تبلیغات
صادق آنلاین - مطالب روز نوشت
صادق آنلاین
روزنوشت‌های یک صادق
سلام! از این که چند دقیقه‌ای مهمان وبلاگم هستید، خوشحالم؛ ممنون می‌شوم مرا از نظرات خود بهره‌مند سازید.
راستش خیلی مهم نیست چه عقیده‌ای داریم؛ مهم این است که انسانیم، می‌توانیم صادقانه با هم حرف بزنیم و حتی به هم عشق بورزیم!
لطفاً به تاریخ انتشار مطالب توجه کنید، امروز است!

سی سالگی

راه زیادی آمدم! البته راهی نیامدم، این قانون دنیا است که مرا به آن جا آورده! زمان چیز بسیار عجیبی است!

حالا چند روز بعد از سی سالگی فرصت نشستن و نوشتن پیش آمده و هر چه فکر می‌کنم می‌بینم در سی سالگی حجم کارهای مانده بسیار زیاد است! شاید خیلی از ایده‌ها هیچ وقت فرصت اجرایی شدن نداشتند، برنامه‌هایی که به راحتی لغو می‌شوند!

با این که قاعدتاً باید احساس بزرگ بودن داشته باشم ولی کماکان تمام تلاشم را می‌کنم که کودک درونم را زنده، سالم و سرحال نگهدارم! با این که شیطنت‌هایش زیاد شده!

سی سالگی شاید بهانه‌ای بود که توی آینه خودم را نگاه کنم و به خودم نهیب بزنم که دارم پیر می‌شوم! پیر شدنی که همیشه ازش فراری بودم!

سلام سی سالگی!


دوشنبه 20 شهریور 1396 | 06:34 | روز نوشت | ()


قضاوت ناعادلانه، فاقد ارزش است!

فرقی نمی‌کند این گزاره، مخاطب خاص داشته باشد یا عام، حتی تفاوتی ندارد قضاوت اشتباه از طرف قاضی‌القضات باشد یا از طرف من و پسر من! یا فرقی نمی‌کند این قضاوت بر اساس اطلاعات ناکافی باشد یا بر اساس پیش‌فرض‌های موهومی!

در هر صورت این جمله یک گزاره منطقی و عقلانی است! وقتی قضاوتی ناعادلانه و تبعاً فاقد ارزش باشد، پس بی‌اعتبار است و نمی‌توان زمان و هزینه‌ای بابتش صرف کرد.

البته اگر این قضاوت اشتباه ناشی از اطلاعات غلط بوده باشد، شاید بتوان با دادن اطلاعات صحیح از منابع موثق و با دلایل روشن، قضاوت را به سمت عدالت پیش برد اما امان از هنگامی که این قضاوت ناشی از پیش‌فرض‌های موهومی یا پیش زمینه‌های ذهنی مغرضانه باشد! حتی دادن اطلاعات در این مورد باعث محکومیت‌های متوالی ناعادلانه خواهد شد!


یکشنبه 15 مرداد 1396 | 13:11 | روز نوشت | ()


رفیق روزهای خوب، رفیق خوب روزها

روزی که به دنیا آمد پدرم برایم یک منچ خرید! هنوز صحنه‌اش در خاطرم هست که منچ را از توی خورجین موتور درآورد و به هم داد و گفت این را نی‌نی آورده!

از همان اولش پیشانی‌اش پر از مو بود، مادرم که نگرانی‌ام را می‌دید، می‌گفت این‌ها می‌ریزد!

کم‌کم راه افتاد و زبان درآورد و هم‌بازی شدیم! چقدر همدیگر را کتک می‌زدیم! چقدر داد مامان را درمی‌آوردیم! چقدر اذیتش می‌کردم و بهش زور می‌گفتم! بازی بازی بزرگ شدیم و تأهل‌ها شروع جدا شدن‌ها بود!

