تبلیغات
صادق آنلاین - مطالب روز نوشت
صادق آنلاین
روزنوشت‌های یک صادق
سلام! از این که چند دقیقه‌ای مهمان وبلاگم هستید، خوشحالم؛ ممنون می‌شوم مرا از نظرات خود بهره‌مند سازید.
راستش خیلی مهم نیست چه عقیده‌ای داریم؛ مهم این است که انسانیم، می‌توانیم صادقانه با هم حرف بزنیم و حتی به هم عشق بورزیم!
لطفاً به تاریخ انتشار مطالب توجه کنید، امروز است!

پیکان‌بار شاهچراغ و پلیس بی‌اعصاب!

مقدمه کوتاهش این می‌شود که چهارشنبه یک سری فرم تحویل امور خدام شاهچراغ دادم، جمعه در یک کلاس مختصر و عمدتاً دارای مباحث تاریخی شرکت کردم و یکشنبه لباس خادمی افتخاری را تحویل گرفتم! پنجشنبه اولین روز کاری را گذراندم و رسیدم به شب چهارم محرم که به صورت فوق‌العاده باید حضور می‌داشتم. البته هنوز نمی‌دانم چرا بعد 28 سال زندگی، تازه به این فکر افتادم؟!

قرارمان ساعت هفت شب بود تا هر وقتی که مراسم در شاهچراغ ادامه یابد، کلاً اطلاع رسانی و هماهنگی بسیار ضعیف است، امشب هم، نه معلوم است چه کاری باید بکنیم و نه معلوم است کجا باید باشیم. چند نفری پشت میز نشسته‌اند و منتظرند تا خدام بیایند، یکی اسم را یادداشت می‌کند و می‌گوید کجا باید بروند، یکی کد خدام را می‌نویسد، یکی هم ژتون و کارت غذا می‌دهد، در آخر هم بسته به جایی که باید بروند، حمایل و یا پر، تحویل داده می‌شود.

وقتی می‌رسم، دو نفر کنار میزها دارند پچ پچ می‌کنند، یکی‌شان سر و وضع متعارفی ندارد و با لهجه‌ی عجیبی صحبت می‌کند، دارند سر این که یک نیرو برای پذیرایی داشته باشند با نفر اول چانه می‌زنند، نفر اول مرا که می‌بیند می‌گوید بیا ایشون برای شما! اسمم را می‌نویسد و به بغل دستی می‌گوید بنویس کمک پذیرایی!

آقای کاف، مرا تحویل می‌گیرد و می‌گوید برویم، وسط راه یکی از مسئولین امور خدام افتخاری، آقای کاف را می‌کشد کنار و می‌خواهد مثلاً خصوصی صحبت کند، از من عذرخواهی می‌کند و می‌روند آن طرف تر؛ در مورد این که دیشب وضعیت توزیع مناسب نبوده و خدام ناراضی بودند صحبت می‌کنند و آقای کاف می‌گوید امشب مشکلی پیش نمی‌آید و خودم بالای سرکار هستم.

از آقای کاف می‌پرسم چه کار باید بکنیم؟! می‌گوید: «باید بریم نون بیاریم!» اول فکر می‌کنم شوخی می‌کند، بعدتر که داده‌ها را می‌گذارم کنار هم، می‌بینم نه جای شوخی است و نه وقت شوخی و چون پذیرایی هستیم باید برویم نان بیاوریم!
«با چی؟ از کجا؟»
«با گاری، از وسط خیابون!»
«خب من این لباسمو دربیارم؟!»
«دربیار بذارش تو اتاقک دم در!»

لباسم را می‌گذارم توی اتاقک دربان باب الرضا (سردزک) کلید قفل گاری را تحویل می‌گیرم و می‌روم سراغ گاری که مثل ماشین یک شخصیت مهم، کنار کتابخانه آستان، تنهایی پارک شده است.

گاری را از توی پارک بیرون می‌آورم، انگار باورم شده که ماشین سوار شده‌ام! از باب الرضا خارج می‌شوم، آقای کاف منتظر ایستاده، کنارم می‌ایستد و شروع می‌کنیم به هل دادن، کجا؟! دقیقاً توی خط اتوبوس‌ها! چند باری خدا می‌خواهد که اتوبوس نمی‌کوبد توی گاری و لهمان کند! نمی‌دانم باید بخندم یا تعجب کنم یا چی؟!! وسط‌های راه آقای کاف شوخی‌اش گل می‌کند و توی آن شلوغی داد می‌زند: بار! بار می‌بریم! نبود؟!

فرصت خوبی است که کمی اطلاعات جمع کنم: قرار است نان را بیاوریم، بعد کباب بیاوریم، بعد برویم توی آشپزخانه بگذاریم توی ظرف و بدهیم به خدام افتخاری که آمده‌اند؛ هر شب این غذا توی آشپزخانه آستان پخته می‌شود ولی امشب غذا کم آمده و این وظیفه‌ی خطیر به جناب کاف سپرده شده، دیشب هم عدس پلو با اعتراض خدام مواجه شده و امشب قرار است سنگ تمام بگذارند!
چند متری مانده به شاهزاده قاسم، می‌پیچیم توی یک کوچه، چهارصد عدد نان آمده است! از نانوا تحویل می‌گیریم و می‌گذاریم روی گاری و دوباره حرکت می‌کنیم، توی خط اتوبوس! اتوبوسی از چند سانتی متری گاری عبور می‌کند، اتوبوسی می‌آید که با گاری تصادف کند که به خیر می‌گذرد! هر لحظه منتظرم که یکی از رانندگان فحشی بهمان بپراند.

بالاخره می‌رسیم به باب الرضا، سمت راست، همان طرف دارالشفای سابق، آخر کوچه، دارالضیافه ی آستان تأسیس شده، آشپزخانه هم همان جاست! نان‌ها را پیاده می‌کنیم، گاری را می‌برم سر جای خودش پارک می‌کنم و زنجیرش را وصل!

