تبلیغات
صادق آنلاین - مطالب اردیبهشت 1392
صادق آنلاین
روزنوشت‌های یک صادق
سلام! از این که چند دقیقه‌ای مهمان وبلاگم هستید، خوشحالم؛ ممنون می‌شوم مرا از نظرات خود بهره‌مند سازید.
راستش خیلی مهم نیست چه عقیده‌ای داریم؛ مهم این است که انسانیم، می‌توانیم صادقانه با هم حرف بزنیم و حتی به هم عشق بورزیم!
لطفاً به تاریخ انتشار مطالب توجه کنید، امروز است!

این رسانه‌ها!

امروز دوستی ایمیلی برایم ارسال کرد که حاوی دو خبر بود:
1- حجت الاسلام و المسلمین ایمانی در گفتگو با خبرنگار سرویس استان‌های مرکز خبر حوزه اظهار داشت: هم اکنون در دهه پیشرفت و عدالت قرار داریم؛ باید توجه داشت که لازمه حرکت توأم با موفقیت در این دهه، اجرای هدفمندی یارانه‌ها در راستای تحقق پیشرفت و عدالت است. (سال 1389)
2- امام جمعه شیراز با انتقاد شدید از مباحث مطرح شده پیرامون یارانه‌ها، گفت: با صدقه دادن ملت بزرگ ما را تحقیر نکنید و به جای آن فضای کار و سرمایه‌گذاری را فراهم کنید. (سال 1392)

صحبت‌ها ظاهراً در خطبه‌ی دیروز عنوان شده، با یک جستجوی ساده می‌توان متوجه شد که رسانه‌ها آن طوری که دوست دارند مطالب را منتشر می‌کنند!

پایگاه اطلاع رسانی آیت الله ایمانی: ملت ما صدقه ندهید این تحقیر ملت ماست به این ملت ابزار و وسیله کار بدهید خودشــــان بلد هستند گلیم خودشـــان را از آب بکشند. یک روز می‌گویند یارانه می‌دهیم؛ یک روز می‌گویند یارانه‌ها باید کم شود.

شیرازه: یک روز می‌گویند یارانه می‌دهیم، یک روز می‌گویند آن را اضافه می‌کنیم، به جای تحقیر ملت ابراز کار بدهید، امکان اشتغال را فراهم کنید، چرا که صدقه دادن به مردم ننگ است.

فارس: آیت‌الله اسدالله ایمانی در خطبه‌های امروز نماز جمعه شیراز با بیان اینکه از مباحث صورت گرفته در مورد یارانه‌ها احساس رنج می‌کنم، اظهار داشت: به جای تحقیر ملت ابراز کار بدهید، امکان اشتغال را فراهم کنید، چرا که صدقه دادن به مردم ننگ است.

ایرنا: مردم اگر صرفه جویی را پیشه کنند از اسراف بپرهیزند نیازی به این ندارند که یک روز بگویند یارانه زیاد یا کم می‌شود.

ایسنا: یک روز می‌گویند یارانه می‌دهیم، یک روز می‌گویند آن را اضافه می‌کنیم، این برای ملت ایران ننگ است.

شیرازنا: آیت‌الله ایمانی با بیان اینکه از مباحث صورت گرفته در مورد یارانه‌ها احساس رنج می‌کند گفت: دادن صدقه به ملت ایران را تحقیر این مردم می‌دانم.

اول؛ این جملات که ظاهراً یک صحبت ساده و شاید غیر موثر بوده، این طور می‌پیچد و عوض می‌شود، معلوم نیست رسانه‌ها چه بلایی بر سر صحبت‌های مهم می‌آورند!
دوم؛ این هفته نماز جمعه نبودم و نمی‌دانم لحن و منظور آیت الله چه بوده است، دوستان راهنمایی بفرمایند.
سوم؛ قطعاً حضرت آیت الله بهتر از من می‌دانند که یارانه صدقه نیست، بلکه حقی است که به جای توزیع بین عده‌ای خاص، باید بین تمام مردم توزیع شود.


شنبه 7 اردیبهشت 1392 | 23:55 | سیاست | ()


این فقط یک فیلم است!

