تبلیغات
صادق آنلاین - مطالب روز نوشت
صادق آنلاین
روزنوشت‌های یک صادق
سلام! از این که چند دقیقه‌ای مهمان وبلاگم هستید، خوشحالم؛ ممنون می‌شوم مرا از نظرات خود بهره‌مند سازید.
راستش خیلی مهم نیست چه عقیده‌ای داریم؛ مهم این است که انسانیم، می‌توانیم صادقانه با هم حرف بزنیم و حتی به هم عشق بورزیم!
لطفاً به تاریخ انتشار مطالب توجه کنید، امروز است!

تراوشات ِ ذهنی ِ کارگاه ِ نویسندگی!

روز پنج‌شنبه در یک کارگاه ِ نویسندگی شرکت کردم، یکی از تمرین‌های کارگاه این بود که کاغذ و خودکار برداریم و هرچه به ذهنمان می‌رسد بدون توقف بنویسیم؛ متن زیر همین تمرین است. (فقط اسامی تغیر کرده و متن کمی رفو شده.)


استاد می‌گوید هر چیزی که به ذهنم می‌رسد بنویسم؛ می‌نویسم تا سفیدی از بین برود، استاد می‌گوید این روش را از نقاشی وام گرفته و برای نویسندگی به کار می‌برد، استاد مدام می‌گوید بنویسید و من از ترس اینکه اسمم را ببرد مشغول نوشتن هستم، می‌نویسم و می‌نویسم!

استاد می‌گوید «مارک کفشتان را بنویسید، هر چیزی را که دوست دارید بنویسید، حتی افکار بی‌خود و چیز.» چیز! عجب واژه‌ای که اگر نبود چه باید می‌گفتیم؟

می‌گویند خانم حسینی در سری قبلی همین تمرین، دلش برای شوهرش تنگ شده! استاد می‌گوید «فحش هم می‌شود نوشت» ولی مگر می‌شود فحش‌های پسرانه را اینجا نوشت؟!

قلم‌هامان نباید برداشته شود، حالا سکوت سهمگینی فضا را فرا گرفته و همه مشغول نوشتن هستند. به جمله بندی توجه نکنیم؟! من باید توجه کنم!

استاد می‌گوید «هر چه میاد بنویسید!» هر چه میاد؟! آخر آمدن جایی و مکانی دارد و باید طی مقدماتی صورت بگیرد، استاد!

صدای خودکار‌ها گوشم را می‌نوازد و من فقط در فکر پرکردن صفحه هستم، استاد دوباره تذکر می‌دهد: «شیر ذهنتان را باز کنید!»

بالاخره افراط در نوشتن باعث شد استاد اسم مرا هم بیاورد و بگوید: «کاغذ بدم خدمتتان!» نه! نیازی نیست! استاد می‌گوید «نمی‌خواهد این‌ها را بخوانید!» ولی من جوری نوشتم که با افتخار مطالبم را در جمع بخوانم!

استاد دوباره افاضه فرمودند: «اگر ذهنتان قفل شده شعر بنویسید!» نیازی به شعر نیست اصلا همین واژه‌ی آمدن را می‌شود تا شب شرح داد و البته در شب هم در موردش داستان‌هایی نوشت!

وقتی استاد بغل دستت نشسته باشد و هی نگاه کند و نگذارد قلم را از روی کاغذ برداری همین می‌شود دیگر! برای همین بود که هیچ وقت نخواستم ردیف اول کلاس بنشینم؛ فقط یک بار در دبیرستان، اول مهر ردیف اول نشستم و آرزو کردم چتر همراهم می‌آوردم تا از تف‌های آقای عبودی معلم هندسه در امان بمانم!

استاد تمرکزم را بر هم زد داشتم می‌رفتم به خاطرات گذشته که استاد گفت «اگر از کسی بدتان می‌آید‌‌ همان را بنویسید» ولی یکی دیگر گفت «از‌‌ همان متنهایی می‌شود که باید آتشش زد!» نه! من این متن را آتش نمی‌زنم فقط تا حدودی رعایت کردم که موارد مثبت ۱۸ نداشته باشد! بالاخره پسر است دیگر!

همه مشغول نوشتن و سوال: «ادامه بدهیم؟!»... «بله متوقف نشوید!»... حالا سخنان کار‌شناسی! اگر مداد داشتید ال و بل می‌شد!... بله استاد هم فرموند «کاغذ کاهی و مداد ذهن را باز می‌کند!» ذهن من که باز هست!! دیگر بیش از این باز شود؟! تا جایی ذهنم را باز کنم که خاور بتواند توی ذهنم سر و ته کند؟!

