صادق آنلاین
روزنوشت‌های یک صادق
سلام! از این که چند دقیقه‌ای مهمان وبلاگم هستید، خوشحالم؛ ممنون می‌شوم مرا از نظرات خود بهره‌مند سازید.
راستش خیلی مهم نیست چه عقیده‌ای داریم؛ مهم این است که انسانیم، می‌توانیم صادقانه با هم حرف بزنیم و حتی به هم عشق بورزیم!
لطفاً به تاریخ انتشار مطالب توجه کنید، امروز است!

تناقض، عاقبت کار دستتان می‌دهد!

مگر نمی‌گفتند و نمی‌گویند حکومت یزید فاقد مشروعیت بود؟ چون هم یزید فاسق بود و هم به ارزش‌های پیامبر پایبند نبود؛ مگر نه این که قاضی شریح که سابقه قضاوت در حکومت حضرت علی (ع) داشت، امام حسین (ع) را خارج از دین خواند؛ مگر نه این که خودتان برای هر اتفاق یک مشابهت تاریخی پیدا می‌کنید و خود را به جبهه‌ی حق می‌چسبانید!

مگر نه این که ظلم به هر کس و به هر روشی، گناهی نابخشودنی است، مگر نه این که از آه مظلوم باید ترسید؟! مگر نه این که دروغ کلید بدی‌هاست و مگر نه این که اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید؟!

تمام حرف‌ها و شعارها را توی مغز و گوشمان کردید و حالا خودتان بر خلاف تمام شعارها عمل می‌کنید! اکنون نسلی تربیت کردید که به زودی تمام تناقض‌ها را در مغز و گوشتان فرو می‌کند و اگر تصمیمی نگیرید و کاری نکنید، روزی که ازش می‌ترسید و گمان نمی‌کنید نزدیک باشد، نزدیک خواهد بود!!


چهارشنبه 28 شهریور 1397 | 17:48 | روز نوشت | ()


عشق فلسفی!

عشق... بعضی می‌گویند گناه است؛ یعنی اگر انسانی، انسانی را دوست بدارد خدا آزرده‌خاطر می‌شود، آن‌ها می‌گویند عشق حریم و حدود الهی را به هم می‌ریزد و بارگاه الهی از آتش عشق به لرزه می‌افتد!

به راستی عشق این چنین است؟ یعنی عشق... خود خود عشق... اصلاً عشق چیست؟!

حد بالای دوست داشتن یا نهایت علاقه یا ... یا وقتی دلمان با دیدن کسی قنج می‌رود؟ یا ندای درونی که کمی تا حدودی دست و پایمان را می‌لرزاند؟ یا این که دوست داریم کسی را به آغوش بکشیم؟ یا نمی‌خواهیم ناراحتی‌اش را ببینیم؟ یا می‌خواهیم وقتمان را بیشتر و بیشتر با او بگذرانیم؟ یا شاید تمام این‌ها با همدیگر ما را منفجر کند...

البته شعرا و ترانه‌سرایان تعاریف متعددی از عشق ارائه کرده‌اند: عشق یعنی وقتی که دستتو می‌گیرم / مطمئن باشم که از خوشی می‌میرم.

با در ضبط تاکسی شنیدم که: میگن عشق همینه همین حرف‌های ساده که آدم نمیدونه کجا دل به کی داده / همون قدر که تو میخواییش همونقدر بخوادت باهات راه بیاد حتی با پاهای پیاده

یکی دیگر هم می گوید: همینکه بدیاتو دیدم ولی نشد بد بشم همینکه میگم بمونو همینکه زندگیم تویی / وقتی تو هر شرایطی بازم همه چیم تویی تویی زندگیم تویی اینا یعنی عشق