حالا که فاصله‌ی جغرافیایی‌مان زیاد شده، باید چیزی می‌نوشتم، باید نبودنش را جایی داد می‌زدم!

با درخواست حلالیت و آرزوی موفقیت...


شنبه 19 فروردین 1396 | 16:46 | روز نوشت | ()


کسی کاری نمی‌کند!

احساس می‌کنم کسی برای مردم کاری نمی‌کند، وقتی می‌بینم زنی دارد خرده‌نان‌های کف نانوایی‌ها را جمع می‌کند، وقتی می‌بینم مردی توی کیسه‌های زباله دنبال بطری و پلاستیک می‌گردد، وقتی پسران و دخترانی که به خاطر عدم ازدواج به موقع، به ورطه‌ی نابودی کشیده می‌شوند، وقتی توی خیابان راه می‌روم، وقتی توی اتوبوس می‌نشینم و ...


جمعه 8 بهمن 1395 | 07:52 | روز نوشت | ()


دروغ، بلای جان مذهبی‌نماها!

اساساً با تقسیم ملت به مذهبی و سایر، موافق نیستم ولی عده‌ای هم هستند که دوست دارند مذهبی خوانده شوند، مذهبی بودن اتفاقاً خیلی خوب هم هست ولی ملت مسلمان ما، قاعدتاً مذهبی هستند!


بگذریم؛ برسیم به عده‌ای که با ریش داشتن و نماز ترجیحاً اول وقت خواندن و عضویت در بسیج و اعتقاد به ولایت‌فقیه، مذهبی هستند! همان‌هایی که اصرار دارند بگویند ما مذهبی هستیم و ما دغدغه داریم؛ همان‌هایی که نمایش‌های مذهبی‌شان را جار می‌زنند! همان‌ها بیشتر دچار معضلات اخلاقی مثل دروغ و بدقولی و بدعهدی و امانت نداری و... هستند!


اما دروغ! صفتی که به یک روند معمولی در این قشر (شاید هم خود ما) تبدیل شده و مثل خوردن ماست، دروغ می‌گوییم! حرف‌هایی می‌زنیم که دروغ بودنش یا اظهر من الشمس است یا با اندکی کاوش و کنجکاوی مشخص می‌شود.


این‌ها را نوشتم تا خودم بیشتر دقت کنم که نه دروغ بگویم و نه حتی جملاتی که شائبه دروغ دارد یا از آن کلاه‌های شرعی دروغ مصلحتی!


بهانه‌ی نوشته هم دروغ‌هایی است که اخیراً از جانب چند نفر به من گفته شد و به روی خودم نیاوردم!!


پس نوشت: چقدر نوشتن خوب است...


چهارشنبه 26 آبان 1395 | 08:13 | روز نوشت | ()


woman door!

بیرون ایستاده بودم با یک پر سبز رنگ! به عنوان راهنمای باب احمد بن موسی؛ یعنی زائران از در خروجی وارد نشوند، آقایان و خانم‌ها از درهای مخصوص به خودشان وارد شوند و افرادی که وسایل غیرمجاز دارند به امانت داری راهنمایی شوند.

-حاج خانم از این طرف.
- خوش آمدید!
- حاج آقا بفرمایید!
- ساکتون رو تحویل امانت داری بدین!
- قبول باشه!

یکی از خانم‌های خدام، یک جوان خارجی را آورد، فهمیده بود که جوان می‌خواهد برود دروازه قرآن؛ دست و پا شکسته ازش پرسیدم با اتوبوس می‌خواهد برود یا تاکسی، گفت اتوبوس! ساعت هفت صبح اتوبوسی نبود! راهنمایی‌اش کردم بیاید داخل تا با امور زائرین خارجی هماهنگی کنیم و حرم گردی مختصری هم داشته باشد.