دیشب، آب هم سر سفره نبوده و مأموریت بعدی ما قبل از گرفتن کباب، تهیه و پر کردن کلمن است؛ می‌رویم شبستان امام خمینی و با یکی از خدام می‌رویم جایی که مثل انباری ست، کلمن را یک آقای دیگر برده، ما یک دبه‌ی ده لیتری تحویل می‌گیریم. قبل رفتن آقای خادم به خاطر شکم آقای کاف، نرم افزار «بای بای شکم» را با «shareit» می‌فرستد به گوشی آقای کاف!

می‌رویم دفتر خدام و کلمن را از آقای دیگر تحویل می‌گیریم و می‌بریم به همان جایی که قرار است خدام افتخاری شام صرف کنند، کجا؟ همان جایی که بهار نکو سال اول عمرش آن جا بود! یاد شبی می‌افتم که با دوست عزیزم امین، سیستم‌های آن جا را که قرار بود فردا افتتاح شود، بردیم و نصب کردیم. حالا از بهار نکو و از هزینه‌هایی که آن جا شده بود، هیچ چیزی باقی نمانده!

در همین حین، گوشی آقای کاف زنگ می‌خورد و کسی آن طرف خط می‌گوید: کباب‌ها آماده است بروید تحویل بگیرید. آقای کاف از من می‌پرسد: «گواهینامه داری؟»
«دارم ولی همراهم نیست.»
«عیبی نداره.»

می‌رویم از آبدارخانه معاونت اماکن، کیسه‌های سیاه رنگ تحویل می‌گیریم و می‌رویم پارکینگ آستان. آقای کاف سوییچ را تحویل می‌گیرد و می‌دهد به من، اشاره می‌کند به پیکان بار داغانی که در بدترین جای ممکن پارک شده است! می‌گوید: «بیارش بالا تا من بروم دستشویی و بیایم.»

اولین تجربه‌ی راندن پیکان‌بار! تا ماشین را روشن کنم و راه و چاهش را یاد بگیرم و برای بیرون آوردنش کمی عقب و جلو کنم، آقای کاف رسیده و دست فرمان می‌دهد!

دوباره توی راه نمی‌دانم بخندم یا تعجب! من، پیکان بار شاهچراغ! کباب! می‌رسیم شیشه گری، مغازه‌ی حاج مختار! مرد خوش اخلاقی که همه‌ی نیروهایش را جمع کرده برای ۶۰۰ سیخ کباب، می‌گوید نیم ساعتی باید منتظر بمانید، آماده نشده! ادامه می‌دهد که ساعت پنج زنگ زدند و سفارش دادند و وقت کافی نداشته!


دو تا ظرف بزرگ کباب که دوتایش کل بار ماشین را می‌گیرد به اضافه‌ی یک ظرف گوجه را بار می‌زنیم و می‌رویم شاهزاده قاسم که حالا بسته شده!

آقای کاف پیاده می‌شود و با سربازی حرف می‌زند، حواله‌اش می‌دهد به مسئولشان، جناب، آدم خوش اخلاقی نیست، این را از راه دور و از حرکاتش می‌توانستم تشخیص دهم، راضی نمی‌شود، آقای کاف، کارتش را در می‌آورد و چیزهایی می‌گوید؛ جناب، از سر استیصال دستش را تکان می‌دهد یعنی بروید. آقای کاف اشاره می‌کند که بیایم جلو، حرکت می‌کنم، همین موقع یک الگانس پلیس از روبرو می‌رسد و ناگهان از بلند گوی ماشین شروع می‌کند به داد و بیداد کردن: پیکان بار! کجا داری میای؟! این همه مأمور این جا چه کار داره می کنه؟!

اصلاً اعصاب ندارد! آن جناب بی‌اعصاب‌تر، دوباره با دست اشاره می‌کند، الگانس ساکت می‌شود و ما خیلی آرام از کنارش رد می‌شویم!

من! پیکان بار شاهچراغ! کباب! پلیسی که از بلندگو سرمان داد می‌زد! مسیری که یک ماشین تویش رد نمی‌شود! بار را در دارالضیافه پیاده می‌کنیم، پیکان بار را بدون توجه به این که نفر بعدی چگونه بخواهد ماشین را بیرون بیاورد در جایگاهش (که با یک برگ آچهار مشخص شده) پارک می‌کنم و کلید را تحویل می‌دهم!

تا خودم را برسانم به دارالضیافه، چند نفری مشغول پر کردن ظروف با کباب و نان هستند، من می‌شوم مسئول کیسه کردن ظرف‌ها!

در حال انجام عملیات گروهی بسته بندی، در حالی که هفت هشت نفر مشغول کارند و یک قطره آب هم نخورده‌اند، آقای معاون و همراهان می‌آیند، سلام و علیکی و نان برمی دارند و می‌روند سراغ کباب و گوجه و لقمه می‌گیرند و نوش جان می‌کنند، پچ پچی هم می‌کنند، همراهان هم به تأسی از جناب معاون، برای خودشان لقمه می‌گیرند؛ از توی یخچال هم نوشیدنی برمی دارند و می‌نوشند تا خدایی ناکرده در گلویشان گیر نکند! خسته نباشیدی می‌گویند و می‌روند پی کارشان که حتماً مهم است.

سر تیم یادش می‌آید که ما هم آدمیم، یک کباب می‌گذارد لای نان، به چهار پنج قسمت تقیسمش می‌کند و به هر نفر یک تکه می‌دهد! دو آب معدنی کوچک هم می‌دهد که از تشنگی تلف نشویم! به هر کداممان یک قلپی می‌رسد!

