تبلیغات
صادق آنلاین - مطالب آذر 1393
صادق آنلاین
روزنوشت‌های یک صادق
سلام! از این که چند دقیقه‌ای مهمان وبلاگم هستید، خوشحالم؛ ممنون می‌شوم مرا از نظرات خود بهره‌مند سازید.
راستش خیلی مهم نیست چه عقیده‌ای داریم؛ مهم این است که انسانیم، می‌توانیم صادقانه با هم حرف بزنیم و حتی به هم عشق بورزیم!
لطفاً به تاریخ انتشار مطالب توجه کنید، امروز است!

خمپاره‌ی شصتم باش!

کلاس آموزش رزمی داشتیم. درس خمپاره و انواع آن. مربی یکی از آن‌ها را بالا گرفته بود و توضیح می‌داد:

این‌که می‌بینید، اینقدر شازده است و مؤدب و سر به زیر، جناب خمپاره ۱۲۰ است. خیلی آقاست. وقتی می‌آید پیشاپیش خبر می‌کند، پیک می‌فرستد، سوت می زند که برادر سرت را ببر داخل سنگر من آمدم، خورد و مرد پای من نیست، نگویید نگفتید!

سپس آن را گذاشت زمین و خمپاره دیگری را برداشت و گفت: این هم که فکر می‌کنم معرف حضور آقایان هست. نیازی به توضیح ندارد، کسی که او را نمی‌شناسد خواجه شیراز است. همه جا جلوتر از شما و پشت سر شما در خدمتگزاری حاضر است. شرفیاب که می‌شوند محضرتان به عرض ملوکانه می‌رسانند منتها دیگر فرصت نمی‌دهند که شما به زحمت بیفتید و این طرف و آن طرف دنبال سوراخ موش بگردید! با اسکورتشان همزمان می‌رسند.


نوبت به خمپاره ۶۰ رسید، خمپاره‌ای نقلی و تو دل برو، خجالتی، با حجب حیاء، آرام و بی‌سر و صدا. دلت می‌خواست آن را درسته قورت بدهی. این‌قدر شیرین و ملیح بود: بله این هم حضرت والا «شیخ اجل»، «اگر منو گرفتی»، «سر بزنگاه»، «خمپاره جیبی» خودمان ۶۰ عزیز است. عادت عجیبی دارد، اهل هیچ تشریفاتی نیست. اصلاً نمی‌فهمی کی می‌آید کی می‌رود. یک وقت دست می‌کنی در جیبت تخمه آفتابگردان برداری می‌بینی، آ آنجاست! مرد عمل است. بر عکس سایرین اهل شعار نیست. کاری را که نکرده نمی‌گوید که کرده‌ام. می‌گوید ما وظیفه‌ی‌مان را انجام می‌دهیم، بعداً خود به خود خبرش منتشر می‌شود. هیاهو نمی‌کند که من می‌خواهم بیایم. یا در راه هستم و تا چند لحظه دیگر می‌رسم. می‌گوید کار است دیگر آمد و نشد بیایم، چرا حرف پیش بزنیم برای همین شما هیچ وقت نمی‌توانید از وجود و حضور او با خبر بشوید. اول می‌گوید بمب! بعد معلوم می‌شود خمپاره ۶۰ بوده است.


*جشن پتو، خاطرات طنز دفاع مقدس


یکشنبه 30 آذر 1393 | 21:53 | کتاب نوشت | ()


می‌خواستم بنویسم...

چه می‌شود کرد؟ نگاه که می‌کنم آخرین مطلب وبلاگم هفده روز پیش ارسال شده! نه این که بخواهم ننویسم، نه این که نخواهم بنویسم، نه این که حرفی برای گفتن نباشد، نه این که نوشتن را کنار گذاشته باشم که در ماه اخیر خیلی بیشتر از گذشته نوشته‌ام اما...

«کار فله‌ای چیست؟! ۲» را می‌خواستم بنویسم این که برای آقای ایکس که در مکان الف است سخنرانی‌ها می‌کنند برای انتقال به مکان ب، که چه قدر خوب است و چه فوایدی دارد، بعد که اتفاقاتی می‌افتد، در همان شرایط و همان آدم‌ها بدون این که به روی خودشان بیاورند در سخنانی متناقض، از مزیت‌های انتقال به مکان جیم می‌گویند. حافظه‌ها در حد ماهی گلی شده یا منافع این قدر می‌چربد؟! می‌خواستم بنویسم مسئولی دستوری می‌دهد و خیلی هم پافشاری می‌کند که مثلاً کسانی که مسئولیت فکری دارند مسئولیت‌های اجرایی را تحویل دهند و وقتی این کار به سختی و با فشار به این و آن انجام شد، خودش برخلاف نظر صریح خودش عمل می‌کند، و آدم می‌ماند از این همه ثبات در تصمیمات و پایداری در مدیریت! می‌خواستم بنویسم به قول حسن روحانی یک مشت تازه به دوران رسیده... نه! این را نمی‌خواستم بنویسم!