توی گیت کسی به زبان مسلط نبود و همه با زبان فارسی و ادا اطوار با جوانک صحبت می‌کردند.
- بیا بشین.
-بفرمایید.
-چای می‌خوری؟ یا قهوه؟

اصلاً ما قهوه نداشتیم!!
پرسیدم tea؟ سرش را تکان داد!
در بین آن جمع و با دانستن چند کلمه انگلیسی احساس می‌کردم به مکالمه انگلیسی مسلط هستم!
ازش پرسیدم از کجا آمدی؟ گفت پاریس، گفتم تنها آمدی، گفت yes.
حالا مثل یک مترجم همزمان، مکالمه دو جمله‌ای را برای بقیه ترجمه کردم!
 تا چایی خورد، خادم بین‌الملل آمد و رفتند حرم گردی.

بعدتر دو آقا و یک خانم خارجی آمدند و می‌خواستند بروند داخل، روند این است که منتظر بمانند تا خادم بین‌الملل بیاید، معمولاً هم راهنمایی می‌شوند تا توی گیت بنشینند.
سه‌تایی داشتند می‌آمدند به سمت ورودی آقایان. لحظات کند و متوقف شد، خانم نمی‌توانست از این در وارد شود و من نمی‌توانستم «حاج خانم» خطابش کنم! هیچ کلمه‌ای توی ذهنم نبود، آخر هیچ پیش زمینه‌ای از این اتفاق نداشتم!
-مادام!
همین را گفتم! ایستاد، حالا قفل شده بودم که چه بگویم و چه طوری بگویم که متوجه بشود! چه جوری بگویم باید از آن در وارد شود، چه طور بهش می‌گفتم که به خودش و همراهانش بر نخورد؟ توی ذهنم هیچ مترادف انگلیسی نبود! ورودی خواهران... در... خانم‌ها... زنان...گفتم: woman door ... و با پر اشاره کردم به همان طرف! فهمید! گفت oh yes woman door لبخندی زد و رفت!
دو آقا را بردم داخل گیت، تا وارد شدیم خدام که تسلط من بر زبان واقف شده بودند! گفتند بپرس از کجا آمده‌اند؟
گفتند که از آلمان آمدند؛ یعنی جواب دادن جرمن؛ یکی گفت نیجریه؟ گفتم آلمان!
چایی خوردند و رفتند. من هنوز در فکر woman door بودم!


شنبه 21 آذر 1394 | 21:39 | روز نوشت | ()


چرا فعالیت‌های فرهنگی، کم اثر است؟!

توی این فرصت‌های محدود و در هفته‌ی بسیج آمدم پشت سیستم تا از بسیج بنویسم با این عنوان که: بسیجی یعنی محبت.
می‌خواستم توضیح بدهم که در این دوره و زمانه هر کسی که لبخندی به لب دارد و با مردم با محبت و مهربانی برخورد می‌کند، بسیجی است! موقع نوشتن، افکار پراکنده‌ای به سراغم آمدم و چند مطلب خاک خورده به یادم آمد تا نظراتم را در مورد تیتر بالا بنویسم. موارد زیر بیشتر موارد محتوایی و فردی هستند وگرنه عدم برنامه‌ریزی، عدم سیاست‌گذاری مناسب، اتلاف هزینه‌های عمومی، عدم شناخت مخاطب، سوء مدیریت، درگیری‌های درونی، نگاه‌های بخشی و کاسب‌کارانه، تلاش برای پیشبرد اهداف شخصی، کسب شهرت، خودنمایی و ... را نیز می‌توان به این فهرست اضافه کرد.
 

راهنمای چپ، گردش به راست!
راستش این است که حرف و عملمان با هم یکی نیست، به چیزهایی که منع می‌کنیم، عاملیم! به صورت خوش‌بینانه، از روی غفلت و در حالت بدبینانه، از ذات پلید! برای دیگران رعایت بیت‌المال واجب است اما نوبت خودمان که برسد صلاح می‌دانیم! برای دیگران صحبت با نامحرم اشکال دارد ولی قهقهه‌ی ما، دارای ثواب هم هست! بیخود کتمان نکنیم، اگر کمی دقیق‌تر نگاه کنیم خودمان هم دچار این تناقضات گفتاری و رفتاری هستیم!

