تبلیغات
صادق آنلاین - مطالب شهریور 1392
صادق آنلاین
روزنوشت‌های یک صادق
سلام! از این که چند دقیقه‌ای مهمان وبلاگم هستید، خوشحالم؛ ممنون می‌شوم مرا از نظرات خود بهره‌مند سازید.
راستش خیلی مهم نیست چه عقیده‌ای داریم؛ مهم این است که انسانیم، می‌توانیم صادقانه با هم حرف بزنیم و حتی به هم عشق بورزیم!
لطفاً به تاریخ انتشار مطالب توجه کنید، امروز است!

آدم‌های خوب شهر شیراز ۴

خرید میوه و سبزیجات معمولاً به دو صورت است، یا از میادین میوه و تره بار، وانت و تاکسی بارها و یا از مغازه های محلات، در مورد اول میوه و سبزیجات اصطلاحاً به صورت «در هم» ارائه می‌شوند و حق انتخابی وجود ندارد، اما در مغازه‌ها، انتخاب میوه و سبزیجات در اختیار مشتری است و هر کدام را که بخواهد انتخاب می‌کند. واضح است که قیمت‌ها در خرید به شیوه‌ی انتخابی گران‌تر از حالت اول است.
این مقدمه را نوشتم تا برسم به یکی از پیکان بارهایی که ابتدای یکی از خیابان‌های شیراز می‌ایستد، پیکان باری که پدر و پسری نوبتی به فروش سیب زمینی، پیاز و گاهی اوقات لوبیا سبز می‌پردازند. نکته این جاست که پدر و پسر و مخصوصاً پسر، سیب زمینی و پیازهای خراب را به مشتری نمی‌فروشند! یعنی با این که پیاز و سیب زمینی «در هم» است ولی این جا «درهم» بر خلاف جاهای دیگر شامل «خراب» و «گندیده» نمی‌شود!
روششان هم این است که وقتی کیسه را پر می‌کنند سیب زمینی و پیاز خراب را داخل کیسه نمی‌اندازند و کناری می‌اندازند (پرت می‌کنند!)
اما وقتی چند شب گذشته، کیلوهای آخر لوبیا سبز را می‌خریدم و شامل لوبیا سبز زرد! و خراب می‌شد، پسر لوبیا سبز را چرباند و گفت چون خراب داشت برایت چرباندمش!
نمی‌دانم ولی از دیدن این حرکات (که شاید باید خیلی عادی باشد و نیست!) بسیار ذوق زده می‌شوم!


دوشنبه 25 شهریور 1392 | 23:52 | روز نوشت | ()


چگونه کتاب‌های دست دوم خود را به یک نهاد بفروشید؟

یکی از کارهایی که برای طنز نوشتن انجام می‌دادم، نوشتن کاری بود که انجام می‌شود و گذاشتن «چگونه» قبلش! مثلاً در دوران دانشجویی که البته کماکان ادامه دارد، نشریه وزینی چاپ می‌شد که محتویاتش کاریکاتور و مطالب اینترنتی بود گاهی با کمی تغییر، مطلبی تحت عنوان «چگونه نشریه دانشجویی چاپ کنیم؟» در یکی از نشریات چاپ کردم.
یا مثلاً در انتقاد به کسانی که کلاس با عنوان‌های قشنگ برایمان برگزار می‌کردند! مطلب «چگونه در«همان جا» کلاس بگذاریم؟» را تحویل دست‌اندرکاران نشریه داخلی دادم!
اما این بار سوژه نوبر است: «چگونه کتاب‌های دست دوم خود را به یک نهاد بفروشید؟» نکته‌ی ضروری این که این یک متن کاملاً تخیلی و غیرواقعی می‌باشد! و بعضی ظرافت‌های موجود از قلم افتاده است!


