تبلیغات
صادق آنلاین - مطالب شهریور 1393
صادق آنلاین
روزنوشت‌های یک صادق
سلام! از این که چند دقیقه‌ای مهمان وبلاگم هستید، خوشحالم؛ ممنون می‌شوم مرا از نظرات خود بهره‌مند سازید.
راستش خیلی مهم نیست چه عقیده‌ای داریم؛ مهم این است که انسانیم، می‌توانیم صادقانه با هم حرف بزنیم و حتی به هم عشق بورزیم!
لطفاً به تاریخ انتشار مطالب توجه کنید، امروز است!

دست نوشته‌های مادر به حج رفته

ایام حج نزدیک است و حاجیان در حال اعزام به سرزمین وحی هستند، دو سال پیش هم توفیق نصیب پدر و مادرم شد و آن‌ها به این سفر معنوی رفتند، متن زیر  بخشی از دست نوشته‌ی مادرم از حج 91 است.


رمی جمرات
می‌خواستیم از منا به سوی رمی جمرات برویم منا را با خاطره‌ی خواندن دعا و نماز، منا را با خاطره بودن در سرزمین آرزوها منا را با یاد ملاقات آدم و حوا -که از بهشت رانده شده بودند- ترک کردیم.
خودم را به قعر تاریخ سپردم، ابراهیم با کاردی در دست، همراه پسرش اسماعیل از خانه خارج می‌شود، شاید هاجر می‌گرید و آن‌ها را بدرقه می‌کند، چه حالی دارد خمیده و غمناک، دعا می‌کند به یادی می‌آورد که چه طور خداوند در صحرای بی‌آب و علف او و فرزندش را نجات داد و چشمه‌ی زمزم را برای آن‌ها محیا کرد، شاید حالا هم امیدی باشد توکل بر خدا. اسماعیل استوار همراه پدر قدم بر می‌دارد و می‌گوید پدر تو می‌خواهی فرمان خدا را اجرا کنی، دل غمین نباش من با تو همراهم، قدم به قدم. با ابراهیم می‌رود، شیطان در راه در کمین است، اعوذ بالله من الاشیطان الرجیم. ابراهیم را از کارش باز می‌دارد اما ابراهیم دل در گرو خدا دارد، به او سنگ پرتاب می‌کند تا از او دور شود، شیطان باز ادامه می‌دهد، ابراهیم چند بار دیگر سنگ می‌زند، من هم با این حس به شیطان سنگ می‌زند، بار اول روز اول شیطان بزرگ، بار دوم روز دوم شیطان وسطی، بار سوم روز سوم شیطان کوچک؛ هیجان دارم، خدایا من به فرمان توأم مرا از شیطان دور کن اما خدایا شیطان نفس از همه بزرگ‌تر است؛ شیطان منیت از همه پر فریب‌تر است، تنها اطاعت از تو در سایه‌ی تقوا او را از من دور می‌کند. بارالها لحظه‌ای مرا به خودم وا‌مگذار.

جمرات را صدای برخورد صدای سنگ‌ها به شیطان فرا گرفته، همه خوشحال از این که توانستیم سنگ‌ها را به شیطان بزنیم، اما مواظب‌اند که شیطان همراهشان نیاید تا در شهر و دیارشان آن‌ها بفریبد؟ خدایا این حس برایم دلهره آور است و موجب نگرانی چون شیطان به خدا گفت تا می‌توانم و تا هستم انسان‌ها را می‌فریبم و در جهنم به آن‌ها می‌گویم می‌خواستید فریب مرا نخورید و از من اطاعت نکنید؛ بارالها اعوذ بالله من الشیطان الرجیم.

بعد از سه روز حاجیان خوشحال از به جا آوردن نیمی از اعمال منا را ترک می‌کنند تا شب دیگر هیچ کس در منا نیست، آرام باش منا با یک دنیا خاطره از حجاج، حاجیانی خالص انشا الله که این جا را ترک کردند، خوش به حالشان...

علی مظلوم
مدینه شهر پیغمبر بود اما پیامبری که علی همه جا و همواره با ایشان بود؛ اما او همچنان که در تمام عمر مظلوم بود، حالا هم بعد از ورود به مدینه مظلومیت او را بعد از قرن‌ها حس می‌کنی. مسجدی که به نام علی (ع) است قفل و زنجیر کرده‌اند و نمی‌گذارند در آن نماز اقامه شود حتی افرادی که در اطراف آن مسجد هستند از نام بردن آن خودداری می‌کنند. این چه حسادت و کینه‌ای ست که پایان ناپذیر است؟ در مساجد دیگر نماز خوانده می‌شود نظافت می‌گردد اما مسجدی که به نام علی است به مخروبه‌ای تبدیل شده، خدایا این چه ظلمی است که در حق علی می‌شود؟ اما خدا آن قدر به علی عزت بخشیده که او ساقی کوثر است و هیچ کس بدون اذن علی اجازه‌ی ورود به بهشت را ندارد و این چه افتخار بزرگی که نصیب امیرالمؤمنین شده است. خوشحال می‌شوم و در پس رؤیای خودان هنگامی که دشمنان علی را در روز قیامت در مقابل او می‌بینم با حقارت و زبونی بسیار با گردنی کج و حضرت علی (ع) که با عزت و سرافرازی بر سر حوض کوثر ایستاده است، اما خدایا در این دنیا هم قدر و مرتبه‌ی علی را بر دشمنانش روشن فرما با تعجیل در ظهور امامان زمان...