من آنم که رستم بود پهلوان!
کارهای فرهنگی با یک پیش‌فرض نانوشته انجام می‌شود؛ ما از دیگران بهتریم و باید دیگران را به راه راست که راه خودمان هست، هدایت کنیم! این یک آفت بزرگ است! ما خودمان را بچه مثبت کلاس می‌بینیم و بقیه را شاگردهای تنبل! اگر از این غرور و خودبرتربینی دست برمی داشتیم و گاهی هم فکر می‌کردیم دیگران چقدر از ما بهترند، اوضاعمان خیلی بهتر از این‌ها بود! هنوز هم هستند کسانی که می‌خواهند برای مردم برنامه ریزی کنند! ما فقط هنرمان این باشد که شیشه‌ها را پاک کنیم، مردم بهتر از ما می‌بینند!

ترازوی کاهش وزن!
بیش از آن که نتیجه محور باشیم، فعالیت محور شده‌ایم، ملاک سنجش فعالیت‌های فرهنگی، تعداد برگزاری همایش، تریبون، سخنرانی و این طور مسائل آماری است، بعضی به تعداد شرکت کنندگان در نماز جماعت دلخوشند و بعضی به آمار اعضای بسیج! شاید نشود معیارهای کیفی را کمی محاسبه کرد ولی روند آمار و گزارشی فعلی، چیزی جز زایل شدن بیت‌المال و انرژی افراد نیست. شاید مثال خریدن ترازو برای کاهش وزن، مثال خوبی برای این نوع فعالیت‌ها باشد.

وقتی باران نیستیم!
ما فقط با خودمان خوبیم! اخلاق خوب ما فقط برای خودمان است، اگر یک نفری در مورد نظام حتی شبهه هم داشته باشد، پاچه‌اش را می‌گیریم و هیچ وقت دلمان باهاش صاف نمی‌شود! اگر کسی موافق خط سیاسی ما نباشد، اگر کمی نسبت به سخنان رهبری نقد داشته باشد یا کمتر اختلافی در زمینه‌های مذهبی و سیاسی با ما داشته باشد، دیگر آدم نیست! دیگر لایق خوش اخلاقی ما نیست! دیگر نباید تحویلش گرفت! ما نتوانستیم باران باشیم! نتوانستیم بدون قضاوت بباریم!

ای عشق ویران می‌کنی!
پیش فرض‌های کاذب، فرصت انسان دوستی را از ما گرفته است! برای هر تعاملی لازم است که ما انسان‌ها را دوست بداریم! آن‌ها را عزیز بداریم مثل عزیزان خودمان! ما نتوانستیم عاشق آدم‌ها باشیم! نتوانستیم آدم‌ها را دوست بداریم! ما حتی برای دوستان خودمان عاشق نبودیم! ما نتوانستیم «سرشار از عشق به فرد» باشیم! ما نفهمیدیم انسان‌ها جانشین خدا روی زمین هستند! ما از عظمت انسان‌ها غافل بودیم و عاشق نشدیم!

*از عزیزانی که مطالب وبلاگ را بازنشر می‌کنند، سپاسگزارم. و خواهشمندم اگر قرار است مطلب بازنشر شده را به توصیه یا تشر این و آن را حذف کنید، از همان اول با آن‌ها هماهنگی لازم را به عمل آورید!


یکشنبه 1 آذر 1394 | 19:59 | روز نوشت | ()


پیکان‌بار شاهچراغ و پلیس بی‌اعصاب!

