صادق آنلاین
روزنوشت‌های یک صادق
سلام! از این که چند دقیقه‌ای مهمان وبلاگم هستید، خوشحالم؛ ممنون می‌شوم مرا از نظرات خود بهره‌مند سازید.
راستش خیلی مهم نیست چه عقیده‌ای داریم؛ مهم این است که انسانیم، می‌توانیم صادقانه با هم حرف بزنیم و حتی به هم عشق بورزیم!
لطفاً به تاریخ انتشار مطالب توجه کنید، امروز است!

انا لله و انا علیه راجعون۲

نا‌خودآگاه این جمله‌ی «ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم» توی ذهنم می‌آید.
درست بعد از مراسم ختم عمه‌ام تماس می‌گیرند که بابا بزرگم به رحمت خدا رفت.
پدر شهید بود؛ شش سال پیش سکته‌ی مغزی کرد، نصف بدنش فلج شد و عصر روز ۳۱ خرداد ۹۰، بعد از شش سال ...



سه شنبه 31 خرداد 1390 | 23:36 | روز نوشت | ()


انا لله و انا علیه راجعون

از ۲۹ اردیبهشت ۷۶ که پدربزرگم مرحوم شد و ۱۰ سال بیشتر نداشتم تا به حال داغ خویشاوندان نزدیک را ندیده بودم.
عمه‌ام ۵۴ سال بیش‌تر نداشت، او را با «شادی شهر» می‌شناختیم! خانه‌یشان گلستان بود، هر تابستان چندین بار مهمانشان بودیم در شادی شهر. شور و شادی و دنیای بچگی را با «عمه نرگس» تجربه کردیم.
عصر روز شانزده اردیبهشت ۹۰ سردرد می‌گیرد، داروهای خانگی افاقه نمی‌کند، در درمانگاه کسی چیزی متوجه نمی‌شود؛ اما در بیمارستان نمازی، تشخیص «تورم موی‌رگ مغزی» داده می‌شود.
به سرعت بستری و تحت عمل جراحی روی موی‌رگ مغز قرار می‌گیرد؛ بعد عمل در آی سی یو مغز و اعصاب (دقیقا‌‌ همان جایی که شهید شاهچراغی بستری بود) بستری می‌شود.
دکتر عمل را موفقیت آمیز ارزیابی می‌کند ولی...
صبح روز ۲۸ خرداد ۹۰، بعد از ۴۲ شبانه روز...


یکشنبه 29 خرداد 1390 | 00:06 | روز نوشت | ()


روزی روزگاری اجلاسیه

کسی که در شیراز باشد و از فضاسازی‌های اجلاسیه در پادگان امام حسین (ع) استفاده نکند و بمیرد، به مرگ جاهلیت مرده است.
 
*کسانی که فکر می‌کنند پول را باید همه جا خرج کرد جز برای شهدا، این چیزها را نبینند بهتر است.
*فضاسازی‌ها از فردا شب (پنج شنبه) برای خانم‌ها نیز قابل استفاده خواهد بود.(قرار است برنامه های بازدید متعاقبا اعلام شود.)


چهارشنبه 14 اردیبهشت 1390 | 22:08 | روز نوشت | ()


موج وبلاگی وبلاگ‌نویسان استان فارس

همزمان با روزهای برگزاری اجلاسیه سرداران و ۱۴۶۰۰ شهید استان فارس، وبلاگ‌نویسان فارس در یک اقدام هماهنگ، نام یا عنوان وبلاگ خود را به نام اجلاسیه تغییر می‌دهند.
هدف از این موج وبلاگی حمایت از برگزاری اجلاسیه و گسترش فضای اطلاع رسانی به وبلاگستان است.
با قرار دادن این مطلب و تغییر نام یا عنوان وبلاگ، به ترویج این فرهنگ کمک کنید.

*وبلاگنویسانی که به این موج می‌پیوندند در قسمت نظرات آدرس وبلاگشان را درج نمایند.