شما انبوهی کتاب ِ خوانده‌ی ِ دست دوم در منزل دارید که یا همه را حفظید یا حال خواندن دوباره‌ی آن را ندارید! البته مشکلتان این است که «جا ندارید!» یک اسم پر طمطراق با یک هدف بلند مدت تعریف کنید، مثلاً نمایشگاه کتاب‌های تک نسخه ای مفید! در فواید آن داستان‌ها بسرایید و سخنرانی‌ها کنید.
کلاً همه را متقاعد کنید که می‌خواهید یک کار مفید و با ارزش انجام دهید! اگر با قشری مذهبی انقلابی مواجهید از آوردن آیه، حدیث و بالاخص سخنان رهبری غفلت نکنید. یادتان باشد به روی خود نیاورید که این طرح همان فروش کتب دست دوم است!
حالا که ذهن‌ها آماده است یک افق زیبا و دست نیافتنی برای طرح جدید محیرالعقولتان تعریف کنید! مثلاً برپایی این نوع نمایشگاه در سطح شهر شیراز! برای آن که خیلی ضایع نباشد مرحله‌ی واسطی هم دست و پا کنید!
همه‌ی زیردستان را درگیر و نمایشگاه را با پخش موسیقی، شربت و بیسکوییت برپا کنید! نگذارید بیش از چند روز طول بکشد چون همه می‌فهمند این نمایشگاه ِ کتب تک نسخه‌ای در حقیقت همان کتابخانه‌ی شخصی شماست!
الآن موقع زدن ضربه‌ی نهایی است! مسئول محترم را متقاعد کنید که کتاب‌ها بسیار مفید است و به دلیل عدم وجود زمان و نیروی کافی قادر به ادامه‌ی برپایی نمایشگاه نیستید و چه بهتر است که کتاب‌ها را برای کتابخانه خریداری کنند!
تمام!

*از همین جا پدر شدن دوست عزیزم امین را به اطلاع دیگر دوستان می‌رسانم و مجدداً تولد «ریحانه» خانم را بهشان تبریک می‌گویم.


چهارشنبه 20 شهریور 1392 | 15:29 | خبری، تحلیلی | ()


برای پویا بیاتی

در مورد موسیقی چیزهایی در ذهنم برای نوشتن دارم که اگر خدا خواست بعدها خواهم نوشت ولی این مطلب برای «پویا بیاتی» است!
چند سال پیش بود که چند تک آهنگ و آلبوم «یه استکان لبخند» او را گوش کردم، در بعضی از ترانه‌ها چیزهای عجیبی می‌خواند: «بی تو لبالب بی تابم دلم آشوبه، سرنوشت حالم با تو، بدشم خوبه» و در ادامه: «روشنه شعله‌ی فانوسم بی تو مأیوسم، تا به سجده سر می‌ذارم تو رو می‌بوسم» و ...
بیاتی فارغ‌التحصیل رشته ادبیات فارسی است و معمولاً ترانه‌هایش را خودش می‌نویسد.
