تبلیغات
صادق آنلاین - مطالب روز نوشت
صادق آنلاین
روزنوشت‌های یک صادق
سلام! از این که چند دقیقه‌ای مهمان وبلاگم هستید، خوشحالم؛ ممنون می‌شوم مرا از نظرات خود بهره‌مند سازید.
راستش خیلی مهم نیست چه عقیده‌ای داریم؛ مهم این است که انسانیم، می‌توانیم صادقانه با هم حرف بزنیم و حتی به هم عشق بورزیم!
لطفاً به تاریخ انتشار مطالب توجه کنید، امروز است!

چه فهمیدی از این گریه؟

ناراحت بودم، معنای دقیقش ناراحت نیست، شاید دل شکسته، شاید مغموم؛ این دومین باری بود که این حس به سراغم می‌آمد. همین چند ماه پیش، جلوی درب سی‌تی‌اسکن بیمارستان نمازی؛ غلغله بود، از شیراز و شهرستان‌های مختلف، آدم‌های مریض و گاهی بی‌اعصاب و منشی‌های بی‌اعصاب‌تر. توی راهرو و جلوی در، شلوغ بود.

از اول راهرو یک تخت را می‌آوردند، خوب که نگاه کردم، یک بچه تویش بود با چند تا سیم و لوله و وسیله، همراه بیماربر یک پرستار و دکتر هم بود. بچه‌ی دو سه ساله خواب بود انگار. توی هر دو دماغش لوله رد شده بود، دستانش چسب کاری و سوراخ، به سختی نفس می‌کشید!

صحنه‌ی دردناکی بود، مخصوصاً برای من که پسرم دقیقاً هم سن و هم اندازه‌ی او بود، زجر و عذاب کشیدن بچه را می‌شد حس کرد. چند دقیقه‌ای پشت در ماند؛ همه نگاه می‌کردند و ناراحت بودند.

در باز شد و بچه را بردند داخل، یک عده آدم خودخواه صدایشان درآمد که چرا بی‌نوبت رفت داخل! از همین آدم‌هایی که فقط به فکر خودشان هستند و حاضرند برای منافع خودشان همه را له کنند، همین‌هایی که تعدادشان خیلی زیاد شده...

بچه را می‌بردند زیر دستگاه و مسئول سی‌تی‌اسکن بیمارستان به من می‌گفت این قدر حالش بد است که دکتر همراهش فرستاند! نتوانستم بمانم و توی راهروهای بیمارستان راه می‌رفتم و...

اما امروز دوستی قدیمی را دیدم، دیدن دوستان قدیم مرا سر حال می‌آورد، کلی انرژی می‌گیرم، اما این بار فرق داشت، دوستی را دیدم و قرار بود در کاری همراهی‌اش کنم که سخت بود. برای من که سخت بود، برای او...

می‌خواست داستان مرگ دختر یازده روزه‌اش را برای کسی تعریف کند تا او راهنمایی کند، او می‌گفت و می‌لرزید: یکم فروردین به دنیا آمد، توی بیمارستان مسلمین به ما گفتند چون امکانات کم است بروید نمازی...

ظاهراً یک مشکلی در ناف بچه وجود داشته. دو روز توی نمازی فقط بستری بود و عملش نمی‌کردند، می‌گفتند اول اورژانسی‌ها را باید عمل کنیم. نوزاد تازه به دنیا آمده را سه روز بی شیر مادر و با سرُم نگه داشتند، روز سوم عملش کردند و گفتند موفقیت آمیز بوده اما بچه دفع نداشته و باید بستری بماند، چند روز سونوگرافی و آزمایش و ... تا تشخیصشان می‌شود انسداد روده. روز یازدهم یک رزیدنت جراحی عمومی عملش می‌کند. بچه را می‌آورند ریکاوری، پرستاری اصرار می‌کند که نوزاد را ببرند بخش ولی مسئولین اتاق عمل مقاومت می‌کنند، معلوم نمی‌شود به خاطر کمبود دستگاه نگهدارنده یا کمبود تخت تصمیم به انتقال بچه می‌گیرند، یک انتقال شگفت انگیز!

