تبلیغات
صادق آنلاین
صادق آنلاین
روزنوشت‌های یک صادق
سلام! از این که چند دقیقه‌ای مهمان وبلاگم هستید، خوشحالم؛ ممنون می‌شوم مرا از نظرات خود بهره‌مند سازید.
راستش خیلی مهم نیست چه عقیده‌ای داریم؛ مهم این است که انسانیم، می‌توانیم صادقانه با هم حرف بزنیم و حتی به هم عشق بورزیم!
لطفاً به تاریخ انتشار مطالب توجه کنید، امروز است!

مجله‌ی آمریکایی؟!

در چهار، پنج، شش سال پیش یک مجلّه‌ی آمریکایی من دیدم که در یک رستوران کسانی که مشغول خدمت هستند، زنان جوانی هستند با این خصوصیات که عریانی یا در واقع نیمه عریانی یکی از این خصوصیات است؛ صاحب رستوران به این افتخار می‌کند و در مجلّه عکس خود و عکس رستورانش و عکس آن دخترها را منتشر می‌کند.

* بیانات دیدار قهرمانان و ورزشکاران مسابقات آسیایی و پارا آسیایی


پنجشنبه 2 بهمن 1393 | 10:05 | ساقی مهر | ()


خمپاره‌ی شصتم باش!

کلاس آموزش رزمی داشتیم. درس خمپاره و انواع آن. مربی یکی از آن‌ها را بالا گرفته بود و توضیح می‌داد:

این‌که می‌بینید، اینقدر شازده است و مؤدب و سر به زیر، جناب خمپاره ۱۲۰ است. خیلی آقاست. وقتی می‌آید پیشاپیش خبر می‌کند، پیک می‌فرستد، سوت می زند که برادر سرت را ببر داخل سنگر من آمدم، خورد و مرد پای من نیست، نگویید نگفتید!

سپس آن را گذاشت زمین و خمپاره دیگری را برداشت و گفت: این هم که فکر می‌کنم معرف حضور آقایان هست. نیازی به توضیح ندارد، کسی که او را نمی‌شناسد خواجه شیراز است. همه جا جلوتر از شما و پشت سر شما در خدمتگزاری حاضر است. شرفیاب که می‌شوند محضرتان به عرض ملوکانه می‌رسانند منتها دیگر فرصت نمی‌دهند که شما به زحمت بیفتید و این طرف و آن طرف دنبال سوراخ موش بگردید! با اسکورتشان همزمان می‌رسند.


نوبت به خمپاره ۶۰ رسید، خمپاره‌ای نقلی و تو دل برو، خجالتی، با حجب حیاء، آرام و بی‌سر و صدا. دلت می‌خواست آن را درسته قورت بدهی. این‌قدر شیرین و ملیح بود: بله این هم حضرت والا «شیخ اجل»، «اگر منو گرفتی»، «سر بزنگاه»، «خمپاره جیبی» خودمان ۶۰ عزیز است. عادت عجیبی دارد، اهل هیچ تشریفاتی نیست. اصلاً نمی‌فهمی کی می‌آید کی می‌رود. یک وقت دست می‌کنی در جیبت تخمه آفتابگردان برداری می‌بینی، آ آنجاست! مرد عمل است. بر عکس سایرین اهل شعار نیست. کاری را که نکرده نمی‌گوید که کرده‌ام. می‌گوید ما وظیفه‌ی‌مان را انجام می‌دهیم، بعداً خود به خود خبرش منتشر می‌شود. هیاهو نمی‌کند که من می‌خواهم بیایم. یا در راه هستم و تا چند لحظه دیگر می‌رسم. می‌گوید کار است دیگر آمد و نشد بیایم، چرا حرف پیش بزنیم برای همین شما هیچ وقت نمی‌توانید از وجود و حضور او با خبر بشوید. اول می‌گوید بمب! بعد معلوم می‌شود خمپاره ۶۰ بوده است.