سی و پنج کیسه هشت‌تایی تحویل ما می‌شود. بقیه به مکان نامعلومی منتقل می‌شود!

حالا وقت گاری آوردن است، اما نه آن گاری! یک گاری بزرگ که حدود دو متر طول و یک متر و نیم عرض دارد!! از همان جایی که قرار است توزیع صورت بگیرد یعنی بهار نکوی سابق!


با یک خادم افتخاری دیگر می‌رویم، گاری را از وسط دسته‌های عزاداری رد می‌کنیم و می‌آوریم؛ گاری پر می‌شود و دوباره همان مسیر را با مشقت بسیار و حضور بادیگاردها برمی گردیم!

حالا نوبت تقسیم غذا است، یک دفعه خدام صف می‌کشند! وظیفه‌ای تعریف نشده و اصلاً هماهنگی معنا ندارد! کلمن هنوز خالی است، یک نفر دبه را می‌برد تا از سقاخانه آب بیاورد و بریزد توی کلمن! یک نفر می‌رود پارچ آب بیاورد، یک نفر هم سفره می‌اندازد، یک نفر ژتون‌ها را تحویل می‌گیرد و من مشغول توزیع می‌شوم. هر کس خواست می‌خورد و هر کس نخواست غذا را توی همان کیسه‌های سیاه می‌برد.

حدود صد و شصت خادم آقا و صد و بیست خادم خانم، در عرض حدود دو ساعت غذاها را تحویل می‌گیرند و کار ما به اتمام می‌رسد، سالن را تمیز می‌کنیم و به دستور آقای کاف، آشغال‌ها را می‌گذاریم توی صحن!

ساعت حدود دوازده و نیم است و هنوز هیئات عزاداری وارد صحن می‌شوند...




دوشنبه 27 مهر 1394 | 06:16 | روز نوشت | ()


از اسلامتان متنفرم!

اگر اسلام شما خلاصه شده در ریش و چادر...
اگر اسلام شما با دروغ پیش می‌رود...
اگر اسلامتان با سفارش و پارتی بازی مأنوس است...
اگر اسلامتان تنها حضور در نماز جماعت اول وقت است...
اگر اسلامتان بدون انسانیت است...
اگر اسلامتان همراه بی‌اخلاقی است...
اگر اسلام شما بی‌منطق و کور است...
اگر اسلام شما بر پایه منفعت‌های شخصی و گروهی است...
اگر اسلام شما سرشار از بی‌عدالتی است...
اگر اسلام شما میانه‌ای با مستضعفان ندارد...
اگر اسلامتان با رانت و خودبرترپنداری عجین است...
و اگر اسلامتان حق را ناحق می‌کند...

من از اسلامتان متنفرم!

پس نوشت: اگر متنفرید، این لیست را تکمیل کنید.


دوشنبه 22 تیر 1394 | 18:32 | روز نوشت | ()


هیچ چیز مانند...

هیچ چیز مانند دیدن یک دوست قدیمی حال آدم را خوب نمی‌کند.
می‌روم توی صف نانوایی، مردِ جوانِ جلویی نگاهی بهم می‌اندازد و می‌گوید: «سلام آقای ...»
شوکه می‌شوم، نگاهش می‌کنم، در نگاه اول که آشنا نیست؛ پیش خودم می‌گویم «این کیه؟! کجا بوده؟ از کجا منو می‌شناسه؟!» و ثانیه‌ها به اندازه‌ی دقیقه‌ها می‌گذرد... همزمان با جواب سلام، کمی دقیق‌تر می‌شوم! یک آن، می‌شناسمش! دوست دوران دبیرستان، سلامم را وصل می‌کنم به «آقای غرقی!»
و این گونه ادامه می‌دهم که «خوب شناختیا!» و جواب شرمنده کننده‌ی او: «مگه می‌شه دانش آموزی مثل شما رو یادمون بره؟!» و ادامه می‌دهد: «اتفاقاً شما خوب شناختی! من چند دقیقه داشتم نگات می‌کردم!»
و بعد، از گذشته‌ها صحبت می‌کنیم، از همکلاسی‌ها، از خاطرات دوران دبیرستان، از ده دوازده سال پیش... چه زود گذشته...
می‌گوید: «اصلاً عوض نشدی! فقط بزرگ شدی!»
شماره‌اش را می‌گیرم و به این فکر می‌کنم که دیدن یک دوست قدیمی در شرایط نه چندان مساعد فعلی، چه قدر می‌تواند حال آدم را خوب کند و چه خوب یادآوری می‌کند که چه بودم؟ چه شدم؟ و اصلاً چه باید بکنم؟


یکشنبه 27 اردیبهشت 1394 | 23:22 | روز نوشت | ()


چه فهمیدی از این گریه؟

ناراحت بودم، معنای دقیقش ناراحت نیست، شاید دل شکسته، شاید مغموم؛ این دومین باری بود که این حس به سراغم می‌آمد. همین چند ماه پیش، جلوی درب سی‌تی‌اسکن بیمارستان نمازی؛ غلغله بود، از شیراز و شهرستان‌های مختلف، آدم‌های مریض و گاهی بی‌اعصاب و منشی‌های بی‌اعصاب‌تر. توی راهرو و جلوی در، شلوغ بود.

از اول راهرو یک تخت را می‌آوردند، خوب که نگاه کردم، یک بچه تویش بود با چند تا سیم و لوله و وسیله، همراه بیماربر یک پرستار و دکتر هم بود. بچه‌ی دو سه ساله خواب بود انگار. توی هر دو دماغش لوله رد شده بود، دستانش چسب کاری و سوراخ، به سختی نفس می‌کشید!

صحنه‌ی دردناکی بود، مخصوصاً برای من که پسرم دقیقاً هم سن و هم اندازه‌ی او بود، زجر و عذاب کشیدن بچه را می‌شد حس کرد. چند دقیقه‌ای پشت در ماند؛ همه نگاه می‌کردند و ناراحت بودند.

