تبلیغات
صادق آنلاین - مطالب فروردین 1392
صادق آنلاین
روزنوشت‌های یک صادق
سلام! از این که چند دقیقه‌ای مهمان وبلاگم هستید، خوشحالم؛ ممنون می‌شوم مرا از نظرات خود بهره‌مند سازید.
راستش خیلی مهم نیست چه عقیده‌ای داریم؛ مهم این است که انسانیم، می‌توانیم صادقانه با هم حرف بزنیم و حتی به هم عشق بورزیم!
لطفاً به تاریخ انتشار مطالب توجه کنید، امروز است!

مرگ اعدامی!

تا به حال مرگ کسی را ندیده بودم. امروز خیلی اتفاقی فهمیدم که قرار است اعدامی صورت بگیرد و وقتی از آن جا رد می‌شدم فکر کردم قضیه تمام شده ولی با رسیدن من مجرمان را هم آوردند.
جمعیت جمع شد بود و دو نفر با صورت‌های پوشیده طناب دار را آماده کرده بودند. یک نفر از توی یک بلندگوی بی کیفیت سه بار یک متن تکراری را خواند که در مورد مجرمان و حکمشان بود.
خانواده‌ی مجرمان هم بودند و از دور گریه و زاری می‌کردند، دو جوان بیست و نه، و بیست و سه ساله! جوان کوچک‌تر از همان اول حال نداشت، روی جرثقیل نشست و بلندش کردند. جوان بزرگ‌تر یک مشت داد و بیداد کرد که من متوجه نشدم چه می‌گوید. دستشان را از پشت بسته بودند و پایشان را هم دستبند زده بودند!
طناب دار که به گردنشان محکم شد، جرثقیل را بالا کشیدند، همان زمانی که آن یک نفر برای بار سوم از بلند گوی بد کیفیت، متن تکراری را خواند!
خانواده‌هایشان شروع به جیغ و فریاد کردند و گردن مجرمان کج شد، چند ثانیه که گذشت لرزش‌های جوان کوچک شروع شد، دمپایی‌اش افتاد و لرزش جوان بزرگ‌تر، دمپایی او هم افتاد و چند ثانیه بعد همه چیز تمام شد...
حدود نیم ساعت بالا بودند و آمبولانس حمل جنازه، با اسکورت ماشین‌های پلیس از آن جا دورشان کرد.


مرگ قطعاً در انتظار ماست، یا همین ساعت یا تا صد سال آینده! صحنه‌ی جان کندنشان، و داد و هوار خانواده‌یشان توی ذهنم هست، نه این که دلم به حالشان بسوزد، نه! کسی که تفنگ برمی دارد و در یکی از اصلی‌ترین خیابان‌های شیراز به طلا فروشی حمله می‌کند و پدر و پسری را مجروح می‌کند، حکمش همین است؛ از مرگ خودم می‌ترسم و از مرگ اطرافیانی که دوستشان دارم...


چهارشنبه 28 فروردین 1392 | 05:44 | روز نوشت | ()


با نمک!

اگه می‌خوای خدافظی قشنگ و با نمک باشه
یه دل سیر گریه کنیم تا دلمون خنک بشه

به نظر شما این بیت کجا رد و بدل شده؟
1) دو تا دوست پسر و دختری که عاشق هم بودند ولی در نهایت نتوانستند با هم ازدواج کنند و در آخرین ملاقاتشان یکی از آن‌ها که عاشق‌تر است، این بیت را می‌خواند.
2) یکی از خوانندگان لس‌آنجلسی در یکی از ترانه‌هایش این بیت را خوانده است.
3) ابرهایی که در آسمانند و دارند از همدیگر خداحافظی می‌کنند، این بیت را می‌خوانند و آن وقت باران می‌بارد.
4) شب قبل از شهادت حضرت زهرا، حضرت علی و حضرت زهرا در اتاق داخل حیاطشان خلوت می‌کنند و حضرت فاطمه این بیت را به خطاب به حضرت علی می‌خواند.


شنبه 24 فروردین 1392 | 05:28 | دین نوشت | ()


عید یعنی...

عید یعنی حرف‌های تکراری
یعنی نگاه کردن به در و دیوار
یعنی تعارف‌های الکی
یعنی صبح بروی خانه‌ی کسی و او عصر بیاید خانه‌ات!
یعنی بدو دیر شد!
یعنی آن‌ها بزرگ‌ترند!
یعنی در دوازده روز باید کل فامیل را دید، نه! خانه‌ی کل فامیل را دید!
یعنی پرتقال ِ هزار و دویست تومانی
یعنی سیب و کیوی
یعنی بخور به زور!
یعنی هفت سین ما قشنگ‌تره!
یعنی تازه ما چاقوهامونو هم عوض کردیم!
یعنی پرده‌ی ما تمیزتره!
یعنی قالیتونو کدوم قالی شویی دادین؟
یعنی مگه می‌شه سیزده نریم بیرون؟


دوشنبه 5 فروردین 1392 | 22:57 | روز نوشت | ()


← آخرین مطالب

← علاقمندی‌ها

← دوستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :

←تبلیغات