گلوی بچه ورم دارد، ورمی به اندازه‌ی سر! توی دهانش دستگاه تنفس است، پرستار می‌گوید باید سریع منتقلش کنیم، بیماربر سر تخت را می‌گیرد و می‌دود، پرستار دستگاه تنفس را می‌فشارد و پدر پشت تخت را می‌گیرد تا به در و دیوار نخورد. به بخش که می‌رسند بچه سیاه می‌شود! تمام!!!

جناب رزیدنت و پرستارها و بقیه جمع می‌شوند دور تخت و هر کاری می‌کنند فایده ندارد! رزیدنت، انتقال و پرستار را مقصر می‌دانند و پرستارها عمل جراحی را. داد و بیداد و گریه و شیون هم بی‌فایده است.

شکایت در بیمارستان هیچ نتیجه‌ای ندارد، به کلانتری می‌روند، شرح آن چه پیش آمده را می‌نویسند؛ نوزاد دختر یازده روزه را می‌برند پزشکی قانونی و روز سیزدهم به خاک سپرده می‌شود.

دوست من تمام این‌ها را توضیح داد، جواب این است: طبقه پنج معاونت درمان. می‌رویم، یک اتاق زنانه که سه زن مشغول حرف زدن هستند، می‌پرم میان حرف‌های شخصی‌شان، یکی می‌گوید بیرون باشید می‌آیم. دو سه دقیقه‌ای می‌نشینیم، می‌پرسد مشکل چیست؟ شرمم می‌شود وقتی دوستم می‌خواهد دوباره ماجرا را تعریف کند، اما کمی که پیش می‌رود، خانم محترم می‌پرسد چند سالشان بوده؟! انگار حواسش هنوز به صحبت‌های چند دقیقه قبلش با همکاران بوده. زودتر جواب می‌دهم: نوزاد بوده، تازه به دنیا آمده بوده؛ می‌گوید بروید طبقه اول، سلامت نوزادان، دکتر پارسا.

طبقه اول، اتاق شلوغ، وارد که می‌شویم، خانمی قیافه‌ی «بفرمایید؟» می‌گیرد، می‌گویم دکتر پارسا هستند؟ می‌گوید امرتان؟

-برای شکایت آمدیم.

دست می‌کند توی پرینتر یک کاغذ آچهار می‌دهد بهمان: بنویسید.

-فرم ندارد؟

-از دبیر خانه بگیرید طبقه همکف!

کاغذ سفید آچهار را می‌گیریم و می‌رویم پایین، یک میز دراز پر از خانم، اولی اعصاب ندارد، می‌پرسیم فرم شکایت می‌خواهیم، اشاره می‌کند به جلوتر. چند نفری را رد می‌کنیم، دوباره می‌پرسیم: فرم شکایت می‌خواهیم. با حوصله جوابمان را می‌دهد و می‌گوید میز شکایت میز آخر است و فکر نکنم فرم داشته باشد، خانم دیگری از بغل دستش می‌گذرد، از او می‌پرسد، جواب می‌دهد: فرم شکایت را از همان طبقه پنج باید بگیرند! قیافه‌ی ما را که می‌بیند انگار دلش می‌سوزد!

 به دوستم می‌گویم: می‌روم فرم را می‌گیرم تو توی همین آچهار پیش‌نویسش را بنویس. از دبیرخانه بیرون که می‌آییم همان خانم می‌آید سراغمان، می‌گوید چه شده؟ نمی‌گذارم دوباره دوستم توضیح بدهد که بچه‌ام ... جواب می‌دهم توی بیمارستان نمازی... خیلی ناراحت می‌شود به دوستم می‌گوید بیچاره مادرشان، کمی دلداری‌اش می‌دهد و می‌گوید حتماً پیگیرش باشید، فرم را پر کنید و بیاورید، اصلاً دو تا فرم پرکنید یکی را بفرستید اداره نظارت بر درمان و دیگری را سلامت نوزادان.