چهارشنبه 7 اردیبهشت 1390 | 22:36 | روز نوشت | ()


شادی شهر شاهد، شهر فراموش شده

این روز‌ها بد جوری یاد دوران کودکی‌ام افتادم. یکی از بهترین سرگرمی‌های‌‌ همان دوران‌ها «شادی شهر شاهد» بود.
شادی شهری که الان فقط یادش باقی مانده و مجتمع صهیونیستی تروریستی خلیج فارس به جایش درآمده!
فاصله‌ی خانه تا شهرک گلستان واقعا دور بود و هست! توفیق زیارت شادی شهر معمولا تابستان‌ها نصیبمان می‌شد.
بچه بودیم خوش می‌گذشت!
یادم می‌آید که سال‌های متمادی شادی شهر ماشین برقی نداشت و این ماشین برقی یکی از دوست داشتینی‌ترین بازی‌های من بوده و هست! ماشین برقی سال‌های پایانی شادی شهر راه افتاه بود.
خاطره‌ی دیگرم قلعه‌ی بادی بود، قلعه‌ی بادی را دوست داشتم ولی خاطره تلخ روزی که برای اولین بار متصدی محترم اجازه نداد وارد قلعه شوم یادم نمی‌رود؛ یکسال بزرگ‌تر شده بودم و جناب متصدی نگذاشت بازی کنم و من گریستم!
شاید شادی شهر برای شما هم خاطره شده باشد، آن روز‌ها شادی شهر ارزش عکس گرفتن نداشت! پس عکسی برای انتشار ندارم ولی تا جایی که توانستم لیست بازی‌های شادی شهر را جمع آوری کردم به همراه توضیح مختصری از آن‌ها که در خاطرم مانده؛ شما هم اگر عکس یا خاطره یا بازی‌های دیگری سراغ دارید این نوشته را پربار‌تر کنید.
۱-قلعه بادی:
یک چیزی تو مایه‌ی همین سرسره‌های بادی که جدیدا مد شده ولی به صورت قلعه که رنگ زردی داشت؛ خودمان را پرت می‌کردیم به دیواره‌ها و می‌افتادیم کف قلعه! لذت بخش بود!
۲- آبشار:
بالا رفتن از شیب مسطح آبشار در حالی که باید یک گونی برزنتی حمل می‌کردیم را فراموش نمی‌کنم، آخرای بالا رفتن واقعا به آدم فشار می‌آمد! گونی را پایمان می‌کردیم و‌‌ رها می‌شدیم!
۳- سورتمه:
سورتمه هم از آن بازی‌های با حال بود، یک محیط دایره مانند با فراز و نشیب که با سرعت زیادی می‌چرخید؛ اون جایی که سوارش می‌شدیم به خاطر نیروی گریز از مرکز کج می‌شد. (این‌ها را کسانی می‌فه‌مند که حداقل سورتمه را دیده باشند! شاید هم من بلد نیستم درست توضیح بدهم!)
۴- آپولو:
یک محیط دایره‌ای شکل بود که جایگاه‌های سوار شدنش ارتفاع می‌گرفت و دسته‌های بلندی داشت! و البته می‌چرخید. (بهتر از این نمی‌تونم توضیح بدم!)
۵- رنجر:
رنجر که معرف حضور همگان هست یک جایگاهی که آدم را سر و ته می‌کند!
۶- سفینه‌ی فضایی:
یک بازی‌ای بود مخصوص بچه‌ها، دکمه‌ی توی سفینه را که می‌زدیم می‌رفت توی هوا و می‌چرخید!
۷- بشقاب پرنده:
چیزی شبیه بشقاب پرنده که یک در ورودی داشت و ملت به صورت مختلط دور تا دورش می‌نشستند و این بشقاب پرنده هم بالا و پایین می‌شد و هم می‌چرخید و یک کمی هم مورب می‌شد.
۸- جریسکوپ:
فضای بسته‌ای که از بیرون مثل نصف قرقره‌ی نخ بود، فضای نشستنش مثل‌‌ همان بشقاب پرنده گرد و دور تا دور بود، در را می‌بستند؛ چراغ‌ها را خاموش می‌کردند و فقط یک چیزهایی مثل ستاره روشن بود، بعد سقف و دیواره‌ها شروع می‌کردند به چرخیدن! سقف می‌آمد زیر پایمان و دیواره‌ها می‌رفتند جای سقف! حالا که فکرش را می‌کنم می‌بینم قشنگ بود واقعا!
۹- قطار:
یکی از سرگرمی‌هایی که معمولا خانوادگی سوارش می‌شدیم، قطاری که دور تا دور شادی شهر را می‌گشت و وسط‌هایش هم از تونل مثلا وحشت رد می‌شد، اول‌ها وقتی بچه‌تر بودم تا قطار می‌خواست وارد تونل شود چشم‌هایم را می‌بستم و محکم فشار می‌دادم!
۱۰-سرسره‌ی آبی:
حال می‌داد! اواخر عمر شادی شهر متولد شده بود، سرسره‌ای که تویش آب رد می‌شد، دو تا سرسره بود و وسطش یک ریل بالا رونده برای مینی قایق‌هایی که هنگام سر خوردن سوارش می‌شدیم، آن طور که یادم می‌آید یک جلیقه‌های نجاتی هم می‌کردیم تنمان؛ اواخر که وزنم سنگین‌تر شده بود، هنگام پایین آمدن شتاب زیادی می‌گرفتم و محکم می‌خوردم به دیواره‌ی ابری محوطه‌ی سرسره‌ی آبی!
۱۱- استخر توپ:
هیچ وقت نتوانستم توی استخر توپ شادی شهر شنا کنم! چون استخر توپ زمانی راه افتاد که مرا به قلعه بادی راه نمی‌دادند!
۱۲-ماشین برقی:
فکر کنم نیازی به توضیح ندارد.
۱۳- چرخ و فلک:
چرخ و فلک هم یکی از سرگرمی‌های خانوادگی بود، من واقعا وحشت داشتم وقتی به تقطه‌ی اوجش می‌رسید ولی محیط شادی شهر و شادی ملت از آن بالا واقعا دیدنی بود.

