تبلیغات
صادق آنلاین - مطالب روز نوشت
صادق آنلاین
روزنوشت‌های یک صادق
سلام! از این که چند دقیقه‌ای مهمان وبلاگم هستید، خوشحالم؛ ممنون می‌شوم مرا از نظرات خود بهره‌مند سازید.
راستش خیلی مهم نیست چه عقیده‌ای داریم؛ مهم این است که انسانیم، می‌توانیم صادقانه با هم حرف بزنیم و حتی به هم عشق بورزیم!
لطفاً به تاریخ انتشار مطالب توجه کنید، امروز است!

ناامیدی

-    من همیشه به آدمایی که می‌تونستن به خدا اعتقاد داشته باشن حسادت می‌کردم! وقتی به دبیرستان می‌رفتم دوستی داشتم به اسم «فردی روسو» همیشه عادت داشت بعد از این که کار بدی مرتکب می‌شد تنها کاری که می‌کرد این بود که بره اعتراف کنه و براش مثل این بود که هرگز اون کارِ بد اتفاق نیفتاده...

-    خب، به این سادگی‌ها هم نیست...

-    می دونم، ولی یه چیزِ آرامش بخشی تو این ماجرا هست... و اون آینه که تو باید حقیقت رو بگی و می‌تونی به خاطر این کار....

-    آمرزیده بشی...

-    یه بار شنیدم که بدترین گناه ناامیدیه.

-    فکر می‌کنم درسته؛ یعنی وقتی که تصمیمی می‌گیری ادامه ندی...

-    من فکر می‌کنم این کار رو کردم؛ من هم کم آوردم؛ من...من یه مشکلی دارم، دکتر تلاش کرد که کمکم کنه ولی من... به این نتیجه رسیدم که ارزشش رو نداره .... برام خیلی درآور و تحقیر کننده بود ...پس از ادامه دادن ناامید شدم، فکر می‌کنم این اعترافِ من باشه.

-    باشه، این هم اعترافِ من، من...من هم یه مشکلی دارم؛ همیشه فکر می‌کردم این کاریه که خدا داره با من می‌کنه تا مجازاتم کنه و هیچ کاری نیست که من بتونم انجام بدم تا مشکلم حل بشه پس یاد گرفتم که قبولش کنم، من هم از تلاش کردن ناامید شدم؛ بزرگ‌ترین گناه، درسته؟!

-    شاید نباید این‌جوری باشه... به هر حال من لستر هستم

-    باربارا... بارب

-    از دیدنت خوشحالم بارب

-    من هم همین‌طور


•    دیالوگ سریالی ساخت سال ۲۰۱۴ کشور دشمن، امریکای جنایتکار


دوشنبه 7 مهر 1393 | 06:33 | روز نوشت | ()


روز تلنگر!

روزها در گذرند و ما متوجه نیستیم؛ شاید روز تولد، تلنگری باشد به این که کمی بیشتر حواسمان باشد. متن زیر را چند روز پیش خواندم، دیدیم متن خوبی است برای انتشار در روزی که قرار است تلنگری باشد برای من!

چه ایده بدی بوده گرد ساختن ساعت. احساس می‌کنی همیشه فرصت تکرار است:
قرار بوده ۸ صبح بیدار شوی و می‌بینی شده ۸ و ربع، می‌گویی: اشکال ندارد تا ۹ می‌خوابم بعد بیدار می‌شوم!
قرار بوده امشب ساعت ۹ یک ساعتی را صرف مطالعه کتاب کنی، می‌بینی کتاب نخوانده ۱۰ شده. می‌گویی: اشکال ندارد. فردا شب ساعت ۹ می‌خوانم.
ساعت دروغ می‌گوید، دروغ. زمان بر گرد یک دایره نمی‌چرخد! زمان بر روی خطی مستقیم می‌دود؛ و هیچ‌گاه، هیچ‌گاه، هیچ‌گاه باز نمی‌گردد.
ایده ساختن ساعت به شکل دایره، ایده جادوگری فریبکار بوده است! ساعت خوب، ساعت شنی است! هر لحظه به تو یادآوری می‌کند که دانه‌ای که افتاد دیگر باز نمی‌گردد.
اگر روزی خانه بزرگی داشته باشم، به‌جای همه دکورها و مجسمه‌ها و ستون‌ها، ساعت شنی بزرگی برای آن خواهم ساخت و می‌گویم در آن آن‌قدر شن بریزند که تخلیه‌اش به اندازه متوسط عمر یک انسان طول بکشد. تا هر لحظه که روبرویش می‌ایستم به یاد بیاورم که زمان «خط» است نه «دایره».
زندگی دکمه بازگشت ندارد، پس زیبا و شاد زندگی کنیم...