اصلا عشق هرچه که می‌خواهد باشد اما یکتا هم هست؟

یعنی می‌شود درحالی‌که دست و دلت برای کسی می‌لرزد، کس دیگری رد شود و دست و دلت جور دیگری بلرزد؟ اصلاً شاید هر دست و دل لرزیدنی عشق نباشد! حرکات موزون باشد! شاید هم کسی از سرما بلرزد... البته بنده خدایی می‌گوید به جهنم که می‌لرزید! بروید جای گرم که نلرزید!! *(صحبت‌های رئیس جمهور خطاب به منتقدان)

عشق سه نفره و چهار نفره و بالاتر چه طور؟ می‌گویند بعضی آدم‌ها دل‌گنده‌اند، احتمالاً این آدم‌ها دلشان جاهای بیشتری برای معشوق دارد! یعنی هم‌زمان چند نفر توی دلشان جا می‌شود!

بدنتان گزگز می‌شود، بدتان می‌آید یا قلقلکتان می‌شود؟ حالا چه کسی گفت عشق همان عشق است؟ عشق همین عشق است! همین دوست داشتن، مهربانی، کمک، همیاری، همکاری، بنی‌آدم اعضای یکدیگرند و غیره.

سنت دنیا همین است دیگر... اگر کسی را دوست نداشته باشی نمی‌توانی باهاش زندگی کنی، کار کنی، خوش بگذرانی...

بزرگان می‌گویند اگر قلبت سرشار از عشق به فرد شد رحمانی می‌شود! *(تفسیر سوره حمد امام) یعنی عشق به آدم‌ها همان خدایی شدن است!! این که بی‌محابا انسان‌ها را دوست بداریم و تا می‌توانیم بهشان عشق بورزیم خودش نوعی عبادت است!

دلمان این قدر گنده شده تا به جز همین چند تا دور و بری‌ها، آدم‌های بیشتری را تویش جا بدهیم؟! یا آن قدر کوچک است که حتی خودمان را هم دوست نداریم؟!

عشق...

* متنی که برای کارگاه نویسندگی نوشتم.


سه شنبه 6 شهریور 1397 | 17:18 | روز نوشت | ()


در ستایش محمدهادی ایمانیه

تنها گفتگوی دونفره‌ی من و دکتر ایمانیه برمی‌گردد به سال گذشته که دخترم را برای ویزیت به مطبش در درمانگاه امام رضا (ع) برده بودم؛ آن هم فقط در حد چند کلمه!!
تعداد دفعاتی که او را از نزدیک دیدم یا در جلسه‌ای با حضور او شرکت کردم احتمالاً از انگشتان دو دست تجاوز نکند!
اما اثرات مدیریتش را به وضوح بر خودم، جامعه و افراد دیده‌ام. گاهی با راننده‌اش هم‌کلام شدم، گاهی با فعالین دانشجویی دانشگاه علوم پزشکی، گاهی با مدیران ستادی، گاهی با کارمندان، گاهی با اعضای هیئت علمی و ... هر کدام از زاویه دید خودشان به او و مدیریتش نگاه می‌کردند.

چند روز پیش در کانالی تلگرامی خبر انتشار کتاب مدیر جهادی را دیدم، خیلی دوست داشتم کتاب را بخوانم و ببینم محتوایش چیست تا امروز ظهر که کتاب به دستم رسید و تا شب تمامش کردم. کتاب روایت «فضه نصیری» دانشجوی دانشگاهی غیرانتفاعی در شیراز است که از منطقه‌ای محروم در  لار به شیراز آمده و در جریان پیگیری‌های درمانی برای آشنایان و اهالی منطقه‌شان با دکتر ایمانیه آشنا می‌شود؛ از این نظر نگاهی نو به دکتر ایمانیه بود اما به نظرم، کتاب با آن تیتر پرطمطراقش نیاز به تحقیقات میدانی بیشتر و روایت‌های متفاوت‌تری داشت.