*جشن پتو، خاطرات طنز دفاع مقدس


یکشنبه 30 آذر 1393 | 21:53 | کتاب نوشت | ()


می‌خواستم بنویسم...

چه می‌شود کرد؟ نگاه که می‌کنم آخرین مطلب وبلاگم هفده روز پیش ارسال شده! نه این که بخواهم ننویسم، نه این که نخواهم بنویسم، نه این که حرفی برای گفتن نباشد، نه این که نوشتن را کنار گذاشته باشم که در ماه اخیر خیلی بیشتر از گذشته نوشته‌ام اما...

«کار فله‌ای چیست؟! ۲» را می‌خواستم بنویسم این که برای آقای ایکس که در مکان الف است سخنرانی‌ها می‌کنند برای انتقال به مکان ب، که چه قدر خوب است و چه فوایدی دارد، بعد که اتفاقاتی می‌افتد، در همان شرایط و همان آدم‌ها بدون این که به روی خودشان بیاورند در سخنانی متناقض، از مزیت‌های انتقال به مکان جیم می‌گویند. حافظه‌ها در حد ماهی گلی شده یا منافع این قدر می‌چربد؟! می‌خواستم بنویسم مسئولی دستوری می‌دهد و خیلی هم پافشاری می‌کند که مثلاً کسانی که مسئولیت فکری دارند مسئولیت‌های اجرایی را تحویل دهند و وقتی این کار به سختی و با فشار به این و آن انجام شد، خودش برخلاف نظر صریح خودش عمل می‌کند، و آدم می‌ماند از این همه ثبات در تصمیمات و پایداری در مدیریت! می‌خواستم بنویسم به قول حسن روحانی یک مشت تازه به دوران رسیده... نه! این را نمی‌خواستم بنویسم!

مطلبی با عنوان «این‌ها زرنگی نیست» می‌خواستم بنویسم و بگویم که اگر کسی مثلاً شراکتاً یک نمایندگی اسباب بازی فروشی داشت و آن‌ها را با قیمت‌هایی انداخت به یک جای فرهنگی حتی با رضایت مسئول آن جا، یا حتی کسی میز و صندلی و وسایل چاپ و بقیه‌ی چیزهای شخصی‌اش را فروخت به همان جا باز با رضایت مسئول مربوطه، فکر نکند زرنگی کرده، فکر نکند پولی به جیب زده و تمام، کسی که مسئول یکی کاری در یک جای فرهنگی است و همان کار را به صورت خصوصی و شخصی انجام می‌دهد و دو زار پول گیرش می‌آید فکر نکند خیلی دارد زرنگ بازی در می‌آورد و هی نخواهد خودش را و وجدانش را با این که «حاجی گفته» راضی نگه دارد، که یقین دارم نمی‌شود جواب خدا را با این جمله داد. این‌ها واقعاً زرنگی نیست، این‌ها بدبختی و حقارت است.

می‌خواستم مطلبی بنویسم که حتی تیترش را هم انتخاب نکردم در مورد این که من به اخلاص بعضی‌ها غبطه می‌خورم. هفته‌ی بسیج سال گذشته با مسئول بسیج دانشجویی یکی از دانشکده‌های علوم پزشکی هم کلام شدم، دانشجوی دهه‌ی هفتادی انقلاب ندیده‌ی جنگ ندیده‌ی حتی آدم‌های انقلاب و جنگ ندیده، جوری سادگی و صفا و اخلاص داشت که مرا مجذوب کرد. دور و برم از این آدم‌ها کم نیستند، آدم‌هایی که شرافتشان را به پول نمی‌فروشند، آدم‌هایی که چه بدانند چه ندانند با خدا معامله کرده‌اند، آدم‌هایی که جسم و جان و مالشان را گذاشتند تا کار مثبتی انجام دهند. آدم‌هایی که من مانده تا بفهممشان و بهشان برسم، آدم‌هایی که امیدی هستند برای مبارزه با ناامیدی... بعضی وقت‌ها سعی می‌کنم بیشتر ببینمشان... همین آدم‌های دور و برم را...

