک قدیمی بود که اتفاقاً ضبط هم داشت و اتفاقاً توی ضبطش نوار حسرت محمد اصفهانی هم بود. قطعه‌ی خانه‌ی دل نسبت به کارهایی که تا به آن موقع شنیده بودم شادتر بود و آن موقع فهمیدم ترانه‌هایی هست که از صدا و سیما پخش نمی‌شود و دنیای دیگری هم وجود دارد! «از داغ غمت هر که دلش سوختنی نیست، از شمع رخت محفلش افروختنی نیست...»

در همین ایام، کتابخانه‌ی مدرسه‌یمان که مدرسه‌ی شاهد هم بود، بخش نوار خانه را با خرید هشت یا نه نوار موسیقی راه اندازی کرده بود و نوار به بچه‌ها قرض می‌داد. من می‌خواستم آلبوم محمد اصفهانی را قرض بگیرم چون صدایش را بیشتر می‌پسندیم شاید هم به خاطر این که ریش داشت! اما چند باری که مراجعه کردم نوارها همه امانت بودند تا این که یکی از روزها متصدی گفت فقط دهاتی را داریم، منم با خودم گفتم: «اینم شانس من! همه‌ی خوباش رفته آلبوم دهاتی‌ها مونده برای من!» دل به دریا زدم از آن جایی که نوار گوش کردن در آن زمان خیلی هیجان داشت گفتم عیب ندارد حالا دهاتی گوش بدم ببیمنم چیه! بعد که نوار را گرفتم دیدیم اسمش دهاتی است و خواننده‌اش یک جوان بدتیپی است به اسم شادمهر عقیلی و نوار کلاً پاپ است! و می‌خواند: «ساده بگم دهاتی‌ام، بوی علف می‌ده تنم، هنوز همون دهاتی‌ام، با همه شهری شدنم...» با این که تنظیم و ترانه‌ها نسبت به ترانه‌های موجود خیلی متفاوت بود ولی خیلی به دلم ننشست شاید به خاطر تیپ و قیافه‌ی جناب. آلبوم مسافرش را هم از همان مدرسه گرفتم و گوش کردم: «مسافر خسته‌ی من بار سفر رو بسته بود، تو خلوت آیینه‌ها به انتظار نشسته بود...»

بعدتر تصمیم گرفتم که فقط یک خواننده را دوست بدارم و آلبوم او را بخرم و آن خواننده کسی نبود جز محمد اصفهانی. آن زمان فروشگاه شهر و روستا که الآن دل و جگر زلیخا شده و یک تکه‌اش متعلق به ستاد بازسازی عتبات عالیات است و یکی تکه متعلق به آموزش کارکنان بانک ملی، یکی چیزی بود مثل فروشگاه نگین. مرکز خرید کالاهای اساسی و غیراساسی. اجناس کوپنی و آزاد. توی این فروشگاه یک غرفه‌ی نوار فروشی هم بود که از قضا دوست پدر گرامی بود. خلاصه این که در یک روز دل انگیز که هنوز نشاط و شادی آن روز برایم ملموس است، اولین نوارهای عمرم را پدرم از دوستش خرید! «حسرت» و «فاصله‌ها»ی محمد اصفهانی!

این گذشت تا با علیرضا افتخاری هم آشنا شدم و نوار «امان از جدایی» را خیلی زیاد گوش دادم و از شنیدنش لذت بردم. راستش در مقطعی هم از طریق واسطه‌ای با یکی از خوانندگان آن طرفی آشنا شدم که این آشنایی دوام چندانی نداشت، ولی خب جذاب بود!

سال‌ها که می‌گذشت پدیده‌های جدید هم به وجود می‌آمد، از واکمن و ضبط دو بانده تا کامپیوتر. کامپیوتر که خریدیم دو نرم افزار موسیقی هم داشتیم، یکی یادگار بود که در آن با مرحوم ناصر عبدالهی هم آشنا شدم و با یک سری خواننده سنتی و پاپ، و همچنین با کیفیت فوق العاده موسیقی در سیستم! اینترنت هم عامل بعدی ارتباط من با موسیقی بود و بعدتر ام‌پی‌تری‌پلیر و بعدتر گوشی موبایل.