کتاب بهانه‌ای شد تا من هم چند سطری از چیزی که خودم در این چند ساله فهمیدم بنویسیم و در ادامه به برخی ویژگی‌های وی بپردازم:

با برنامه و دقیق
او می‌دانست می‌خواهد چه کار کند، از روز اولی که مسئولیت را قبول کرد می‌دانست کجا ایستاده و به چه سمتی می‌خواهد حرکت کند، تکلیفش با خودش معلوم بود و برای حرکت در این مسیر با برنامه و دقیق پیش می‌رفت؛ این دقت و برنامه به دفترش هم تسری پیدا کرده بود و نامه‌ای به دفتر ریاست وارد نمی‌شد که نخواند و دستوری ندهد و از دفتر پیگیری نشود!
او مرد تصمیمات قاطع هم بود! نمونه‌های فراوانی از پیشرو بودن دانشگاه علوم پزشکی شیراز در اجرای برنامه‌های ابتکاری موجود است.
این ویژگی به وضوح در سخنرانی او در مراسم تکریمش، مشهود بود.

خستگی‌ناپذیر
ایمانیه خستگی‌ناپذیر بود، این را از تعداد سفرها، جلسات، فعالیت‌ها و ... می‌شد فهمید؛ در جلسه‌ای می‌گفت روزهای یک‌شنبه و سه‌شنبه که مطب دارم ظهر به خانه می‌روم و فقط پنج دقیقه پایم را روی مبل دراز می‌کنم و چشمانم را می‌بندم!! او حتی در عروسی فعالین دانشجویی هم شرکت می‌کرد!! مسئول دفتر ریاست دانشگاه می‎گفت مسئولان وزارتخانه به آمار ملاقات‌های دانشجویی دکتر ایمانیه شک کرده بودند و به صورت تصادفی به بعضی دانشجویان تماس گرفته بودند!! او رکوردار ملاقات‌های دانشجویی در دانشگاه‌های علوم پزشکی کشور بود!!

تلاش شبانه‌روزی
از نماز صبحی که به جماعت در شاهچراغ می‌خواند تا شب و یا نصف شب مشغول کار و تلاش بود، برای رفع مشکلات دانشجو، مردم و ... سر از پا نمی‌شناخت؛ مسئول وقت روابط عمومی می‌گفت نامه‌های نخوانده را شب به خانه می‌برد و صبح پاراف شده برمی‌گرداند. وقتی دانشجویان در صندلی داغی از زمان کار و استراحتش پرسیدند عدد ۱۶ تا ۱۸ ساعت در روز را گفت و به سخن امام علی اشاره کرد با محتوای این که فرصت برای خواب در قبرها بسیار است!!

احاطه‌ی همه‌جانبه
بر حیطه‌های مسئولیتش احاطه‌ی کامل داشت، از آموزش، غذا و دارو، پشتیبانی، درمان گرفته تا فرهنگی دانشجویی، اجتماعی و  امور بین‌الملل؛ در تمام موارد صاحب‌نظر بود و برای مشکلاتشان راهکار ارائه می‌داد، در تعامل با دانشجو، کارمند و استاد پیش قدم بود. یادم هست یکی از سخنرانی‌هایش در جمع مسئولین حوزه علوم اسلامی دانشگاهیان کشور به عنوان یادداشتی در حوزه اخلاق پزشکی منتشر شد.
معمولاً رتبه‌های برتر شیرازی و استان فارسی کنکور را قبل از انتخاب رشته به دفترش دعوت می‌کرد و از آن ها می‌خواست تحصیلاتشان را در شیراز بگذرانند، نمونه‌اش رتبه سه کنکور ۹۳ و رتبه ۴ و ۵ کنکور ۹۴ که مشغول تحصیل در دانشگاهند.