تا کی باید شر و ور بنویسم؟ می‌نویسم! اگر من نتوانم بنویسم پس چه کسی می‌خواهد بنویسد؟ راستش این دنیایی که خدا آفریده دنیای ضعیف کش‌هاست! یعنی من که هی می‌نویسم و می‌نویسم با کسی که نمی‌نوسید و نمی‌نویسد چه تفاوتی دارد؟ مگر می‌خواهند بهم جایزه بدهند! نه! فقط خودکار را داغون و کاغذ را سیاه کرده‌ام!!


*استاد همین جا دستور توقف داد و گفت چه کسی حاضر است متنش را بخواند؟! من داوطلب شدم و متنم را خواندم و خنده می‌شنیدم!


شنبه 30 دی 1396 | 23:01 | روز نوشت | ()


چهلمین روز ِ گذشته!

اولین باری که فروردین ۸۶ در ِ خانه‌شان، کپسول گاز برای یک اردوی ِ دانشجویی ِ مشهد، از او گرفتم؛ هیچ وقت فکر نمی‌کردم پدرزنم بشود! همان طوری که وقتی زمستان سال گذشته در بیمارستان بستری شد فکرش را نمی‌کردم این بیماری به مرگ ختم شود.

کسی که هیچ گاه سابقه بیماری نداشت و به ندرت به پزشک مراجعه می‌کرد، اهل ورزش و کوهنوردی بود، سه وعده نمازش را در مسجد می‌خواند، در تمام راهپیمایی‌ها و نمازهای جمعه حضور می‌یافت، دهه محرم را در آشپزخانه هیئت خدمت می‌کرد و جزو خادمین غبارروبی و شمارش پول شاهچراغ (ع) بود و امروز مراسم چهلمش برگزار شد!

وقتی مریض شده بود همه گمان می‌کردند یک بیماری معمولی ست که نهایتاً با دارو درمان می‌شود و زندگی به مسیر سابق بازمی‌گردد ولی تقدیر این نبود؛ ریشه‌های سرطانی که از چهار سال پیش، بدون هیچ علامت مشخصی، در حفره‌ی شکمی گسترش یافته بود، حالا مجرای صفراوی را مسدود کرده و باعث زردی شده بود.

عمل جراحی ناموفق بود و جراحان به خاطر گسترش سرطان، کاری از پیش نبردند و فرصت سه تا شش ماهه را هم برای عمرش تخمین زدند! بعد از عمل، با این که در بی خبری مطلق نسبت به بیماری‌اش گذشت، آن پدر سابق نشد؛ هر روز بدتر و بدتر تا دو روز آخر که فقط قلبش می‌تپید.

بعضی اتفاق‌ها فقط یک بار رخ می‌دهند، مثل همین که آدم پدرخانمش را از دست بدهد! روزهایی که از اسفند ۹۵ گذشت، روزهای پرفراز و نشیبی بود، اتفاقی ناگهانی که حالا مثل چشم برهم‌زدنی گذشته است!


پنجشنبه 23 شهریور 1396 | 22:53 | روز نوشت | ()


سی سالگی

راه زیادی آمدم! البته راهی نیامدم، این قانون دنیا است که مرا به آن جا آورده! زمان چیز بسیار عجیبی است!

حالا چند روز بعد از سی سالگی فرصت نشستن و نوشتن پیش آمده و هر چه فکر می‌کنم می‌بینم در سی سالگی حجم کارهای مانده بسیار زیاد است! شاید خیلی از ایده‌ها هیچ وقت فرصت اجرایی شدن نداشتند، برنامه‌هایی که به راحتی لغو می‌شوند!

با این که قاعدتاً باید احساس بزرگ بودن داشته باشم ولی کماکان تمام تلاشم را می‌کنم که کودک درونم را زنده، سالم و سرحال نگهدارم! با این که شیطنت‌هایش زیاد شده!

سی سالگی شاید بهانه‌ای بود که توی آینه خودم را نگاه کنم و به خودم نهیب بزنم که دارم پیر می‌شوم! پیر شدنی که همیشه ازش فراری بودم!

سلام سی سالگی!


دوشنبه 20 شهریور 1396 | 05:34 | روز نوشت | ()


قضاوت ناعادلانه، فاقد ارزش است!