این مطلب را اواخر سال 91 نوشتم و فرصت انتشار نیافت تا امروز که سالگردش شکست آمریکا در طبس است!

با این که واکنش‌های غالب طیف مذهبی انقلابی به آرگو با تأخیر و پس از کسب اسکار صورت می‌گیرد اما می‌دانم نوشتن از آرگو دیر است.

بن افلکی که می‌شناختم
اوایل امسال بود که شبکه نمایش فیلم شهر (The town) ساخت سال 2010 را پخش کرد. فیلم دو ساعت و نیمه که با حذف حدود پنجاه دقیقه‌ای پخش شد.
شهر در مورد محله‌ی چالزتون و گروهی دزدِ نه چندان بد بود! سر دسته‌ی این گروه خود بن افلک بود که در آخر هم دستگیر نشد.
اخبار ساخت فیلم ضد ایرانی که منتشر می‌شد دوباره نام بن افلک را دیدم که قرار است کارگردان و بازیگر فیلم باشد. اواخر دی ماه آرگو را دیدم.

نقدهایی بی اثر
قبل‌تر نظرم را در مورد نقد فیلم نوشتم اما اگر هزاران هزار ساعت هم آرگو نقد شود و مدام جلسه بررسی گذاشته شود، تا حدودی بی فایده است، آرگو ساخته شد، اکران شد، جایزه گرفت و تمام! احتمالاً تا سال‌های آینده هم جلسات نقد و بررسی آرگو برگزار خواهد شد، نقدهایی که روغن ریخته‌ی نذر امام زاده است.
موضوع اصلی آرگو یک چیز است: شش آمریکایی در حین تسخیر از لانه جاسوسی با کمک یک مأمور سیا که از آمریکا آمده است و سفارت کانادا فرار می‌کنند و به آمریکا باز می‌گردند.
خب در حواشی این موضوع اصلی چیزهای دیگری هم نشان داده می‌شود که قطعاً محل بحث است.
سکوت مطلق رسمی جمهوری اسلامی و منتقدین در مورد موضوع اصلی، تقریباً صحت آن را تأیید می‌کند، موضوعی که من دوست داشتم بعد از سی و چند سال از زبان خودمانی‌ها بشنوم و نه در یک فیلم پر ابهام ببینم!

یک فیلم سفارشی
اعتقادی به این ندارم که دشمنان ما خیلی با برنامه و دقیق عمل می‌کنند و آرگو به مذاکرات هسته‌ای و توهین به پیامبر و 22 بهمن و تعطیلی سفارت کانادا و چه و چه و چه ربط دارد و در مقابل این را هم قبول دارم که آرگو یک فیلم سفارشی ست همان طوری که «طوفان شن» بود!


پنجشنبه 5 اردیبهشت 1392 | 23:44 | سیاست فضای مجازی | ()


به آسانی

وقتی این روزها صفحه‌ی روزنامه های کشور را می‌بینم و رسانه های مجازی را دنبال می‌کنم، از نزدیک به هفتاد درصدشان نتیجه می‌گیرم که مسئولین دولتی و شخص رییس جمهور آدم‌های بی دین، دارای سو مدیریت، ضد ارزش‌های نظام، منحرف، بی‌اخلاق، دزد، دروغ‌گو، غارتگر، فاسد، حال به هم زن، بی ادب و دارای تمام رذایل اخلاقی هستند که هر چه زودتر و به هر ترتیبی باید از صحنه‌ی روزگار محو شوند!
«وقتی رحمت الهی برای ما پیش خواهد آمد که مواظب و مراقب خودمان باشیم؛ مراقب حرف زدنمان، مراقب اقدام کردنمان، مراقب تبلیغاتمان. این فضای بی بند و باری در حرف زدن، در اظهارات علیه دولت، علیه کی به خاطر اغراض، این‌ها چیزهایی نیست که خدای متعال از این‌ها به آسانی بگذرد.»