معنویت
با تمام مسئولیت‌ها (لازم به توضیح است که رئیس دانشگاه علوم پزشکی، علاوه بر مباحث آموزشی که در تمام دانشگاه‌های وزارت علوم هم هست، مسئول بهداشت و درمان هم هست یعنی مسئولیت بیمارستان‌ها و مراکز بهداشتی نیز در حیطه مسئولیت اوست، به علاوه‌ی این‌ها، گستره‌ی این مسئولیت، استانی است و دکتر ایماینه، قائم‌مقام وزیر در استان هم بود.) نمازهای صبح شاهچراغش به صورت مداوم برقرار بود (است) و البته دست ِ خیر در امور معنوی و دینی به تأسی از پدر و هم‌نشینی با نهج‌البلاغه و...


البته واضح و مبرهن است که دکتر ایمانیه هم انسان است و اشتباهاتی هم داشته اما کارنامه‌ی دوازده ساله‌ی او در سلامت فارس که جزئیات فراوانی دارد، قابل دفاع است؛ او هم‌اینک نماینده تام‌الاختیار وزیر در  امور طب ایرانی و مشاور وزیر در امور دانشگاه‌هاست.



یکشنبه 14 مرداد 1397 | 00:27 | روز نوشت | ()


من و آدم‌های بی‌منطق!

زندگی به من آموخته با آدمی که منطق ندارد، وارد بحث نشوم! همین‌طور مثل بز اخفش سر بجنبانم و هیچ نگویم! سؤالات آدم بی‌منطق را دو پهلو و فضایی جواب دهم!

فقط اگر در جمعی آدم بی‌منطق خودش اصرار به ضایع شدن داشته باشد و بخواهد جمع را با بی‌منطقی ِ خودش همراه کند، آنگاه است که باید با ضربات کاری و اساسی سرجایش نشاند!


شنبه 11 فروردین 1397 | 14:40 | روز نوشت | ()


خاطره‌ای از دکتر خدادوست

خردادماه چهار سال پیش بود که پیگیری‌ها برای مصاحبه با دکتر خدادوست به نتیجه رسیده بود و طی تماسی از ما خواستند که به بیمارستان خدادوست برویم، راستش این بود که این مصاحبه کمی ناگهانی بود و آن‌طور که باید آماده نبودم.

قبلش ازمان خواستند سؤالات سیاسی نپرسیم و البته قرار هم نبود سؤالات سیاسی بپرسیم، شخصاً دوست داشتم سرنخ‌هایی به دانشجویان بدهم که چگونه می‌شود خدادوست شد، خدادوست چکار کرده که به این جا رسیده، البته وقتمان هم خیلی محدود بود و دکتر می خواست چند مریض را هم ویزیت کند.

غیر از ما، دو نفر دیگر هم در اتاق بودند و فضا کمی سنگین بود، نتیجه ی این مصاحبه، متن و دو قطعه فیلم بود.

دکتر در جایی از من پرسید، وقت با ارزش تر است یا طلا؟ در آن لحظه انتظار سوال پرسیدن نداشتم، از آن لحظاتی بود که چندین ساعت طول می کشد!

همان موقع هم حال خوبی نداشت و علاوه بر لرزش دست در تکلم و به کارگیری کلمات مشکلاتی داشت.

امروز و با شنیدن درگذشت او، یاد خاطره‌ی مصاحبه و اتفاقات آن روز افتادم!


شنبه 19 اسفند 1396 | 13:15 | روز نوشت | ()


در ستایش فداکاری

در چند روز گذشته برای بار دوم فیلم‌های «بوسیدن روی ماه» و «خانه‌ای کنار ابرها» را دیدم؛ هر دو فیلم در مورد فداکاری مادر شهید است. فداکاری که گویا در زندگی ما بسیار کمرنگ شده.

 در فیلم بوسیدن روی ماه دو مادر شهید مفقودالاثر با هم دوستی ِ بلند مدتی دارند و همسایه‌اند و وقتی یکی می‌فهمد، دیگری به خاطر بیماری امیدی به زنده ماندنش نیست، از مسئولان بنیاد شهید خواهش می‌کند پیکر پسرش را که در تفحص پیدا شده، پسر دیگری جا بزنند تا چشم انتظار از دنیا نرود!

