تبلیغات
صادق آنلاین - مطالب روز نوشت
صادق آنلاین
روزنوشت‌های یک صادق
سلام! از این که چند دقیقه‌ای مهمان وبلاگم هستید، خوشحالم؛ ممنون می‌شوم مرا از نظرات خود بهره‌مند سازید.
راستش خیلی مهم نیست چه عقیده‌ای داریم؛ مهم این است که انسانیم، می‌توانیم صادقانه با هم حرف بزنیم و حتی به هم عشق بورزیم!
لطفاً به تاریخ انتشار مطالب توجه کنید، امروز است!

ماهی صحراهای کالاهاری!

شما می‌خواهید در زمینه ماهی صحراهای کالاهاری بنویسید؟ خوب بنویسید. این عالی است که درباره چیزی که درباره‌اش تخصص دارید بنویسید. اما لازم نیست بنویسید شما یک متخصص ماهی صحراهای کالاهاری هستید و از کودکی در دل آن‌ها بزرگ شدید و خیلی درباره آن‌ها می‌فهمید. این حرف زدن درباره خودتان است و نه ماهی‌ها!
خواننده‌های شما نیاز دارند حس کنند که شما آن‌ها را درک می‌کنید. می‌دانید چی می‌خواهند. چه نیازهایی دارند و شما آنجا هستید به چیزی که آن‌ها می‌خواهند برسانیدشان. شما باید برای آن‌ها یک هم‌تیمی باشید که کمک می‌کند به چیزی که می‌خواهند برسند. حتی اگر آن چیز نحوه تشخیص بیماری‌های کبوتر کاکل به سر باشد. این، به دردشان می‌خورد و نه حرف زدن درباره زیبایی‌های این دسته از جانوران.
از خواننده‌هایتان درخواست کنید که به شما نیاز‌هایشان را بگویند و شما سعی کنید به مهم‌ترین‌های آن‌ها از طریق وبلاگ و به آن‌ها که موردی هستند به صورت خصوصی پاسخ بدهید. در اطلاعات دادن بخشنده باشید.


پس نوشت1: با تشکر از بخشندگی یک فتحی
پی نوشت ۲: چه نیازهایی دارید؟!
پس نوشت ۳: شنبه‌ها ساعت دوازده تا دو، اتاق تیم آموزش رسانه پیامرسان ایطا‌ها


یکشنبه 20 آذر 1390 | 11:13 | روز نوشت | ()


قصه‌ی دوستان

هر از گاهی سوژه‌هایی برای نوشتن توی وبلاگ به ذهنم می‌رسد که بعضی‌ها را چون یادداشت نمی‌کنم برای همیشه بر باد می‌روند، بعضی‌ها را بیشتر پخته می‌کنم و بعضی را تقریبا بی‌درنگ منتشر می‌کنم.
یکی از سوژه‌هایم انتشار نام دوستانم بود. من دوستان زیادی دارم دوستان خوب زیادی دارم ولی تا به حال نشده ازشان تشکر کنم. شاید کارهایی بوده که برایشان انجام داده‌ام آن هم در حیطه‌ی رفاقت ولی از هیچ کدام از دوستانم به خاطر دوست بودنشان با من تشکر نکردم. توی ذهنم این بود که فهرست دوستان مذکر را همین جا بنویسم به عنوان یادبود و تشکر. ولی رفته رفته منصرف شدم. دوستان مذکر از این جهت که بله من هم دوستان مونثی دارم، نه یکی خیلی! شاید اسمش را نشود دوست گذاشت ولی یک رابطه‌ی غیر دوستانه‌ای بوده یا هست که هیچ ربطی به رابطه‌ی دوستانه‌ی پسرانه ندارد.
مطمئنا بهترین دوستانم همسرم، پدرم، مادرم و برادرانم و در آینده فرزندانم و زن برادر‌هایم خواهند بود!
دوستان عزیز و گرانقدر من! مونث‌ها! مذکر‌ها! جدیدی‌ها! قدیمی‌ها! آینده‌ای‌ها! از اینکه افتخار دوستی به من دادید متشکرم و دوستتان دارم.


پنجشنبه 17 آذر 1390 | 18:15 | روز نوشت | ()


خط خطی

امروز مغزم هی پر می‌شد از حرف‌هایی که خط می‌خورد؛ قاطم...


چهارشنبه 16 آذر 1390 | 23:33 | روز نوشت | ()


در مجلس کنسرتی

تفاوت یا شباهت مداح محترم و خواننده‌ی گرامی چیه واقعا؟
در محتوای شعرهای چرند؟
در صدای نخراشیده؟
در داشتن ریش؟
در دستمزد؟
در رعایت اصول موسیقیایی؟
در داشتن اخلاق؟
در اطرافیان منحرف؟
در بازار کار؟
در محبوبیت؟
در سیستم صوتی؟
در ارائه‌ی مجموعه‌ی صوتی؟
در ترک (track)‌ها؟
در برهنه شدن؟
در برگزاری کنسرت؟
در اجرای مراسم؟
در میکروفون به دست گرفتن؟
در ضبط در استودیو؟
در رقص؟
در دوپس دوپس؟
در موسیقی زمینه؟
در احترام به ائمه؟
در مولودی‌های گریه آور؟
در عر زدن‌های متوالی؟
در ریا؟
در بی‌ریایی؟
در پیراهن مشکی محرم؟
در ظاهر و باطن یکی؟
در احترام به شهدای دفاع مقدس؟
در اعتقادات راسخ؟
 

خشک مقدس نباشید لطفا


جمعه 11 آذر 1390 | 21:44 | روز نوشت | ()


اخلاق

استاد می‌گفت کار اخلاقی کاری ست که تکلیف خدا یا در رضای خدا باشد یعنی کار لله باشد.
می‌گفت فکر نکنید کار اخلاقی الزاما مدرسه و مسجدسازی و انفاق و صدقه و دعا و عزاداری و این جور حرف هاست، حتی همین یادداشتی که شما برمی داری با نیت انتقال به دیگران، کار اخلاقی است، همین باغبانی که در فضای سبز گل می‌کارد تا مردم از دیدن و استشمام بوی گل لذت ببرند، اخلاقی ست.
همه چیز بسته به نیت دارد، شاید چایی خوردن و ناهار خوردن هم کار اخلاقی شود یا شاید نماز و عبادت و عزاداری کار غیراخلاقی.
استاد حرف می‌زد و من به فکر فرو می‌رفتم چند درصد از کارهای من در ۲۴ ساعت گذشته اخلاقی بوده؟ با دید اغماض شاید کمتر از پنج درصد... باید نوع زندگی‌ام را عوض کنم... تا کی به بهانه‌هایی، کارهایی را انجام دهم که اخلاقی نیست؟... سعی می‌کنم که بشود...