در باز شد و بچه را بردند داخل، یک عده آدم خودخواه صدایشان درآمد که چرا بی‌نوبت رفت داخل! از همین آدم‌هایی که فقط به فکر خودشان هستند و حاضرند برای منافع خودشان همه را له کنند، همین‌هایی که تعدادشان خیلی زیاد شده...

بچه را می‌بردند زیر دستگاه و مسئول سی‌تی‌اسکن بیمارستان به من می‌گفت این قدر حالش بد است که دکتر همراهش فرستاند! نتوانستم بمانم و توی راهروهای بیمارستان راه می‌رفتم و...

اما امروز دوستی قدیمی را دیدم، دیدن دوستان قدیم مرا سر حال می‌آورد، کلی انرژی می‌گیرم، اما این بار فرق داشت، دوستی را دیدم و قرار بود در کاری همراهی‌اش کنم که سخت بود. برای من که سخت بود، برای او...

می‌خواست داستان مرگ دختر یازده روزه‌اش را برای کسی تعریف کند تا او راهنمایی کند، او می‌گفت و می‌لرزید: یکم فروردین به دنیا آمد، توی بیمارستان مسلمین به ما گفتند چون امکانات کم است بروید نمازی...

ظاهراً یک مشکلی در ناف بچه وجود داشته. دو روز توی نمازی فقط بستری بود و عملش نمی‌کردند، می‌گفتند اول اورژانسی‌ها را باید عمل کنیم. نوزاد تازه به دنیا آمده را سه روز بی شیر مادر و با سرُم نگه داشتند، روز سوم عملش کردند و گفتند موفقیت آمیز بوده اما بچه دفع نداشته و باید بستری بماند، چند روز سونوگرافی و آزمایش و ... تا تشخیصشان می‌شود انسداد روده. روز یازدهم یک رزیدنت جراحی عمومی عملش می‌کند. بچه را می‌آورند ریکاوری، پرستاری اصرار می‌کند که نوزاد را ببرند بخش ولی مسئولین اتاق عمل مقاومت می‌کنند، معلوم نمی‌شود به خاطر کمبود دستگاه نگهدارنده یا کمبود تخت تصمیم به انتقال بچه می‌گیرند، یک انتقال شگفت انگیز!

گلوی بچه ورم دارد، ورمی به اندازه‌ی سر! توی دهانش دستگاه تنفس است، پرستار می‌گوید باید سریع منتقلش کنیم، بیماربر سر تخت را می‌گیرد و می‌دود، پرستار دستگاه تنفس را می‌فشارد و پدر پشت تخت را می‌گیرد تا به در و دیوار نخورد. به بخش که می‌رسند بچه سیاه می‌شود! تمام!!!

جناب رزیدنت و پرستارها و بقیه جمع می‌شوند دور تخت و هر کاری می‌کنند فایده ندارد! رزیدنت، انتقال و پرستار را مقصر می‌دانند و پرستارها عمل جراحی را. داد و بیداد و گریه و شیون هم بی‌فایده است.

شکایت در بیمارستان هیچ نتیجه‌ای ندارد، به کلانتری می‌روند، شرح آن چه پیش آمده را می‌نویسند؛ نوزاد دختر یازده روزه را می‌برند پزشکی قانونی و روز سیزدهم به خاک سپرده می‌شود.

دوست من تمام این‌ها را توضیح داد، جواب این است: طبقه پنج معاونت درمان. می‌رویم، یک اتاق زنانه که سه زن مشغول حرف زدن هستند، می‌پرم میان حرف‌های شخصی‌شان، یکی می‌گوید بیرون باشید می‌آیم. دو سه دقیقه‌ای می‌نشینیم، می‌پرسد مشکل چیست؟ شرمم می‌شود وقتی دوستم می‌خواهد دوباره ماجرا را تعریف کند، اما کمی که پیش می‌رود، خانم محترم می‌پرسد چند سالشان بوده؟! انگار حواسش هنوز به صحبت‌های چند دقیقه قبلش با همکاران بوده. زودتر جواب می‌دهم: نوزاد بوده، تازه به دنیا آمده بوده؛ می‌گوید بروید طبقه اول، سلامت نوزادان، دکتر پارسا.

طبقه اول، اتاق شلوغ، وارد که می‌شویم، خانمی قیافه‌ی «بفرمایید؟» می‌گیرد، می‌گویم دکتر پارسا هستند؟ می‌گوید امرتان؟

-برای شکایت آمدیم.

دست می‌کند توی پرینتر یک کاغذ آچهار می‌دهد بهمان: بنویسید.

-فرم ندارد؟

-از دبیر خانه بگیرید طبقه همکف!

کاغذ سفید آچهار را می‌گیریم و می‌رویم پایین، یک میز دراز پر از خانم، اولی اعصاب ندارد، می‌پرسیم فرم شکایت می‌خواهیم، اشاره می‌کند به جلوتر. چند نفری را رد می‌کنیم، دوباره می‌پرسیم: فرم شکایت می‌خواهیم. با حوصله جوابمان را می‌دهد و می‌گوید میز شکایت میز آخر است و فکر نکنم فرم داشته باشد، خانم دیگری از بغل دستش می‌گذرد، از او می‌پرسد، جواب می‌دهد: فرم شکایت را از همان طبقه پنج باید بگیرند! قیافه‌ی ما را که می‌بیند انگار دلش می‌سوزد!