شادی شهر علاوه بر این‌ها یک سری بازی‌های کوچک هم داشت مثل تیراندازی به شتر‌ها یا همان‌هایی که پول می‌انداختن و با یک دسته‌های عروسک شکار می‌کردند یا یک کله‌ای که مشت می‌زدند رویش و هر سری یک چبزهایی می‌گفت و البته قسمتی هم مخصوص بازی‌های کامپیوتری بود که ما معمولا فقط تماشاگرش بودیم.
درب ورودی شادی شهر هم از‌‌ همان اسب‌ها و هلیکوپتر‌هایی که سکه می‌اندازند تا یک کمی تکان بخورد! گذاشته بودند؛ یادم هست یکی از هلیکوپتر‌هایش تا یک ارتفاعی هم بالا می‌رفت.
 

خلاصه اینکه شادی شهر شاهد از خاطرات فراموش نشدنی کودکی من است.


چهارشنبه 17 فروردین 1390 | 15:29 | روز نوشت | ()


جیپسی کینگ

سالار: آره خلاصه، آخرین باری که از ژاپن اومدیم؛ این دکه رو هم دادیم دست ستار زندگیش بچرخه.
کارگر: ولی آقا ستار می‌گفت این دکه مال خودشه.
سالار: زر می‌زنه دیگه، خالی بنده، دست خودش نیست.
کارگر: شما تو ژاپن چه کار می‌کردی؟
سالار: تو ژاپن من یه بیستا دختر فیلیپبنی بودن، زیر دستم کار تلفن می‌زدن.
کارگر: عجب!
سالار: بعد یه ته صدایی هم دارم، با بعضی از این گروهای معروف ژاپن مث جیپسی کینگ هست، آهنگ آمامیوشو خوندیم، یه کنسرت دادیم دو صدایی خوندیم، خیلی جالبه؛ می‌دونی آمامیو یعنی چی؟
کارگر: نه یعنی چی؟
سالار: یعنی مامان بیا، مامان بیا، آمامیو...
کارگر: ا... من نمی‌دونستم.
سالار: یه قصهٔ عشق یعنی در مدح عشق مادر و فرزند ژاپنیه.