پنجشنبه 10 آذر 1390 | 21:30 | روز نوشت | ()


اعتراف، قسمت سوم و پایانی

من نیازی به اینکه بفهمم این کار اشتباهِ ندارم! کاری که تو می‌کنی اشتباهه

فکر می‌کنی از این زندگی که دارم راضیم؟ فکر می‌کنی اگه زندگی یه آدم معمولی رو داشتم شاید دیگه این کار‌ها رو نمی‌کردم؟ زندگی هیچ اهمیتی به خواسته‌های ما نمی‌ده، واسه خیلی از ما‌ها، فرصتِ داشتنِ یه زندگی معمولی اون موقع که خیلی خیلی جوون بودیم ازمون گرفته شد...

خدای من، چه بلایی به سر تو اومده؟

تو نمی‌تونی درک کنی

از کجا معلوم؟

پدر، تو درک نمی‌کنی درد کشیدن چه شکلیه، درد واقعی کشیدن چه شکلیه در حالی که مسبب اینکار عین خیالش هم نیست

تو هم مثل من نمی‌دونی

واقعا؟ بد‌ترین کاری که تو عمرت کردی چی بوده، پدر؟ دزدیدن پول از صندوق اعانه؟ چشیدن دزدکی «شراب مقدس» حین انجام وظیفه؟ آیا تا بحال افکار پلید نسبت به افرادحاضر در کلیسات داشتی؟

منم مرتکب گناه شدم

بزرگ‌ترین گناهی که کردی چی بوده، پدر؟

این بین من و خداست

بهم ثابت کن درد من رو می‌فهمی، منم امشب کسی رو نمی‌کُشم و منظورم یه گناه ناچیز نیست پدر، دلم می‌خواد بهم ثابت کنی که درک می‌کنی آسیب رسوندن به یه نفر دیگه واقعاً چه شکلیه، این که یه کار وحشتناک بکنی و عین خیالت نباشه، یه چیزی هست مگه نه؟ به خاطرِ همینِ که کشیش شدی؟

من بخاطر اینکه در عشق خدا سهیم باشم کشیش شدم

قبل از اینکه کشیش بشی چی؟

من همیشه اینطور که الان می‌بینی نبودم زمانی تو زندگیم بود که من غرقِ گناه بودم اما عوض شدم

چی تو رو تغییر داد؟

نمی‌تونم

یعنی نمی‌خوای بگی

آره، اصلا نمی‌خوام بگم

حتی اگه زندگی یه نفر در دستت باشه نمی‌گی؟

نه، نه،... زندگی اون دست توئه

دیگه نیست ، هر آن چه که الان تصمیم بگیری تعیین می‌کنه که اون فرد زنده بمونه یا بمیره

چرا اینکارو با من می‌کنی؟

چون که می‌خوام بفهمی همه ما آدمای ریاکاری هستیم تو که از دلسوزی حرف می‌زدی الان دلسوزیت کجا رفته؟ تو فرصت نجات جون یه انسان رو داشتی اما اینکارو نکردی چون که غرورت از محبتت مهمتره

 نه صبر کن، یه زمان که من متاهل بودم. بیش از حد مشروب می‌خوردم و کارهای وحشتناکی با زن و بچه‌ام می‌کردم

چه جور کارهایی؟

چه جور کارهایی!! می‌زدمشون. اوه، خدایا منو ببخش... بیش از حد عصبی بودم من خیلی، خیلی، خیلی،... عصبی بودم. اما خودمو متقاعد می‌کردم که حقشونه هرچی من بیشتر مشروب می‌خوردم. اونا بیشتر مستحق اینکار می‌شدن، من از درون احساس پوچی می‌کردم و تنها راهی که باعث بهتر شدنم می‌شد این بود که دیگران رو بیشتر اذیت کنم. جز خودم به هیچکس دیگه فکر نمی‌کردم و زمانی که همسرم فوت کرد، پسرم رو به امون خدا رهاش کردم، یه روز از اون خونه زدم بیرون و هیچوقت دیگه بر نگشتم پس به من نگو که تو رو درک نمی‌کنم. منم مثل تو بودم. درسته که آدم نکُشتم. اما اذیتشون کردم. می‌دونم هیولا بودن چطوریه. می‌دونم داغون کردن زندگی‌ها چه شکلیه، می‌دونم ترسوندن یه پسر بچه ۸ ساله چطوریه. پسر بچه‌ای که هیچ بدی در حق من نکرده بود؛ با وجودی که الان از چیزی که هستم راضیم اما باورم نمی‌شه چطور من می‌تونستم اون جور آدمی بوده باشم؟ مردی که از روی مستی چُرت می‌زد و سیلی به صورت بچه‌اش می‌زد... انسانی که اونو تو کُمد زندانیش می‌کرد بخاطر اینکه اون می‌گفت از تاریکی می‌ترسه... انسانی که... انسانی که...

چیکار کردی؟ تعریف کن

نه!

تعریف کن

یه شب که داشتم آشپزی می‌کردم، به صورت اتفاقی اومد تو آشپزخونه، ناخواسته به میز خورد و شیشه مشروب من پخش شد رو زمین. اوه، خدایا، منو ببخش... منم دستش رو روی شعله اجاق گرفتم. دستش رو سوزوندم. زخمیش کردم، بیچاره از درد به خودش می‌پیچید

آره، می‌دونم بابا

اوه خدایا، واقعا متاسفم واقعا متاسفم...

