صادق آنلاین
روزنوشت‌های یک صادق
سلام! از این که چند دقیقه‌ای مهمان وبلاگم هستید، خوشحالم؛ ممنون می‌شوم مرا از نظرات خود بهره‌مند سازید.
راستش خیلی مهم نیست چه عقیده‌ای داریم؛ مهم این است که انسانیم، می‌توانیم صادقانه با هم حرف بزنیم و حتی به هم عشق بورزیم!
لطفاً به تاریخ انتشار مطالب توجه کنید، امروز است!

خاطره‌ای از دکتر خدادوست

خردادماه چهار سال پیش بود که پیگیری‌ها برای مصاحبه با دکتر خدادوست به نتیجه رسیده بود و طی تماسی از ما خواستند که به بیمارستان خدادوست برویم، راستش این بود که این مصاحبه کمی ناگهانی بود و آن‌طور که باید آماده نبودم.

قبلش ازمان خواستند سؤالات سیاسی نپرسیم و البته قرار هم نبود سؤالات سیاسی بپرسیم، شخصاً دوست داشتم سرنخ‌هایی به دانشجویان بدهم که چگونه می‌شود خدادوست شد، خدادوست چکار کرده که به این جا رسیده، البته وقتمان هم خیلی محدود بود و دکتر می خواست چند مریض را هم ویزیت کند.

غیر از ما، دو نفر دیگر هم در اتاق بودند و فضا کمی سنگین بود، نتیجه ی این مصاحبه، متن و دو قطعه فیلم بود.

دکتر در جایی از من پرسید، وقت با ارزش تر است یا طلا؟ در آن لحظه انتظار سوال پرسیدن نداشتم، از آن لحظاتی بود که چندین ساعت طول می کشد!

همان موقع هم حال خوبی نداشت و علاوه بر لرزش دست در تکلم و به کارگیری کلمات مشکلاتی داشت.

امروز و با شنیدن درگذشت او، یاد خاطره‌ی مصاحبه و اتفاقات آن روز افتادم!


شنبه 19 اسفند 1396 | 13:15 | روز نوشت | ()


ناله‌های دلخراش در دروازه کازرون

از بین گاری‌های میوه‌فروشی که از ساعت ۹ به بعد وسط بازارچه‌ی دروازه کازرون پیدایشان می‌شوند می‌گذشتم که صدای هق هق و ناله‌ی خیلی بدی شنیدم.

زنی چادری را دیدم که دو سه تا بچه هم دور و برش بودند، پشت زن به من بود و من فقط صدای ناله می‌شنیدم؛ ناله‌ای که معلوم نبود متعلق به زن است یا از پسربچه‌اش.

کمی جلو رفتم، صورت خونین پسر بچه‌ای ده ساله و ناله‌های جگرخراشش! مادر او را در آغوش می فشرد و دستمال‌کاغذی روی صورتش می‌کشید، چند نفری دورشان جمع شده بودند، آن‌ها افغانی بودند! صحنه‌ی رقّت باری بود؛ خیلی وقت بود این چنین منقلب نشده بودم... آخرین بار بیمارستان نمازی بود! وقتی محمدطاها یک ساله بود. آن جا کاری داشتم؛ جلوی رادیولوژی بودم که پسری هم‌سن پسرم و با حال نزار روی تخت برای عکس‌برداری آوردند؛ چند دقیقه‌ای جلوی در بود، پسرک خواب یا کم‌هوش بود و چند لوله بهش متصل بود، چشمانش بسته و لب‌هایش ترک خورده، به تخت بسته شده بود، هی با همان چشمان بسته می‌خواست بلند شود و نمی‌توانست و دوباره می‌افتاد! هنوز صحنه‌ها جلوی چشمانم هست، آن جا شلوغ بود، چند نفری منقلب شده بودند، من اما بیشتر! نتوانستم جلوی خودم را بگیرم...