او آلبوم‌هایش را به مناسبت‌های مذهبی در اینترنت منتشر می‌کند، مثلاً آلبوم «اردیبهشت» را به مناسبت میلاد حضرت فاطمه زهرا (س) برای دانلود در دسترس مخاطبان قرار داد.
اما بیاتی انتشار آلبومی مختص امام زمان (عج) را هم در کارنامه دارد، آلبومی با نام «کشتی نوح» و هفت ترانه با حال و هوای انتظار... «یک عمر هر جمعه همین ساعت، می‌ترسم از یک هفته‌ی بی تو، می‌ترسم از عمری که کوتاهه، از لحظه های رفته‌ی بی تو...»
پویا بیاتی سال گذشته آلبومی را هم با نام «شش گوشه» در ماه محرم، اینترنتی منتشر کرد.
شاید جالب‌ترین ترانه‌ی او، ترانه ای در مورد مرگ باشد! او حال و هوی مردن و تاریکی قبر را، ترانه‌ای به تصویر می‌کشد! «چرا هیچ دعایی یادم نمیاد؟ آی خدا چرا بهم نمی‌رسی؟ این جا تاریکه دارم دق می‌کنم؟ چرا دستامو نمی‌گیره کسی؟ از تو روزای سیاه و سفید من، نکنه هر چی بده پیش بکشن؟ داره گرمم می شه داغه نفسام، نکنه منو به آتیش بکشن...این جا هیچ کسی نگات نمی‌کنه، هر طرف میری به بن بست می‌رسی، این جا ذره ذره می‌پوسه تنت، این جا دستاتو نمی‌گیره کسی، جز خدا هیچکی نمی‌مونه برات، شیشه‌ی دل همه سنگ شده، ولی تو تو قبرتم داد بزن، آی خدا دلم واست تنگ شده»
در شماره‌ی اردیبهشت امسال مجله «ترانه ماه» از بیاتی در مورد اجرای آثار مذهبی سؤال می‌شود: «اعتقاد قلبی‌ام این است که هنرمند مسلمان باید زکات هنرش را با ارائه آثار مذهبی در طول دوران هنری‌اش پرداخت کند، چه بسا خیلی از این آثار باعث ماندگاری نام و آوازه و محبوبیت صاحب اثر می‌شوند و مردم هنرمند را به واسطه گنجینه‌ای که از آثار مذهبی‌اش به یادگار می‌گذارد، تکریم می‌کنند و به قول حضرت سعدی: «سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز»
خدای من شاهد است که هرگز نخواستم در این باره تظاهر کنم اما با افتخار می‌گویم، اگر لیاقتش را داشته باشم تا آخرین فصل کارنامه‌ی هنری‌ام، در ارائه آثار معنوی و مذهبی، کوتاهی نخواهم کرد و به دوستان همکارم پیشنهاد می‌کنم زیر هوای بارانی و دلنواز آثاری که در موی‌رگ‌های اعتقادی قلب‌های ارزشمند مردم است به اندازه‌ی زمان یک آلبوم قدم بزنند.»
این طرز تفکر، شنیدن موسیقی‌هایش را برایم لذت بخش تر می‌کند...