تازه می‌گی متاسفی؟

می‌دونم، هیچ حرفی ندارم که در دفاع از خودم بزنم

حق با توئه، حرفی نداری که بتونی بزنی

اون موقع من یه آدمِ دیگه‌ای بودم

تو مثلاً باید به ما محبت می‌کردی از ما مراقبت می‌کردی حالا بعد از این همه مدت چه عذر و بهونه‌ای داری؟

من مرتکب اشتباهات وحشتناکی شدم

اشتباه؟!

تو منو شکنجه کردی تو مادر منو کشتی

نه، این حقیقت نداره اون خودکشی کرد

تو واقعا اینجوری فکر می‌کنی؟

مادرت یه زنِ بیمار بود

تو با رفتارهای بدت اونو تبدیل به یه بیمار کردی

نه، اون خودش پرید پایین اون از بالکن خودش رو پرت کرد پایین

اینقدر این داستان ساختگی رو واسه خودت تکرار کردی که خودت هم باورت شده؟ من دیدم چه اتفاقی افتاد، من خودم اونجا بودم وقتی مادرت این کارو کرد

خودِ من هم اونجا بودم خیلی متاسفم

واقعا رقّت انگیزی

 اون خودشو پرت کرد اون خودشو پرت کرد من اونو نکشتم

اتفاقاً تو اونو کشتی! درسته که شاید هلش ندادی اما حرفا و کارهات دستِ کمی از هل دادن نداشت، مگه راهِ دیگه‌ای هم واسش گذاشتی؟ یا باید تا آخر عمر از تو کتک می‌خورد یا می‌مرد، این اولین درس زندگیم بود که یاد گرفتم چقدر این زندگی بی‌ارزشه و بعد از اینکه منو ول کردی و رفتی، سه روز رو تو اون آپارتمان گذروندم تا این که مدیر ساختمون پیدام کرد، ده سال بعدی عمرم رو تو پرورشگاه‌ها گذروندم، اون موقع فکر نمی‌کردم که چیزهایی بد‌تر از تو هم می‌تونه وجود داشته باشه، اما اشتباه می‌کردم، می‌خوای در مورد سوء استفاده‌هایی که ازم شد برات بگم؟ بگم چه تعداد مرد بهم تجاوز کردند و منو در اختیار دوستاشون قرار دادن تا اون‌ها هم بهم تجاوز کنند؟

خواهش می‌کنم، نه ...

یه عمرِ که ازت متنفرم، تصور کن وقتی که تو خیابون از کنارم رد شدی چقدر جا خوردم اولش مطمئن نبودم که خودتی، فکر می‌کردم که دچار اشتباه شدم، اما برگشتم و منتظرموندم، باز منتظر موندم و باز هم منتظر موندم تا اینکه بالاخره تو اومدی بیرون و دقیقاً اومدی از جلوی من رد شدی و این بار که تو چشمات نگاه کردم مطمئن شدم که خودتی

پس اون آدمی که..... امشب قرارِ بکشیش منم.... درسته؟ می‌خوای منو بکُشی؟

خودت چی فکر می‌کنی؟

تو بهم گفتی اگه بزرگ‌ترین گناهی که مرتکب شدم رو بهت بگم، امشب دیگه کسی رو نمی‌کُشی

 درسته

نمی‌خوای سر حرفت بمونی؟

چرا

اما حرفی از فردا نزدم، می‌تونی ترس رو احساس کنی، پدر؟ اینکه بدونی یه موجود شیطانی اون بیرون کمین کرده و منتظرته. اینکه ندونی کِی قراره رو سرت خراب شه. اما بدونی که بالاخره می‌شه. یه مدت من از ترسِ تو اینجوری زندگی کردم. حالا تو از ترسِ من اینجوری زندگی کن

کاری که من با تو کردم... هیچ عذر و بهونه‌ای نمی‌تونم بیارم. خودم می‌دونم اما دارم تک تک روزای زندگیم رو با اون سر می‌کنم

منظورت اینه که داری زجر می‌کشی؟ تو اصلاً نمی‌دونی زجر کشیدن یعنی چی؟

فکر می‌کنی واسه چی کشیش شدم؟

واسم اهمیتی نداره، فکر می‌کنی احساس شرم و پشیمونی از گناه همه چی رو درست می‌کنه؟

عشق خدا منو از درد کشیدن‌‌ رها می‌کرد

چقدر خوب، پدر جان!

عشق اون می‌تونه تو رو هم از دردهات‌‌ رها کنه

نه، درد من امشب و در همین جا تموم می‌شه اونم با تو

من زندگی جدیدی رو شروع کردم. من دیگه اون مردی که سابق بودم نیستم عوض شدم تو هم می‌تونی عوض بشی

قبلاً در مورد این‌ها صحبت کردیم

چرا این همه امتحانم کردی؟... اینجا نشستی و داستان زندگیت رو واسم گفتی چرا از همون اول منو نکُشتی؟

چونکه می‌خواستم بدونی

چی رو بدونم؟

که من کی هستم. چی هستم... حالا که حرفش پیش اومد دلت می‌خواد چند لحظه‌ای رو با خودت خلوت کنی پدر و از خدا طلب آمُرزش کنی؟

