تبلیغات
صادق آنلاین - دوباره دو اردیبهشت...
صادق آنلاین
روزنوشت‌های یک صادق
سلام! از این که چند دقیقه‌ای مهمان وبلاگم هستید، خوشحالم؛ ممنون می‌شوم مرا از نظرات خود بهره‌مند سازید.
راستش خیلی مهم نیست چه عقیده‌ای داریم؛ مهم این است که انسانیم، می‌توانیم صادقانه با هم حرف بزنیم و حتی به هم عشق بورزیم!
لطفاً به تاریخ انتشار مطالب توجه کنید، امروز است!

دوباره دو اردیبهشت...

کسی نیست که جواب درست و حسابی بدهد و هر خبری هست از شنیده‌هاست، چند روز پیش هم از یکی از دوستان بیمارستان نمازی بهم گفت که کار تمام است. حتی شنیدم برای اهدای عضو هم با خانواده‌اش صحبت‌هایی شده.
جلسه‌ی هماهنگی تشکل‌های دانشگاه برای سفر آقا به شیراز دارد شروع می‌شود، تلفنم زنگ می‌خورد و دوستی احوالش را می‌پرسد، دیروز که بیمارستان بودم خبر خاصی نبود، همین که حالش بهتر نشده، همین را بهش گفتم. جلسه شروع نشده، نگران شدم، با پسر خاله‌اش تماس می‌گیرم جواب نمی‌دهد، برادرش اما گفت که رفت پیش رفقای شهیدش! دستپاچه شدم، معاون فرهنگی دانشگاه وارد شد، جریان را می‌گویم، حالش بد می‌شود ولی من نمی‌توانم بمانم، از جلسه می‌آیم بیرون، چند نفری می‌آیند دنبالم، فقط یک کار می‌توانم بکنم، بروم نمازی. با همان چند نفر می‌رویم، کسی نیست، می‌رویم سردخانه‌ی بیمارستان، می‌گویند جنازه را برده‌اند پزشکی قانونی.
تا مغرب هیچ کس از هیچ چیز خبر ندارد! بعد مغرب مرده‌ها را نمی‌شویند ولی می‌گویند امشب غسلش می‌دهند، به دوستان خبر می‌دهم و می‌روم پزشکی قانونی، بابا هم می‌آید، به جز برادرش و دوست برادرش آشنایی نیست! یکی از غسال‌ها را می‌بینم، سین جیمش می‌کنم می‌گوید گفتند بمان بشورشان. هوا دارد تاریک می‌شود، دو تا آمبولانس می‌آیند، از داخل صدا می‌زنند و یک پلاستیک سیاهی را از یک دریچه‌ی کوچک بیرون می‌دهند! لحظات عجیبی ست، تا همین چند روز پیش که دیدمش داشت نفس نفس می‌زد، پایش را زیر دستگاه سی تی اسکن گرفته بودم، زنده بود، ولی دست نداشت، اما حالا نفس نمی‌کشید!
اعتماد به نفسم زیاد شده بود! جنازه را که گذاشتند توی آمبولانس رفتم نشستم کنار راننده، ماشین را روشن کرد و از محوطه‌ی پزشکی قانونی بیرون آمد، هوا تاریک، پلاستیک سیاه، چراغ‌های خیابان کم نور. پراید دوست برادر و ماشین بابا دنبال آمبولانس، من بهت زده بودم، نگاهی به خیابان تاریک و نگاهی به پلاستیک سیاه حاوی جنازه.
چند هفته ای هست محیط شست و شوی میت‌های مرد را پرده کشیده‌اند و همراهان نمی‌توانند وارد محوطه شوند و حتی ببینند، با این که می‌ترسم ولی دوست دارم یک بار دیگر ببینمش.
به دارالرحمه می‌رسیم و جمعیت بیشتر شده‌است. دو پلاستیک سیاه را می‌برند داخل و چند نفری با لباس نیروی انتظامی به هیچ کس اجازه‌ی ورود نمی‌دهند نور فلش عکاسی از پشت در و پنجره‌ها دیده می‌شود. آن‌ها که بیرون می‌آیند، همراهان داخل می‌شوند.
جنازه‌ی اول را می‌شورند و عزاداری می‌کنند. پلاستیک سیاه را باز می‌کنند، خوابیده، دستش از زیر آرنج قطع شده و دستی را  که از شب حادثه در سردخانه نگهداشته بودند، آوردند گذاشتند کنار دست قطع شده، دور تا دور می‌چرخم تا از تمام نماها ببینمش، همه تقریباً یک طرف ایستاده‌اند، از سرش خون می‌آید، مرده شور مقداری پنبه می‌آورد و می‌گذارد روی محل زخمی که بخیه شده، به من نگاهی می‌اندازد و چیزی می‌گوید، چند ثانیه می‌گذرد تا به خود بیایم، پیچ گوشتی نزدیک مرا می‌خواهد، بهش می‌دهم، نمی‌دانم توی این وضعیت این پیچ گوشتی را می‌خواهد چه کار کند... هیچ وقت فکرش را هم نمی‌کردم که بخواهد پنبه را با پیچ گوشتی از محل بخیه بچپاند توی سرش...
عزاداری به حضرت عباس رسیده و مرده شور هم نامردی نمی‌کند و دست قطع شده را بالا می‌آورد و می‌شوید...
کُنار می‌گذارد روی پنبه های سر و پلاستیک پیچش می‌کند، کفن نباید نجس شود... دور تا دور سر و صورت را پلاستیک پیچ می‌کند و تنش را کفن می‌پیچد...
همه منتظرند تا مادر بیاید و برای بار آخر جنازه‌ی پسرش را ببیند، او نمی‌داند که دستش قطع شده و بدنش پاره پوره...
مادر می‌آید و صورت را برایش باز می‌کنند، کفن را کنار می‌زنند، پلاستیک را پاره می‌کنند و مادر با پسر درد دل می‌کند...
نمی‌گذارند خیلی معطل شود و جنازه را توی تابوت می‌گذارند، زیرش را می‌گیریم و می‌بریم توی سردخانه‌ی کناری، سعی می‌کنم از آخرین نفراتی باشم که از فضای سرد سردخانه خارج می‌شوم...