مقدمه کوتاهش این می‌شود که چهارشنبه یک سری فرم تحویل امور خدام شاهچراغ دادم، جمعه در یک کلاس مختصر و عمدتاً دارای مباحث تاریخی شرکت کردم و یکشنبه لباس خادمی افتخاری را تحویل گرفتم! پنجشنبه اولین روز کاری را گذراندم و رسیدم به شب چهارم محرم که به صورت فوق‌العاده باید حضور می‌داشتم. البته هنوز نمی‌دانم چرا بعد 28 سال زندگی، تازه به این فکر افتادم؟!

قرارمان ساعت هفت شب بود تا هر وقتی که مراسم در شاهچراغ ادامه یابد، کلاً اطلاع رسانی و هماهنگی بسیار ضعیف است، امشب هم، نه معلوم است چه کاری باید بکنیم و نه معلوم است کجا باید باشیم. چند نفری پشت میز نشسته‌اند و منتظرند تا خدام بیایند، یکی اسم را یادداشت می‌کند و می‌گوید کجا باید بروند، یکی کد خدام را می‌نویسد، یکی هم ژتون و کارت غذا می‌دهد، در آخر هم بسته به جایی که باید بروند، حمایل و یا پر، تحویل داده می‌شود.

وقتی می‌رسم، دو نفر کنار میزها دارند پچ پچ می‌کنند، یکی‌شان سر و وضع متعارفی ندارد و با لهجه‌ی عجیبی صحبت می‌کند، دارند سر این که یک نیرو برای پذیرایی داشته باشند با نفر اول چانه می‌زنند، نفر اول مرا که می‌بیند می‌گوید بیا ایشون برای شما! اسمم را می‌نویسد و به بغل دستی می‌گوید بنویس کمک پذیرایی!

آقای کاف، مرا تحویل می‌گیرد و می‌گوید برویم، وسط راه یکی از مسئولین امور خدام افتخاری، آقای کاف را می‌کشد کنار و می‌خواهد مثلاً خصوصی صحبت کند، از من عذرخواهی می‌کند و می‌روند آن طرف تر؛ در مورد این که دیشب وضعیت توزیع مناسب نبوده و خدام ناراضی بودند صحبت می‌کنند و آقای کاف می‌گوید امشب مشکلی پیش نمی‌آید و خودم بالای سرکار هستم.

از آقای کاف می‌پرسم چه کار باید بکنیم؟! می‌گوید: «باید بریم نون بیاریم!» اول فکر می‌کنم شوخی می‌کند، بعدتر که داده‌ها را می‌گذارم کنار هم، می‌بینم نه جای شوخی است و نه وقت شوخی و چون پذیرایی هستیم باید برویم نان بیاوریم!
«با چی؟ از کجا؟»
«با گاری، از وسط خیابون!»
«خب من این لباسمو دربیارم؟!»
«دربیار بذارش تو اتاقک دم در!»

لباسم را می‌گذارم توی اتاقک دربان باب الرضا (سردزک) کلید قفل گاری را تحویل می‌گیرم و می‌روم سراغ گاری که مثل ماشین یک شخصیت مهم، کنار کتابخانه آستان، تنهایی پارک شده است.

گاری را از توی پارک بیرون می‌آورم، انگار باورم شده که ماشین سوار شده‌ام! از باب الرضا خارج می‌شوم، آقای کاف منتظر ایستاده، کنارم می‌ایستد و شروع می‌کنیم به هل دادن، کجا؟! دقیقاً توی خط اتوبوس‌ها! چند باری خدا می‌خواهد که اتوبوس نمی‌کوبد توی گاری و لهمان کند! نمی‌دانم باید بخندم یا تعجب کنم یا چی؟!! وسط‌های راه آقای کاف شوخی‌اش گل می‌کند و توی آن شلوغی داد می‌زند: بار! بار می‌بریم! نبود؟!