بعد از ظهر سگی سگی
تقدیم به «خودبرتربینان عقل کل دارای سندرم خودشیفتگی مفرط»


شنبه 28 اسفند 1389 | 13:13 | روز نوشت | ()


و اما...

فرصتی نبود، سفر حدود شصت ساعته در یک الی دو روز جور شده بود.
ولی در سرمای شدید مشهد یادم بود دوستانی دارم که در حرم به یادشان باشم و به نامشان نماز بخوانم.


یکشنبه 8 اسفند 1389 | 18:27 | روز نوشت | ()


فقط برای گودری‌ها

چند روزی ست کار ارسال نوشته (note) به گودر را شروع کرده‌ام، این نوشته‌ها فقط در هم خوان‌های گودر من (share item) و برای کسانی که مرا دنبال (follow) کنند در دسترس خواهد بود.

* البته ممکن است با توجه به بازه‌های زمانی حضور در وبلاگ بتوان بعضی نوشته‌ها را در لینک‌های سمت راست وبلاگ دید.
* این نوشته‌ها حاوی طبقه بندی محرمانه به بالا خواهند بود!
* نمونه‌ها (+ و + و +)


پنجشنبه 7 بهمن 1389 | 17:13 | روز نوشت | ()


آدم‌های خوب شهر شیراز

از موقعی که سوار تاکسی شدم، «ذکر گفتن» زیرلبش توجهم را جلب کرد، با مسافران به گرمی خداحافظی می‌کرد و آن‌ها را با الفاظ انرژی بخشی مثل «دست خدا» و «به سلامت» بدرقه می‌نمود.
مثل تمام مسیرهای چهار کورسه، پانصد تومانی را به راننده دادم و پیاده شدم، در حین رفتن صدای بوقش توجهم را جلب کرد ولی چون می‌دانستم کاری با من ندارد به راه خود ادامه دادم، دوباره که صدای بوق را شنیدم برگشتم نگاه کردم، دیدم به من اشاره می‌کند که برگردم، برگشتم طرف تاکسی، صد و پنجاه تومان بهم برگرداند و رفت!

*طبق تعرفه سازمان تاکسیرانی شیراز، کورس اول ۱۲۵ تومان، کورس دوم ۲۲۵ تومان، کورس سوم ۳۰۰ تومان و کورس چهارم ۳۵۰ تومان تعیین شده که این تعرفه به صورت خودمختار کورسی ۱۲۵ تومان یا ۱۵۰ تومان توسط رانندگان محاسبه و دریافت می‌شود یعنی چهار کورس می‌شود به عبارتی ۶۰۰ تومان!!
* این مطلب واقعی با توجه به وبلاگ آدم‌های خوب شهر نوشته شد.
* با توجه به اینکه مطالب وبلاگ فوق روحیات انسان را مضاعف می‌کند، شما نیز اگر سر ذوق آمدید از آدم‌های خوب شهر شیراز در وبلاگتان بنویسید در مطلبی با همبن عنوان.


سه شنبه 28 دی 1389 | 10:10 | روز نوشت | ()


کپک مغزی

شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد که از بعضی افراد بدتان بیاید، یا متنفر باشید؛
از قیافه‌اش حالتان به هم بخورد؛
وقتی حرف می‌زند حالت تهوع به‌تان دست بدهد؛
خنده‌های فصیحانه‌اش اعصابتان را داغان کند؛
با دیدنش احساس کنید روزتان خراب شده؛
از شنیدن حرف‌ها یا ایده‌هایش منزجر باشید؛
نه فقط هم نشینی بلکه دیدار دورادور هم این احساس را به شما بدهد که مغزتان دارد کار حسین رضازاده را انجام می‌دهد!
اگر همچین فردی استادتان شود یا همکلاستان یا به هر ترتیبی مجبور باشد او را مدام ببینید؛ چه کار می‌کنید؟


دوشنبه 27 دی 1389 | 08:14 | روز نوشت | ()


← آخرین مطالب

← علاقمندی‌ها

← دوستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :

←تبلیغات