 به دوستم می‌گویم: می‌روم فرم را می‌گیرم تو توی همین آچهار پیش‌نویسش را بنویس. از دبیرخانه بیرون که می‌آییم همان خانم می‌آید سراغمان، می‌گوید چه شده؟ نمی‌گذارم دوباره دوستم توضیح بدهد که بچه‌ام ... جواب می‌دهم توی بیمارستان نمازی... خیلی ناراحت می‌شود به دوستم می‌گوید بیچاره مادرشان، کمی دلداری‌اش می‌دهد و می‌گوید حتماً پیگیرش باشید، فرم را پر کنید و بیاورید، اصلاً دو تا فرم پرکنید یکی را بفرستید اداره نظارت بر درمان و دیگری را سلامت نوزادان.

تا بروم طبقه پنج و برگردم هنوز نوشتن شرح ماوقع تمام نشده، چند دقیقه‌ای هم پاکنویسش طول می‌کشد.

شناسنامه‌ی بچه، بعد از مرگش به دستشان رسیده، توی قسمت نام بیمار می‌نویسد نوزاد دختر، برگه را که تحویل می‌دهد، خانم بی‌‎اعصاب دیگری می‌گوید: چرا اسم ننوشتی؟ دوستم به من‌ومن می‌افتد، دوباره می‌پرم وسط: نوزاد بوده.

-خب اسم مادرش را بنویسید.

 برگه را تحویل می‌دهیم. خانم شماره‌ای می‌دهد و می‌گوید یک هفته دیگر تماس بگیرید.

از هم خداحافظی می‌کنیم، می‌خواهد برود یزد، شهری که به خاطر کارش آن جا ساکن است. از خیابان که رد می‌شود، می‌سوزم، ناراحتم؛ معنای دقیقش ناراحت نیست، شاید دل شکسته، شاید مغموم...


شنبه 29 فروردین 1394 | 23:18 | روز نوشت | ()


موسیقی، این لذت بی‌پایان

ایده‌ی مطلب زیر خیلی وقت است توی ایده‌های وبلاگ نویسی‌ام جا خوش کرده بود! بهانه‌ی نوشتن هم شد مرور مجدد این ترانه‌ی فوق‌العاده‌ی خشایار اعتمادی که: «خورشیدو بکش سمتت تو این شب تکراری، دنیا رو نمی‌دونم، تو جاذبشو داری...»

به گمانم سال هفتاد و شش بود که اولین آلبوم پاپ مجاز با خوانندگی چند نفر و توسط شرکت سروش منتشر شد. آن زمان عموی من مجرد بود و در اتاق خودش تلویزیون رنگی مجزا و ضبط صوت داشت. به خاطر این امکانات منحصر به فرد! وقتی خانه پدر بزرگ بودیم پاتوق ما اتاق عمو بود. آن زمان همین نوار را گوش می‌کرد که ترانه‌ی همین خشایار اعتمادی: «من درختم تو بهار، من بهارم تو زمین...» و قاسم افشار: «چرا باید بمیرن از تشنگی، ماهی‌های کوچیک سرخابیمون...» بیشتر نظر مرا جلب کرد و هر از چند باری عقب و جلو زدن، گوش می‌کردم.

آن زمان یک کلیپی هم از محمد اصفهانی در تلویزیون نشان می‌داد که یک پدر معتادی داشت برای دخترش می‌خواند: «نمی‌خواستم خورشیدو ازت بگیرم، نمی‌خواستم آسمونت ابری باشه...»

در همین دوران پدرم یکی از روزها و نمی‌دانم به چه خاطر، ماشین آقای جعفری همین آقایی که تا همین چند وقت پیش سرپرست تیم فجر سپاسی بود را قرض گرفته بود. ماشین یک پیکان چراغ کوچک قدیمی بود که اتفاقاً ضبط هم داشت و اتفاقاً توی ضبطش نوار حسرت محمد اصفهانی هم بود. قطعه‌ی خانه‌ی دل نسبت به کارهایی که تا به آن موقع شنیده بودم شادتر بود و آن موقع فهمیدم ترانه‌هایی هست که از صدا و سیما پخش نمی‌شود و دنیای دیگری هم وجود دارد! «از داغ غمت هر که دلش سوختنی نیست، از شمع رخت محفلش افروختنی نیست...»

در همین ایام، کتابخانه‌ی مدرسه‌یمان که مدرسه‌ی شاهد هم بود، بخش نوار خانه را با خرید هشت یا نه نوار موسیقی راه اندازی کرده بود و نوار به بچه‌ها قرض می‌داد. من می‌خواستم آلبوم محمد اصفهانی را قرض بگیرم چون صدایش را بیشتر می‌پسندیم شاید هم به خاطر این که ریش داشت! اما چند باری که مراجعه کردم نوارها همه امانت بودند تا این که یکی از روزها متصدی گفت فقط دهاتی را داریم، منم با خودم گفتم: «اینم شانس من! همه‌ی خوباش رفته آلبوم دهاتی‌ها مونده برای من!» دل به دریا زدم از آن جایی که نوار گوش کردن در آن زمان خیلی هیجان داشت گفتم عیب ندارد حالا دهاتی گوش بدم ببیمنم چیه! بعد که نوار را گرفتم دیدیم اسمش دهاتی است و خواننده‌اش یک جوان بدتیپی است به اسم شادمهر عقیلی و نوار کلاً پاپ است! و می‌خواند: «ساده بگم دهاتی‌ام، بوی علف می‌ده تنم، هنوز همون دهاتی‌ام، با همه شهری شدنم...» با این که تنظیم و ترانه‌ها نسبت به ترانه‌های موجود خیلی متفاوت بود ولی خیلی به دلم ننشست شاید به خاطر تیپ و قیافه‌ی جناب. آلبوم مسافرش را هم از همان مدرسه گرفتم و گوش کردم: «مسافر خسته‌ی من بار سفر رو بسته بود، تو خلوت آیینه‌ها به انتظار نشسته بود...»