و در آخر این که دلم پر است از ادعای آدم‌ها، از حرف‌های بدون پشتوانه، از این که علامه‌ی دهرند، از این که جوری رفتار می‌کنند، جوری حرف می‌زنند که انگار خود خدا این رفتار را بهشان الهام کرده و این حرف‌ها را در دهانشان گذاشته... آدم‌هایی که دنبال ست کردن میز با صندلی و دیوار محل کارشان هستند و خوب بلدند از بیت‌المال خرج کنند... آدم‌هایی که از ریاست فقط حقوق گزافش را می‌شناسند و دیدن دم فلان نماینده و فلان مدیر کل را و پارتی بازی برای فلان قوم و خویش را... و خیابان‌های اصلی شهرم پر شده از دست‌فروش، پر شده از آدم‌هایی که توی آشغال‌ها دنبال بطری و چیزهای پلاستیکی هستند، زنی دیدم که خرده‌های نان را از جلوی نانوایی جمع می‌کرد و توی کیفش می‌ریخت، مردی دیدم که ته ساندویچ‌های مردم را از روی میز مغازه ساندویچ فروشی بر می‌داشت و می‌خورد، مردمی را می‌بینم که برای خرید مانده‌ترین و خراب‌ترین میوه‌ها با میوه‌فروش چانه می‌زنند و مردمی را می‌بینم که لباس‌هایشان، کفش‌هایشان، له شده، پاره شده، وصله دار است و می‌دانم که نمی‌توانند، نمی‌توانند... این‌ها را هم می‌خواستم بنویسم...


دوشنبه 17 آذر 1393 | 21:36 | روز نوشت | ()


عیبی هم ندارد...

چه عیبی دارد اموال دولتی، اموال برچسب‌دار دولتی، را از سازمان مربوطه خارج و در یک مکان تجاری از آن استفاده کرد؟!


جمعه 30 آبان 1393 | 07:52 | تک نوشت | ()


دلم

بعضی وقت‌ها دلم برای چشمم می‌سوزد، می‌گویم این دو چشمان از صبح باید مشغول دیدن باشند تا شب که پلک‌ها بیایند رویشان و استراحت کنند. بعدتر دلم برای گوش‌هایم هم می‌سوزد که مدام باید بشنوند و بشنوند.
بعدتر دلم برای دماغم هم می‌سوزد که چه خواب و چه بیدار باید نفس بکشد، بعدتر که دقیق‌تر می‌شوم می‌بینیم شش‌هایم، قلبم، جگرم، کلیه‌هایم، معده‌ام و خیلی از اعضای بدنم ۲۴ ساعته کار می‌کنند تا من به کارهایم برسم!! یعنی وقتی خوابم هم خیلی‌هایشان هنوز مشغول کارند، مشغول انجام وظیفه‌اند، بی آن که خسته شوند! بی آن که غر بزنند!!
ناراحت می‌شوم از زمانی که بی‌خاصیت بگذرد و وقتی که بیهوده تلف شود.

*حال «وام نیکو» به لطف خدا و همت اعضا خوب است، شرایط ویژه‌ای برای متقاضیان عضویت تا پنجم آذر برقرار است.


جمعه 23 آبان 1393 | 03:23 | روز نوشت | ()


قمار با بیت‌المال

همیشه کارت‌هایش یکی بیشتر از بقیه بود. هر وقت کم می‌آورد کارت «مردم» را رو می‌کرد!


پنجشنبه 15 آبان 1393 | 18:36 | تک نوشت | ()


کار درست را انجام بده

کار درست را انجام بده.
همیشه کار درست را انجام بده.
اوضاع را برای خودت درست کن، به آن‌ها اهمیت نده!
مگر نمی‌دانی تنها تو نیستی که رنج می‌کشی؟!