حالا همان حالت تکرار شده بود، ظاهراً پسر افغانی همان جا با صورت زمین خورده بود، پلکش شکافته بوده، دهان و لب‌هایش پر از خون بود و تمام دستمال‌کاغذی‌ها خون‌آلود! صدای ناله‌اش خیلی دلخراش بود؛ یکی می‌گفت ببریدش همین جا درمانگاه و یکی اشاره می‌کرد بنشانندش روی زمین کنار مغازه؛ احساسم این بود مادر غریبگی می‌کند و شاید از ترس یا به خاطر هزینه‌ها نمی‌خواهد برود درمانگاه...

راستش یاد پسرم و دخترم افتادم، دوست داشتم زودتر ببینمشان و به آغوششان بکشم، از هر چه بداخلاقی بهشان کرده بودم شرمنده شدم، انگار توی دلم آتش روشن شده بود؛ چند دقیقه نمی‌دانستم چکار می‌کنم، حاضر بودم هر اتفاقی برایم بیفتد ولی گزندی به فرزندانم نرسد، چه قدر که فرزند عزیز است... تا کسی پسر یا دختری نداشته باشد نمی‌تواند حس کند چقدر این احساس دوست داشتن متفاوت است، درست است که گاهی آدم را عصبی  و عصبانی می‌کنند، آتش می‌بارانند، خرابکاری می‌کنند ولی این عشق کم شدنی نیست...

چند مغازه‌دار به معاینه‌ی پسرک مشغول بودند و من ذهنم در حال پرواز بود، غربت این مادر و چند کودک را می‌دیدم و یاد اسیران شام افتادم... دستمال‌های خونی پسرک را می‌دیدم و یاد کربلا و فجایعش می‌رفتم... در همین چند دقیقه.

همین‌طور داشتم راه می‌رفتم، برگشتم و دیدم اثری ازشان نیست، مغازه‌دارها می‌گفتند دندانش نشکسته بود، فقط دهانش را زخم کرده بود...

نمی‌دانم شاید این اتفاق تلنگری برای من بود، این‌که قدر وضعیت فعلی را بدانم، فرزندانم را بیشتر دوست بدارم و بیشتر بهشان محبت کنم...


سه شنبه 15 اسفند 1396 | 18:39 | | ()


همچنان احمدی‌نژاد!

دیشب خواب می‌دیدم مرا به جرم حمایت از احمدی‌نژاد دستگیر کرده‌اند، راستش این‌قدر طرفداران او را در سطح کشور یهو گرفته‌اند که همچو منی که هیچ ارتباط تشکیلاتی با این تفکر ندارم هم باید خواب دستگیری‌ام را ببینم!!

ماجرای طرفداری من از احمدی‌نژاد و گفتمان بهار به گواه مطالب وبلاگ، مربوط به خیلی سال پیش است و مخصوصاً در دو سال آخری که فشارها بر او و دولتش از همه طرف زیاد شده بود، کماکان ادامه داشت.

حالا دوستانی توقع برائت من از رئیس‌جمهور سابق را دارند اما زمان به من ثابت کرد که دفاع و حمایتم نه تنها اشتباه نبوده و هیچ‌گاه از مطالب خودم پیشمان نیستم بلکه هنوز هم اعتقاد دارم نزدیک‌ترین تفکر به ارزش‌های انقلاب همان تفکر احمدی‌نژاد است!

وضعیت کشور کاملاً مشخص است، وضعیت اجرای شعارهای انقلاب ۵۷ بعد از چهل سال در سطح کلان و خرد کاملاً ملموس است و از نگاه راست و چپ تنها مقصر این اتفاق احمدی‌نژاد است و بهتر است او خفه شود!

حتماً زمان خیلی چیزها را روشن‌تر می‌کند، همان‌طوری که بعضی اتفاقات دهه‌های گذشته تازه دارد نمایان می‌شود و فقط این روسیاهی است که به زغال  می‌ماند!

ضمناً طبق اصل ۲۳ قانون اساسی، تفتیش عقاید ممنوع است و هیچ‌کس را نمی‌توان به صرف داشتن عقیده‌ای مورد تعرض و موُاخذه قرار دارد!


