تبلیغات
صادق آنلاین - مطالب تیر 1391
صادق آنلاین
روزنوشت‌های یک صادق
سلام! از این که چند دقیقه‌ای مهمان وبلاگم هستید، خوشحالم؛ ممنون می‌شوم مرا از نظرات خود بهره‌مند سازید.
راستش خیلی مهم نیست چه عقیده‌ای داریم؛ مهم این است که انسانیم، می‌توانیم صادقانه با هم حرف بزنیم و حتی به هم عشق بورزیم!
لطفاً به تاریخ انتشار مطالب توجه کنید، امروز است!

زندگیِ گلّه‌ای، آدمای فلّه‌ای

زندگیِ گلّه‌ای، آدمای فلّه‌ای
یه عمره ول معطل، با این مُخای مختل
دلخوشی شون قیافه، تو ژستن و کلافه
نه فکری نه سؤالی، تو دنیای خیالی
بیدارن و خواب می‌بینن، سایه رُ آفتاب می‌بینن
آخرِ کَل کَل و کُرکُری، عاشقِ لات و قلدری
از بس خطری و خلافن، یه پخ کنی غلافن
از روزگار ملولن، تو خودشون می‌لولن
زندگی شون ضدحاله، یا تو چاهن یا چاله


چهارشنبه 28 تیر 1391 | 22:30 | شعر نوشت | ()


نگین فارس

سال تولید ملی، حمایت از کار و سرمایه‌ی ایرانی. بعضی چیز‌ها از بس که گفته شده تهوع آور می‌شود، اینکه نگذاریم نام سال شعاری شود و فقط در تبلیغات بیاید و سمبل شود و همه مسئولیم و الی آخر...
و همچنین بیشتر از اینکه ایجابی بنویسیم سلبی نوشتیم، این کار‌ها را نکنیم و نگذاریم مجتمع تجاری بزنند و این‌ها سرمایه بردار هستند و غیره و غیره و غیرو...
اما می‌خواهم از یک مرکز خرید تبلیغ کنم! مرکز خرید نگین فارس.
این مرکز خرید در پنج طبقه بیش از یک سال است که تاسیس شده، شعارش این است: عرضه کالا با تخفیف ۵ الی ۳۵ درصد. طبقه‌ی اول، فروشگاه مواد لبنیاتی و بهداشتی ست از شیر و ماست و دوغ تا روغن زیتون و رب گوجه و سفید کننده و تاید و هزاران قلم جنس دیگر. درب خروجی این فروشگاه میوه فروشی ست. طبقه‌ی دوم پوشاک، سوم کیف و کفش، چهارم لوازم منزل از قبیل بشقاب و قابلمه و سایر وسایل آشپزخانه؛ طبقه‌ی آخر هم رستوران است که تا چندی پیش هنوز افتتاح نشده بود.
شاید بتوانم تخمین بزنم حدود هفتاد درصد محصولات عرضه شده در این مرکز، تولید داخل است. قیمت‌های طبقه‌ی اول ارزان‌تر از قیمت روی محصول عرضه می‌شود و قیمت‌های طبقات دیگر هم با قیمت‌های ارزان‌ترین مراکز فروش شیراز قابل رقابت است.
مرکز خرید نگین در بلوار عدالت، چند صد متری قبل از روبروی زندان عادل آباد واقع شده است.


دوشنبه 26 تیر 1391 | 19:58 | خبری، تحلیلی | ()


اب...

دیر‌تر که به خانه می‌رسم، پسرم نگاهم می‌کند، چشم غره‌ام می‌رود، رویش را بر می‌گرداند، و بعد از این همه ناز، می خواهد بغلش کنم...


یکشنبه 25 تیر 1391 | 21:17 | محمد طاها | ()


نوای سپاه

‌‌ همان شبی که «میلاد بزرگ پاسدار» در پادگان امام حسین (ع) شیراز برگزار شد و البته نه از نزدیک که از تلویزیون مراسم را دیدیم، می‌خواستم ذوق زدگی خودم را ابراز کنم! این سوژه یادم رفت تا الآن که خبر آن روز را دوباره دیدم.
موسیقی هم مثل سایر هنر‌ها و ابزار‌های روز، زمانی به عنوان دشمن نگریسته می‌شد و هنوز هم توسط بعضی می‌شود! به خاطر همین، از فساد در سینما و موسیقی و فضای مجازی و ... صحبت می‌شود و اینکه خروجی این‌ها در مملکت اسلامی، آن چنان قابل قبول نیست.
در این وضعیت سپاهِ یک استان، به عنوان پاسدار انقلاب اسلامی می‌آید و برای خودش موسیقی می‌سازد و در روز پاسدار از آن رونمایی می‌کند! برای من به عنوان علاقمند و مخاطب هنر و همچنین یک فردی که خودم را یک جورهایی وصل به سپاه می‌دانم، حرکت فرخنده‌ای است.