تو که گفتی منو نمی‌کشی

شرمنده، از مردن هراس داری؟

آره

چرا؟

هرکسی دلش می‌خواد زنده بمونه

مادر من دلش نمی‌خواست

اوه، تو رو خدا، اینو نگو

اون ترجیح داد خودش رو بکُشه. تا اینکه بخواد باقی زندگیش رو با تو بگذرونه

دلت می‌خواد الان چی بگم؟

فکر می‌کنی خدا اون دنیا منتظرته؟

بله

فکر می‌کنی اون تو رو بخاطر گناهات ببخشه؟

آره

خوبه. چون که من هیچ وقت نمی‌بخشمت، امروز من به اینجا اومدم، چون می‌خواستم بدونم که آیا واقعا عوض شدی یا نه، اعتقاد دارم که عوض شدی، اعتقاد دارم که ایمانت بهت اجازه داده تا محبتت و دلسوزیت رو نشون بدی، اما امشب نکُشتمت چون که ترس لحظه‌ای و مرگ بی‌درد و رنج، حتی ذره‌ای از دردِ بی‌نهایتی که باعثش شدی رو جبران نمی‌کنه؛ نه پدر، کشتن تو بیش از حد آسونه، به همین خاطر می‌خوام زندگی سالم و طولانی داشته باشی و می‌خوام بدونی که من هنوز اون بیرونم و به کشتن آدما ادامه می‌دم و هر بار که کسی رو بکُشم، یه تیکه از روزنامه اون روز رو برات می‌فرستم تا بدونی که کار من بوده و مجبوری با کارهایی که می‌کنم بسوزی و بسازی و اینکه بدونی تو باعث شدی من به چنین آدمی تبدیل بشم و اینکه تو هم در انجام این گناهان شریک هستی و بدونی که تو هم تا حدودی مسئول مرگ اون آدما هستی، حالا می‌رسیم به بخش مورد علاقه من، از اونجا که تقّدس اتاق اعتراف شامل حالِ من می‌شه پس تو مجبوری راز من رو تا ابد نزد خودت نگه داری. خدا حافظ، پدر...

*برگرفته از سریال اعتراف


سه شنبه 10 آبان 1390 | 09:27 | روز نوشت | ()


اعتراف، قسمت دوم

چرا این موضوع اینقدر واست مهمه؟

چون می‌خوام که منو درک کنی و برای انجام این کار باید از یه نقطه تفاهم مشترک بین هر دومون شروع کنیم

چی باعث شده که فکر کنی که من شخصی مثل تو رو درک خواهم کرد؟ درسته، من یه انسانم و همینطوردر زندگیم تصمیمات قاطعانه‌ای گرفته‌ام و افکاری برخلاف تعلیمات خداوند داشتم اما هیچ‌گاه از روی عمد باعث آسیب دیدن کسی نشدم...

راستش، این حرفت اینقدرام درست نیست

از کجا می‌دونی؟

پس با این اوصاف باید معصوم باشی آیا تو معصوم هستی؟ واقعا انتظار داری من باور کنم که در طول تمام زندگیت هیچوقت باعث نشدی انسانی آسیب ببینه؟!

اینجا نیومدیم که در مورد من حرف بزنیم

اینجا در مورد اون چیزی که من می‌خوام حرف می‌زنیم

به من بگو؛ چرا باید اون شخصی که قصد داری امشب بکُشی، بمیره؟

چون حقشه که بمیره

تو بابت این کار پول گرفتی؟

یه جورایی بابت این کار، جایزه می‌گیرم

اما می‌تونی تصمیم بگیری. که اینکارو نکنی

آره، ممکنه این طوری بشه

پس چرا اینکارو نمی‌کنی؟

اگه این شخص رو به اندازه‌ای که من می‌شناسم، بشناسی؛ درد و رنجی که موجبش شده...

فکر می‌کنی... دعای خیرم نصیبت خواهد شد؟

نه، مطمئنم که تو فکر می‌کنی که باید اجازه بدم توسط خداوند پس از مرگ به عذابش برسه

خب معلومه

اگه زندگی پس از مرگ در کار نباشه چی؟ اگه تمام چیزهایی رو که بهش اعتقاد داری اشتباه باشه چی؟ اون وقت، این مرد با وجود تمام کارهایی که کرده قصِر در می‌ره. بدون اینکه تاوان کارهاش رو پس بده

این وظیفه تو نیست که تصمیم بگیری کی زنده بمونه و یا کی بمیره

نه، دقیقاً همینجاست که داری اشتباه می‌کنی

تو ازش خوشت میاد، مگه نه؟ از «قدرت»

بهت که گفتم پدر، این ربطی به ....

تو اون چیزایی رو گفتی که دوست داشتی من باور کنم

برام اهمیتی نداره که چی رو باور می‌کنی

اتفاقاً اهمیت داره!، وگرنه چی دلیلی داره که الان اینجا باشی؟ این همه تهدید و زیر نظر داشتن مجبور کردن من به اینکه داستان هات رو گوش کنم

اون‌ها داستان نیستند

اوه، شک ندارم... که تمام اون چیزایی رو که گفتی، انجام دادی؛ اما بخوای یا نخوای از انجام این کار لذت می‌بردی که... بزار بهت بگم که من پشتِ این اسلحه و ظاهرِ خشن چی می‌بینم، یه پسر بچه کوچک رو می‌بینم که اتفاقی اسلحه پدرش رو پیدا کرده و یه روز که رفته مدرسه، اونو با خودش برده سرِ کلاس، کسی که فکر می‌کنه ترسوندن مردم باعثِ جلب توجه می‌شه این اسلحه باعث می‌شه که احساس قدرت بکنی، درست می‌گم؟ مردم رو مجبور می‌کنه که بهت توجه کنند.... بگو ببینم آیا تو تنها بچه خانواده بودی؟ آیا بهت اهمیت نمی‌دادن و یا بهت توجه نمی‌کردن؟ آیا با این احساس بزرگ شدی که همیشه دوست داشتی به چیزی یا جایی تعلق داشته باشی و هیچوقت هم در هیچ کجا جایی نداشتی؟ وگرنه دفعه اولی که اون ماشه رو کشیدی وحشت می‌کردی؛ در اون لحظه تمام بدی هایی که در حق تو شده بود داشت از ذهنت عبور می‌کرد تو این مدت این کار‌ها رو کردی کافی نبوده؟ تو می‌خوای عُقده هات رو سرِ دیگران خالی کنی، تو می‌خوای همه ببینند که آدمِ قدرتمندی هستی... تو نیومدی اینجا که من جلوت رو بگیرم و تو رو از کاری که قراره امشب بکنی، منصرف کنم، تو نمی‌تونی دست از این کار برداری یعنی نمی‌خوای که دست از این کار برداری؛ چون فکر می‌کنی که اگه دیگه این کار رو انجام ندی باز دوباره احساس پوچی خواهی کرد

تو فکر می‌کنی که منو‌شناختی؟

یعنی من اشتباه می‌کنم؟ همه ما خواهان قدرت هستیم

حتی تو

نه، من اینجوری نیستم!