موسیقی را دوست دارم، از شنیدن بعضی موسیقی‌ها لذت می‌برم. در یک برهه‌ای هم دوست داشتم بروم و موسیقی را یاد بگیرم ولی نشد. شعرنوشت‌هایی که در وبلاگ درج شده و می‌شود، معمولاً ترانه‌هایی ست که یا از ملودی‌اش خوشم می‌آید یا از متن ترانه‌اش.

هر ترانه مرا به خاطرات زمان خودش می‌برد، وقتی اولین ترانه‌ی خشایار اعتمادی را گوش می‌کنم می‌روم به سال هفتاد و شش، کنار ضبط عمویم دراز کش! عصر جمعه و کیف می‌کنم، وقتی که ده ساله‌ام! وقتی خانه‌ی دل محمد اصفهانی را گوش می‌کنم، می‌روم توی پیکان قدیمی آقای جعفری، هوا تاریک توی خیابان پاسداران، پارک قوری، فروشگاه رفاه. سرمای هوا را روی تنم حس می‌کنم.

و همین طور جلوتر وقتی خودکشی ممنوع محسن چاوشی گوش می‌کنم، می‌روم به روزهای اول دانشگاه، شور و هیجان و اضطراب؛ وقتی 85 بنیامین بهادری را گوش می‌کنم می‌روم به جشنواره نهضت نرم افزاری پیام نور کشور؛ وقتی سلام آخر خواجه امیری را گوش می‌کنم می‌روم به پیکان بسیج دانشجویی پیام نور و عطر راننده‌اش را استشمام می‌کنم؛ وقتی عشق من رامین بی‌باک را گوش می‌روم به خواستگاری؛ وقتی شوک فرزاد فرزین را گوش می‌کنم توی مسجدالنبی و زیر آفتاب عربستان قدم می‌زنم و...

در نهایت این که موسیقی کماکان بخش جدایی ناپذیر زندگی من است، به نظر هر کسی با موسیقی ارتباطی ندارد یک چیزی توی زندگی‌اش کم است، از یک دنیا محروم است.

«می‌دانید که من به طور طبیعی از جمله آدم‌های غرب ستیزم. چنان که هیچ ویژگی غرب، مرا مبهوت و مجذوب نمی‌کند. در عین حال، ویژگی‌های مثبت غرب را از روی محاسبه، تأیید می‌کنم. یکی از آن ویژگی‌ها، مقوله موسیقی است.» و همچنین بخوانید + و + و +


جمعه 17 بهمن 1393 | 01:37 | روز نوشت | ()


مجله‌ی آمریکایی؟!

در چهار، پنج، شش سال پیش یک مجلّه‌ی آمریکایی من دیدم که در یک رستوران کسانی که مشغول خدمت هستند، زنان جوانی هستند با این خصوصیات که عریانی یا در واقع نیمه عریانی یکی از این خصوصیات است؛ صاحب رستوران به این افتخار می‌کند و در مجلّه عکس خود و عکس رستورانش و عکس آن دخترها را منتشر می‌کند.

* بیانات دیدار قهرمانان و ورزشکاران مسابقات آسیایی و پارا آسیایی


پنجشنبه 2 بهمن 1393 | 10:05 | ساقی مهر | ()


خمپاره‌ی شصتم باش!

کلاس آموزش رزمی داشتیم. درس خمپاره و انواع آن. مربی یکی از آن‌ها را بالا گرفته بود و توضیح می‌داد:

این‌که می‌بینید، اینقدر شازده است و مؤدب و سر به زیر، جناب خمپاره ۱۲۰ است. خیلی آقاست. وقتی می‌آید پیشاپیش خبر می‌کند، پیک می‌فرستد، سوت می زند که برادر سرت را ببر داخل سنگر من آمدم، خورد و مرد پای من نیست، نگویید نگفتید!