تا بروم طبقه پنج و برگردم هنوز نوشتن شرح ماوقع تمام نشده، چند دقیقه‌ای هم پاکنویسش طول می‌کشد.

شناسنامه‌ی بچه، بعد از مرگش به دستشان رسیده، توی قسمت نام بیمار می‌نویسد نوزاد دختر، برگه را که تحویل می‌دهد، خانم بی‌‎اعصاب دیگری می‌گوید: چرا اسم ننوشتی؟ دوستم به من‌ومن می‌افتد، دوباره می‌پرم وسط: نوزاد بوده.

-خب اسم مادرش را بنویسید.

 برگه را تحویل می‌دهیم. خانم شماره‌ای می‌دهد و می‌گوید یک هفته دیگر تماس بگیرید.

از هم خداحافظی می‌کنیم، می‌خواهد برود یزد، شهری که به خاطر کارش آن جا ساکن است. از خیابان که رد می‌شود، می‌سوزم، ناراحتم؛ معنای دقیقش ناراحت نیست، شاید دل شکسته، شاید مغموم...


شنبه 29 فروردین 1394 | 23:18 | روز نوشت | ()


موسیقی، این لذت بی‌پایان

ایده‌ی مطلب زیر خیلی وقت است توی ایده‌های وبلاگ نویسی‌ام جا خوش کرده بود! بهانه‌ی نوشتن هم شد مرور مجدد این ترانه‌ی فوق‌العاده‌ی خشایار اعتمادی که: «خورشیدو بکش سمتت تو این شب تکراری، دنیا رو نمی‌دونم، تو جاذبشو داری...»

به گمانم سال هفتاد و شش بود که اولین آلبوم پاپ مجاز با خوانندگی چند نفر و توسط شرکت سروش منتشر شد. آن زمان عموی من مجرد بود و در اتاق خودش تلویزیون رنگی مجزا و ضبط صوت داشت. به خاطر این امکانات منحصر به فرد! وقتی خانه پدر بزرگ بودیم پاتوق ما اتاق عمو بود. آن زمان همین نوار را گوش می‌کرد که ترانه‌ی همین خشایار اعتمادی: «من درختم تو بهار، من بهارم تو زمین...» و قاسم افشار: «چرا باید بمیرن از تشنگی، ماهی‌های کوچیک سرخابیمون...» بیشتر نظر مرا جلب کرد و هر از چند باری عقب و جلو زدن، گوش می‌کردم.

آن زمان یک کلیپی هم از محمد اصفهانی در تلویزیون نشان می‌داد که یک پدر معتادی داشت برای دخترش می‌خواند: «نمی‌خواستم خورشیدو ازت بگیرم، نمی‌خواستم آسمونت ابری باشه...»

در همین دوران پدرم یکی از روزها و نمی‌دانم به چه خاطر، ماشین آقای جعفری همین آقایی که تا همین چند وقت پیش سرپرست تیم فجر سپاسی بود را قرض گرفته بود. ماشین یک پیکان چراغ کوچک قدیمی بود که اتفاقاً ضبط هم داشت و اتفاقاً توی ضبطش نوار حسرت محمد اصفهانی هم بود. قطعه‌ی خانه‌ی دل نسبت به کارهایی که تا به آن موقع شنیده بودم شادتر بود و آن موقع فهمیدم ترانه‌هایی هست که از صدا و سیما پخش نمی‌شود و دنیای دیگری هم وجود دارد! «از داغ غمت هر که دلش سوختنی نیست، از شمع رخت محفلش افروختنی نیست...»