حالا، تو داری اون چیزایی رو می‌گی که دوست داری من باورشون کنم

من دارم حقیقت رو بهت می‌گم

تنها تو نیستی که می‌تونی این جور چیز‌ها رو بگی پدر، من هم می‌تونم این کارو کنم، مثلا این که، وقتی داری در مورد خدا صحبت می‌کنی تو چشمات بی‌اعتقادی رو می‌بینم پس ایمانت به خدا کجا رفته؟ اصلا به وجود خدا اعتقاد داری؟... این زندگی‌ای بود که انتظارش رو داشتی یه کشیش درجه دو باشی، تو یه کلیسای داغون؟ من مطمئنم افرادی که برای عبادت به این کلیسا می‌آیند تو رو به عنوان یه انسان قوی، قبول دارند.... اما من انسان ضعیفی رو می‌بینم که سعی می‌کنه زندگی‌اش رو وقف چیزهایی بکنه که دیگه حتی به اون‌ها اعتقادی نداره؛ اما من می‌دونم که چرا هنوز هم اینجایی، همش بخاطره این لباسه، این لباس باعث می‌شه احساس قدرت بکنی، بدون این لباس، تو فقط یه انسان عادی هستی، یه مرد تنها که فکر می‌کنه خوشبو کننده دهان و ادکلن بویِ مشروب و سیگارش رو از بین می‌بره، پس چرا بهم نمی‌گی پدر، چرا واقعیت رو از زبون خودت بهم نمی‌گی که دلیل اینجا موندنت چیه؟ چه گناهی مرتکب شدی که تو رو به اینجا کشونده و مجبورت کرده که اینگونه در مقابل خدایی زانو بزنی که دیگه بهش اعتقادی نداری...

درسته، خودِ من هم گاهی اوقات دچار شک و تردید شدم و غرور، گناهی است که من مرتکبش شدم ، حق با توئه... هر کسی احتیاج داره که مورد توجه قرار بگیره و به حرف هاش گوش داده بشه، اما من سعی خودم رو می‌کنم و با عشق و محبت اینکارو انجام می‌دم اما تو با کینه و نفرت داری اینکارو انجام می‌دی

این کینه و نفرت نیست

تو مردم بی گناه رو می‌کشی

اون آدمایی که من به قتل رسوندم هیچکدومشون بی‌گناه نبودند پدر

قتل قتلِ

گاهی اوقات قتل همون عدالته

بگو ببینم تا حالا کارِ خیر تو زندگیت انجام دادی؟ بگو ببینم تا حالا شده که رحم ودلسوزیت جلویِ آسیب رسوندنت به دیگران رو بگیره؟

چیزی به نام رحم و دلسوزی در دوران کودکیِ من وجود نداشت پدر

پس، هیچکدوم از اینا تقصیر تو نیست؟ این چیزیه که می‌خوای بگی؟

نه، می‌خوام بگم که بعضی اتفاقات از کنترل ما خارجِ، گاهی اوقات ما کارهایی رو انجام می‌دیم که فکر می‌کردیم قادر به انجام آن‌ها نیستیم، من از مردی که رییسم گفته بود بکششمش خواستم به خاطر زن و بچش خودشو بکشه!

و اون خودشو کشت؟

اون اینکارو کرد ولی من گلوله‌های تفنگو درآورده بودم.

تو اجازه دادی اون زنده بمونه

بهت که گفتم گاهی وقتا کارهایی می‌کنیم که هیچوقت فکر نمی‌کردیم بتونیم انجامشون بدیم

چرا به این صورت امتحانش کردی؟ چرا از اول ولش نکردی که بره؟

چون که باید می‌فهمیدم برای محافظت از خانوادش حاضره جونشو بده

چرا این قضیه این قدر برات مهمه؟

نمی‌دونم

اوه، البته که می‌دونی! تو قوانین خودت رو شکستی تو اجازه دادی شاهدی زنده بمونه که می‌تونه شناساییت کنه، باید دلیل محکمی برای اینکارت داشته باشی؟ تو کاملا آماده بودی که بکُشیش، بخاطر پسر بچه اینکار رو نکردی، مگه نه؟ نمی‌خواستی پدرش رو ازش بگیری، درسته؟ حتما بچه که بودی پدرت رو از دست دادی؟

پدرِمن، حرومزاده‌ای بیش نبود

اذیتت می‌کرد؟

آره

تنهات گذاشت و رفت؟

آره

و تو هم نمی‌خواستی اون پسر بچه دردی رو بکشه که قبلا خودت کشیدی؟

قبلاً هم بهت گفتم باید به من ثابت بشه که طرفم مستحق مرگه تا اونو بکُشم، رییسم به دلایل شخصیش می‌خواست که اون کُشته بشه و تا جایی که به من مربوطه باید این کار انجام می‌شد، کسانی که من براشون کار می‌کنم گرفتن جون آدما واسشون کار سختی نیست، اونا طوری ازش تعریف کرده بودن که من فکر می‌کردم طرف یه هیولای عوضیه، اما وقتی که رفتم سراغش، دیدم یه انسان معمولیه، یه انسان عادی که برای محافظت از خانوادش، حاضره جون خودش رو بده، منصفانه نبود اونو بخاطر هیچ و پوچ از خانواده‌اش جدا کنم

پس حس دلسوزی داری؟

زحمت نکش، نمی‌خواد الکی منو تشویق کنی من اجازه دادم اون زنده بمونه چون که احساس کردم استحقاقش رو داره در صورتی که می‌شد خیلی راحت تصمیم دیگه‌ای گرفت

