تبلیغات
صادق آنلاین - چه فهمیدی از این گریه؟
صادق آنلاین
روزنوشت‌های یک صادق
سلام! از این که چند دقیقه‌ای مهمان وبلاگم هستید، خوشحالم؛ ممنون می‌شوم مرا از نظرات خود بهره‌مند سازید.
راستش خیلی مهم نیست چه عقیده‌ای داریم؛ مهم این است که انسانیم، می‌توانیم صادقانه با هم حرف بزنیم و حتی به هم عشق بورزیم!
لطفاً به تاریخ انتشار مطالب توجه کنید، امروز است!

چه فهمیدی از این گریه؟

ناراحت بودم، معنای دقیقش ناراحت نیست، شاید دل شکسته، شاید مغموم؛ این دومین باری بود که این حس به سراغم می‌آمد. همین چند ماه پیش، جلوی درب سی‌تی‌اسکن بیمارستان نمازی؛ غلغله بود، از شیراز و شهرستان‌های مختلف، آدم‌های مریض و گاهی بی‌اعصاب و منشی‌های بی‌اعصاب‌تر. توی راهرو و جلوی در، شلوغ بود.

از اول راهرو یک تخت را می‌آوردند، خوب که نگاه کردم، یک بچه تویش بود با چند تا سیم و لوله و وسیله، همراه بیماربر یک پرستار و دکتر هم بود. بچه‌ی دو سه ساله خواب بود انگار. توی هر دو دماغش لوله رد شده بود، دستانش چسب کاری و سوراخ، به سختی نفس می‌کشید!

صحنه‌ی دردناکی بود، مخصوصاً برای من که پسرم دقیقاً هم سن و هم اندازه‌ی او بود، زجر و عذاب کشیدن بچه را می‌شد حس کرد. چند دقیقه‌ای پشت در ماند؛ همه نگاه می‌کردند و ناراحت بودند.

در باز شد و بچه را بردند داخل، یک عده آدم خودخواه صدایشان درآمد که چرا بی‌نوبت رفت داخل! از همین آدم‌هایی که فقط به فکر خودشان هستند و حاضرند برای منافع خودشان همه را له کنند، همین‌هایی که تعدادشان خیلی زیاد شده...

بچه را می‌بردند زیر دستگاه و مسئول سی‌تی‌اسکن بیمارستان به من می‌گفت این قدر حالش بد است که دکتر همراهش فرستاند! نتوانستم بمانم و توی راهروهای بیمارستان راه می‌رفتم و...

اما امروز دوستی قدیمی را دیدم، دیدن دوستان قدیم مرا سر حال می‌آورد، کلی انرژی می‌گیرم، اما این بار فرق داشت، دوستی را دیدم و قرار بود در کاری همراهی‌اش کنم که سخت بود. برای من که سخت بود، برای او...

می‌خواست داستان مرگ دختر یازده روزه‌اش را برای کسی تعریف کند تا او راهنمایی کند، او می‌گفت و می‌لرزید: یکم فروردین به دنیا آمد، توی بیمارستان مسلمین به ما گفتند چون امکانات کم است بروید نمازی...

ظاهراً یک مشکلی در ناف بچه وجود داشته. دو روز توی نمازی فقط بستری بود و عملش نمی‌کردند، می‌گفتند اول اورژانسی‌ها را باید عمل کنیم. نوزاد تازه به دنیا آمده را سه روز بی شیر مادر و با سرُم نگه داشتند، روز سوم عملش کردند و گفتند موفقیت آمیز بوده اما بچه دفع نداشته و باید بستری بماند، چند روز سونوگرافی و آزمایش و ... تا تشخیصشان می‌شود انسداد روده. روز یازدهم یک رزیدنت جراحی عمومی عملش می‌کند. بچه را می‌آورند ریکاوری، پرستاری اصرار می‌کند که نوزاد را ببرند بخش ولی مسئولین اتاق عمل مقاومت می‌کنند، معلوم نمی‌شود به خاطر کمبود دستگاه نگهدارنده یا کمبود تخت تصمیم به انتقال بچه می‌گیرند، یک انتقال شگفت انگیز!

گلوی بچه ورم دارد، ورمی به اندازه‌ی سر! توی دهانش دستگاه تنفس است، پرستار می‌گوید باید سریع منتقلش کنیم، بیماربر سر تخت را می‌گیرد و می‌دود، پرستار دستگاه تنفس را می‌فشارد و پدر پشت تخت را می‌گیرد تا به در و دیوار نخورد. به بخش که می‌رسند بچه سیاه می‌شود! تمام!!!