مطلبی با عنوان «این‌ها زرنگی نیست» می‌خواستم بنویسم و بگویم که اگر کسی مثلاً شراکتاً یک نمایندگی اسباب بازی فروشی داشت و آن‌ها را با قیمت‌هایی انداخت به یک جای فرهنگی حتی با رضایت مسئول آن جا، یا حتی کسی میز و صندلی و وسایل چاپ و بقیه‌ی چیزهای شخصی‌اش را فروخت به همان جا باز با رضایت مسئول مربوطه، فکر نکند زرنگی کرده، فکر نکند پولی به جیب زده و تمام، کسی که مسئول یکی کاری در یک جای فرهنگی است و همان کار را به صورت خصوصی و شخصی انجام می‌دهد و دو زار پول گیرش می‌آید فکر نکند خیلی دارد زرنگ بازی در می‌آورد و هی نخواهد خودش را و وجدانش را با این که «حاجی گفته» راضی نگه دارد، که یقین دارم نمی‌شود جواب خدا را با این جمله داد. این‌ها واقعاً زرنگی نیست، این‌ها بدبختی و حقارت است.

می‌خواستم مطلبی بنویسم که حتی تیترش را هم انتخاب نکردم در مورد این که من به اخلاص بعضی‌ها غبطه می‌خورم. هفته‌ی بسیج سال گذشته با مسئول بسیج دانشجویی یکی از دانشکده‌های علوم پزشکی هم کلام شدم، دانشجوی دهه‌ی هفتادی انقلاب ندیده‌ی جنگ ندیده‌ی حتی آدم‌های انقلاب و جنگ ندیده، جوری سادگی و صفا و اخلاص داشت که مرا مجذوب کرد. دور و برم از این آدم‌ها کم نیستند، آدم‌هایی که شرافتشان را به پول نمی‌فروشند، آدم‌هایی که چه بدانند چه ندانند با خدا معامله کرده‌اند، آدم‌هایی که جسم و جان و مالشان را گذاشتند تا کار مثبتی انجام دهند. آدم‌هایی که من مانده تا بفهممشان و بهشان برسم، آدم‌هایی که امیدی هستند برای مبارزه با ناامیدی... بعضی وقت‌ها سعی می‌کنم بیشتر ببینمشان... همین آدم‌های دور و برم را...

و در آخر این که دلم پر است از ادعای آدم‌ها، از حرف‌های بدون پشتوانه، از این که علامه‌ی دهرند، از این که جوری رفتار می‌کنند، جوری حرف می‌زنند که انگار خود خدا این رفتار را بهشان الهام کرده و این حرف‌ها را در دهانشان گذاشته... آدم‌هایی که دنبال ست کردن میز با صندلی و دیوار محل کارشان هستند و خوب بلدند از بیت‌المال خرج کنند... آدم‌هایی که از ریاست فقط حقوق گزافش را می‌شناسند و دیدن دم فلان نماینده و فلان مدیر کل را و پارتی بازی برای فلان قوم و خویش را... و خیابان‌های اصلی شهرم پر شده از دست‌فروش، پر شده از آدم‌هایی که توی آشغال‌ها دنبال بطری و چیزهای پلاستیکی هستند، زنی دیدم که خرده‌های نان را از جلوی نانوایی جمع می‌کرد و توی کیفش می‌ریخت، مردی دیدم که ته ساندویچ‌های مردم را از روی میز مغازه ساندویچ فروشی بر می‌داشت و می‌خورد، مردمی را می‌بینم که برای خرید مانده‌ترین و خراب‌ترین میوه‌ها با میوه‌فروش چانه می‌زنند و مردمی را می‌بینم که لباس‌هایشان، کفش‌هایشان، له شده، پاره شده، وصله دار است و می‌دانم که نمی‌توانند، نمی‌توانند... این‌ها را هم می‌خواستم بنویسم...


دوشنبه 17 آذر 1393 | 21:36 | روز نوشت | ()


← آخرین مطالب

← علاقمندی‌ها

← دوستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :

←تبلیغات