اما نگرفتی؛ تصمیم گرفتی که اجازه بدی به زندگیش ادامه بده و امشب هم با همین انتخاب روبرو خواهی شد

آدم‌های متفاوت شرایط متفاوتی ایجاد می‌کنن

اگه نمی‌خوای قبول کنی که می‌تونی تغییر کنی پس منم دلیلی نمی‌بینم که این گفتگو رو ادامه بدم

واقعا فکر می‌کنی که ۴ تا کلمه حرف تو قراره منو تغییر بده؟ یه عمر طول کشید تا تبدیل به چیزی بشم که الان هستم

در واقع با حضورت در اینجا داری ثابت می‌کنی که از چیزی که شدی خوشحال نیستی

این تو نبودی که می‌گفتی اگه از این کار دست بردارم، احساس پوچی خواهم کرد؟

نه، من گفتم تو فکر می‌کنی که اگه از این کار دست برداری، احساس پوچی خواهی کرد، این دو مورد با هم خیلی فرق دارند ، برای خوب بودن نیاز به توانایی خیلی بیشتری نسبت به شرور بودن داری

چرا؟

چون شرارت تو وجود ماست

اوه، بالاخره رو یه چیزی توافق کردیم

ما‌ها اسم خودمون رو انسان می‌ذاریم، اما حقیقت اینه که ما حیوان هایِ ناطق هستیم! تنها دلیلی که ما خوب هستیم اینه که از عواقب بد بودن می‌ترسیم

اگه عواقبی وجود نداشته باشه این دنیا تویه هرج و مرج غرق می‌شه، من گفتم شرارت تو وجود ماست. یعنی ذاتاً تمایل به انجام گناه داریم، اما خوبی هم در ذات ما وجود داره. ولی باید بخاطرش سخت تلاش کنیم، اما اون کاری که امشب می‌خوای انجامش بدی به طور حتم یک انتخابه

اما واسه من یک انتخاب نیست

چرا این داستان رو برام تعریف کردی؟

همینجوری یادم اومد و تعریف کردم

نه، اینطور که می‌گی نیست مطمئنم داستان های زیاد دیگه‌ای بودند که می‌تونستی برام تعریف کنی و منو شگفت زده کنی اما تو داستانی رو تعریف کردی که تو اون از خودت رحم و دلسوزی نشون دادی من احساس می‌کنم که دیگه نمی‌خوای اینکار رو انجام بدی فکر می‌کنم دنباله یه بهونه می‌گردی که دیگه اینکار رو ادامه ندی

فکر می‌کنی می‌تونی کاری کنی که این «بهونه» رو پیدا کنم؟

می‌دونی پیش خودم چه فکری می‌کنم؟ فکر می‌کنم تو به اینجا اومدی چون نمی‌خوای امشب یک نفر دیگه رو هم بکُشی

نه ، می‌خوام بکُشم. خیلی خیلی دلم می‌خواد بکُشم، اخیرا یه نگاهی به دنیای دور و برت انداختی؟ پر از فساد اخلاقیه، آدم‌های کثافت با زندگی‌های کثافت‌تر، فروشندگان مواد مخدر، متجاوزان جنسی، آدم‌های کودک آزار... خودمون رو به این عادت دادیم تا وقتی که به ما کاری نداشته باشن به عنوان بخشی از زندگیمون اون‌ها رو بپذیریم. تو این دنیا فقط خراب کاری می‌کنن آیا می‌تونیم پیش خودمون تصور کنیم چنین آدمایی حق زندگی کردن دارن؟ آدمایی که زندگیشون رو بر پایه درد و رنج کشیدن دیگر آدما بنا کردن

اونا خودشون از عواقب کارهاشون خبر دارند

اما عین خیالشون هم نیست آیا اونا از خودشون دلسوزی نشون دادن؟ نه...

بازم داری اشتباه می‌کنی

خلاص کردن دنیا از شرِ آدمایی که به دیگران آسیب می‌رسونن چطور می‌تونه اشتباه باشه، پدر؟ می‌دونی چیه، بیخیالش شو... تو کوچک‌ترین ذره‌ای از حرفایی که بهت می‌زنم رو متوجه نمی‌شی

ادامه دارد...

*برگرفته از سریال اعتراف


یکشنبه 8 آبان 1390 | 21:25 | روز نوشت | ()


اعتراف، قسمت اول

این گفتگو در اتاق اعتراف یک کلیسا و بین پدر روحانی و یک مرد اتفاق می‌افتد:

پدر منو ببخش بخاطراین که هم با فکرم، هم با زبانم و هم با کارهام مرتکب گناهای بسیاری شدم، در حضور خداوند قادر و شما به گناهانم اعتراف می‌کنم پدر، سی و پنج سال از آخرین اعترافم می‌گذره...

مدت زمان خیلی زیادیه، دوست داری گناهانت رو به من بگی؟

من حرفهایی زدم و کارهایی را انجام دادم که بسیار وحشتناک بوده‌اند.

و به خاطر آن‌ها احساس گناه می‌کنی؟

نه!

منظورت چه جور کار‌ها و حرفهایی هستش؟

دیشب یک نفر رو به قتل رسوندم

باید بری پیش پلیس

من این کار رو نمی‌کنم، پدر

واقعاً انتظار داری خدا تو رو ببخشه در حالی که از گناهانت توبه نمی‌کنی؟

من برای بخشیده شدن اینجا نیومدم من اینجام چون می‌خوام یه چیزی رو بفهمم

چی رو بفهمی؟

مردی که دیشب کشتمش می‌دونست که قراره کشته بشه، اون چند لحظه از من وقت خواست تا با خدا راز و نیاز کنه و من هم بهش فرصت دادم و من با چشمهای خودم دیدم که آرامش سر تا سر وجودش رو فرا گرفت یه نوع آرامشی که تا به اون لحظه هرگز ندیده بودم...