من دوباره تو را می‌بینیم، بدون شک.
از همه چیز عبور می‌کنی، بی آن که ربطی به هم داشته باشند.
آن‌ها از رسومات حرف می‌زنند و منظورشان دقیقاً این است:
آن‌ها می‌توانند قدم بزنند و ما می‌توانیم پیاده روی آن‌ها باشیم!

پس تو در مقابل تمام ریاکاری‌ها هستی.
برای ما دست تکان می‌دهند و می‌گویند همیشه برای ما جا هست!
اما خوب می‌دانیم نباید آن‌ها را جدی بگیریم.
با این حال نگذار تو را در این راه از پا بیندازند.
وقتی زمانش برسد، همه چیز روشن می‌شود.
ما همه چیز را دست می‌کنیم، بالاخره همه چیز درست می‌شود.

آن‌ها می‌گویند چیزی نیست ولی این واقعیت ندارد
آن‌ها می‌خواهند از ما همه چیز را بگیرند ولی نمی‌توانند به آسانی این کار را انجام دهند.
چون آن‌ها حرکت نمی‌کنند، بلکه اطرافشان است که حرکت می‌کند!
پس خودت را دوست داشته باش، می‌توانی بهتر از الآن بشوی!

من صدایی از بالاها می‌شنویم،
و اعتقاد دارم بهتر از این‌جا هم وجود دارد،
خیلی طولانی...

*ترجمه متن ترانه‌ی «اختلاف» تولید سال ۲۰۱۴ گروه راک «قرن‌ها و قرن‌ها» از کشور دشمن، امریکای جنایتکار.
*متن انگلیسی را از این‌جا بخوانید، صوت ترانه را از این‌جا بشنوید و کلیپ آن را هم از این‌جا ببینید.


چهارشنبه 7 آبان 1393 | 21:58 | شعر نوشت | ()


ابرها


او بزرگ می‌شود و من پیر!


شنبه 3 آبان 1393 | 22:04 | محمد طاها | ()


ناامیدی

-    من همیشه به آدمایی که می‌تونستن به خدا اعتقاد داشته باشن حسادت می‌کردم! وقتی به دبیرستان می‌رفتم دوستی داشتم به اسم «فردی روسو» همیشه عادت داشت بعد از این که کار بدی مرتکب می‌شد تنها کاری که می‌کرد این بود که بره اعتراف کنه و براش مثل این بود که هرگز اون کارِ بد اتفاق نیفتاده...

-    خب، به این سادگی‌ها هم نیست...

-    می دونم، ولی یه چیزِ آرامش بخشی تو این ماجرا هست... و اون آینه که تو باید حقیقت رو بگی و می‌تونی به خاطر این کار....

-    آمرزیده بشی...

-    یه بار شنیدم که بدترین گناه ناامیدیه.

-    فکر می‌کنم درسته؛ یعنی وقتی که تصمیمی می‌گیری ادامه ندی...

-    من فکر می‌کنم این کار رو کردم؛ من هم کم آوردم؛ من...من یه مشکلی دارم، دکتر تلاش کرد که کمکم کنه ولی من... به این نتیجه رسیدم که ارزشش رو نداره .... برام خیلی درآور و تحقیر کننده بود ...پس از ادامه دادن ناامید شدم، فکر می‌کنم این اعترافِ من باشه.

-    باشه، این هم اعترافِ من، من...من هم یه مشکلی دارم؛ همیشه فکر می‌کردم این کاریه که خدا داره با من می‌کنه تا مجازاتم کنه و هیچ کاری نیست که من بتونم انجام بدم تا مشکلم حل بشه پس یاد گرفتم که قبولش کنم، من هم از تلاش کردن ناامید شدم؛ بزرگ‌ترین گناه، درسته؟!

-    شاید نباید این‌جوری باشه... به هر حال من لستر هستم

-    باربارا... بارب

-    از دیدنت خوشحالم بارب

-    من هم همین‌طور


•    دیالوگ سریالی ساخت سال ۲۰۱۴ کشور دشمن، امریکای جنایتکار


دوشنبه 7 مهر 1393 | 06:33 | روز نوشت | ()


دست نوشته‌های مادر به حج رفته

ایام حج نزدیک است و حاجیان در حال اعزام به سرزمین وحی هستند، دو سال پیش هم توفیق نصیب پدر و مادرم شد و آن‌ها به این سفر معنوی رفتند، متن زیر  بخشی از دست نوشته‌ی مادرم از حج 91 است.