شنبه 15 شهریور 1393 | 05:35 | روز نوشت | ()


نژادپرستی مذهبی!

ما، یعنی مایی که ادعای مذهب داریم، خودمان را برتر می دانیم، خودمان را نژاد برتر می دانیم! چون ریش داریم، چون چادر داریم، چون نمازمان را اول وقت می‌خوانیم، چون هنگام حرف زدن بسم الله و مخلفاتش از دهانمان نمی‌افتد، اصلاً ما بهشتی هستیم چون به ولایت فقیه اعتقاد راسخ داریم. ما بهتر از بقیه هستیم چون عاشق امام رضا هستیم، چون در راهپیمایی‌ها و انتخابات شرکت فعال داریم.

توی ذهن خودمان خیلی دلیل داریم که بله ما به خدا نزدیک تریم، اگر مثلاً یک دختر بد حجاب ببنیم بی محاسبه ما از او به خدا نزدیک تریم و باید به او تذکر بدهیم تا به راه راست که راه ماست هدایت شود!

ولی از دید من این‌ها به تنهایی پشیزی نمی‌ارزد!! هنگامی که ما ارزش‌های انسانی و اخلاقی را به هیچ می‌انگاریم! وقتی مثل آب خوردن دروغ می‌گوییم، وقتی کارمان را درست انجام نمی‌دهیم، وقتی بی نظمیم، وقتی از زیر کار در می‌رویم، وقتی امانت دار خوبی نیستیم، وقتی غیبت می‌کنیم و وقتی به هیچ وعده‌ای عمل نمی‌کنیم، وقتی پارتی بازی برایمان عادی است، وقتی بی هدف وقت می‌گذرانیم، وقتی بی اخلاقیم و وقتی ارزشی برای انسان‌های دیگر قائل نیستیم.

دلم پر است از خودمانی که ادعایمان گوش فلک را کر کرده...


شنبه 4 مرداد 1393 | 22:53 | روز نوشت | ()


ترانه‌های خدایی

اگر فعلاً دعوای حلال یا حرام بودن؛ خوب یا بد بودن موسیقی را بی‌خیال شویم و به همین بسنده کنیم که رهبری فرمود: یکی از راه‌های مقابله با تهاجم فرهنگی [البته با شرایطی] می‌تواند موسیقی باشد؛ این پست حاوی پانزده ترانه از خواننده‌های مختلف در مورد خداست.
اگر شما هم ترانه‌ای دارید که در مورد خداست و در این فهرست آورده نشده، لطفاً مرا مطلع کنید. برای دانلود به صفحه‌ی دانلود ترانه‌ها در گوگل درایو مراجعه و آن‌ها را دانلود کنید.

۱- با اجازه‌ی خدا – مسعود مرادی
۲- با اجازه‌ی خدا – رضا صادقی
۳- با تو می‌خندم – رضا صادقی و شهاب رمضان
۴- دوست دارم خدا – رضا صادقی
۵- امروز هنوز تموم نشده – حامد محضر نیا
۶- اضطراب – محمد علیزاده
۷-  خدا – علی صدیقی
۸-  خدا باهام به هم زده – محمد علیزاده
۹-  خدا همین وراست – الیاس صالحی
۱۰-  خدایا – علی لهراسبی
۱۱-  خدایا – مازیار فلاحی
۱۲-  میشه نگام کنی – محمد علیزاده
۱۳- نگران منی – مرتضی پاشایی
۱۴-  یا تو یا بازم تو – پویا بیاتی
۱۵-  یکی همیشه هست – میثم ابراهیمی


سه شنبه 24 تیر 1393 | 06:39 | روز نوشت | ()


واقعیت آدم‌ها

هر روز صبح سر کار می‌رویم و به خانه بر می‌گردیم. اگر روزی اتفاق خاصی بیفتد، چهره دیگری از خودمان نشان می‌دهیم و اطرافیان، ما را بهتر می‌شناسند.