سپس آن را گذاشت زمین و خمپاره دیگری را برداشت و گفت: این هم که فکر می‌کنم معرف حضور آقایان هست. نیازی به توضیح ندارد، کسی که او را نمی‌شناسد خواجه شیراز است. همه جا جلوتر از شما و پشت سر شما در خدمتگزاری حاضر است. شرفیاب که می‌شوند محضرتان به عرض ملوکانه می‌رسانند منتها دیگر فرصت نمی‌دهند که شما به زحمت بیفتید و این طرف و آن طرف دنبال سوراخ موش بگردید! با اسکورتشان همزمان می‌رسند.


نوبت به خمپاره ۶۰ رسید، خمپاره‌ای نقلی و تو دل برو، خجالتی، با حجب حیاء، آرام و بی‌سر و صدا. دلت می‌خواست آن را درسته قورت بدهی. این‌قدر شیرین و ملیح بود: بله این هم حضرت والا «شیخ اجل»، «اگر منو گرفتی»، «سر بزنگاه»، «خمپاره جیبی» خودمان ۶۰ عزیز است. عادت عجیبی دارد، اهل هیچ تشریفاتی نیست. اصلاً نمی‌فهمی کی می‌آید کی می‌رود. یک وقت دست می‌کنی در جیبت تخمه آفتابگردان برداری می‌بینی، آ آنجاست! مرد عمل است. بر عکس سایرین اهل شعار نیست. کاری را که نکرده نمی‌گوید که کرده‌ام. می‌گوید ما وظیفه‌ی‌مان را انجام می‌دهیم، بعداً خود به خود خبرش منتشر می‌شود. هیاهو نمی‌کند که من می‌خواهم بیایم. یا در راه هستم و تا چند لحظه دیگر می‌رسم. می‌گوید کار است دیگر آمد و نشد بیایم، چرا حرف پیش بزنیم برای همین شما هیچ وقت نمی‌توانید از وجود و حضور او با خبر بشوید. اول می‌گوید بمب! بعد معلوم می‌شود خمپاره ۶۰ بوده است.


*جشن پتو، خاطرات طنز دفاع مقدس


یکشنبه 30 آذر 1393 | 21:53 | کتاب نوشت | ()


می‌خواستم بنویسم...

چه می‌شود کرد؟ نگاه که می‌کنم آخرین مطلب وبلاگم هفده روز پیش ارسال شده! نه این که بخواهم ننویسم، نه این که نخواهم بنویسم، نه این که حرفی برای گفتن نباشد، نه این که نوشتن را کنار گذاشته باشم که در ماه اخیر خیلی بیشتر از گذشته نوشته‌ام اما...

«کار فله‌ای چیست؟! ۲» را می‌خواستم بنویسم این که برای آقای ایکس که در مکان الف است سخنرانی‌ها می‌کنند برای انتقال به مکان ب، که چه قدر خوب است و چه فوایدی دارد، بعد که اتفاقاتی می‌افتد، در همان شرایط و همان آدم‌ها بدون این که به روی خودشان بیاورند در سخنانی متناقض، از مزیت‌های انتقال به مکان جیم می‌گویند. حافظه‌ها در حد ماهی گلی شده یا منافع این قدر می‌چربد؟! می‌خواستم بنویسم مسئولی دستوری می‌دهد و خیلی هم پافشاری می‌کند که مثلاً کسانی که مسئولیت فکری دارند مسئولیت‌های اجرایی را تحویل دهند و وقتی این کار به سختی و با فشار به این و آن انجام شد، خودش برخلاف نظر صریح خودش عمل می‌کند، و آدم می‌ماند از این همه ثبات در تصمیمات و پایداری در مدیریت! می‌خواستم بنویسم به قول حسن روحانی یک مشت تازه به دوران رسیده... نه! این را نمی‌خواستم بنویسم!