فرقی نمی‌کند این گزاره، مخاطب خاص داشته باشد یا عام، حتی تفاوتی ندارد قضاوت اشتباه از طرف قاضی‌القضات باشد یا از طرف من و پسر من! یا فرقی نمی‌کند این قضاوت بر اساس اطلاعات ناکافی باشد یا بر اساس پیش‌فرض‌های موهومی!

در هر صورت این جمله یک گزاره منطقی و عقلانی است! وقتی قضاوتی ناعادلانه و تبعاً فاقد ارزش باشد، پس بی‌اعتبار است و نمی‌توان زمان و هزینه‌ای بابتش صرف کرد.

البته اگر این قضاوت اشتباه ناشی از اطلاعات غلط بوده باشد، شاید بتوان با دادن اطلاعات صحیح از منابع موثق و با دلایل روشن، قضاوت را به سمت عدالت پیش برد اما امان از هنگامی که این قضاوت ناشی از پیش‌فرض‌های موهومی یا پیش زمینه‌های ذهنی مغرضانه باشد! حتی دادن اطلاعات در این مورد باعث محکومیت‌های متوالی ناعادلانه خواهد شد!


یکشنبه 15 مرداد 1396 | 12:11 | روز نوشت | ()


رفیق روزهای خوب، رفیق خوب روزها

روزی که به دنیا آمد پدرم برایم یک منچ خرید! هنوز صحنه‌اش در خاطرم هست که منچ را از توی خورجین موتور درآورد و به هم داد و گفت این را نی‌نی آورده!

از همان اولش پیشانی‌اش پر از مو بود، مادرم که نگرانی‌ام را می‌دید، می‌گفت این‌ها می‌ریزد!

کم‌کم راه افتاد و زبان درآورد و هم‌بازی شدیم! چقدر همدیگر را کتک می‌زدیم! چقدر داد مامان را درمی‌آوردیم! چقدر اذیتش می‌کردم و بهش زور می‌گفتم! بازی بازی بزرگ شدیم و تأهل‌ها شروع جدا شدن‌ها بود!

حالا که فاصله‌ی جغرافیایی‌مان زیاد شده، باید چیزی می‌نوشتم، باید نبودنش را جایی داد می‌زدم!

با درخواست حلالیت و آرزوی موفقیت...


شنبه 19 فروردین 1396 | 15:46 | روز نوشت | ()


کسی کاری نمی‌کند!

احساس می‌کنم کسی برای مردم کاری نمی‌کند، وقتی می‌بینم زنی دارد خرده‌نان‌های کف نانوایی‌ها را جمع می‌کند، وقتی می‌بینم مردی توی کیسه‌های زباله دنبال بطری و پلاستیک می‌گردد، وقتی پسران و دخترانی که به خاطر عدم ازدواج به موقع، به ورطه‌ی نابودی کشیده می‌شوند، وقتی توی خیابان راه می‌روم، وقتی توی اتوبوس می‌نشینم و ...


جمعه 8 بهمن 1395 | 07:52 | روز نوشت | ()


دروغ، بلای جان مذهبی‌نماها!

اساساً با تقسیم ملت به مذهبی و سایر، موافق نیستم ولی عده‌ای هم هستند که دوست دارند مذهبی خوانده شوند، مذهبی بودن اتفاقاً خیلی خوب هم هست ولی ملت مسلمان ما، قاعدتاً مذهبی هستند!


بگذریم؛ برسیم به عده‌ای که با ریش داشتن و نماز ترجیحاً اول وقت خواندن و عضویت در بسیج و اعتقاد به ولایت‌فقیه، مذهبی هستند! همان‌هایی که اصرار دارند بگویند ما مذهبی هستیم و ما دغدغه داریم؛ همان‌هایی که نمایش‌های مذهبی‌شان را جار می‌زنند! همان‌ها بیشتر دچار معضلات اخلاقی مثل دروغ و بدقولی و بدعهدی و امانت نداری و... هستند!


اما دروغ! صفتی که به یک روند معمولی در این قشر (شاید هم خود ما) تبدیل شده و مثل خوردن ماست، دروغ می‌گوییم! حرف‌هایی می‌زنیم که دروغ بودنش یا اظهر من الشمس است یا با اندکی کاوش و کنجکاوی مشخص می‌شود.


این‌ها را نوشتم تا خودم بیشتر دقت کنم که نه دروغ بگویم و نه حتی جملاتی که شائبه دروغ دارد یا از آن کلاه‌های شرعی دروغ مصلحتی!


