تبلیغات
صادق آنلاین - تو بهای آسمانی شدن ما شدی
صادق آنلاین
روزنوشت‌های یک صادق
سلام! از این که چند دقیقه‌ای مهمان وبلاگم هستید، خوشحالم؛ ممنون می‌شوم مرا از نظرات خود بهره‌مند سازید.
راستش خیلی مهم نیست چه عقیده‌ای داریم؛ مهم این است که انسانیم، می‌توانیم صادقانه با هم حرف بزنیم و حتی به هم عشق بورزیم!
لطفاً به تاریخ انتشار مطالب توجه کنید، امروز است!

تو بهای آسمانی شدن ما شدی

مدت‌ها بود مردم بسته‌ی زمین بودند
جسمشان
روحشان
نگاهشان.
باور کن رنگ آسمان هم از ذهن اینان پاک شده بود
از بس که با آسمان غریبه شده بودند.
این‌ها آسمان و زمینشان یکی بود.
شاید بهتر بادش که بگویم این‌ها آسمانشان، زمین بود.
هر چه که فریاد کشیدی
کسی به آسمان نگاهی ندوخت
دلت سوخت برایشان.
می‌دانستی که اگر انسان اهل آسمان نباشد
انسان نیست
اما این‌ها به زمین انس گرفته بودند
و خط پایان آرزوهایشان بود خاک می‌داد
با این که آن‌ها هم مثل تو عرب بودند
اما حرف تو را نمی‌فهمیدند
آخر تو با واژه‌هایی حرف می‌زدی
که بوی باران می‌داد
و این‌ها گوششان جز با لغات زمینی انس نداشت.
تو می‌خواستی خاک وجود این‌ها را
با قطره های بارانی و آسمانی خویش خوش بو کنی
اما این‌ها با بوی تفاله های گندیده‌ی زمینی
به قدری مأنوس بودند
که اگر با هر نفسی این بو به مشامشان نمی‌رسید
حنجره‌شان بوی مرگ می‌گرفت.
آسمان محله ناشناسی بود برای این‌ها.
تو آمده بودی نشانی این محله ناشناس را به آن‌ها بدهی
اما آن‌ها که تو را خارج از محدوده زمین دیدند
خارجی‌ات پنداشتند
و مزاحمی برای تعلقات زمینی‌شان.
می‌خواستی رد نگاه تو را بگیرند
و آسمانی شوند
از همین رو سرت را بالا می‌گرفتی
و به آسمان چشم می‌دوختی
اما به جای این که نگاهشان آبی آسمانی شود
خنجرهایشان هوای حنجرت را کرد
و چشمشان را سیلاب خون فرا گرفت.
فایده‌ای نداشت
این مردم کارشان از این حرف‌ها گذشته بود.
این‌ها با انگشت اشاره‌ای که آسمان را نشان می‌داد
و نگاهی که بالا را نشانه می‌گرفت
آسمان را پیدا نمی‌کردند.
باید کاری کرد کارستان.
گمانم این است که تو یقین کردی
باید صحنه‌ای تماشایی در افق آسمان باشد
تا این‌ها چشم از زمین برگیرند
و به آسمان چشم بدوزند.
نکند از همین رو بود که عزم کردی
از کربلا تا شام بالای نیزه خانه کنی
شاید کسی چشمی به آسمان بدوزد
و دلش در هوای پرواز بسوزد.
حسین جان!
کاش همه می‌دانستیم که تو
بهای آسمانی شدن ما شدی
تا این قدر چشممان به زمین دوخته نباشد.
من هنوز تماشاگر سر بر نیز نشسته‌ی تو هستم
و چشم از آسمان نبسته‌ام.


*بخشی از کتاب «رد نگاهت، راه آسمان» محسن عباسی ولدی


چهارشنبه 22 آبان 1392 | 07:00 | کتاب نوشت | ()


manicure
یکشنبه 13 فروردین 1396 04:27
Asking questions are really nice thing if you are not understanding something fully,
but this article provides fastidious understanding even.
اتاق 85
چهارشنبه 6 آذر 1392 21:40
خواستم بگم به روزتم با . . .
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

← آخرین مطالب

← علاقمندی‌ها

← دوستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :

←تبلیغات