مطلبی با عنوان «این‌ها زرنگی نیست» می‌خواستم بنویسم و بگویم که اگر کسی مثلاً شراکتاً یک نمایندگی اسباب بازی فروشی داشت و آن‌ها را با قیمت‌هایی انداخت به یک جای فرهنگی حتی با رضایت مسئول آن جا، یا حتی کسی میز و صندلی و وسایل چاپ و بقیه‌ی چیزهای شخصی‌اش را فروخت به همان جا باز با رضایت مسئول مربوطه، فکر نکند زرنگی کرده، فکر نکند پولی به جیب زده و تمام، کسی که مسئول یکی کاری در یک جای فرهنگی است و همان کار را به صورت خصوصی و شخصی انجام می‌دهد و دو زار پول گیرش می‌آید فکر نکند خیلی دارد زرنگ بازی در می‌آورد و هی نخواهد خودش را و وجدانش را با این که «حاجی گفته» راضی نگه دارد، که یقین دارم نمی‌شود جواب خدا را با این جمله داد. این‌ها واقعاً زرنگی نیست، این‌ها بدبختی و حقارت است.

می‌خواستم مطلبی بنویسم که حتی تیترش را هم انتخاب نکردم در مورد این که من به اخلاص بعضی‌ها غبطه می‌خورم. هفته‌ی بسیج سال گذشته با مسئول بسیج دانشجویی یکی از دانشکده‌های علوم پزشکی هم کلام شدم، دانشجوی دهه‌ی هفتادی انقلاب ندیده‌ی جنگ ندیده‌ی حتی آدم‌های انقلاب و جنگ ندیده، جوری سادگی و صفا و اخلاص داشت که مرا مجذوب کرد. دور و برم از این آدم‌ها کم نیستند، آدم‌هایی که شرافتشان را به پول نمی‌فروشند، آدم‌هایی که چه بدانند چه ندانند با خدا معامله کرده‌اند، آدم‌هایی که جسم و جان و مالشان را گذاشتند تا کار مثبتی انجام دهند. آدم‌هایی که من مانده تا بفهممشان و بهشان برسم، آدم‌هایی که امیدی هستند برای مبارزه با ناامیدی... بعضی وقت‌ها سعی می‌کنم بیشتر ببینمشان... همین آدم‌های دور و برم را...

و در آخر این که دلم پر است از ادعای آدم‌ها، از حرف‌های بدون پشتوانه، از این که علامه‌ی دهرند، از این که جوری رفتار می‌کنند، جوری حرف می‌زنند که انگار خود خدا این رفتار را بهشان الهام کرده و این حرف‌ها را در دهانشان گذاشته... آدم‌هایی که دنبال ست کردن میز با صندلی و دیوار محل کارشان هستند و خوب بلدند از بیت‌المال خرج کنند... آدم‌هایی که از ریاست فقط حقوق گزافش را می‌شناسند و دیدن دم فلان نماینده و فلان مدیر کل را و پارتی بازی برای فلان قوم و خویش را... و خیابان‌های اصلی شهرم پر شده از دست‌فروش، پر شده از آدم‌هایی که توی آشغال‌ها دنبال بطری و چیزهای پلاستیکی هستند، زنی دیدم که خرده‌های نان را از جلوی نانوایی جمع می‌کرد و توی کیفش می‌ریخت، مردی دیدم که ته ساندویچ‌های مردم را از روی میز مغازه ساندویچ فروشی بر می‌داشت و می‌خورد، مردمی را می‌بینم که برای خرید مانده‌ترین و خراب‌ترین میوه‌ها با میوه‌فروش چانه می‌زنند و مردمی را می‌بینم که لباس‌هایشان، کفش‌هایشان، له شده، پاره شده، وصله دار است و می‌دانم که نمی‌توانند، نمی‌توانند... این‌ها را هم می‌خواستم بنویسم...


دوشنبه 17 آذر 1393 | 21:36 | روز نوشت | ()


عیبی هم ندارد...

چه عیبی دارد اموال دولتی، اموال برچسب‌دار دولتی، را از سازمان مربوطه خارج و در یک مکان تجاری از آن استفاده کرد؟!