فرصت خوبی است که کمی اطلاعات جمع کنم: قرار است نان را بیاوریم، بعد کباب بیاوریم، بعد برویم توی آشپزخانه بگذاریم توی ظرف و بدهیم به خدام افتخاری که آمده‌اند؛ هر شب این غذا توی آشپزخانه آستان پخته می‌شود ولی امشب غذا کم آمده و این وظیفه‌ی خطیر به جناب کاف سپرده شده، دیشب هم عدس پلو با اعتراض خدام مواجه شده و امشب قرار است سنگ تمام بگذارند!
چند متری مانده به شاهزاده قاسم، می‌پیچیم توی یک کوچه، چهارصد عدد نان آمده است! از نانوا تحویل می‌گیریم و می‌گذاریم روی گاری و دوباره حرکت می‌کنیم، توی خط اتوبوس! اتوبوسی از چند سانتی متری گاری عبور می‌کند، اتوبوسی می‌آید که با گاری تصادف کند که به خیر می‌گذرد! هر لحظه منتظرم که یکی از رانندگان فحشی بهمان بپراند.

بالاخره می‌رسیم به باب الرضا، سمت راست، همان طرف دارالشفای سابق، آخر کوچه، دارالضیافه ی آستان تأسیس شده، آشپزخانه هم همان جاست! نان‌ها را پیاده می‌کنیم، گاری را می‌برم سر جای خودش پارک می‌کنم و زنجیرش را وصل!

دیشب، آب هم سر سفره نبوده و مأموریت بعدی ما قبل از گرفتن کباب، تهیه و پر کردن کلمن است؛ می‌رویم شبستان امام خمینی و با یکی از خدام می‌رویم جایی که مثل انباری ست، کلمن را یک آقای دیگر برده، ما یک دبه‌ی ده لیتری تحویل می‌گیریم. قبل رفتن آقای خادم به خاطر شکم آقای کاف، نرم افزار «بای بای شکم» را با «shareit» می‌فرستد به گوشی آقای کاف!

می‌رویم دفتر خدام و کلمن را از آقای دیگر تحویل می‌گیریم و می‌بریم به همان جایی که قرار است خدام افتخاری شام صرف کنند، کجا؟ همان جایی که بهار نکو سال اول عمرش آن جا بود! یاد شبی می‌افتم که با دوست عزیزم امین، سیستم‌های آن جا را که قرار بود فردا افتتاح شود، بردیم و نصب کردیم. حالا از بهار نکو و از هزینه‌هایی که آن جا شده بود، هیچ چیزی باقی نمانده!

در همین حین، گوشی آقای کاف زنگ می‌خورد و کسی آن طرف خط می‌گوید: کباب‌ها آماده است بروید تحویل بگیرید. آقای کاف از من می‌پرسد: «گواهینامه داری؟»
«دارم ولی همراهم نیست.»
«عیبی نداره.»

می‌رویم از آبدارخانه معاونت اماکن، کیسه‌های سیاه رنگ تحویل می‌گیریم و می‌رویم پارکینگ آستان. آقای کاف سوییچ را تحویل می‌گیرد و می‌دهد به من، اشاره می‌کند به پیکان بار داغانی که در بدترین جای ممکن پارک شده است! می‌گوید: «بیارش بالا تا من بروم دستشویی و بیایم.»

اولین تجربه‌ی راندن پیکان‌بار! تا ماشین را روشن کنم و راه و چاهش را یاد بگیرم و برای بیرون آوردنش کمی عقب و جلو کنم، آقای کاف رسیده و دست فرمان می‌دهد!

دوباره توی راه نمی‌دانم بخندم یا تعجب! من، پیکان بار شاهچراغ! کباب! می‌رسیم شیشه گری، مغازه‌ی حاج مختار! مرد خوش اخلاقی که همه‌ی نیروهایش را جمع کرده برای ۶۰۰ سیخ کباب، می‌گوید نیم ساعتی باید منتظر بمانید، آماده نشده! ادامه می‌دهد که ساعت پنج زنگ زدند و سفارش دادند و وقت کافی نداشته!