نمی‌خواستم با مرور خاطراتم کسی را ناراحت یا غمگین کنم، این فقط یک تلنگر بود برای خودم...


یکشنبه 1 اردیبهشت 1392 | 23:00 | شهید محمد علی شاهچراغی | ()


هم دوره ای قدیمی با شهید .. با شما ..
جمعه 6 اردیبهشت 1392 13:26
سلام
چه روزهای سختی بود
جالبه که تا حالا چنین مطلبی ننوشتید ، حتما خیلی سخت گذشته به شما
از کار مرده شور خیلی بدم اومد چقدر با نامردی پیچ گوشتی ...
نمی دونم با خوندن و مرور اون روزها چه احوالاتی می گذره بر روح لطیف انسانیت ..
همان روزها با دیدن عکس های جنازه ها به آن صورت ... بر قلبم ضربه ای شدید وارد شد ..
قلب لطیف آدمی توان دیدن این جور صحنه ها و جریانات را ندارد ..
چه گذشته بر مادرشان
انشاالله قرین رحت الهی شوند ...
m
دوشنبه 2 اردیبهشت 1392 16:49
احساس می کنم که صدای ضربان قلبم را می شنوم...
101
دوشنبه 2 اردیبهشت 1392 09:04
انشاءالله خدا شهید عزیز محمدعلی شاهچراغی را با بزرگان محشورش کند
و تو را که یادش را زنده نگه داشته ای با او.

به راستی که فردی مثل محمد علی شهید خود یک رسانه است ...
دوشنبه 2 اردیبهشت 1392 00:21
سلام خیلی کنجکاو شدم ببینم راجع به چی ندشتید؟ راجع به کی؟ چرا؟
چرا ناقص بود...؟
پاسخ صادق : سلام
احتمالا این متن برای کسانی قابل فهم است که پیش فرض هایی را بدانند، اگر هیچ اطلاعی ندارید موضوع مطلب را جستجو کنید...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

← آخرین مطالب

← علاقمندی‌ها

← دوستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :

←تبلیغات