رمی جمرات
می‌خواستیم از منا به سوی رمی جمرات برویم منا را با خاطره‌ی خواندن دعا و نماز، منا را با خاطره بودن در سرزمین آرزوها منا را با یاد ملاقات آدم و حوا -که از بهشت رانده شده بودند- ترک کردیم.
خودم را به قعر تاریخ سپردم، ابراهیم با کاردی در دست، همراه پسرش اسماعیل از خانه خارج می‌شود، شاید هاجر می‌گرید و آن‌ها را بدرقه می‌کند، چه حالی دارد خمیده و غمناک، دعا می‌کند به یادی می‌آورد که چه طور خداوند در صحرای بی‌آب و علف او و فرزندش را نجات داد و چشمه‌ی زمزم را برای آن‌ها محیا کرد، شاید حالا هم امیدی باشد توکل بر خدا. اسماعیل استوار همراه پدر قدم بر می‌دارد و می‌گوید پدر تو می‌خواهی فرمان خدا را اجرا کنی، دل غمین نباش من با تو همراهم، قدم به قدم. با ابراهیم می‌رود، شیطان در راه در کمین است، اعوذ بالله من الاشیطان الرجیم. ابراهیم را از کارش باز می‌دارد اما ابراهیم دل در گرو خدا دارد، به او سنگ پرتاب می‌کند تا از او دور شود، شیطان باز ادامه می‌دهد، ابراهیم چند بار دیگر سنگ می‌زند، من هم با این حس به شیطان سنگ می‌زند، بار اول روز اول شیطان بزرگ، بار دوم روز دوم شیطان وسطی، بار سوم روز سوم شیطان کوچک؛ هیجان دارم، خدایا من به فرمان توأم مرا از شیطان دور کن اما خدایا شیطان نفس از همه بزرگ‌تر است؛ شیطان منیت از همه پر فریب‌تر است، تنها اطاعت از تو در سایه‌ی تقوا او را از من دور می‌کند. بارالها لحظه‌ای مرا به خودم وا‌مگذار.

جمرات را صدای برخورد صدای سنگ‌ها به شیطان فرا گرفته، همه خوشحال از این که توانستیم سنگ‌ها را به شیطان بزنیم، اما مواظب‌اند که شیطان همراهشان نیاید تا در شهر و دیارشان آن‌ها بفریبد؟ خدایا این حس برایم دلهره آور است و موجب نگرانی چون شیطان به خدا گفت تا می‌توانم و تا هستم انسان‌ها را می‌فریبم و در جهنم به آن‌ها می‌گویم می‌خواستید فریب مرا نخورید و از من اطاعت نکنید؛ بارالها اعوذ بالله من الشیطان الرجیم.

بعد از سه روز حاجیان خوشحال از به جا آوردن نیمی از اعمال منا را ترک می‌کنند تا شب دیگر هیچ کس در منا نیست، آرام باش منا با یک دنیا خاطره از حجاج، حاجیانی خالص انشا الله که این جا را ترک کردند، خوش به حالشان...