بعدتر تصمیم گرفتم که فقط یک خواننده را دوست بدارم و آلبوم او را بخرم و آن خواننده کسی نبود جز محمد اصفهانی. آن زمان فروشگاه شهر و روستا که الآن دل و جگر زلیخا شده و یک تکه‌اش متعلق به ستاد بازسازی عتبات عالیات است و یکی تکه متعلق به آموزش کارکنان بانک ملی، یکی چیزی بود مثل فروشگاه نگین. مرکز خرید کالاهای اساسی و غیراساسی. اجناس کوپنی و آزاد. توی این فروشگاه یک غرفه‌ی نوار فروشی هم بود که از قضا دوست پدر گرامی بود. خلاصه این که در یک روز دل انگیز که هنوز نشاط و شادی آن روز برایم ملموس است، اولین نوارهای عمرم را پدرم از دوستش خرید! «حسرت» و «فاصله‌ها»ی محمد اصفهانی!

این گذشت تا با علیرضا افتخاری هم آشنا شدم و نوار «امان از جدایی» را خیلی زیاد گوش دادم و از شنیدنش لذت بردم. راستش در مقطعی هم از طریق واسطه‌ای با یکی از خوانندگان آن طرفی آشنا شدم که این آشنایی دوام چندانی نداشت، ولی خب جذاب بود!

سال‌ها که می‌گذشت پدیده‌های جدید هم به وجود می‌آمد، از واکمن و ضبط دو بانده تا کامپیوتر. کامپیوتر که خریدیم دو نرم افزار موسیقی هم داشتیم، یکی یادگار بود که در آن با مرحوم ناصر عبدالهی هم آشنا شدم و با یک سری خواننده سنتی و پاپ، و همچنین با کیفیت فوق العاده موسیقی در سیستم! اینترنت هم عامل بعدی ارتباط من با موسیقی بود و بعدتر ام‌پی‌تری‌پلیر و بعدتر گوشی موبایل.

موسیقی را دوست دارم، از شنیدن بعضی موسیقی‌ها لذت می‌برم. در یک برهه‌ای هم دوست داشتم بروم و موسیقی را یاد بگیرم ولی نشد. شعرنوشت‌هایی که در وبلاگ درج شده و می‌شود، معمولاً ترانه‌هایی ست که یا از ملودی‌اش خوشم می‌آید یا از متن ترانه‌اش.

هر ترانه مرا به خاطرات زمان خودش می‌برد، وقتی اولین ترانه‌ی خشایار اعتمادی را گوش می‌کنم می‌روم به سال هفتاد و شش، کنار ضبط عمویم دراز کش! عصر جمعه و کیف می‌کنم، وقتی که ده ساله‌ام! وقتی خانه‌ی دل محمد اصفهانی را گوش می‌کنم، می‌روم توی پیکان قدیمی آقای جعفری، هوا تاریک توی خیابان پاسداران، پارک قوری، فروشگاه رفاه. سرمای هوا را روی تنم حس می‌کنم.

و همین طور جلوتر وقتی خودکشی ممنوع محسن چاوشی گوش می‌کنم، می‌روم به روزهای اول دانشگاه، شور و هیجان و اضطراب؛ وقتی 85 بنیامین بهادری را گوش می‌کنم می‌روم به جشنواره نهضت نرم افزاری پیام نور کشور؛ وقتی سلام آخر خواجه امیری را گوش می‌کنم می‌روم به پیکان بسیج دانشجویی پیام نور و عطر راننده‌اش را استشمام می‌کنم؛ وقتی عشق من رامین بی‌باک را گوش می‌روم به خواستگاری؛ وقتی شوک فرزاد فرزین را گوش می‌کنم توی مسجدالنبی و زیر آفتاب عربستان قدم می‌زنم و...

در نهایت این که موسیقی کماکان بخش جدایی ناپذیر زندگی من است، به نظر هر کسی با موسیقی ارتباطی ندارد یک چیزی توی زندگی‌اش کم است، از یک دنیا محروم است.

«می‌دانید که من به طور طبیعی از جمله آدم‌های غرب ستیزم. چنان که هیچ ویژگی غرب، مرا مبهوت و مجذوب نمی‌کند. در عین حال، ویژگی‌های مثبت غرب را از روی محاسبه، تأیید می‌کنم. یکی از آن ویژگی‌ها، مقوله موسیقی است.» و همچنین بخوانید + و + و +


جمعه 17 بهمن 1393 | 01:37 | روز نوشت | ()


می‌خواستم بنویسم...

چه می‌شود کرد؟ نگاه که می‌کنم آخرین مطلب وبلاگم هفده روز پیش ارسال شده! نه این که بخواهم ننویسم، نه این که نخواهم بنویسم، نه این که حرفی برای گفتن نباشد، نه این که نوشتن را کنار گذاشته باشم که در ماه اخیر خیلی بیشتر از گذشته نوشته‌ام اما...

«کار فله‌ای چیست؟! ۲» را می‌خواستم بنویسم این که برای آقای ایکس که در مکان الف است سخنرانی‌ها می‌کنند برای انتقال به مکان ب، که چه قدر خوب است و چه فوایدی دارد، بعد که اتفاقاتی می‌افتد، در همان شرایط و همان آدم‌ها بدون این که به روی خودشان بیاورند در سخنانی متناقض، از مزیت‌های انتقال به مکان جیم می‌گویند. حافظه‌ها در حد ماهی گلی شده یا منافع این قدر می‌چربد؟! می‌خواستم بنویسم مسئولی دستوری می‌دهد و خیلی هم پافشاری می‌کند که مثلاً کسانی که مسئولیت فکری دارند مسئولیت‌های اجرایی را تحویل دهند و وقتی این کار به سختی و با فشار به این و آن انجام شد، خودش برخلاف نظر صریح خودش عمل می‌کند، و آدم می‌ماند از این همه ثبات در تصمیمات و پایداری در مدیریت! می‌خواستم بنویسم به قول حسن روحانی یک مشت تازه به دوران رسیده... نه! این را نمی‌خواستم بنویسم!