چهارشنبه 4 اردیبهشت 1392 | 04:51 | ساقی مهر | ()


صدای نهاد خاص! با برچسب دانشجو

این خیلی خوب است که گروهی بتواند نشریه‌ای به اسم دانشجو، با پول بیت‌المال منتشر کند، در نماز جمعه به رایگان توزیع کند و هرچه خواست تویش بنویسد و کسی هم کاری به کارش نداشته باشد!
البته من نمی‌دانم انتشار این نشریه با محتوای خاص، به صحبت جناب سعیدی مبنی بر مهندسی انتخابات ربطی دارد یا نه؟ ولی اصرار بر تخریب مشایی را در این زمان خاص، اصلاً متوجه نمی‌شوم!
نمی‌دانم دوستان یادشان می‌رود که اسلامی هست؟ و انقلابی؟ و حتی قیامتی؟ نمی‌توان نشریه منتشر کرد همین جور گتره‌ای؛ و به افراد گفت منافق!
اگر واقعاً مشایی لولویی ست که شما نوشته‌اید من نمی‌دانم دستگاه های امنیتی و قضایی کشور در خواب «بهاری» به سر می‌برند؟ یا آن‌ها هم سحر و جادو شده‌اند؟
البته این روزها بدون سند حرف زدن و برچسب چسباندن به افراد از آب خوردن راحت‌تر است، برای ادعاهای موجود چه سند و مدرکی ارائه می‌دهید؟ چه طور به این نتیجه رسیدید که مشایی منافق است؟ چه طور توانستید فرقه‌ی مشاییه را کشف کنید؟ شما که این قدر با سوادید، چه طور عقاید ماسون‌ها را با ملی گرایی تطبیق می‌دهید؟ (البته این را از باید پیام فضلی نژاد بپرسید!) 
اصلاً بیایید به ما یاد بدهید چه طور می‌شود با توهم زندگی کرد؟

*اگر قرار به بی اخلاقی، بی منطقی و تخریب باشد که می‌توان مدیر مسئول نشریه را (که من نه دیدمش و نه می‌شناسمش) نه به خاطر عملکرد نشریه، حتی در مورد زندگی شخصی‌اش، به لجن کشید!



سه شنبه 3 اردیبهشت 1392 | 03:40 | سیاست | ()


دوباره دو اردیبهشت...