جناب رزیدنت و پرستارها و بقیه جمع می‌شوند دور تخت و هر کاری می‌کنند فایده ندارد! رزیدنت، انتقال و پرستار را مقصر می‌دانند و پرستارها عمل جراحی را. داد و بیداد و گریه و شیون هم بی‌فایده است.

شکایت در بیمارستان هیچ نتیجه‌ای ندارد، به کلانتری می‌روند، شرح آن چه پیش آمده را می‌نویسند؛ نوزاد دختر یازده روزه را می‌برند پزشکی قانونی و روز سیزدهم به خاک سپرده می‌شود.

دوست من تمام این‌ها را توضیح داد، جواب این است: طبقه پنج معاونت درمان. می‌رویم، یک اتاق زنانه که سه زن مشغول حرف زدن هستند، می‌پرم میان حرف‌های شخصی‌شان، یکی می‌گوید بیرون باشید می‌آیم. دو سه دقیقه‌ای می‌نشینیم، می‌پرسد مشکل چیست؟ شرمم می‌شود وقتی دوستم می‌خواهد دوباره ماجرا را تعریف کند، اما کمی که پیش می‌رود، خانم محترم می‌پرسد چند سالشان بوده؟! انگار حواسش هنوز به صحبت‌های چند دقیقه قبلش با همکاران بوده. زودتر جواب می‌دهم: نوزاد بوده، تازه به دنیا آمده بوده؛ می‌گوید بروید طبقه اول، سلامت نوزادان، دکتر پارسا.

طبقه اول، اتاق شلوغ، وارد که می‌شویم، خانمی قیافه‌ی «بفرمایید؟» می‌گیرد، می‌گویم دکتر پارسا هستند؟ می‌گوید امرتان؟

-برای شکایت آمدیم.

دست می‌کند توی پرینتر یک کاغذ آچهار می‌دهد بهمان: بنویسید.

-فرم ندارد؟

-از دبیر خانه بگیرید طبقه همکف!

کاغذ سفید آچهار را می‌گیریم و می‌رویم پایین، یک میز دراز پر از خانم، اولی اعصاب ندارد، می‌پرسیم فرم شکایت می‌خواهیم، اشاره می‌کند به جلوتر. چند نفری را رد می‌کنیم، دوباره می‌پرسیم: فرم شکایت می‌خواهیم. با حوصله جوابمان را می‌دهد و می‌گوید میز شکایت میز آخر است و فکر نکنم فرم داشته باشد، خانم دیگری از بغل دستش می‌گذرد، از او می‌پرسد، جواب می‌دهد: فرم شکایت را از همان طبقه پنج باید بگیرند! قیافه‌ی ما را که می‌بیند انگار دلش می‌سوزد!

 به دوستم می‌گویم: می‌روم فرم را می‌گیرم تو توی همین آچهار پیش‌نویسش را بنویس. از دبیرخانه بیرون که می‌آییم همان خانم می‌آید سراغمان، می‌گوید چه شده؟ نمی‌گذارم دوباره دوستم توضیح بدهد که بچه‌ام ... جواب می‌دهم توی بیمارستان نمازی... خیلی ناراحت می‌شود به دوستم می‌گوید بیچاره مادرشان، کمی دلداری‌اش می‌دهد و می‌گوید حتماً پیگیرش باشید، فرم را پر کنید و بیاورید، اصلاً دو تا فرم پرکنید یکی را بفرستید اداره نظارت بر درمان و دیگری را سلامت نوزادان.

تا بروم طبقه پنج و برگردم هنوز نوشتن شرح ماوقع تمام نشده، چند دقیقه‌ای هم پاکنویسش طول می‌کشد.

شناسنامه‌ی بچه، بعد از مرگش به دستشان رسیده، توی قسمت نام بیمار می‌نویسد نوزاد دختر، برگه را که تحویل می‌دهد، خانم بی‌‎اعصاب دیگری می‌گوید: چرا اسم ننوشتی؟ دوستم به من‌ومن می‌افتد، دوباره می‌پرم وسط: نوزاد بوده.

-خب اسم مادرش را بنویسید.

 برگه را تحویل می‌دهیم. خانم شماره‌ای می‌دهد و می‌گوید یک هفته دیگر تماس بگیرید.

از هم خداحافظی می‌کنیم، می‌خواهد برود یزد، شهری که به خاطر کارش آن جا ساکن است. از خیابان که رد می‌شود، می‌سوزم، ناراحتم؛ معنای دقیقش ناراحت نیست، شاید دل شکسته، شاید مغموم...


شنبه 29 فروردین 1394 | 23:18 | روز نوشت | ()


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

← آخرین مطالب

← علاقمندی‌ها

← دوستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :

←تبلیغات