* با این که امروز شهادت امام هم نامم بود و سه روز دیگر بیست و شش سالگی‌ام به اتمام می‌رسد! اما ترجیح دادم در مورد چیزی غیر از این‌ها بنویسم.


دوشنبه 11 شهریور 1392 | 22:58 | دین نوشت | ()


حمله به ایران

با پایان صحبت‌های لوییس ادگار نماینده‌ی ایالات متحده در سازمان ملل رای گیری قطع نامه ای در شورای امنیت شروع می‌شود که اجازه حمله‌ی امریکا به سه مرکز هسته ای ایران را می‌دهد.
رأی گیری آغاز می‌شود و نماینده‌ی ونزوئلا به حالت قهر از جلسه خارج می‌شود، قطع نامه با هفت رأی مثبت و دو رأی ممتنع روسیه و چین به تصویب می‌رسد. با تصویب قطع نامه، ایران یک کشور تروریستی شناخته می‌شود و ارتش امریکا برای حمله به تأسیسات اتمی مجوز می‌گیرد.
خبر به کاخ سفید می‌رسد. باراک اوباما که حالا تلاش‌های شش ماهه‌اش به نتیجه رسیده و کل جهان را از تمرکز به اعتراضات در امریکا به ایران معطوف کرده، خودکارش را در دست می‌چرخاند و طرح حمله به ایران را امضا می‌کند. در این طرح که مسئولیت کامل آن با جیمز هلر وزیر دفاع امریکاست نه فروند هواپیمای جنگی در قالب سه گروه به رهبری خلبان ساموئل جونز به سوی ایران حرکت می‌کنند و در عرض یک ساعت نیروگاه بوشهر، سایت نطنز و فردو را بمباران کرده و از ایران خارج می‌شوند. بعد از اجرای این عملیات گروه‌های زمینی از پایگاه‌های امریکا در کشورهای همسایه به ایران حمله می‌کنند.
ترکیه، قطر، عربستان، افغانستان قرار است از چهار طرف به ایران زمینی یورش بیاورند.
اوباما طرح امضا شده را به وزیر هلر می‌دهد و می‌گوید: برای دفاع از تل آویو چه پیش بینی کرده‌اید؟ هلر با دست راستش پوشه‌ی طرح را باز می‌کند و نگاهی به امضای موج دار اوباما می‌اندازد و می‌گوید: خودتان بهتر می‌دانید که این طرح خطرناک‌ترین حمله در تاریخ امریکاست و راهپیمایی‌های اخیر که در همین واشنگتن برگزار شد نشان می‌دهد اثرات نامطلوبی بر افکار عمومی خواهد داشت کما این که کارشناسان ما احتمال موفقیت جنگنده‌ها را پنجاه در صد تخمین زده‌اند... اوباما وسط حرف هلر می‌پرد و با عصبانیت توأم با ترسی می‌گوید: لطفاً جواب سؤال را بده. هلر پاسخ می‌دهد: چشم ولی با تمام احترام جناب رییس جمهور من هنوز با اجرای این طرح مخالفم. اوباما چپ چپ نگاهش می‌کند. هلر ادامه می‌دهد: یک ساعت بعد از ورود جنگنده‌ها به خاک ایران ده موشک کروز از پایگاه نظامی در کره جنوبی به مکان‌هایی که احتمال پرتاب موشک به سمت اسرائیل در آن‌ها وجود دارد شلیک می‌شود.
اوباما از روی صندلی بلند می‌شود و از پنجره‌ی اتاق به فضای بیرونی کاخ سفید نگاهی می‌اندازد. نیروهای امنیتی در اطراف کاخ مشغول گشت زنی هستند و کمی آن طرف تر مردمی که با نوشته های «جنگ نه» در حال فریاد بر علیه جنگ افروزی هستند.