عده‌ای در اتاقی نشسته‌اند و در باره موضوعی حرف می‌زنند، وقتی می‌خواهند بیرون بروند به هم تعارف می‌کنند؛ ولی وقتی اتاق آتش بگیرد، دیگر آدم‌ها تعارف نمی‌کنند. هر کسی چهره واقعی‌اش را نشان می‌دهد؛ یک نفر دیگران را قربانی می‌کند که از اتاق بیرون برود، دیگری فداکاری می‌کند تا دیگران سالم بمانند.

*بخشی از یادداشت حمید رضا شاه آبادی (نویسنده) در ماهنامه «داستان»



می‌خواستم بنویسم: عصبانی نشدن و خوب بودن در شرایط معمولی هنر نیست. کنترل خود را از دست ندادن وقتی زندگی عادی است، چیز خاصی نیست. آدم‌ها موقعی شناخته می‌شوند که فضا بحرانی شود، موقعی خود واقعی‌شان را نشان می‌دهند که در وضعیتی بغرنج و غیرمعمولی قرار بگیرند.

می‌خواستم بنویسم: چه می‌شد یاد می‌گرفتیم در بدترین شرایط و در لحظات طوفانی، آرامش خودمان را حفظ کنیم و به دیگران آسیبی نرسانیم.

می‌خواستم این‌ها را بنویسم و چیزهایی دیگری از همین جنس، که این یادداشت را خواندم. هر چه می‌خواستم بنویسم، نوشته بود.


دوشنبه 16 تیر 1393 | 18:18 | روز نوشت | ()


مستند دکتر خضری

نه فقط تجربه‌ی ساخت مستند، که اصلاً تجربه‌ی کارهای تصویری نداشتم و نهایتاً یک بیننده بودم؛ وقتی پیشنهاد ساخت یک مستند شد، با کمی تردید پذیرفتم. دکتر خضری، فردی بود که باید یک روز از زندگی او مستند می‌ساختیم.
نتیجه، مستندی چهل دقیقه‌ای شد که دوست داشتم مخاطبان وبلاگ اگر فرصتی داشته باشند آن را ببینند و چند خطی به نقد این مستند بپردازند. شاید این جا بهترین مکان برای ارائه مستند و بازخورد آن باشد.
در ساخت این مستند، دوست خوبم «ساسان رزم آور» به همراه دوستانش «نوید کشوری» و «جلال شکیب خواه» زحمت فیلم‌برداری و عکاسی را کشیدند؛ «خانم بیدار» ساعت‌ها و روز آخر تا دوازده شب، مشغول تدوین مستند بود و «خانم قاسمی» که در فرصتی کوتاه و به اصرار من، گویندگی این مستند را به عهده گرفت.
در پایان این که، تهیه‌ی این مستند، از فیلم‌برداری تا خروجی نهایی، فقط یازده روز زمان برده است و نوع اجرای آن را از سریال «بیست و چهار» الهام گرفته‌ام.
مستند «یک روز با دکتر خضری» در سه بخش در آپارات آماده دانلود است:
بخش اول (لینک دانلود)
بخش دوم (لینک دانلود)
بخش سوم (لینک دانلود)


پنجشنبه 25 اردیبهشت 1393 | 17:55 | روز نوشت | ()


کار فله‌ای چیست؟!

یک- شما مسئول یک جایی هستید و به آقای ایکس که کار آلفا را انجام می‌دهد کار بتا را پیشنهاد می‌دهید و در مذمت آلفا و خوبی بتا روی مخش رژه می‌روید. قرار می‌شود آقای ایکس بررسی کرده و نتیجه را به شما اطلاع دهد؛ اما شما او را غافلگیر و خانم ایگرگ را مسئول بتا می‌کنید و بعد که آقای ایکس را دیدید می‌گویید آن کاری که می‌خواستم انجام دهم نشد و شما در همان آلفا (که از مضرات وسیعش سخن رانده بودید!) کارت را انجام بده!