دو تا ظرف بزرگ کباب که دوتایش کل بار ماشین را می‌گیرد به اضافه‌ی یک ظرف گوجه را بار می‌زنیم و می‌رویم شاهزاده قاسم که حالا بسته شده!

آقای کاف پیاده می‌شود و با سربازی حرف می‌زند، حواله‌اش می‌دهد به مسئولشان، جناب، آدم خوش اخلاقی نیست، این را از راه دور و از حرکاتش می‌توانستم تشخیص دهم، راضی نمی‌شود، آقای کاف، کارتش را در می‌آورد و چیزهایی می‌گوید؛ جناب، از سر استیصال دستش را تکان می‌دهد یعنی بروید. آقای کاف اشاره می‌کند که بیایم جلو، حرکت می‌کنم، همین موقع یک الگانس پلیس از روبرو می‌رسد و ناگهان از بلند گوی ماشین شروع می‌کند به داد و بیداد کردن: پیکان بار! کجا داری میای؟! این همه مأمور این جا چه کار داره می کنه؟!

اصلاً اعصاب ندارد! آن جناب بی‌اعصاب‌تر، دوباره با دست اشاره می‌کند، الگانس ساکت می‌شود و ما خیلی آرام از کنارش رد می‌شویم!

من! پیکان بار شاهچراغ! کباب! پلیسی که از بلندگو سرمان داد می‌زد! مسیری که یک ماشین تویش رد نمی‌شود! بار را در دارالضیافه پیاده می‌کنیم، پیکان بار را بدون توجه به این که نفر بعدی چگونه بخواهد ماشین را بیرون بیاورد در جایگاهش (که با یک برگ آچهار مشخص شده) پارک می‌کنم و کلید را تحویل می‌دهم!

تا خودم را برسانم به دارالضیافه، چند نفری مشغول پر کردن ظروف با کباب و نان هستند، من می‌شوم مسئول کیسه کردن ظرف‌ها!

در حال انجام عملیات گروهی بسته بندی، در حالی که هفت هشت نفر مشغول کارند و یک قطره آب هم نخورده‌اند، آقای معاون و همراهان می‌آیند، سلام و علیکی و نان برمی دارند و می‌روند سراغ کباب و گوجه و لقمه می‌گیرند و نوش جان می‌کنند، پچ پچی هم می‌کنند، همراهان هم به تأسی از جناب معاون، برای خودشان لقمه می‌گیرند؛ از توی یخچال هم نوشیدنی برمی دارند و می‌نوشند تا خدایی ناکرده در گلویشان گیر نکند! خسته نباشیدی می‌گویند و می‌روند پی کارشان که حتماً مهم است.

سر تیم یادش می‌آید که ما هم آدمیم، یک کباب می‌گذارد لای نان، به چهار پنج قسمت تقیسمش می‌کند و به هر نفر یک تکه می‌دهد! دو آب معدنی کوچک هم می‌دهد که از تشنگی تلف نشویم! به هر کداممان یک قلپی می‌رسد!

سی و پنج کیسه هشت‌تایی تحویل ما می‌شود. بقیه به مکان نامعلومی منتقل می‌شود!

حالا وقت گاری آوردن است، اما نه آن گاری! یک گاری بزرگ که حدود دو متر طول و یک متر و نیم عرض دارد!! از همان جایی که قرار است توزیع صورت بگیرد یعنی بهار نکوی سابق!


با یک خادم افتخاری دیگر می‌رویم، گاری را از وسط دسته‌های عزاداری رد می‌کنیم و می‌آوریم؛ گاری پر می‌شود و دوباره همان مسیر را با مشقت بسیار و حضور بادیگاردها برمی گردیم!