سه شنبه 15 اسفند 1396 | 16:36 | سیاست | ()


در ستایش فداکاری

در چند روز گذشته برای بار دوم فیلم‌های «بوسیدن روی ماه» و «خانه‌ای کنار ابرها» را دیدم؛ هر دو فیلم در مورد فداکاری مادر شهید است. فداکاری که گویا در زندگی ما بسیار کمرنگ شده.

 در فیلم بوسیدن روی ماه دو مادر شهید مفقودالاثر با هم دوستی ِ بلند مدتی دارند و همسایه‌اند و وقتی یکی می‌فهمد، دیگری به خاطر بیماری امیدی به زنده ماندنش نیست، از مسئولان بنیاد شهید خواهش می‌کند پیکر پسرش را که در تفحص پیدا شده، پسر دیگری جا بزنند تا چشم انتظار از دنیا نرود!

در فیلم خانه‌ای کنار ابرها هم دو شیاد که با مراجعه به خانه‌ی خانواده‌ی رزمندگان از آن‌ها پول برای فرزندانشان در جبهه طلب می‌کنند، در خانه‌ای چون مادر رزمنده می‌گوید پول ندارم و بروم از مغازه‌ی همسرم بگیرم، مجبور می‌شوند چند ساعتی بمانند و همین موقع افرادی از سپاه خبر شهادت آن رزمنده را به این دو می گویند و از آن‌ها می‌خواهند این خبر را به مادرش هم بدهد، مادر به خانه بر می‌گردد و خبر را می‌داند ولی به خاطر این که روحیه‌ی این دو نفر که ادعا کرده بودند راهی جبهه هستند خراب نشود، چیزی به آن دو نمی‌گوید حتی برایشان غذا درست می‌کند و بدرقه گرمی از آن‌ها به عمل می‌آورد.

هر دو فیلم جزئیات فراوانی دارد و سعی می‌کند ارزش‌های انسانی را به مخاطب منتقل کند، در هر دو فیلم مادر شهید یک زن فوق العاده قوی و اصطلاحاً «تودار» نمایش داده شده که علیرغم تمام فشارها، مانند کوه استوار مانده است. مادرانی که با تمام رنج‌ها و مصیبت‌ها باز هم حاضر به از خودگذشتگی و فداکاری برای دیگران هستند!


یکشنبه 13 اسفند 1396 | 22:29 | روز نوشت | ()


چهار سالگی وام نیکو!

شاید وقتی در خرداد ۹۳ اولین فراخوان عضویت در وام نیکو را می‌نوشتم فکرش را نمی‌کردم بعد از سه سال و با همراهی اعضای همدل و همراه توانسته باشیم ۱۲۶ میلیون تومان وام پرداخت کرده باشیم و در آستانه‌ی ورود به چهارمین سال تأسیس ِ وام نیکو به وام‌های ۳ تا ۹ میلیونی رسیده باشیم!

حالا این اتفاق افتاده و حتماً تمام اعضای وام نیکو حال خوبی دارند؛ وام نیکو صندوقی جمعی است و اگر در این نقطه ایستاده، بدون شک از همت اعضای آن است، اعضایی که هم خودشان با پایبندی به قوانین؛ باعث ادامه‌ی کار وام نیکو می‌شوند و هم با دعوت از دوستان و آشنایان، در رونق این کار خداپسندانه می‌کوشند.

امروز و با پایان پرداخت سری سوم وام‌های نیکو، بهانه‌ای فراهم شد تا مثل هر سال، از تمام کسانی که می‌خواهند به عضویت وام نیکو درآیند، دعوت کنم با مراجعه به تارنمای وام نیکو در جریان نحوه‌ی عضویت قرار گیرند و به ما پیوندند!


جمعه 11 اسفند 1396 | 08:41 | وام نیکو | ()


← معرفی

صادقی که دوست دارد «صادق» باشد، دهه‌ی شصتی، شیرازی، علاقه‌مند به گفتمان «بهار» و وبلاگ نویس! همین!

اینستاگرام / تلگرام / توییتر

← طبقه بندی

← بایگانی

← آخرین مطالب

← علاقمندی‌ها

← دوستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :

←تبلیغات