در فیلم خانه‌ای کنار ابرها هم دو شیاد که با مراجعه به خانه‌ی خانواده‌ی رزمندگان از آن‌ها پول برای فرزندانشان در جبهه طلب می‌کنند، در خانه‌ای چون مادر رزمنده می‌گوید پول ندارم و بروم از مغازه‌ی همسرم بگیرم، مجبور می‌شوند چند ساعتی بمانند و همین موقع افرادی از سپاه خبر شهادت آن رزمنده را به این دو می گویند و از آن‌ها می‌خواهند این خبر را به مادرش هم بدهد، مادر به خانه بر می‌گردد و خبر را می‌داند ولی به خاطر این که روحیه‌ی این دو نفر که ادعا کرده بودند راهی جبهه هستند خراب نشود، چیزی به آن دو نمی‌گوید حتی برایشان غذا درست می‌کند و بدرقه گرمی از آن‌ها به عمل می‌آورد.

هر دو فیلم جزئیات فراوانی دارد و سعی می‌کند ارزش‌های انسانی را به مخاطب منتقل کند، در هر دو فیلم مادر شهید یک زن فوق العاده قوی و اصطلاحاً «تودار» نمایش داده شده که علیرغم تمام فشارها، مانند کوه استوار مانده است. مادرانی که با تمام رنج‌ها و مصیبت‌ها باز هم حاضر به از خودگذشتگی و فداکاری برای دیگران هستند!


یکشنبه 13 اسفند 1396 | 22:29 | روز نوشت | ()


تراوشات ِ ذهنی ِ کارگاه ِ نویسندگی!

روز پنج‌شنبه در یک کارگاه ِ نویسندگی شرکت کردم، یکی از تمرین‌های کارگاه این بود که کاغذ و خودکار برداریم و هرچه به ذهنمان می‌رسد بدون توقف بنویسیم؛ متن زیر همین تمرین است. (فقط اسامی تغیر کرده و متن کمی رفو شده.)


استاد می‌گوید هر چیزی که به ذهنم می‌رسد بنویسم؛ می‌نویسم تا سفیدی از بین برود، استاد می‌گوید این روش را از نقاشی وام گرفته و برای نویسندگی به کار می‌برد، استاد مدام می‌گوید بنویسید و من از ترس اینکه اسمم را ببرد مشغول نوشتن هستم، می‌نویسم و می‌نویسم!

استاد می‌گوید «مارک کفشتان را بنویسید، هر چیزی را که دوست دارید بنویسید، حتی افکار بی‌خود و چیز.» چیز! عجب واژه‌ای که اگر نبود چه باید می‌گفتیم؟

می‌گویند خانم حسینی در سری قبلی همین تمرین، دلش برای شوهرش تنگ شده! استاد می‌گوید «فحش هم می‌شود نوشت» ولی مگر می‌شود فحش‌های پسرانه را اینجا نوشت؟!

قلم‌هامان نباید برداشته شود، حالا سکوت سهمگینی فضا را فرا گرفته و همه مشغول نوشتن هستند. به جمله بندی توجه نکنیم؟! من باید توجه کنم!

استاد می‌گوید «هر چه میاد بنویسید!» هر چه میاد؟! آخر آمدن جایی و مکانی دارد و باید طی مقدماتی صورت بگیرد، استاد!

صدای خودکار‌ها گوشم را می‌نوازد و من فقط در فکر پرکردن صفحه هستم، استاد دوباره تذکر می‌دهد: «شیر ذهنتان را باز کنید!»

بالاخره افراط در نوشتن باعث شد استاد اسم مرا هم بیاورد و بگوید: «کاغذ بدم خدمتتان!» نه! نیازی نیست! استاد می‌گوید «نمی‌خواهد این‌ها را بخوانید!» ولی من جوری نوشتم که با افتخار مطالبم را در جمع بخوانم!