حالا نوبت تقسیم غذا است، یک دفعه خدام صف می‌کشند! وظیفه‌ای تعریف نشده و اصلاً هماهنگی معنا ندارد! کلمن هنوز خالی است، یک نفر دبه را می‌برد تا از سقاخانه آب بیاورد و بریزد توی کلمن! یک نفر می‌رود پارچ آب بیاورد، یک نفر هم سفره می‌اندازد، یک نفر ژتون‌ها را تحویل می‌گیرد و من مشغول توزیع می‌شوم. هر کس خواست می‌خورد و هر کس نخواست غذا را توی همان کیسه‌های سیاه می‌برد.

حدود صد و شصت خادم آقا و صد و بیست خادم خانم، در عرض حدود دو ساعت غذاها را تحویل می‌گیرند و کار ما به اتمام می‌رسد، سالن را تمیز می‌کنیم و به دستور آقای کاف، آشغال‌ها را می‌گذاریم توی صحن!

ساعت حدود دوازده و نیم است و هنوز هیئات عزاداری وارد صحن می‌شوند...




دوشنبه 27 مهر 1394 | 06:16 | روز نوشت | ()


از اسلامتان متنفرم!

اگر اسلام شما خلاصه شده در ریش و چادر...
اگر اسلام شما با دروغ پیش می‌رود...
اگر اسلامتان با سفارش و پارتی بازی مأنوس است...
اگر اسلامتان تنها حضور در نماز جماعت اول وقت است...
اگر اسلامتان بدون انسانیت است...
اگر اسلامتان همراه بی‌اخلاقی است...
اگر اسلام شما بی‌منطق و کور است...
اگر اسلام شما بر پایه منفعت‌های شخصی و گروهی است...
اگر اسلام شما سرشار از بی‌عدالتی است...
اگر اسلام شما میانه‌ای با مستضعفان ندارد...
اگر اسلامتان با رانت و خودبرترپنداری عجین است...
و اگر اسلامتان حق را ناحق می‌کند...

من از اسلامتان متنفرم!

پس نوشت: اگر متنفرید، این لیست را تکمیل کنید.


دوشنبه 22 تیر 1394 | 18:32 | روز نوشت | ()


هیچ چیز مانند...

هیچ چیز مانند دیدن یک دوست قدیمی حال آدم را خوب نمی‌کند.
می‌روم توی صف نانوایی، مردِ جوانِ جلویی نگاهی بهم می‌اندازد و می‌گوید: «سلام آقای ...»
شوکه می‌شوم، نگاهش می‌کنم، در نگاه اول که آشنا نیست؛ پیش خودم می‌گویم «این کیه؟! کجا بوده؟ از کجا منو می‌شناسه؟!» و ثانیه‌ها به اندازه‌ی دقیقه‌ها می‌گذرد... همزمان با جواب سلام، کمی دقیق‌تر می‌شوم! یک آن، می‌شناسمش! دوست دوران دبیرستان، سلامم را وصل می‌کنم به «آقای غرقی!»
و این گونه ادامه می‌دهم که «خوب شناختیا!» و جواب شرمنده کننده‌ی او: «مگه می‌شه دانش آموزی مثل شما رو یادمون بره؟!» و ادامه می‌دهد: «اتفاقاً شما خوب شناختی! من چند دقیقه داشتم نگات می‌کردم!»
و بعد، از گذشته‌ها صحبت می‌کنیم، از همکلاسی‌ها، از خاطرات دوران دبیرستان، از ده دوازده سال پیش... چه زود گذشته...
می‌گوید: «اصلاً عوض نشدی! فقط بزرگ شدی!»
شماره‌اش را می‌گیرم و به این فکر می‌کنم که دیدن یک دوست قدیمی در شرایط نه چندان مساعد فعلی، چه قدر می‌تواند حال آدم را خوب کند و چه خوب یادآوری می‌کند که چه بودم؟ چه شدم؟ و اصلاً چه باید بکنم؟


یکشنبه 27 اردیبهشت 1394 | 23:22 | روز نوشت | ()


  • تعداد کل صفحات : 24 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  

← آخرین مطالب

← علاقمندی‌ها

← دوستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :

←تبلیغات