آرامش اون از ایمانش به خدا سرچشمه می‌گیره

چطور ممکنه آدم به چیزی ایمان داشته باشه که نتونه وجودش رو ثابت کنه؟

 این‌‌ همون چیزیه که بهش می‌گن «ایمان»

 نه پدر، اینو بهش می‌گن «امید»

ما به حدی از مرگ می‌ترسیم که باعث می‌شه این تفکر باطل رو به وجود بیاریم که روح ما ابدی و جاودانه خواهد بود

تو یک انسان رو به قتل رسوندی

من انسان های زیادی رو به قتل رسوندم و این کاریِ که من انجام می‌دم در واقع، قراره امشب یه نفر دیگه رو هم بکشم

نه، دیگه نمی‌خوام چیزی در این رابطه بشنوم

بس کن پدر، واقعاً فکر می‌کنی که دنیا دلش برای یه انسان به درد نخورِ دیگه تنگ می‌شه؟

در مدرسه علوم دینی به ما گفته بودند که ممکنه با چنین اعترافاتی مواجه بشیم و در این مورد چیزهایی از سایر کشیش‌ها شنیده بودم اما تا به حال خودم تجربه‌اش نکرده بودم چه کمکی از دستم بر میاد؟

می‌خوام واسم توضیح بدی اگه خدا به این اندازه قدرتمنده چرا به انسان‌ها اجازه داده که این کار‌ها رو بکنند؟

چون خداوند به ما اختیار تام داده

فکر نمی‌کنی که کار خیلی آسونیه؟ با اینکار خودش رو از شر همه چیز راحت کرده

هرکدوم از ما آزادیم تا مسیر خودمون رو در زندگی انتخاب کنیم

جداً؟ یا مسیری که دیگران با ظلم و ستم برای ما انتخاب می‌کنند؟ و این رنج هایی است که ما تحمل می‌کنیم در حالی که خدا به ما توجهی نمی‌کنه

مقصر دونستن خدا بخاطر کارهایی که کردیم خیلی آسونه. ما رو از پذیرش مسئولیت‌های شخصی مبرا می‌کنه

هر لحظه‌ای از زندگیمون که سپری می‌شه انتخاب‌هایی پیش روی ما قرار می‌گیره، هرگونه انتخابی که بکنیم تصمیم ما محسوب می‌شه و اون تصمیم رو خودِ ما می‌گیریم. اگه درست می‌گم بهم بگو

درسته خدا به ما اختیار تام داده

پس ما هرکاری بخوایم می‌تونیم بکنیم، با این حال انتظار داره که ما با قوانینی که او تعیین کرده، زندگی کنیم، اگه به قوانینش عمل نکنیم تنها کاری که قبل از مرگ باید بکنیم اینه که توبه کنیم و همه گناهان ما بخششیده می‌شه. درست می‌گم؟

توبه کردن باید عملی خالصانه باشه و شخصی توبه کننده باید دلش با خداوند باشه تنها کافی نیست که از ارتکاب به قتل ابراز پشیمانی کنیم و انتظار بخشش داشته باشیم باید واقعا از ته دل و روحت بخواهیش، اما تو باید یادت باشه که در برابر دیدگان خداوند گناهان بسیار سنگینی مرتکب شدی

اوه، بس کن پدر. اوضاعِ خدا خیلی از من بدتره، تعداد افرادی که به اسم خدا بر روی زمین کشته شده‌اند، بیشتر از هر چیزه دیگه‌ایه

تو به اینجا اومدی و به من گفتی که آدم کُشتی و بازم می‌خواهی این کار رو ادامه بدی و انتظار داری اینجا بشینم و باهات گفتگوی فلسفی بکنم

بهت که گفتم پدر، می‌خوام واسم توضیح بدی چرا آدما نمی‌تونن تاریکی درونشون رو کنترل کنند

اگر بخوان می‌تونن، گناهی که امشب قصدِ انجامش رو داری... انجامش نده. تصمیم بگیر انجامش ندی

به این آسونی‌ها نیست

پس واسه چی اینجایی؟ باید یه دلیلی داشته باشه، انتظار داری جلوت رو بگیرم؟

انتظار دارم تلاشت رو بکنی

چطور یه نفر تبدیل به آدمی مثلِ تو می‌شه؟

واقعا می‌خوای بدونی؟

خب مایلم بشنوم. اگه تو هم مایل به انجام اینکار باشی

قبوله

تعریف کن

مطمئنم که انتظار داری تا بهت بگم که بچه طلاق هستم و دوران کودکی بدی داشتم و از همون اول با پلیس‌ها مشکل داشتم

خوب اگه دوست داری بگو

نه دوست ندارم

می‌دونی، باید لحظه‌ای بوده باشه لحظه سرنوشت سازی که متوجه شدی با بقیه فرق می‌کنی

من با یه گروه کار می‌کردم، کار زیاد سختی نبود کارمون دزدی از ماشین های سنگین بود اسلحه‌های قوی، باج گیری و جمع آوری طلب‌ها، اگه کسی به موقع بدهیش رو نمی‌داد می‌زدیم یارو رو می‌ترکوندیم

چی عوض شد؟

مردی که واسش کار می‌کردم. ازم خواست تا یه کاری رو انجام بدم

چه کاری!؟ منظورش...

منظورش؟!، منظورش همون چیزی بود که الان داری بهش فکر می‌کنی

چرا همکارت رو کشتی؟

اون یه معتاد بود، و من فکر کردم که اگه بخوام این کار رو به عنوان یه شغل ادامه بدم و در این کار حرفه‌ای باشم پس نباید شاهدی باقی بزارم...