در همین ایام، کتابخانه‌ی مدرسه‌یمان که مدرسه‌ی شاهد هم بود، بخش نوار خانه را با خرید هشت یا نه نوار موسیقی راه اندازی کرده بود و نوار به بچه‌ها قرض می‌داد. من می‌خواستم آلبوم محمد اصفهانی را قرض بگیرم چون صدایش را بیشتر می‌پسندیم شاید هم به خاطر این که ریش داشت! اما چند باری که مراجعه کردم نوارها همه امانت بودند تا این که یکی از روزها متصدی گفت فقط دهاتی را داریم، منم با خودم گفتم: «اینم شانس من! همه‌ی خوباش رفته آلبوم دهاتی‌ها مونده برای من!» دل به دریا زدم از آن جایی که نوار گوش کردن در آن زمان خیلی هیجان داشت گفتم عیب ندارد حالا دهاتی گوش بدم ببیمنم چیه! بعد که نوار را گرفتم دیدیم اسمش دهاتی است و خواننده‌اش یک جوان بدتیپی است به اسم شادمهر عقیلی و نوار کلاً پاپ است! و می‌خواند: «ساده بگم دهاتی‌ام، بوی علف می‌ده تنم، هنوز همون دهاتی‌ام، با همه شهری شدنم...» با این که تنظیم و ترانه‌ها نسبت به ترانه‌های موجود خیلی متفاوت بود ولی خیلی به دلم ننشست شاید به خاطر تیپ و قیافه‌ی جناب. آلبوم مسافرش را هم از همان مدرسه گرفتم و گوش کردم: «مسافر خسته‌ی من بار سفر رو بسته بود، تو خلوت آیینه‌ها به انتظار نشسته بود...»

بعدتر تصمیم گرفتم که فقط یک خواننده را دوست بدارم و آلبوم او را بخرم و آن خواننده کسی نبود جز محمد اصفهانی. آن زمان فروشگاه شهر و روستا که الآن دل و جگر زلیخا شده و یک تکه‌اش متعلق به ستاد بازسازی عتبات عالیات است و یکی تکه متعلق به آموزش کارکنان بانک ملی، یکی چیزی بود مثل فروشگاه نگین. مرکز خرید کالاهای اساسی و غیراساسی. اجناس کوپنی و آزاد. توی این فروشگاه یک غرفه‌ی نوار فروشی هم بود که از قضا دوست پدر گرامی بود. خلاصه این که در یک روز دل انگیز که هنوز نشاط و شادی آن روز برایم ملموس است، اولین نوارهای عمرم را پدرم از دوستش خرید! «حسرت» و «فاصله‌ها»ی محمد اصفهانی!

این گذشت تا با علیرضا افتخاری هم آشنا شدم و نوار «امان از جدایی» را خیلی زیاد گوش دادم و از شنیدنش لذت بردم. راستش در مقطعی هم از طریق واسطه‌ای با یکی از خوانندگان آن طرفی آشنا شدم که این آشنایی دوام چندانی نداشت، ولی خب جذاب بود!

سال‌ها که می‌گذشت پدیده‌های جدید هم به وجود می‌آمد، از واکمن و ضبط دو بانده تا کامپیوتر. کامپیوتر که خریدیم دو نرم افزار موسیقی هم داشتیم، یکی یادگار بود که در آن با مرحوم ناصر عبدالهی هم آشنا شدم و با یک سری خواننده سنتی و پاپ، و همچنین با کیفیت فوق العاده موسیقی در سیستم! اینترنت هم عامل بعدی ارتباط من با موسیقی بود و بعدتر ام‌پی‌تری‌پلیر و بعدتر گوشی موبایل.

موسیقی را دوست دارم، از شنیدن بعضی موسیقی‌ها لذت می‌برم. در یک برهه‌ای هم دوست داشتم بروم و موسیقی را یاد بگیرم ولی نشد. شعرنوشت‌هایی که در وبلاگ درج شده و می‌شود، معمولاً ترانه‌هایی ست که یا از ملودی‌اش خوشم می‌آید یا از متن ترانه‌اش.

هر ترانه مرا به خاطرات زمان خودش می‌برد، وقتی اولین ترانه‌ی خشایار اعتمادی را گوش می‌کنم می‌روم به سال هفتاد و شش، کنار ضبط عمویم دراز کش! عصر جمعه و کیف می‌کنم، وقتی که ده ساله‌ام! وقتی خانه‌ی دل محمد اصفهانی را گوش می‌کنم، می‌روم توی پیکان قدیمی آقای جعفری، هوا تاریک توی خیابان پاسداران، پارک قوری، فروشگاه رفاه. سرمای هوا را روی تنم حس می‌کنم.