کسی نیست که جواب درست و حسابی بدهد و هر خبری هست از شنیده‌هاست، چند روز پیش هم از یکی از دوستان بیمارستان نمازی بهم گفت که کار تمام است. حتی شنیدم برای اهدای عضو هم با خانواده‌اش صحبت‌هایی شده.
جلسه‌ی هماهنگی تشکل‌های دانشگاه برای سفر آقا به شیراز دارد شروع می‌شود، تلفنم زنگ می‌خورد و دوستی احوالش را می‌پرسد، دیروز که بیمارستان بودم خبر خاصی نبود، همین که حالش بهتر نشده، همین را بهش گفتم. جلسه شروع نشده، نگران شدم، با پسر خاله‌اش تماس می‌گیرم جواب نمی‌دهد، برادرش اما گفت که رفت پیش رفقای شهیدش! دستپاچه شدم، معاون فرهنگی دانشگاه وارد شد، جریان را می‌گویم، حالش بد می‌شود ولی من نمی‌توانم بمانم، از جلسه می‌آیم بیرون، چند نفری می‌آیند دنبالم، فقط یک کار می‌توانم بکنم، بروم نمازی. با همان چند نفر می‌رویم، کسی نیست، می‌رویم سردخانه‌ی بیمارستان، می‌گویند جنازه را برده‌اند پزشکی قانونی.
تا مغرب هیچ کس از هیچ چیز خبر ندارد! بعد مغرب مرده‌ها را نمی‌شویند ولی می‌گویند امشب غسلش می‌دهند، به دوستان خبر می‌دهم و می‌روم پزشکی قانونی، بابا هم می‌آید، به جز برادرش و دوست برادرش آشنایی نیست! یکی از غسال‌ها را می‌بینم، سین جیمش می‌کنم می‌گوید گفتند بمان بشورشان. هوا دارد تاریک می‌شود، دو تا آمبولانس می‌آیند، از داخل صدا می‌زنند و یک پلاستیک سیاهی را از یک دریچه‌ی کوچک بیرون می‌دهند! لحظات عجیبی ست، تا همین چند روز پیش که دیدمش داشت نفس نفس می‌زد، پایش را زیر دستگاه سی تی اسکن گرفته بودم، زنده بود، ولی دست نداشت، اما حالا نفس نمی‌کشید!
اعتماد به نفسم زیاد شده بود! جنازه را که گذاشتند توی آمبولانس رفتم نشستم کنار راننده، ماشین را روشن کرد و از محوطه‌ی پزشکی قانونی بیرون آمد، هوا تاریک، پلاستیک سیاه، چراغ‌های خیابان کم نور. پراید دوست برادر و ماشین بابا دنبال آمبولانس، من بهت زده بودم، نگاهی به خیابان تاریک و نگاهی به پلاستیک سیاه حاوی جنازه.
چند هفته ای هست محیط شست و شوی میت‌های مرد را پرده کشیده‌اند و همراهان نمی‌توانند وارد محوطه شوند و حتی ببینند، با این که می‌ترسم ولی دوست دارم یک بار دیگر ببینمش.
به دارالرحمه می‌رسیم و جمعیت بیشتر شده‌است. دو پلاستیک سیاه را می‌برند داخل و چند نفری با لباس نیروی انتظامی به هیچ کس اجازه‌ی ورود نمی‌دهند نور فلش عکاسی از پشت در و پنجره‌ها دیده می‌شود. آن‌ها که بیرون می‌آیند، همراهان داخل می‌شوند.
جنازه‌ی اول را می‌شورند و عزاداری می‌کنند. پلاستیک سیاه را باز می‌کنند، خوابیده، دستش از زیر آرنج قطع شده و دستی را  که از شب حادثه در سردخانه نگهداشته بودند، آوردند گذاشتند کنار دست قطع شده، دور تا دور می‌چرخم تا از تمام نماها ببینمش، همه تقریباً یک طرف ایستاده‌اند، از سرش خون می‌آید، مرده شور مقداری پنبه می‌آورد و می‌گذارد روی محل زخمی که بخیه شده، به من نگاهی می‌اندازد و چیزی می‌گوید، چند ثانیه می‌گذرد تا به خود بیایم، پیچ گوشتی نزدیک مرا می‌خواهد، بهش می‌دهم، نمی‌دانم توی این وضعیت این پیچ گوشتی را می‌خواهد چه کار کند... هیچ وقت فکرش را هم نمی‌کردم که بخواهد پنبه را با پیچ گوشتی از محل بخیه بچپاند توی سرش...
عزاداری به حضرت عباس رسیده و مرده شور هم نامردی نمی‌کند و دست قطع شده را بالا می‌آورد و می‌شوید...
کُنار می‌گذارد روی پنبه های سر و پلاستیک پیچش می‌کند، کفن نباید نجس شود... دور تا دور سر و صورت را پلاستیک پیچ می‌کند و تنش را کفن می‌پیچد...
همه منتظرند تا مادر بیاید و برای بار آخر جنازه‌ی پسرش را ببیند، او نمی‌داند که دستش قطع شده و بدنش پاره پوره...
مادر می‌آید و صورت را برایش باز می‌کنند، کفن را کنار می‌زنند، پلاستیک را پاره می‌کنند و مادر با پسر درد دل می‌کند...
نمی‌گذارند خیلی معطل شود و جنازه را توی تابوت می‌گذارند، زیرش را می‌گیریم و می‌بریم توی سردخانه‌ی کناری، سعی می‌کنم از آخرین نفراتی باشم که از فضای سرد سردخانه خارج می‌شوم...


نمی‌خواستم با مرور خاطراتم کسی را ناراحت یا غمگین کنم، این فقط یک تلنگر بود برای خودم...


دوشنبه 2 اردیبهشت 1392 | 00:00 | شهید محمد علی شاهچراغی | ()


  • تعداد کل صفحات : 2 
  • 1  
  • 2  

← معرفی

صادقی که دوست دارد «صادق» باشد، دهه‌ی شصتی، شیرازی، علاقه‌مند به گفتمان «بهار» و وبلاگ نویس! همین!

اینستاگرام / تلگرام / توییتر

← طبقه بندی

← بایگانی

← آخرین مطالب

← علاقمندی‌ها

← دوستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :

←تبلیغات