جمعه 23 تیر 1391 | 20:10 | روز نوشت | ()


در ستایش سکوت!

استادی می‌گفت: دو بار فکر کنید و یک بار حرف بزنید! و من گاهی یادم می‌رود که این حکم انسی را به کار بگیرم؛ و بعد از آن‌که چیزی را گفتم تازه یادم می‌آید چه خبطی مرتکب شدم! و هی به خودم می‌گویم کاش که نگفته بودم این حرف را! ولی دیگر گفته‌ام و این منم که بنده‌ی اویم!!
باید یاد بگیرم نیازی نیست که حتما حرفی داشته باشم و در موضوعاتی که به من ربطی ندارد اظهار فضل کنم. یاد بگیرم حرف‌هایی که بیهوده می‌گویمشان یا می‌شود غیبت یا تهمت یا لغو. یاد بگیرم اگر بلد نیستم حرف بزنم بلد باشم حرف نزنم!


چهارشنبه 21 تیر 1391 | 18:10 | روز نوشت | ()


جزغاله...

شیراز ناامن است و در چند نقطه از شهر بمب منفجر شده. من و پدر از بلوار چمران به سمت گلستان می‌رویم. جلو‌تر تجمع شده و چند نفری روی زمین افتادند، گویا چند دقیقه پیش اینجا هم بمب گذاری شده. نزدیک‌تر که می‌شویم مردی جزغاله روی زمین در حال جان کندن است. بعد‌تر چند نفری با کاردک دارند سیاهی‌های روی بدنش را می‌تراشند. چند نفری هم تکه‌های بدنشان این طرف و آن طرف پرت شده و روی بدن بعضی سوراخ سوراخ کنده شده است. من می‌ترسم همین الآن، که ملت جمع شده‌اند بمب دیگری بترکد. یک مشت سگ وحشی هم دور و برمان می‌پلکند و مردم را گاز می‌گیرند. مردی هنوز با کاردک روی بدن لخت مرد سوخته می‌کشد و مرد سوخته زیر اشعه‌ی مستقیم آفتاب دارد می‌لزرد و جان می‌دهد. آمبولانس نرسیده...

*این ها را دیشب دیدم توی خواب...


سه شنبه 20 تیر 1391 | 19:19 | روز نوشت | ()


حتی با تخم مرغ!


دوشنبه 19 تیر 1391 | 06:13 | عکس نوشت | ()


خسته‌ام رئیس...

خسته‌ام رئیس...
خسته‌ام از این‌که همه‌ی راه تنهام...
مثل یه چلچله که تنها تو بارون سفر می‌کنه...
خسته‌ام از مردمی که همدیگه رو آزار می‌دن...
خسته شدم از همه‌ی درد‌هایی که تو دنیا حس می‌کنم...
هر روز بیشتر می‌شن...
درد تو سرم مثل خرده‌های شیشه ست، تمام مدت...
می‌تونید بفهمید؟

*دیالوگ «جان کافی» در «مسیر سبز»


پنجشنبه 15 تیر 1391 | 10:35 | روز نوشت | ()


هارد!

سخت است تحمل دیدن زندگی‌های بی‌هدف و باری به هر جهتی...
سخت است توی گردابی از فله‌ای بودن و گتره‌ای بودن و دیمی بودن باشی...
سخت است که ببینی اسلام جز چادر و ریش و نماز و روزه و مجالس هفتگی نباشد...
سخت است شنیدن ادعاهای دروغی که در چنته‌ی هیچ لاف زنی نیست...
سخت است حتی سکوت و دم نزدن و سخت است درگیری و انشقاق...
حتی سخت است سوختن و ساختن...


چهارشنبه 14 تیر 1391 | 07:57 | روز نوشت | ()


خلسه‌ی مجازی!

این روزها ناخودآگاه به یک خلسه‌ی مجازی فرو رفته ام!


دوشنبه 12 تیر 1391 | 21:04 | تک نوشت | ()


  • تعداد کل صفحات : 2 
  • 1  
  • 2  

← آخرین مطالب

← علاقمندی‌ها

← دوستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :

←تبلیغات