و همین طور جلوتر وقتی خودکشی ممنوع محسن چاوشی گوش می‌کنم، می‌روم به روزهای اول دانشگاه، شور و هیجان و اضطراب؛ وقتی 85 بنیامین بهادری را گوش می‌کنم می‌روم به جشنواره نهضت نرم افزاری پیام نور کشور؛ وقتی سلام آخر خواجه امیری را گوش می‌کنم می‌روم به پیکان بسیج دانشجویی پیام نور و عطر راننده‌اش را استشمام می‌کنم؛ وقتی عشق من رامین بی‌باک را گوش می‌روم به خواستگاری؛ وقتی شوک فرزاد فرزین را گوش می‌کنم توی مسجدالنبی و زیر آفتاب عربستان قدم می‌زنم و...

در نهایت این که موسیقی کماکان بخش جدایی ناپذیر زندگی من است، به نظر هر کسی با موسیقی ارتباطی ندارد یک چیزی توی زندگی‌اش کم است، از یک دنیا محروم است.

«می‌دانید که من به طور طبیعی از جمله آدم‌های غرب ستیزم. چنان که هیچ ویژگی غرب، مرا مبهوت و مجذوب نمی‌کند. در عین حال، ویژگی‌های مثبت غرب را از روی محاسبه، تأیید می‌کنم. یکی از آن ویژگی‌ها، مقوله موسیقی است.» و همچنین بخوانید + و + و +


جمعه 17 بهمن 1393 | 01:37 | روز نوشت | ()


می‌خواستم بنویسم...

چه می‌شود کرد؟ نگاه که می‌کنم آخرین مطلب وبلاگم هفده روز پیش ارسال شده! نه این که بخواهم ننویسم، نه این که نخواهم بنویسم، نه این که حرفی برای گفتن نباشد، نه این که نوشتن را کنار گذاشته باشم که در ماه اخیر خیلی بیشتر از گذشته نوشته‌ام اما...

«کار فله‌ای چیست؟! ۲» را می‌خواستم بنویسم این که برای آقای ایکس که در مکان الف است سخنرانی‌ها می‌کنند برای انتقال به مکان ب، که چه قدر خوب است و چه فوایدی دارد، بعد که اتفاقاتی می‌افتد، در همان شرایط و همان آدم‌ها بدون این که به روی خودشان بیاورند در سخنانی متناقض، از مزیت‌های انتقال به مکان جیم می‌گویند. حافظه‌ها در حد ماهی گلی شده یا منافع این قدر می‌چربد؟! می‌خواستم بنویسم مسئولی دستوری می‌دهد و خیلی هم پافشاری می‌کند که مثلاً کسانی که مسئولیت فکری دارند مسئولیت‌های اجرایی را تحویل دهند و وقتی این کار به سختی و با فشار به این و آن انجام شد، خودش برخلاف نظر صریح خودش عمل می‌کند، و آدم می‌ماند از این همه ثبات در تصمیمات و پایداری در مدیریت! می‌خواستم بنویسم به قول حسن روحانی یک مشت تازه به دوران رسیده... نه! این را نمی‌خواستم بنویسم!

مطلبی با عنوان «این‌ها زرنگی نیست» می‌خواستم بنویسم و بگویم که اگر کسی مثلاً شراکتاً یک نمایندگی اسباب بازی فروشی داشت و آن‌ها را با قیمت‌هایی انداخت به یک جای فرهنگی حتی با رضایت مسئول آن جا، یا حتی کسی میز و صندلی و وسایل چاپ و بقیه‌ی چیزهای شخصی‌اش را فروخت به همان جا باز با رضایت مسئول مربوطه، فکر نکند زرنگی کرده، فکر نکند پولی به جیب زده و تمام، کسی که مسئول یکی کاری در یک جای فرهنگی است و همان کار را به صورت خصوصی و شخصی انجام می‌دهد و دو زار پول گیرش می‌آید فکر نکند خیلی دارد زرنگ بازی در می‌آورد و هی نخواهد خودش را و وجدانش را با این که «حاجی گفته» راضی نگه دارد، که یقین دارم نمی‌شود جواب خدا را با این جمله داد. این‌ها واقعاً زرنگی نیست، این‌ها بدبختی و حقارت است.