علی مظلوم
مدینه شهر پیغمبر بود اما پیامبری که علی همه جا و همواره با ایشان بود؛ اما او همچنان که در تمام عمر مظلوم بود، حالا هم بعد از ورود به مدینه مظلومیت او را بعد از قرن‌ها حس می‌کنی. مسجدی که به نام علی (ع) است قفل و زنجیر کرده‌اند و نمی‌گذارند در آن نماز اقامه شود حتی افرادی که در اطراف آن مسجد هستند از نام بردن آن خودداری می‌کنند. این چه حسادت و کینه‌ای ست که پایان ناپذیر است؟ در مساجد دیگر نماز خوانده می‌شود نظافت می‌گردد اما مسجدی که به نام علی است به مخروبه‌ای تبدیل شده، خدایا این چه ظلمی است که در حق علی می‌شود؟ اما خدا آن قدر به علی عزت بخشیده که او ساقی کوثر است و هیچ کس بدون اذن علی اجازه‌ی ورود به بهشت را ندارد و این چه افتخار بزرگی که نصیب امیرالمؤمنین شده است. خوشحال می‌شوم و در پس رؤیای خودان هنگامی که دشمنان علی را در روز قیامت در مقابل او می‌بینم با حقارت و زبونی بسیار با گردنی کج و حضرت علی (ع) که با عزت و سرافرازی بر سر حوض کوثر ایستاده است، اما خدایا در این دنیا هم قدر و مرتبه‌ی علی را بر دشمنانش روشن فرما با تعجیل در ظهور امامان زمان...

مدینه
وارد شهر مدینه که می‌شوی حس غریبی به تو دست می‌دهد. حس می‌کنی حضرت رسول اکرم گرفتار آل سعود شده، او را زندانی کرده‌اند، چهار نفر از ائمه غریب در بقیع دفن شده‌اند بی نام و نشان. قبر رسول اکرم در تاریکی، در محاصره شرطه‌ها و وهابی‌ها. اجازه عرض ارادت و سلام و صلوات را نداریم. مثل مجسمه‌ی بی روح فقط متحرک آهسته بروی حرف نزنی، بلند ذکر نگویی، دعا نکنی، نمازی بخوانی و بروی!

یادت به گنبد طلایی امام رضا می‌افتد، یادت به شکوه و جلال بارگاه امام حسین می‌افتد، شب‌های مشهد دعاها راز و نیازها نمازها زمزمه‌ها صلوات‌ها و ... این جا باید صلوات را در سینه حبس کنی و زمزمه‌ی دعا را در گلو خفه.

آیا می‌آید روزی که طنین صلوات بر پیامبر در مسجدالنبی شنیده شود؟ می‌آید روزی که طواف کنی حرم آن پیامبر رحمت را؟ می‌آید روزی که دست جمعی زیارت رسول اکرم را بخوانی و روح خودت را صفا دهی؟

آه دلت می‌خواهد به زیارت بقیع بروی، فاتحه‌ای بخوانی و حاجتت را از آن امام معصوم بخواهی، نه نمی‌توانی ساعتی بر سر قبور بنشینی و راز و نیاز کنی! نمی‌توانی هر وقت دلت خواست بروی.

خاک‌های بقیع را که می‌بینی دلت خاکی می‌شود، اشک‌ها در آن سرازیر و در آن وقت خاک گلی می‌شود در گلویت که می‌خواهد تو را خفه کند دلم می‌سوزد فریاد می‌زند مگر می‌خواهی چه کار کنی؟ چرا نباید برای این اموات مطهر احترام قائل شد؟ چرا نباید نشانی و آرامگاهی باشد؟ مگر ما آن‌ها را می‌پرستیم؟ نه ما آن‌ها را دوست داریم و می‌خواهیم آن چه درشان آن‌هاست به جا آوریم، برایان‌ها فاتحه بخوانیم و نبود آن‌ها را با عزاداری پر کنیم.

آه که چه قدر غریب‌تر از همه امام محمد باقر است که در روز شهادتش هیچ کس در مدینه نیست، حاجیان در منا هستند و بقیع غریب از هر زمان در تاریکی و ظلمت ظالمان فرو می‌رود، سلام بر امام حسن مجتبی (ع) سلام بر امام سجاد (ع) سلام بر امام محمد باقر (ع) و سلام بر امام جعفر صادق (ع).


سه شنبه 18 شهریور 1393 | 09:05 | سفر نوشت | ()


  • تعداد کل صفحات : 92 
  • ...  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • ...  

← آخرین مطالب

← علاقمندی‌ها

← دوستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :

←تبلیغات