مطلبی با عنوان «این‌ها زرنگی نیست» می‌خواستم بنویسم و بگویم که اگر کسی مثلاً شراکتاً یک نمایندگی اسباب بازی فروشی داشت و آن‌ها را با قیمت‌هایی انداخت به یک جای فرهنگی حتی با رضایت مسئول آن جا، یا حتی کسی میز و صندلی و وسایل چاپ و بقیه‌ی چیزهای شخصی‌اش را فروخت به همان جا باز با رضایت مسئول مربوطه، فکر نکند زرنگی کرده، فکر نکند پولی به جیب زده و تمام، کسی که مسئول یکی کاری در یک جای فرهنگی است و همان کار را به صورت خصوصی و شخصی انجام می‌دهد و دو زار پول گیرش می‌آید فکر نکند خیلی دارد زرنگ بازی در می‌آورد و هی نخواهد خودش را و وجدانش را با این که «حاجی گفته» راضی نگه دارد، که یقین دارم نمی‌شود جواب خدا را با این جمله داد. این‌ها واقعاً زرنگی نیست، این‌ها بدبختی و حقارت است.

می‌خواستم مطلبی بنویسم که حتی تیترش را هم انتخاب نکردم در مورد این که من به اخلاص بعضی‌ها غبطه می‌خورم. هفته‌ی بسیج سال گذشته با مسئول بسیج دانشجویی یکی از دانشکده‌های علوم پزشکی هم کلام شدم، دانشجوی دهه‌ی هفتادی انقلاب ندیده‌ی جنگ ندیده‌ی حتی آدم‌های انقلاب و جنگ ندیده، جوری سادگی و صفا و اخلاص داشت که مرا مجذوب کرد. دور و برم از این آدم‌ها کم نیستند، آدم‌هایی که شرافتشان را به پول نمی‌فروشند، آدم‌هایی که چه بدانند چه ندانند با خدا معامله کرده‌اند، آدم‌هایی که جسم و جان و مالشان را گذاشتند تا کار مثبتی انجام دهند. آدم‌هایی که من مانده تا بفهممشان و بهشان برسم، آدم‌هایی که امیدی هستند برای مبارزه با ناامیدی... بعضی وقت‌ها سعی می‌کنم بیشتر ببینمشان... همین آدم‌های دور و برم را...

و در آخر این که دلم پر است از ادعای آدم‌ها، از حرف‌های بدون پشتوانه، از این که علامه‌ی دهرند، از این که جوری رفتار می‌کنند، جوری حرف می‌زنند که انگار خود خدا این رفتار را بهشان الهام کرده و این حرف‌ها را در دهانشان گذاشته... آدم‌هایی که دنبال ست کردن میز با صندلی و دیوار محل کارشان هستند و خوب بلدند از بیت‌المال خرج کنند... آدم‌هایی که از ریاست فقط حقوق گزافش را می‌شناسند و دیدن دم فلان نماینده و فلان مدیر کل را و پارتی بازی برای فلان قوم و خویش را... و خیابان‌های اصلی شهرم پر شده از دست‌فروش، پر شده از آدم‌هایی که توی آشغال‌ها دنبال بطری و چیزهای پلاستیکی هستند، زنی دیدم که خرده‌های نان را از جلوی نانوایی جمع می‌کرد و توی کیفش می‌ریخت، مردی دیدم که ته ساندویچ‌های مردم را از روی میز مغازه ساندویچ فروشی بر می‌داشت و می‌خورد، مردمی را می‌بینم که برای خرید مانده‌ترین و خراب‌ترین میوه‌ها با میوه‌فروش چانه می‌زنند و مردمی را می‌بینم که لباس‌هایشان، کفش‌هایشان، له شده، پاره شده، وصله دار است و می‌دانم که نمی‌توانند، نمی‌توانند... این‌ها را هم می‌خواستم بنویسم...


دوشنبه 17 آذر 1393 | 21:36 | روز نوشت | ()


دلم

بعضی وقت‌ها دلم برای چشمم می‌سوزد، می‌گویم این دو چشمان از صبح باید مشغول دیدن باشند تا شب که پلک‌ها بیایند رویشان و استراحت کنند. بعدتر دلم برای گوش‌هایم هم می‌سوزد که مدام باید بشنوند و بشنوند.
بعدتر دلم برای دماغم هم می‌سوزد که چه خواب و چه بیدار باید نفس بکشد، بعدتر که دقیق‌تر می‌شوم می‌بینیم شش‌هایم، قلبم، جگرم، کلیه‌هایم، معده‌ام و خیلی از اعضای بدنم ۲۴ ساعته کار می‌کنند تا من به کارهایم برسم!! یعنی وقتی خوابم هم خیلی‌هایشان هنوز مشغول کارند، مشغول انجام وظیفه‌اند، بی آن که خسته شوند! بی آن که غر بزنند!!
ناراحت می‌شوم از زمانی که بی‌خاصیت بگذرد و وقتی که بیهوده تلف شود.

*حال «وام نیکو» به لطف خدا و همت اعضا خوب است، شرایط ویژه‌ای برای متقاضیان عضویت تا پنجم آذر برقرار است.


جمعه 23 آبان 1393 | 03:23 | روز نوشت | ()


ناامیدی

-    من همیشه به آدمایی که می‌تونستن به خدا اعتقاد داشته باشن حسادت می‌کردم! وقتی به دبیرستان می‌رفتم دوستی داشتم به اسم «فردی روسو» همیشه عادت داشت بعد از این که کار بدی مرتکب می‌شد تنها کاری که می‌کرد این بود که بره اعتراف کنه و براش مثل این بود که هرگز اون کارِ بد اتفاق نیفتاده...