مدینه
وارد شهر مدینه که می‌شوی حس غریبی به تو دست می‌دهد. حس می‌کنی حضرت رسول اکرم گرفتار آل سعود شده، او را زندانی کرده‌اند، چهار نفر از ائمه غریب در بقیع دفن شده‌اند بی نام و نشان. قبر رسول اکرم در تاریکی، در محاصره شرطه‌ها و وهابی‌ها. اجازه عرض ارادت و سلام و صلوات را نداریم. مثل مجسمه‌ی بی روح فقط متحرک آهسته بروی حرف نزنی، بلند ذکر نگویی، دعا نکنی، نمازی بخوانی و بروی!

یادت به گنبد طلایی امام رضا می‌افتد، یادت به شکوه و جلال بارگاه امام حسین می‌افتد، شب‌های مشهد دعاها راز و نیازها نمازها زمزمه‌ها صلوات‌ها و ... این جا باید صلوات را در سینه حبس کنی و زمزمه‌ی دعا را در گلو خفه.

آیا می‌آید روزی که طنین صلوات بر پیامبر در مسجدالنبی شنیده شود؟ می‌آید روزی که طواف کنی حرم آن پیامبر رحمت را؟ می‌آید روزی که دست جمعی زیارت رسول اکرم را بخوانی و روح خودت را صفا دهی؟

آه دلت می‌خواهد به زیارت بقیع بروی، فاتحه‌ای بخوانی و حاجتت را از آن امام معصوم بخواهی، نه نمی‌توانی ساعتی بر سر قبور بنشینی و راز و نیاز کنی! نمی‌توانی هر وقت دلت خواست بروی.

خاک‌های بقیع را که می‌بینی دلت خاکی می‌شود، اشک‌ها در آن سرازیر و در آن وقت خاک گلی می‌شود در گلویت که می‌خواهد تو را خفه کند دلم می‌سوزد فریاد می‌زند مگر می‌خواهی چه کار کنی؟ چرا نباید برای این اموات مطهر احترام قائل شد؟ چرا نباید نشانی و آرامگاهی باشد؟ مگر ما آن‌ها را می‌پرستیم؟ نه ما آن‌ها را دوست داریم و می‌خواهیم آن چه درشان آن‌هاست به جا آوریم، برایان‌ها فاتحه بخوانیم و نبود آن‌ها را با عزاداری پر کنیم.

آه که چه قدر غریب‌تر از همه امام محمد باقر است که در روز شهادتش هیچ کس در مدینه نیست، حاجیان در منا هستند و بقیع غریب از هر زمان در تاریکی و ظلمت ظالمان فرو می‌رود، سلام بر امام حسن مجتبی (ع) سلام بر امام سجاد (ع) سلام بر امام محمد باقر (ع) و سلام بر امام جعفر صادق (ع).


سه شنبه 18 شهریور 1393 | 09:05 | سفر نوشت | ()


روز تلنگر!

روزها در گذرند و ما متوجه نیستیم؛ شاید روز تولد، تلنگری باشد به این که کمی بیشتر حواسمان باشد. متن زیر را چند روز پیش خواندم، دیدیم متن خوبی است برای انتشار در روزی که قرار است تلنگری باشد برای من!

چه ایده بدی بوده گرد ساختن ساعت. احساس می‌کنی همیشه فرصت تکرار است:
قرار بوده ۸ صبح بیدار شوی و می‌بینی شده ۸ و ربع، می‌گویی: اشکال ندارد تا ۹ می‌خوابم بعد بیدار می‌شوم!
قرار بوده امشب ساعت ۹ یک ساعتی را صرف مطالعه کتاب کنی، می‌بینی کتاب نخوانده ۱۰ شده. می‌گویی: اشکال ندارد. فردا شب ساعت ۹ می‌خوانم.
ساعت دروغ می‌گوید، دروغ. زمان بر گرد یک دایره نمی‌چرخد! زمان بر روی خطی مستقیم می‌دود؛ و هیچ‌گاه، هیچ‌گاه، هیچ‌گاه باز نمی‌گردد.
ایده ساختن ساعت به شکل دایره، ایده جادوگری فریبکار بوده است! ساعت خوب، ساعت شنی است! هر لحظه به تو یادآوری می‌کند که دانه‌ای که افتاد دیگر باز نمی‌گردد.
اگر روزی خانه بزرگی داشته باشم، به‌جای همه دکورها و مجسمه‌ها و ستون‌ها، ساعت شنی بزرگی برای آن خواهم ساخت و می‌گویم در آن آن‌قدر شن بریزند که تخلیه‌اش به اندازه متوسط عمر یک انسان طول بکشد. تا هر لحظه که روبرویش می‌ایستم به یاد بیاورم که زمان «خط» است نه «دایره».
زندگی دکمه بازگشت ندارد، پس زیبا و شاد زندگی کنیم...