جمعه 30 آبان 1393 | 07:52 | تک نوشت | ()


دلم

بعضی وقت‌ها دلم برای چشمم می‌سوزد، می‌گویم این دو چشمان از صبح باید مشغول دیدن باشند تا شب که پلک‌ها بیایند رویشان و استراحت کنند. بعدتر دلم برای گوش‌هایم هم می‌سوزد که مدام باید بشنوند و بشنوند.
بعدتر دلم برای دماغم هم می‌سوزد که چه خواب و چه بیدار باید نفس بکشد، بعدتر که دقیق‌تر می‌شوم می‌بینیم شش‌هایم، قلبم، جگرم، کلیه‌هایم، معده‌ام و خیلی از اعضای بدنم ۲۴ ساعته کار می‌کنند تا من به کارهایم برسم!! یعنی وقتی خوابم هم خیلی‌هایشان هنوز مشغول کارند، مشغول انجام وظیفه‌اند، بی آن که خسته شوند! بی آن که غر بزنند!!
ناراحت می‌شوم از زمانی که بی‌خاصیت بگذرد و وقتی که بیهوده تلف شود.

*حال «وام نیکو» به لطف خدا و همت اعضا خوب است، شرایط ویژه‌ای برای متقاضیان عضویت تا پنجم آذر برقرار است.


جمعه 23 آبان 1393 | 03:23 | روز نوشت | ()


قمار با بیت‌المال

همیشه کارت‌هایش یکی بیشتر از بقیه بود. هر وقت کم می‌آورد کارت «مردم» را رو می‌کرد!


پنجشنبه 15 آبان 1393 | 18:36 | تک نوشت | ()


کار درست را انجام بده

کار درست را انجام بده.
همیشه کار درست را انجام بده.
اوضاع را برای خودت درست کن، به آن‌ها اهمیت نده!
مگر نمی‌دانی تنها تو نیستی که رنج می‌کشی؟!

من دوباره تو را می‌بینیم، بدون شک.
از همه چیز عبور می‌کنی، بی آن که ربطی به هم داشته باشند.
آن‌ها از رسومات حرف می‌زنند و منظورشان دقیقاً این است:
آن‌ها می‌توانند قدم بزنند و ما می‌توانیم پیاده روی آن‌ها باشیم!

پس تو در مقابل تمام ریاکاری‌ها هستی.
برای ما دست تکان می‌دهند و می‌گویند همیشه برای ما جا هست!
اما خوب می‌دانیم نباید آن‌ها را جدی بگیریم.
با این حال نگذار تو را در این راه از پا بیندازند.
وقتی زمانش برسد، همه چیز روشن می‌شود.
ما همه چیز را دست می‌کنیم، بالاخره همه چیز درست می‌شود.

آن‌ها می‌گویند چیزی نیست ولی این واقعیت ندارد
آن‌ها می‌خواهند از ما همه چیز را بگیرند ولی نمی‌توانند به آسانی این کار را انجام دهند.
چون آن‌ها حرکت نمی‌کنند، بلکه اطرافشان است که حرکت می‌کند!
پس خودت را دوست داشته باش، می‌توانی بهتر از الآن بشوی!

من صدایی از بالاها می‌شنویم،
و اعتقاد دارم بهتر از این‌جا هم وجود دارد،
خیلی طولانی...

*ترجمه متن ترانه‌ی «اختلاف» تولید سال ۲۰۱۴ گروه راک «قرن‌ها و قرن‌ها» از کشور دشمن، امریکای جنایتکار.
*متن انگلیسی را از این‌جا بخوانید، صوت ترانه را از این‌جا بشنوید و کلیپ آن را هم از این‌جا ببینید.


چهارشنبه 7 آبان 1393 | 21:58 | شعر نوشت | ()


  • تعداد کل صفحات : 91 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  

← آخرین مطالب

← علاقمندی‌ها

← دوستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :

←تبلیغات