و بعد از کشتن دو نفر هیچ احساسی بهت دست نداد؟

مشکل اصلی همین جاست من هیچ احساسی نداشتم

نه احساس خوبی داشتم! نه احساس بدی داشتم! من یه قاتل زنجیره‌ای نیستم پدر، من این کار رو واسه لذت و سرگرمی نمی‌کنم، این یه شغلِ، من کاری رو می‌کنم که باید انجام بشه

گرفتن جان انسان‌ها وظیفه تو نیست

آهان، پس فقط خدا حق داره که اینکار رو بکنه؟

بله، پس به همین دلیله که اومدی اینجا؟

فکر نکنم هیچکدوم از اینا ربطی به حضور من در اینجا داشته باشه

پس چی باعث شده که بیایی اینجا؟

بهت که گفتم می‌خوام «شیطان» رو بشناسم

با این اوضاع، اگر خودت رو بشناسی پس «شیطان» رو هم‌شناختی

آدم هایی شیطان صفت‌تر از من تو این دنیا وجود دارند

مثلاً.....؟

فکر نمی‌کنم متوجه منظورم بشی

پس کمکم کن تا متوجه بشم

به جای اینکار، فکر می‌کنم بهتره امشب بیایی ببینی که قراره چی کار کنم

نه، من نمی‌خوام قاطی کارهای تو بشم

حالا می‌بینیم!

چی باعث شده که تو فکر کنی من میام و تماشا می‌کنم که چطوری یه نفر رو می‌کشی؟

می‌تونم مجبورت کنم که نگاه کنی

واسه چی می‌خوای منو مجبور به اینکار کنی؟

تا حالا شده که مُردنِ یه نفر رو مشاهده کنی، پدر؟

خب معلومه، من چندین بار مراسم مذهبی پس از مرگ افرادی رو به عهده داشتم و به اعضای خانواده اشان دلداری دادم تا آرامش پیدا کنند

تا حالا شده پیش خودت فکر کنی که یکی از اون افراد بیشتر از بقیه مستحق مرگ بوده؟

نه!

تا حالا نشده فکر کنی یکی مستحق مرگه ؟

نه!

یه بار دیگه بهم دروغ بگو پدر؛ اون وقت از اتاق اعتراف می‌رم بیرون و هرکی که تو کلیسات باشه رو می‌کُشم اونوقت واسه متوقف کردنم هیچ کاری از دستت ساخته نیست...

هدفت از این که منو مجبور می‌کنی تا با تو هم عقیده بشم چیه؟

دارم مجبورت می‌کنم که صادق باشی، ازت می‌خوام به اعماق قلبت رجوع کنی پدر، و با خودت صادق باشی؛ تا حالا شده فکر کنی یکی مستحق مرگه؟ واسه آخرین بار ازت می‌پرسم تا حالا شده فکر کنی یکی مستحق مرگه؟! بگو

آره!.... خدایا منو ببخش.... چند نفری بودن که من احساس می‌کردم کاملا مستحق مرگ بودند

پس تا حالا شده برای عده‌ای از افراد آرزوی مرگ کنی چون دیدی که به دیگران آسیب می‌رسونند؟ درست نمی‌گم؟

چرا

این کارِ شیطان نیست، این کارِ انسانه

منظورت چیه؟

منظورم اینه که تاریکی در وجود همه‌ی ما هست

اما فکر کردن به چیزی باعث نمی‌شه که اون چیز اتفاق بیفته من باعث انجام اون کار نشدم

من می‌گم که فکر کردن، همون آرزو کردنِ و آرزو همون دعا کردنه با این کارت، تو از فرشته مرگ خواستی که جون یه نفر رو بگیره

نه!

نه؟ منظورت اینه که خداوند افکار ما رو نمی‌شنوه همین طور آرزو‌ها و دعا هامون رو؟

چرا، می‌شنوه!

پس چه تفاوتی بین من که برای گرفتن جون یه نفر ماشه رو می‌کشم و تو که از خدا می‌خوای اینکارو بکنه وجود داره؟

یه فکر همیشه به منظور دعا کردن نیست و دعا‌های ما همیشه پاسخ داده نمی‌شن؛ اما من واقعا هدف این گفتگو رو متوجه نمی‌شم

هدف این گفتگو اینه که من و تو هر دو موافقت کنیم که بعضی از افراد مستحق مرگ‌اند

من همچین حرفی نزدم

نه نزدی بهش فکر کردی

ادامه دارد...

*برگرفته از سریال اعتراف


شنبه 7 آبان 1390 | 13:33 | روز نوشت | ()


عدالت

مشهدم و کافی‌نتی به نام عدالت؛ میدان شهدای مسجد گوهرشاد.
این مطلب را به این خاطر می‌گذارم که یعنی به یاد تک تک دوستان وبلاگی، گودری و غیر وبلاگی و غیر گودری هستم!


سه شنبه 25 مرداد 1390 | 09:38 | روز نوشت | ()


حافظ هفت

بالاخره در لابلای گذران زندگی و بعد از ۶۰ ساعت، رمان حافظ هفت را تمام کردم.
اکبر صحرایی سفر نه روزه‌ی آقا به شیراز را در ۴۵۶ صفحه به صورت رمان نوشته، نسبت به کارهای قبلی بهتر است ولی همین که مرز واقعیت و تخیل نویسنده مشخص نیست خواننده را آزار می‌دهد، مخصوصا که خواننده از آنچه در واقع اتفاق افتاده بی‌خبر است.
در ‌‌نهایت هم اکبر صحرایی که خودش را در رمان «جعفر عابدی» می‌نویسد؛ در روز آخر سفر از اثرات شیمیایی شدن و همچنین حاد شدن وضعش در سفر به لار؛ به دوستان شهیدش می‌پیوندد!
رمان از انفجار حسینه‌ی سید الشهدا شروع می‌شود و نامی هم از شاهچراغی برده می‌شود، در روز دیدار دانشجویان نیز، قسمت‌هایی از صحبت‌های هاشمیان نماینده‌ی دانشجویان پیام نور با تفسیر مختصری بیان می‌شود.(+)
در جریان استقبال روز اول در شیراز هم، به زیر ماشینِ رهبر رفتن جوانی (+) اشاره شده است!(+)


یکشنبه 16 مرداد 1390 | 11:50 | روز نوشت | ()


  • تعداد کل صفحات : 25 
  • ...  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • 11  
  • 12  
  • 13  
  • ...  

← آخرین مطالب

← علاقمندی‌ها

← دوستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :

←تبلیغات