شنبه 15 شهریور 1393 | 05:35 | روز نوشت | ()


مبارزه‌ای نو با دنیای بی‌عدالت

بی شک دنیای امروز ما دنیای سرشار از بی‌عدالتی است! دنیایی که گویی عهد بسته انسان‌ها را خسته کند!

حتماً شما هم وقتی نگاهی به پیرامون خود بیندازید ظلم و بی‌عدالتی‌های زیادی می‌بینید، ظلم و بی‌عدالتی‌هایی که آزارتان می‌دهد.

مبارزه! مبارزه با ظلم و بی عدالتی! راه درست این است! البته همیشه مبارزه به معنای جر و دعوا، افشاگری و گلاویز شدن نیست.

وقتی تمام یا دست کم بخش بزرگی از محیط، عین بی‌عدالتی است؛ درگیری و جدل، نه تنها راهی برای جلوگیری از بی‌عدالتی نیست، شاید کمکی هم به آن باشد.

پس مبارزه‌ای دیگر باید! کارهای زیر بخشی از کارهایی است که علاوه بر این که خودشان به تنهایی خوب و گاهی ضروری هستند، راهی است برای انتقام از دنیای بی‌عدالت، دنیایی که آدم‌های بی‌عرضه را بر مسندهایی که حقشان نیست می‌نشاند، برای یک مبارزه تمام عیار با ظالمانی که به اسم‌های مقدس ظلم می‌کنند.

فقط خدا!
تنها خدا یاور ماست، هیچ کس دیگری نیست! اگر روزمرگی و سرگرم شدن بخواهد ما را از خدا دور کند، هیهات! ما که در این دنیای بی‌عدالت قرار نیست به جایی برسیم، اگر آن دنیا هم از دست برود، چه آمدنی و چه رفتنی! اصلاً رابطه‌ی خوب با خدا می‌تواند ما را در پیمودن این زندگی غیرمنصفانه یاری کند.

وظایفی بر دوش!
هر کدام از ما وظایفی داریم، وظایفی که بسته به افراد و محیط‌هایی که با آن ارتباط داریم تعیین می‌شود، مثلاً در خانواده، فرزندیم و وظایف فرزندی داریم، پدریم و وظایف پدری داریم، همسریم و وظایف همسری داریم؛ در دانشگاه، در محیط کار و ... اگر ما وظایفمان را بشناسیم و به بهترین وجهی انجام دهیم، مشت محکمی خواهد بود بر دهان دنیایی که می‌خواهد ما را در خودش و در بی‌عدالتی‌اش هضم کند!

انظباطم آرزوست!
با همین پیش فرض که در جامعه بی‌نظم، منظم‌ها قربانی‌اند؛ باید منظم بود! باید قربانی شد ولی نظم را لگدمال نکرد! نظم به اندازه‌ی عدالت ارزشمند است! نظم یکی از تنها مواردی است که در آن انسان‌های منظم از انسان‌هایی که می‌خواهند ادای نظم را در بیاورند شناخته می‌شوند! نظم ارزشی است که حتی انسان‌های بی‌نظم به اهمیتش واقف‌اند ولی به خاطر ضعفشان و البته به بهانه‌های مختلف نمی‌توانند منظم باشند. انسان‌های ضعیف و پرمدعایی که به هیچ قراری نمی‌رسند ولی تحمل بی‌نظمی دیگران را ندارند!!

افزایش قابلیت!

شاید چیزهایی بدانیم، شاید مهارت بعضی کارهای را داشته باشیم اما قابلیت (competence) یک پله بالاتر است! قابلیت یعنی  کارمان را به خوبی انجام دهیم. مثلاً یاد گرفته‌ایم تایپ کنیم، مهارت عملی تایپ را داریم ولی قابلیت این است که بتوانیم نامه‌ای را بدون اشتباه و در زمان تعیین شده آماده کنیم! افزایش قابلیت همان چیزی است که برای مبارزه با بی‌عدالتی دنیا به آن نیاز خواهیم داشت.

بهترین بودن!

با تمام این حرف‌ها، خواستم بگویم خوب باشیم! در هر جایی و در هر کاری، بهترین باشیم! جوری باشیم که به جای «نالیدن از دنیای بی‌عدالت» که اگرچه هر از گاهی لازم است، دنیای بی عدالت از ما بنالد و عصبانی شود!! علاوه بر تمام ظلم‌ها، ما را گوشه‌ی رینگ ببرد و...

اگر شما هم از ظلم و جور دنیا و آدم‌هایش خسته‌اید و توانسته‌اید بر این خستگی غلبه کنید، راهکارتان را با بقیه به اشتراک بگذارید.


شنبه 1 شهریور 1393 | 18:50 | دین نوشت | ()


← آخرین مطالب

← علاقمندی‌ها

← دوستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :

←تبلیغات