تبلیغات
صادق آنلاین - مطالب دی 1394
صادق آنلاین
روزنوشت‌های یک صادق
سلام! از این که چند دقیقه‌ای مهمان وبلاگم هستید، خوشحالم؛ ممنون می‌شوم مرا از نظرات خود بهره‌مند سازید.
راستش خیلی مهم نیست چه عقیده‌ای داریم؛ مهم این است که انسانیم، می‌توانیم صادقانه با هم حرف بزنیم و حتی به هم عشق بورزیم!
لطفاً به تاریخ انتشار مطالب توجه کنید، امروز است!

این‌جا قلعه حیوانات!

آن شب صدای خنده و آواز از ساختمان بلند بود. سروصداها ناگهان حس کنجکاوی حیوانات را برانگیخت، می‌خواستند بدانند در آن‌جا که برای اولین بار بشر و حیوان در شرایط مساوی کنار هم هستند، چه می‌گذرد. همه تا آن‌جا که ممکن بود بی‌صدا به باغ رفتند. دم در وحشت زده مکث کردند. اما کلوور جلو افتاد. حیوانات آهسته دنبالش رفتند و آن‌ها که قدشان می‌رسید از پنجره داخل اتاق را نگاه می‌کردند.

آنجا دور میز دراز، شش زارع و شش خوک ارشد نشسته بودند. ناپلئون در صدر میز نشسته بود. به نظر می‌رسید که خوک‌ها در کمال سهولت بر صندلی نشسته‌اند. پیدا بود که سرگرم بازی ورق بوده‌اند و موقتاً از ادامه آن دست کشیده‌اند تا گیلاسی بنوشند. سبوی بزرگی دورگشت و پیمانه‌ها دوباره از آبجو لبالب شد. هیچ‌کس متوجه قیافه‌های بهت زده حیوانات در پشت پنجره نشد.

آقای پی لکینگتن مالک فاک سوود گیلاس به دست برخاست و گفت قبل از آنکه گیلاسشان را بنوشند بر خود فرض می‌داند که چند کلمه به عرض برساند. گفت برای شخص او و به طور قطع برای همه کسانی که شرف حضور دارند جای منتهای مسرت است که می‌بینند دوران طولانی عدم اعتماد و سوءتفاهم سپری شده است. زمانی بود خود او و یا حاضرین خیر، بلکه دیگران، اگر نگویی به دیده عداوت، باید گفت به چشم سوءتفاهم و تردید به مالکین محترم قلعه حیوانات نگاه می‌کردند. حوادث تأثرآوری پیش آمد، افکار غلطی پیدا شد. تصور می‌رفت که وجود مزرعه‌ای متعلق به خوکان و تحت اداره آن‌ها غیرطبیعی است و ممکن است موجب ایجاد بی‌نظمی در مزارع مجاور شود. بسیاری از زارعین بدون مطالعه و تحقیق چنین فرض می‌کردند که در چنین مزرعه‌ای روح عدم انضباط حکم‌فرما خواهد شد. از بابت تأثیری که ممکن بود بر حیوانات و حتی کارگران آن‌ها گذاشته شود، نگران و مضطرب بودند. اما تمام این سوءتفاهم‌ها در حال حاضر از بین رفته است.  حالا از حضار تقاضا دارم بایستند و گیلاس‌هایشان را پر کنند. در خاتمه گفت همه هورا کشیدند و پا کوبیدند. «همه به خاطر ترقی و تعالی قلعه حیوانات بنوشیم» ناپلئون چنان به وجد آمد که بلند شد و قبل از نوشیدن، گیلاسش را به گیلاس پیل کینگتن زد.

وقتی صداهای هوراها فروکش کرد ناپلئون که هنوز سرپا بود اعلام کرد که وی نیز چند کلمه برای گفتن دارد. مانند تمام نطق‌هایش این بار نیز مختصر و مفید صحبت کرد. گفت، او نیز به سهم خود از سپری شدن دوران سوءتفاهم‌ها مسرور است. مدتی طولانی شایعاتی در بین بود که وی و همکارانش نظر خرابکاری و حتی انقلابی دارند، مسلم است که این شایعه از ناحیه معدودی از دشمنان خبیث که دامن زدن انقلاب را بین حیوانات سایر مزارع برای خود اعتباری فرض کرده بودن انتشار یافته است. هیچ چیز بیش از این مطلب نمی‌تواند از حقیقت به دور باشد. تنها آرزوی شخص وی، چه در زمان حال و چه در ایام گذشته، این بوده است که با همسایگان در صلح و صفا باشد و با آنان روابط عادی تجاری داشته باشد.

گفت به نطق غرا و دوستانه آقای پی لکینگتن فقط یک ایراد دارد و آن این است که به قلعه، قلعه حیوانات خطاب کردند. البته ایشان نمی‌دانستند، چون خود او برای اولین بار است که اعلام می‌کند اسم قلعه حیوانات منسوخ شد و از این تاریخ به بعد قلعه به اسم مزرعه مانر که ظاهراً اسم صحیح و اصلی محل است خوانده می‌شود. در خاتمه گیلاس‌های خود را لبالب پر کنید آقایان! من هم مثل آقای پی لکینگتن از حاضرین می‌خواهم که گیلاس‌های خود را برای ترقی و تعالی مزرعه بنوشند، ناپلئون گفت «آقایان به خاطر ترقی و تعالی مزرعه مانر بنوشید» اما به نظر حیوانات که از خارج به این منظره خیره شده بودند چنین آمد که امری نوظهور واقع شده است. در قیافه خوکان چه تغییری پیدا شده بود؟ چشم‌های کم نور کلوور از این صورت به آن صورت خیره می‌شد. بعضی پنج غبغب داشتند، بعضی چهار، بعضی سه. اما چیزی که در حال ذوب شدن و تغییر بود چه بود؟

کف زدن پایان یافت و همه ورق‌ها را برداشتند و به بازی ادامه دادند و حیوانات بی‌صدا دور شدند. چند قدم که برنداشته بودند که مکث کردند. هیاهویی از ساختمان بلند شد. با عجله برگشتند و دوباره از درزهای پنجره نگاه کردند. نزاع سختی درگرفته بود. فریاد می‌زدند، روی میز مشت می‌کوبیدند، به هم چپ چپ نگاه می‌کردند، و حرف یکدیگر را تکذیب می‌کردند. سرچشمه اختلاف ظاهراً این بود که ناپلئون و پیل کینگتن هر دو در آن واحد تک خال پیک سیاه را رو کرده بودند. دوازده صدای خشمناک یکسان بلند بود. دیگر این که چه چیز در قیافه خوک‌ها تغییر کرده، مطرح نبود.

حیوانات خارج، از خوک به آدم و از آدم به خوک و باز از خوک به آدم نگاه کردند ولی دیگر امکان نداشت که یکی را از دیگری تمیز دهند.

*بخش پایانی کتاب قلعه حیوانات.


سه شنبه 22 دی 1394 | 18:32 | کتاب نوشت | ()


← آخرین مطالب

← علاقمندی‌ها

← دوستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :

←تبلیغات