*    *    *
جو و ساموئل به سمت فرمانده ستاد مشترک ارتش در حرکتند، جو از ساموئل می‌پرسد اگر حدسم درست باشد می‌خواهد دستور حمله را ابلاغ کند. ساموئل نگران است. دیشت با همسرش مشاجره داشته و این جمله‌ی «تو قاتلی ساموئل!» هنوز توی گوشش صدا می‌کند. ماری همسر ساموئل از مخالفان سرسخت جنگ است و دیشب وقتی متوجه شد ساموئل سر گروه جنگنده های حمله کننده به ایران است او را ترک کرد. ساموئل با هیچ بهانه ای نتوانست او را راضی نگه دارد و مانع خروجش از خانه شود. «ساموئل تو به قهرمان تبدیلی می‌شی، روزی رو تصور کن که از رییس جمهور مدال شجاعت می‌گیری و تا آخر عمر می تونی هر جایی که بخوای بهترین زندگی رو داشته باشی» این‌ها را جو می‌گوید. حالا به در اتاق فرمانده رسیده‌اند که ادگار به آن‌ها می‌پیوندد، اسلحه‌هایشان را تحویل می‌دهند و از گیت رد می‌شوند.
بیل رییس ستاد مشترک در حالی که سیگار برگ را دود می‌کند روی مبل بزرگی توی اتاقش لم داده و دود سیگار را به بالا بیرون می‌دهد.
جو ساموئل و ادگار وارد می‌شوند. بیل اشاره می‌کند که بنشینند. روی صفحه‌ی نمایشی که یک طرف اتاق را گرفته نقشه‌ی ایران خودنمایی می‌کند. سه نقطه‌ی قرمز رنگ هم روی نقشه مشخص شده. بیل شروع می‌کند: بالاخره روزی که سال‌هاست انتظارش را می‌کشیم سر رسید. بمباران ایران. تا یک ساعت دیگر آماده‌ی پرواز باشید. می‌دانم که سه ماه تمرین سخت برای امروز دیده‌اید، حالا وقتش شده به تمام مردم جهان ثابت کنید که امریکا دشمنانش رو نابود می کنه.
ساموئل همچنان خود خوری می‌کند. «آژانس تا به حال یک مورد گزارش در مورد دستیابی ایران به بمب اتم نداده ولی خودمون این همه بمب اتم داریم» حرف‌های ماری رهایش نمی‌کند.
 «یک بار دیگه یاد آوری می‌کنم شما سه نفر خلبان جنگنده‌های اصلی هستید که هر کدوم توسط دو جنگنده‌ی دیگه اسکورت می‌شین» بیل به صفحه‌ی نمایش نزدیک می‌شود و روی نقشه بوشهر را نشان می‌دهد، «ساموئل اینجا» به نطنز اشاره می‌کند، «جو اینجا» فردو قم را نشان می‌دهد، «و ادگار اینجا» ته سیگارش را توی ظرف روی میز می‌تکاند و ادامه می‌دهد : «گفتنی‌ها را قبلاً شنیده‌اید و می‌دانم که حمله مجازی را هم انجام داده‌اید، مردم امریکا خیره به شما هستند، به خودتان افتخار کنید.» در خروج را برایشان باز می‌کند. «پرواز تا یک ساعت دیگر انجام می‌شود، نیروهای زمینی منتظر شما هستند»
جو و ادگار از اتاق خارج می‌شوند ولی ساموئل همچنان نشسته. «من حاضر نیستم این مأموریت را انجام دهم» بیل جا می‌خورد. «چی می‌گی پسر تو سر گروه نه جنگنده هستی و یک ساعت به اجرای مأموریت مونده، چی داری می‌گی؟»
 «من نمی‌تونم قاتل باشم»
 «آره می دونم نگران ماری هستی ولی ماری جاش امنه»
ساموئل جا می‌خورد. نگاهی تعجب آمیز به بیل می‌اندازد.
 «از همون روزی که تو رو توی ستاد مشترک برای سرگروهی این عملیات انتخاب کردیم می‌دونستم ممکنه یه روزی همسرت مشکل ساز بشه ولی توانایی‌های تو هیچ انتخاب دیگه‌ای برامون نگذاشته بود»
بیل سیگار دیگری روشن می‌کند و همان طور که سیگار را توی دهانش می‌گذارد ادامه می‌دهد «بهتره نه عصبانی بشی و نه تمرکزتو از دست بدی، ماری رو در صورتی می‌بینی که این عملیات رو انجام بدی»
ساموئل حالا می‌فهمد چرا ماری تا صبح موبایلش را جواب نمی‌داد و دوست صمیمیش جوآن هم ازش خبری نداشت. ساموئل از کوره در می‌رود و در حالی که هر چه فحش از دهانش در می‌آمد نثار بیل می‌کند به طرفش هجوم می‌برد. بیل فوری دکمه ای را فشار می‌دهد. ساموئل فریاد زنان گلوی بیل را می‌فشارد و با عصبانیت جای ماری را از او می‌پرسد و بیل فقط لبخند می‌زند.
چند نفر مسلح وارد اتاق می‌شوند و ساموئل را روی مبل می‌نشانند. بیل در حالی که لباس‌هایش را مرتب می‌کند می‌گوید: «اگر فرمانده این عملیات نبودی همین الآن دستور اعدامت را به جرم حمله به رییس ستاد مشترک می‌دادم»
ساموئل در حالی که به نظر می‌رسد آرام‌تر شده از اتاق بیرون می‌رود.