دو- شما مسئول یک جایی هستید، مسئولیت آلفا بی مسئول مانده، آقای ایکس نفر دوم مجموعه آلفا است، شما با آقای ایگرگ که مسئول مجموعه بتا هست صحبت کرده و مسئولیت آلفا را به او محول می‌کنید. قبلش چند نفری به شما می‌گویند که ایشان فرد مناسبی نیست و بهتر است بگذارید در سر جایشان بمانند. اما شما جلوی کار را نمی‌گیرد و آقای ایگرگ به عنوان مسئول آلفا معارفه شده و کار را شروع می‌کند. دوباره چند نفری به شما اعتراض می‌کنند. شما آقای ایگرگ را فرا خوانده و با زبانی نرم می‌خواهید که مسئولیت آلفا را تنها چند روز بعد از تحویل گرفتن به آقای ایکس تحویل دهد و خودش به جای آقای ایکس یعنی نفر دوم مجموعه آلفا خدمت رسانی کند!

سه- شما مسئول یک جایی هستید. یک مجموعه جدید با نام آلفا تاسیس کرده و چند نفری که فکر می‌کنید خیلی کاری ندارد می‌گذارید در آن جا، یک آقای ایکس را هم به عنوان مسئول انتخاب می‌کنید. خب همگی با شما چند باری جلسه می‌گذارند؛ از اهمیت کارشان سخن می‌گویید و داستان‌ها می‌سرایید؛ برایشان وظایف و تکالیفی عجیب تعیین کرده و فرصتی برای انجام کارها قرار می‌دهید. چندی بعد مسئول مجموعه بتا رفته است و شما آقای ایکس را می‌گذارید مسئول مجموعه بتا و کلاً بی خیال مجموعه آلفا می‌شوید! گویی نه خانی آمده و نه خانی رفته! حالا هر کاری که شده و نشده، هر وقتی که از افراد گرفته شده، هر هزینه ای که شده و هر اتفاقی که افتاده، مهم نیست! مهم این است که چارت و افراد باقیمانده را مثل ... (خب راستش من مجبور نیستم ادامه دهم و برای خودم دردسر ایجاد کنم! همین بس که در چارت تغییراتی ایجاد می‌کنید و همان چند نفر اولیه را یک جوری در چارت جا می‌کنید!)

*خیلی جالب‌تر نیست اگر آقای ایگرگ مورد دوم همان آقای ایکس مورد سوم باشد و مجموعه آلفای سوم همان مجموعه بتای دوم؟

*البته واضح و مبرهن است که این موارد در یک کشور اسلامی رخ نداده بلکه این نوع کارها، از اتفاقاتی است که در بلادهای غیر مسلمان رخ می‌دهد. (همان طوری که از اسم افراد و مجموعه‌ها پیداست)

*شما هم اگر دوست یا آشنایی در کشورهای خارج دارید، از تجربیاتشان بنویسید و به این موارد اضافه کنید.


یکشنبه 14 اردیبهشت 1393 | 05:23 | روز نوشت | ()


مرز بان

مرزبانان عزیز کشورم در چادر مرزبانی مشغول استراحت و خوابند، در روشنایی روز و نه در تاریکی، چادرشان را محاصره می‌کنند و آن‌ها هم بسیار مسالمت آمیز تسلیم چند نفر می‌شوند!
یکی از عوامل جیش‌العدل مشغول بستن دست سربازان می‌شود، خیلی جالب است یکی از مرزبانانی که هنوز دستانش باز است و با پیراهن سربازی و شلوار ورزشی خوابیده، در خواست می‌کند که شلوار سربازی‌اش را بپوشد! از بیرون چادر، شلوارش را برمی دارد و وسط چادر شلوار پایش می‌کند!!
جالب‌تر این که وقتی دست مرزبانان را می‌بندند یکی از جیش‌العدالی‌ها پوتین‌هایشان را می‌گذارد جلوی پایشان و برایشان می‌گیرد تا بپوشند!!
فیلم‌بردار محترم هم قبل از رسیدن به چادر، مرتب ذکر می‌گوید، ذکری که انگار خروارها ترس پشتش مخفی شده!
حالا به جز یکی، بقیه مرزبان‌ها آزاد شده‌اند و و مسئولین نیروی انتظامی گفته‌اند خبری از معافیت برای آن‌ها نیست. حتی کوثری، نماینده مردم تهران در مجلس ، با تأیید خواب بودن ۵ مرزبان آزاده شده هنگام انجام وظیفه گفته است معتقدم باید با ۴ مرزبان آزاده شده به علت تخلفات و کوتاهی در انجام وظیفه برخورد شود.
نمی‌دانم اگر جای مرزبانان بودم چه می‌کردم، شاید من هم غافلگیر می‌شدم و ساده تسلیم.