استاد دوباره افاضه فرمودند: «اگر ذهنتان قفل شده شعر بنویسید!» نیازی به شعر نیست اصلا همین واژه‌ی آمدن را می‌شود تا شب شرح داد و البته در شب هم در موردش داستان‌هایی نوشت!

وقتی استاد بغل دستت نشسته باشد و هی نگاه کند و نگذارد قلم را از روی کاغذ برداری همین می‌شود دیگر! برای همین بود که هیچ وقت نخواستم ردیف اول کلاس بنشینم؛ فقط یک بار در دبیرستان، اول مهر ردیف اول نشستم و آرزو کردم چتر همراهم می‌آوردم تا از تف‌های آقای عبودی معلم هندسه در امان بمانم!

استاد تمرکزم را بر هم زد داشتم می‌رفتم به خاطرات گذشته که استاد گفت «اگر از کسی بدتان می‌آید‌‌ همان را بنویسید» ولی یکی دیگر گفت «از‌‌ همان متنهایی می‌شود که باید آتشش زد!» نه! من این متن را آتش نمی‌زنم فقط تا حدودی رعایت کردم که موارد مثبت ۱۸ نداشته باشد! بالاخره پسر است دیگر!

همه مشغول نوشتن و سوال: «ادامه بدهیم؟!»... «بله متوقف نشوید!»... حالا سخنان کار‌شناسی! اگر مداد داشتید ال و بل می‌شد!... بله استاد هم فرموند «کاغذ کاهی و مداد ذهن را باز می‌کند!» ذهن من که باز هست!! دیگر بیش از این باز شود؟! تا جایی ذهنم را باز کنم که خاور بتواند توی ذهنم سر و ته کند؟!

تا کی باید شر و ور بنویسم؟ می‌نویسم! اگر من نتوانم بنویسم پس چه کسی می‌خواهد بنویسد؟ راستش این دنیایی که خدا آفریده دنیای ضعیف کش‌هاست! یعنی من که هی می‌نویسم و می‌نویسم با کسی که نمی‌نوسید و نمی‌نویسد چه تفاوتی دارد؟ مگر می‌خواهند بهم جایزه بدهند! نه! فقط خودکار را داغون و کاغذ را سیاه کرده‌ام!!


*استاد همین جا دستور توقف داد و گفت چه کسی حاضر است متنش را بخواند؟! من داوطلب شدم و متنم را خواندم و خنده می‌شنیدم!


شنبه 30 دی 1396 | 23:01 | روز نوشت | ()


چهلمین روز ِ گذشته!

اولین باری که فروردین ۸۶ در ِ خانه‌شان، کپسول گاز برای یک اردوی ِ دانشجویی ِ مشهد، از او گرفتم؛ هیچ وقت فکر نمی‌کردم پدرزنم بشود! همان طوری که وقتی زمستان سال گذشته در بیمارستان بستری شد فکرش را نمی‌کردم این بیماری به مرگ ختم شود.

کسی که هیچ گاه سابقه بیماری نداشت و به ندرت به پزشک مراجعه می‌کرد، اهل ورزش و کوهنوردی بود، سه وعده نمازش را در مسجد می‌خواند، در تمام راهپیمایی‌ها و نمازهای جمعه حضور می‌یافت، دهه محرم را در آشپزخانه هیئت خدمت می‌کرد و جزو خادمین غبارروبی و شمارش پول شاهچراغ (ع) بود و امروز مراسم چهلمش برگزار شد!

وقتی مریض شده بود همه گمان می‌کردند یک بیماری معمولی ست که نهایتاً با دارو درمان می‌شود و زندگی به مسیر سابق بازمی‌گردد ولی تقدیر این نبود؛ ریشه‌های سرطانی که از چهار سال پیش، بدون هیچ علامت مشخصی، در حفره‌ی شکمی گسترش یافته بود، حالا مجرای صفراوی را مسدود کرده و باعث زردی شده بود.