*    *    *
- همان طور که آقا قبلاً در صحبت‌های عمومی هم اعلام فرمودند در صورتی که به ایران حمله شود، منافع امریکا در هر جای دنیا مورد حمله قرار خواهد گرفت، این‌ها را قاسمی در حالی می‌گوید که از بالای عینکی که جلوی دماغش گذاشته به رییس جمهور نگاه می‌کند.
در جلسه‌ی فوری شورای عالی امنیت ملی که بعد از تصویب قطع نامه تشکیل شده رییس جمهور نیز حضور دارد.
وزیر اطلاعات می‌گوید طبق اطلاعات ما کمتر از یک ساعت دیگر نه هواپیما برای حمله به ایران از واشنگتن به پرواز در خواهند آمد و با توجه به پیش بینی‌ها حدود دوازده ساعت بعد وارد فضای ایران خواهند شد.
وزیر امور خارجه از همه مضطرب‌تر نشان می‌دهد.
وزیر اطلاعات ادامه می‌دهد: سه هواپیما قرار است بوشهر سه تای دیگر فردو و سه تای آخری هم نطنز را بمباران کنند.
وزیر دفاع میان حرف وزیر اطلاعات می‌پرد و می‌گوید جنگنده‌ها چند ثانیه بعد از ورود به خاک ایران نابود خواهند شد.
این کافی نیست! قاسمی نماینده‌ی رهبر انقلاب در شورا این را می‌گوید.
رییس جمهور به حرف می‌آید: من هم موافقم، پیشنهادم این است که طوری برنامه ریزی کنیم که پایگاه کره که قرار است به مراکز نظامی ما حمله کند همزمان با ورود هواپیماها مورد اصابت موشک‌های ما قرار بگیرد.
طبق دستوری که کتباً از دفتر رهبری رسیده این‌ها کافی نیست.
رییس جمهور می‌گوید: انگار خیلی عجله دارید آقای قاسمی! من همین الآن از همان جا می‌آیم و اگر اجازه بدهید نتایج جلسه را خدمتتان عرض می‌کنم.
جلسه ساکت می‌شود و همه منظر ادامه حرف‌های احمدی نژاد می‌مانند.
لیوان آب را بر می‌دارد و تا نصف آب می‌خورد: آقا به شدت آرامش داشتند و عقیده داشتند مطمئاً این جنگ باعث خیر و برکت‌های زیادی برای ما و حتی برای کل مسلمین خواهد شد. طبق صحبت‌هایی که با ایشان داشتم باید در مرحله‌ی اول تمام پایگاه های امریکا که احتمال حمله از آن‌ها وجود دارد منهدم شود. ایشان تاکید زیادی بر انهدام کامل پایگاه های عربستان داشتند. در مرحله‌ی دوم مراکز نظامی کشورهایی که به امریکا اجازه حمله داده شده بمباران خواهد شد و در مرحله‌ی سوم کار پرتاب موشک به اسرائیل و امریکا آغاز خواهد شد.
صدای احسنت احسنت حضار بلند می‌شود.
وزیر خارجه هنوز نگران است بلند می‌شود و با ترسی توأم با عصبانیت می‌گوید: من مخالفم.
رییس جمهور پیش دستی می‌کند و می‌گوید آقای صالحی جلسه که تمام است اما شما تشریف بیاورید شخصاً با شما صحبت می‌کنم.
وزیر اطلاعات و دفاع و کشور در مورد آخرین هماهنگی‌ها جلسه‌ی مشترک دارند و زودتر خارج می‌شوند، بقیه‌ی اعضای جلسه هم کم کم دفتر ریاست جمهوری را ترک می‌کنند، صالحی همچنان سر جایش ایستاده. آخرین نفر در را پشت سرش می‌بندد و حالا رییس جمهور و وزیر امور خارجه تنها شده‌اند.
- فکر کنم وقتش شده که استعفا دهی، در شرایطی که مردم منتظر اقدام تلافی جویانه هستند و همه آماده‌ی دفاع از کشورند وجود وزیر امور خارجه‌ای که مخالف جریان عمومی باشد به صلاح نیست.
وزیر در حالی که به سمت درب حرکت می‌کند می‌گوید به محض شروع وقت اداری به رییس دفترتان تحویل می‌دهم.
رییس جمهور از همان جا به مشایی تماس می‌گیرد و قاسمی را به عنوان سرپرست وزارت دفاع امور خارجه معرفی می‌کند و کارهای معارفه و حکم و رسانه ای شدن را به او می‌سپارد.
خمیازه سراغش می‌آید، او بیست و دو ساعت بیدار است...

*این داستان ناقص را مهرماه 90 نوشتم! بدون ویرایش و عیناً منتشرش کردم، حیف نتوانستم تکمیلش کنم! می‌خواستم برسانمش به ظهور!!


یکشنبه 3 شهریور 1392 | 17:14 | سیاست | ()


← آخرین مطالب

← علاقمندی‌ها

← دوستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :

←تبلیغات