چهارشنبه 20 فروردین 1393 | 06:11 | روز نوشت | ()


عمر محدودیت ندارد!

*به نظرم سه تا مسئله را باید از موجودیت خودمان جدا کنیم. دارایی، توانایی و نظر دیگران. یعنی دارایی‌های من، من نیست! توانایی‌های من، من نیست و نظر دیگران در مورد من، من نیست!
*اگر همسرم را از سه سالگی می‌شناختم همان سه سالگی ازدواج می‌کردم ولی خب، دیر همدیگر را پیدا کردیم!
*ما مسلمان‌ها معتقدیم فقط بخشی از زندگی در این جهان هست و عمرمان محدودیت ندارد، بنابراین زمان مرگ خیلی اهمیتی ندارد، کیفیت عمر خیلی مهم‌تر از کمیتش است.
*زیر آب زدن محصول مدیریت ناسالم است.

بخشی از مصاحبه دکتر علیرضا مهدی زاده، هیئت علمی و استادیار گروه فیزیک پزشکی دانشگاه علوم پزشکی شیراز


سه شنبه 27 اسفند 1392 | 05:31 | روز نوشت | ()


درس خواندن...

معمولاً عادت ندارم کاری را که خودم انجام نداده‌ام، به دیگران توصیه کنم اما...
اگر از من بپرسند مهم‌ترین کاری که یک جوان مذهبی انقلابی در برهه‌ی کنونی می‌تواند انجام دهد چیست؟ جواب می‌دهم با توجه به شرایطش، درس خواندن! البته منظورم کمی متفاوت است. درس خواندن به معنای واقعی و نه فقط در مقاطع کارشناسی یا کارشناسی ارشد! جامعه‌ی امروز ما (شاید جامعه گزاف باشد ولی می‌توانم بر اساس دیده‌ها، شنیده‌ها و برداشت‌های خودم بگویم دانشگاه‌های شهر شیراز) شدیداً نیاز به استاد و هیئت علمی مجرب و متعهد دارد.
نه فقط درس خواندن، که تمام چیزهایی که لازمه‌ی یک استاد است از جمله پژوهش، تحقیق، تدریس و ... به صورت محکم و کامل.
حتی می‌خواهم پا را فراتر بگذارم و بگویم اگر کسی مردد بین حوزه رفتن یا دانشگاه آمدن است، به شرطی که واقعاً و تا نهایتش درس بخواند، دانشگاه را انتخاب کند و تا حد امکان ادامه دهد.
دانشگاه جامعه اسلامی کسی را می‌خواهد که واقعاً معتقد به ارزش‌های الهی باشد و نه فقط برای پول و برای ماندن، تلاش کند. کسی را می‌خواهد که دنبال علم آموزی باشد و نه وقت گذرانی...
این هم ضعف دانشگاه‌های ماست که نمی‌توانند دانشجویان را آدم بار بیاورند.

«من چند سال پیش گفتم شما پنجاه سال دیگر، چهل سال دیگر این آینده را تصویر کنید که در دنیا هر کسی بخواهد به یافته‌های تازه‌ی علمی دست پیدا کند، مجبور بشود زبان فارسی یاد بگیرد؛ همّت را این قرار بدهید. کاری کنید که در دنیا دیگران محتاج دانش شما باشند، مجبور باشند زبان شما را یاد بگیرند تا به دانش شما دست پیدا کنند؛ این کار هم ممکن است؛ این کار ممکن است.» (+)


سه شنبه 20 اسفند 1392 | 16:26 | روز نوشت | ()


  • تعداد کل صفحات : 24 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  

← آخرین مطالب

← علاقمندی‌ها

← دوستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :

←تبلیغات