عمل جراحی ناموفق بود و جراحان به خاطر گسترش سرطان، کاری از پیش نبردند و فرصت سه تا شش ماهه را هم برای عمرش تخمین زدند! بعد از عمل، با این که در بی خبری مطلق نسبت به بیماری‌اش گذشت، آن پدر سابق نشد؛ هر روز بدتر و بدتر تا دو روز آخر که فقط قلبش می‌تپید.

بعضی اتفاق‌ها فقط یک بار رخ می‌دهند، مثل همین که آدم پدرخانمش را از دست بدهد! روزهایی که از اسفند ۹۵ گذشت، روزهای پرفراز و نشیبی بود، اتفاقی ناگهانی که حالا مثل چشم برهم‌زدنی گذشته است!


پنجشنبه 23 شهریور 1396 | 23:53 | روز نوشت | ()


سی سالگی

راه زیادی آمدم! البته راهی نیامدم، این قانون دنیا است که مرا به آن جا آورده! زمان چیز بسیار عجیبی است!

حالا چند روز بعد از سی سالگی فرصت نشستن و نوشتن پیش آمده و هر چه فکر می‌کنم می‌بینم در سی سالگی حجم کارهای مانده بسیار زیاد است! شاید خیلی از ایده‌ها هیچ وقت فرصت اجرایی شدن نداشتند، برنامه‌هایی که به راحتی لغو می‌شوند!

با این که قاعدتاً باید احساس بزرگ بودن داشته باشم ولی کماکان تمام تلاشم را می‌کنم که کودک درونم را زنده، سالم و سرحال نگهدارم! با این که شیطنت‌هایش زیاد شده!

سی سالگی شاید بهانه‌ای بود که توی آینه خودم را نگاه کنم و به خودم نهیب بزنم که دارم پیر می‌شوم! پیر شدنی که همیشه ازش فراری بودم!

سلام سی سالگی!


دوشنبه 20 شهریور 1396 | 06:34 | روز نوشت | ()


قضاوت ناعادلانه، فاقد ارزش است!

فرقی نمی‌کند این گزاره، مخاطب خاص داشته باشد یا عام، حتی تفاوتی ندارد قضاوت اشتباه از طرف قاضی‌القضات باشد یا از طرف من و پسر من! یا فرقی نمی‌کند این قضاوت بر اساس اطلاعات ناکافی باشد یا بر اساس پیش‌فرض‌های موهومی!

در هر صورت این جمله یک گزاره منطقی و عقلانی است! وقتی قضاوتی ناعادلانه و تبعاً فاقد ارزش باشد، پس بی‌اعتبار است و نمی‌توان زمان و هزینه‌ای بابتش صرف کرد.

البته اگر این قضاوت اشتباه ناشی از اطلاعات غلط بوده باشد، شاید بتوان با دادن اطلاعات صحیح از منابع موثق و با دلایل روشن، قضاوت را به سمت عدالت پیش برد اما امان از هنگامی که این قضاوت ناشی از پیش‌فرض‌های موهومی یا پیش زمینه‌های ذهنی مغرضانه باشد! حتی دادن اطلاعات در این مورد باعث محکومیت‌های متوالی ناعادلانه خواهد شد!


یکشنبه 15 مرداد 1396 | 13:11 | روز نوشت | ()


  • تعداد کل صفحات : 24 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  

← معرفی

صادقی که دوست دارد «صادق» باشد، دهه‌ی شصتی، شیرازی، علاقه‌مند به گفتمان «بهار» و وبلاگ نویس! همین!

اینستاگرام / تلگرام / توییتر

← طبقه بندی

← بایگانی

← آخرین مطالب

← علاقمندی‌ها

← دوستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :

←تبلیغات