بهانه‌ی نوشته هم دروغ‌هایی است که اخیراً از جانب چند نفر به من گفته شد و به روی خودم نیاوردم!!


پس نوشت: چقدر نوشتن خوب است...


چهارشنبه 26 آبان 1395 | 08:13 | روز نوشت | ()


وام شیرین نیکو!

با این‌که وام گرفتن از جهاتی شیرین است اما یک خورده اضطراب‌آور هم است! از طرفی محاسبه‌ی سود و کارمزد بانک‌ها که آخرش نمی‌فهمی به ازای وامی که می‌دهند چند برابرش را پس می‌گیرند و از طرف دیگر جور کردن ضامن و رو انداختن به این‌وآن برای گرفتن یک وام کوفتی!

بعضی وقت‌ها هم برای گذر از بعضی امور زندگی مجبور می‌شوی خودت را بیندازی توی سیکل معیوب وام گرفتن از بانک‌ها و چند هفته یا چند ماه درگیر تکمیل پرونده و رساندن موجودی به حد لازم باشی و تحمل خرده فرمایشات مسئول اعتبارات!

بعدش باید صبر کنی تا وام به حسابت بیاید و فلان درصدش به عنوان بیمه کسر شود و فلان مقدارش در حساب بلوکه!

رنج وام گرفتن گاهی اوقات شیرینی خرج کردن پول وام را تلخ می‌کند و اقساطی که هر ماه مثل خوره به جانت می‌افتد! در هر سررسید هم دوباره حساب‌وکتاب می‌کنی و به همه می‌گویی که به ازای وامی که گرفتی چقدر قسط باید بدهی و این سیستم بانکی چقدر نزول‌خور و نامرد است!

همین دغدغه‌ها باعث شد دور هم جمع بشویم و صندوقی قرض‌الحسنه راه بیندازیم، صندوقی که بدون ضامن و کارمزد و سود و ... بدون تشکیل پرونده و میانگین حساب و ... یک وام بدون دردسر به اعضا بدهد! صندوق قرض‌الحسنه وام نیکو.

البته طبق فتاوای مراجع، عضویت در صندوق‌های قرض‌الحسنه به نیت وام گرفتن، مشکل‌دار است اما وام نیکو تنها برای وام گرفتن نیست! با عضویت در صندوق، علاوه بر این‌که پس‌اندازی برای خود ذخیره می‌کنید، گره از کار دوستان و سایر اعضا می‌گشایید و کمک می‌کنید این صندوق دوستانه رونق بگیرد. به علاوه با پیوستن به صندوق، به آیه شریفه مَنْ ذَا الَّذِی یقْرِضُ اللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا فَیضَاعِفَهُ لَهُ وَلَهُ أَجْرٌ کرِیمٌ عمل کرده و از اجر معنوی عظیم و کریم بهره‌مند می‌شوید!

وام نیکو وارد سومین سال فعالیتش شده و اکنون برای افرادی که خواستار عضویت هستند، شرایط ویژه‌ای فراهم آورده است. برای کسب اطلاعات بیشتر در خصوص عضویت در وام نیکو و استفاده از این شرایط ویژه به تارنمای وام نیکو مراجعه نمایید.
 


یکشنبه 7 شهریور 1395 | 08:11 | روز نوشت | ()


woman door!

بیرون ایستاده بودم با یک پر سبز رنگ! به عنوان راهنمای باب احمد بن موسی؛ یعنی زائران از در خروجی وارد نشوند، آقایان و خانم‌ها از درهای مخصوص به خودشان وارد شوند و افرادی که وسایل غیرمجاز دارند به امانت داری راهنمایی شوند.

-حاج خانم از این طرف.
- خوش آمدید!
- حاج آقا بفرمایید!
- ساکتون رو تحویل امانت داری بدین!
- قبول باشه!

یکی از خانم‌های خدام، یک جوان خارجی را آورد، فهمیده بود که جوان می‌خواهد برود دروازه قرآن؛ دست و پا شکسته ازش پرسیدم با اتوبوس می‌خواهد برود یا تاکسی، گفت اتوبوس! ساعت هفت صبح اتوبوسی نبود! راهنمایی‌اش کردم بیاید داخل تا با امور زائرین خارجی هماهنگی کنیم و حرم گردی مختصری هم داشته باشد.