-    خب، به این سادگی‌ها هم نیست...

-    می دونم، ولی یه چیزِ آرامش بخشی تو این ماجرا هست... و اون آینه که تو باید حقیقت رو بگی و می‌تونی به خاطر این کار....

-    آمرزیده بشی...

-    یه بار شنیدم که بدترین گناه ناامیدیه.

-    فکر می‌کنم درسته؛ یعنی وقتی که تصمیمی می‌گیری ادامه ندی...

-    من فکر می‌کنم این کار رو کردم؛ من هم کم آوردم؛ من...من یه مشکلی دارم، دکتر تلاش کرد که کمکم کنه ولی من... به این نتیجه رسیدم که ارزشش رو نداره .... برام خیلی درآور و تحقیر کننده بود ...پس از ادامه دادن ناامید شدم، فکر می‌کنم این اعترافِ من باشه.

-    باشه، این هم اعترافِ من، من...من هم یه مشکلی دارم؛ همیشه فکر می‌کردم این کاریه که خدا داره با من می‌کنه تا مجازاتم کنه و هیچ کاری نیست که من بتونم انجام بدم تا مشکلم حل بشه پس یاد گرفتم که قبولش کنم، من هم از تلاش کردن ناامید شدم؛ بزرگ‌ترین گناه، درسته؟!

-    شاید نباید این‌جوری باشه... به هر حال من لستر هستم

-    باربارا... بارب

-    از دیدنت خوشحالم بارب

-    من هم همین‌طور


•    دیالوگ سریالی ساخت سال ۲۰۱۴ کشور دشمن، امریکای جنایتکار


دوشنبه 7 مهر 1393 | 06:33 | روز نوشت | ()


روز تلنگر!

روزها در گذرند و ما متوجه نیستیم؛ شاید روز تولد، تلنگری باشد به این که کمی بیشتر حواسمان باشد. متن زیر را چند روز پیش خواندم، دیدیم متن خوبی است برای انتشار در روزی که قرار است تلنگری باشد برای من!

چه ایده بدی بوده گرد ساختن ساعت. احساس می‌کنی همیشه فرصت تکرار است:
قرار بوده ۸ صبح بیدار شوی و می‌بینی شده ۸ و ربع، می‌گویی: اشکال ندارد تا ۹ می‌خوابم بعد بیدار می‌شوم!
قرار بوده امشب ساعت ۹ یک ساعتی را صرف مطالعه کتاب کنی، می‌بینی کتاب نخوانده ۱۰ شده. می‌گویی: اشکال ندارد. فردا شب ساعت ۹ می‌خوانم.
ساعت دروغ می‌گوید، دروغ. زمان بر گرد یک دایره نمی‌چرخد! زمان بر روی خطی مستقیم می‌دود؛ و هیچ‌گاه، هیچ‌گاه، هیچ‌گاه باز نمی‌گردد.
ایده ساختن ساعت به شکل دایره، ایده جادوگری فریبکار بوده است! ساعت خوب، ساعت شنی است! هر لحظه به تو یادآوری می‌کند که دانه‌ای که افتاد دیگر باز نمی‌گردد.
اگر روزی خانه بزرگی داشته باشم، به‌جای همه دکورها و مجسمه‌ها و ستون‌ها، ساعت شنی بزرگی برای آن خواهم ساخت و می‌گویم در آن آن‌قدر شن بریزند که تخلیه‌اش به اندازه متوسط عمر یک انسان طول بکشد. تا هر لحظه که روبرویش می‌ایستم به یاد بیاورم که زمان «خط» است نه «دایره».
زندگی دکمه بازگشت ندارد، پس زیبا و شاد زندگی کنیم...


شنبه 15 شهریور 1393 | 05:35 | روز نوشت | ()


نژادپرستی مذهبی!

ما، یعنی مایی که ادعای مذهب داریم، خودمان را برتر می دانیم، خودمان را نژاد برتر می دانیم! چون ریش داریم، چون چادر داریم، چون نمازمان را اول وقت می‌خوانیم، چون هنگام حرف زدن بسم الله و مخلفاتش از دهانمان نمی‌افتد، اصلاً ما بهشتی هستیم چون به ولایت فقیه اعتقاد راسخ داریم. ما بهتر از بقیه هستیم چون عاشق امام رضا هستیم، چون در راهپیمایی‌ها و انتخابات شرکت فعال داریم.

توی ذهن خودمان خیلی دلیل داریم که بله ما به خدا نزدیک تریم، اگر مثلاً یک دختر بد حجاب ببنیم بی محاسبه ما از او به خدا نزدیک تریم و باید به او تذکر بدهیم تا به راه راست که راه ماست هدایت شود!

ولی از دید من این‌ها به تنهایی پشیزی نمی‌ارزد!! هنگامی که ما ارزش‌های انسانی و اخلاقی را به هیچ می‌انگاریم! وقتی مثل آب خوردن دروغ می‌گوییم، وقتی کارمان را درست انجام نمی‌دهیم، وقتی بی نظمیم، وقتی از زیر کار در می‌رویم، وقتی امانت دار خوبی نیستیم، وقتی غیبت می‌کنیم و وقتی به هیچ وعده‌ای عمل نمی‌کنیم، وقتی پارتی بازی برایمان عادی است، وقتی بی هدف وقت می‌گذرانیم، وقتی بی اخلاقیم و وقتی ارزشی برای انسان‌های دیگر قائل نیستیم.

دلم پر است از خودمانی که ادعایمان گوش فلک را کر کرده...


شنبه 4 مرداد 1393 | 22:53 | روز نوشت | ()


  • تعداد کل صفحات : 24 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  

← آخرین مطالب

← علاقمندی‌ها

← دوستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :

←تبلیغات