توی گیت کسی به زبان مسلط نبود و همه با زبان فارسی و ادا اطوار با جوانک صحبت می‌کردند.
- بیا بشین.
-بفرمایید.
-چای می‌خوری؟ یا قهوه؟

اصلاً ما قهوه نداشتیم!!
پرسیدم tea؟ سرش را تکان داد!
در بین آن جمع و با دانستن چند کلمه انگلیسی احساس می‌کردم به مکالمه انگلیسی مسلط هستم!
ازش پرسیدم از کجا آمدی؟ گفت پاریس، گفتم تنها آمدی، گفت yes.
حالا مثل یک مترجم همزمان، مکالمه دو جمله‌ای را برای بقیه ترجمه کردم!
 تا چایی خورد، خادم بین‌الملل آمد و رفتند حرم گردی.

بعدتر دو آقا و یک خانم خارجی آمدند و می‌خواستند بروند داخل، روند این است که منتظر بمانند تا خادم بین‌الملل بیاید، معمولاً هم راهنمایی می‌شوند تا توی گیت بنشینند.
سه‌تایی داشتند می‌آمدند به سمت ورودی آقایان. لحظات کند و متوقف شد، خانم نمی‌توانست از این در وارد شود و من نمی‌توانستم «حاج خانم» خطابش کنم! هیچ کلمه‌ای توی ذهنم نبود، آخر هیچ پیش زمینه‌ای از این اتفاق نداشتم!
-مادام!
همین را گفتم! ایستاد، حالا قفل شده بودم که چه بگویم و چه طوری بگویم که متوجه بشود! چه جوری بگویم باید از آن در وارد شود، چه طور بهش می‌گفتم که به خودش و همراهانش بر نخورد؟ توی ذهنم هیچ مترادف انگلیسی نبود! ورودی خواهران... در... خانم‌ها... زنان...گفتم: woman door ... و با پر اشاره کردم به همان طرف! فهمید! گفت oh yes woman door لبخندی زد و رفت!
دو آقا را بردم داخل گیت، تا وارد شدیم خدام که تسلط من بر زبان واقف شده بودند! گفتند بپرس از کجا آمده‌اند؟
گفتند که از آلمان آمدند؛ یعنی جواب دادن جرمن؛ یکی گفت نیجریه؟ گفتم آلمان!
چایی خوردند و رفتند. من هنوز در فکر woman door بودم!


شنبه 21 آذر 1394 | 21:39 | روز نوشت | ()


وام نیکو، تجربه‌ی شیرین همکاری

حالا یک و نیم سال از تأسیسش می‌گذرد، وام نیکو؛ صندوق قرض‌الحسنه دوستانه‌ی مجازی که برای پاسداشت واقعی سنت قرض‌الحسنه راه اندازی شد.

امروز و با پرداخت بیست و سومین وام، یک دور از پرداخت وام به اعضا به پایان رسید و جمعاً سی و سه میلیون وام که تنها با همکاری و همدلی اعضا میسر شد، پرداخت گردید.

وام نیکو یک تجربه‌ی شیرین از همکاری ست، افرادی که حتی همدیگر را ندیده‌اند اما تعهد، مسئولیت پذیری و نیت خیر در یاری رساندن به یکدیگر، باعث شد کنار هم، یک کار جمعی ِ دارای ثواب را انجام دهند.

از ماه آینده، دور دوم پرداخت وام با مبلغ بیشتر و اقساط طولانی‌تر، شروع می‌شود و انشا الله لطف خداوند همچنان شامل حال وام نیکو و اعضای نیک اندیش آن، باشد.

اگر شما می‌خواهید به وام نیکو بپیوندید، اولین قدم داشتن یک معرف بین اعضای وام نیکو است و بعد از آن پرداخت حق عضویت که تا ۲۵ آذر ماه پانصد و شصت هزار تومان می‌باشد.

طرح تشویقی عضویت با تقسیط حق عضویت هم به امید خدا تا پایان سال اجرا خواهد شد.

سامانه اطلاع رسانی وام‌ها و اقساط هم در حال برنامه نویسی است و امیدوارم به همین زودی‌ها افتتاح شود.

تارنما، سامانه پیامک، ایمیل و کانال تلگرام هم فعال و منتظر نظرات و پیشنهاد‌ها است.


جمعه 6 آذر 1394 | 22:45 | روز نوشت | ()


  • تعداد کل صفحات : 24 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  

← آخرین مطالب

← علاقمندی‌ها

← دوستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :

←تبلیغات