می‌خواستم مطلبی بنویسم که حتی تیترش را هم انتخاب نکردم در مورد این که من به اخلاص بعضی‌ها غبطه می‌خورم. هفته‌ی بسیج سال گذشته با مسئول بسیج دانشجویی یکی از دانشکده‌های علوم پزشکی هم کلام شدم، دانشجوی دهه‌ی هفتادی انقلاب ندیده‌ی جنگ ندیده‌ی حتی آدم‌های انقلاب و جنگ ندیده، جوری سادگی و صفا و اخلاص داشت که مرا مجذوب کرد. دور و برم از این آدم‌ها کم نیستند، آدم‌هایی که شرافتشان را به پول نمی‌فروشند، آدم‌هایی که چه بدانند چه ندانند با خدا معامله کرده‌اند، آدم‌هایی که جسم و جان و مالشان را گذاشتند تا کار مثبتی انجام دهند. آدم‌هایی که من مانده تا بفهممشان و بهشان برسم، آدم‌هایی که امیدی هستند برای مبارزه با ناامیدی... بعضی وقت‌ها سعی می‌کنم بیشتر ببینمشان... همین آدم‌های دور و برم را...

و در آخر این که دلم پر است از ادعای آدم‌ها، از حرف‌های بدون پشتوانه، از این که علامه‌ی دهرند، از این که جوری رفتار می‌کنند، جوری حرف می‌زنند که انگار خود خدا این رفتار را بهشان الهام کرده و این حرف‌ها را در دهانشان گذاشته... آدم‌هایی که دنبال ست کردن میز با صندلی و دیوار محل کارشان هستند و خوب بلدند از بیت‌المال خرج کنند... آدم‌هایی که از ریاست فقط حقوق گزافش را می‌شناسند و دیدن دم فلان نماینده و فلان مدیر کل را و پارتی بازی برای فلان قوم و خویش را... و خیابان‌های اصلی شهرم پر شده از دست‌فروش، پر شده از آدم‌هایی که توی آشغال‌ها دنبال بطری و چیزهای پلاستیکی هستند، زنی دیدم که خرده‌های نان را از جلوی نانوایی جمع می‌کرد و توی کیفش می‌ریخت، مردی دیدم که ته ساندویچ‌های مردم را از روی میز مغازه ساندویچ فروشی بر می‌داشت و می‌خورد، مردمی را می‌بینم که برای خرید مانده‌ترین و خراب‌ترین میوه‌ها با میوه‌فروش چانه می‌زنند و مردمی را می‌بینم که لباس‌هایشان، کفش‌هایشان، له شده، پاره شده، وصله دار است و می‌دانم که نمی‌توانند، نمی‌توانند... این‌ها را هم می‌خواستم بنویسم...


دوشنبه 17 آذر 1393 | 21:36 | روز نوشت | ()


دلم

بعضی وقت‌ها دلم برای چشمم می‌سوزد، می‌گویم این دو چشمان از صبح باید مشغول دیدن باشند تا شب که پلک‌ها بیایند رویشان و استراحت کنند. بعدتر دلم برای گوش‌هایم هم می‌سوزد که مدام باید بشنوند و بشنوند.
بعدتر دلم برای دماغم هم می‌سوزد که چه خواب و چه بیدار باید نفس بکشد، بعدتر که دقیق‌تر می‌شوم می‌بینیم شش‌هایم، قلبم، جگرم، کلیه‌هایم، معده‌ام و خیلی از اعضای بدنم ۲۴ ساعته کار می‌کنند تا من به کارهایم برسم!! یعنی وقتی خوابم هم خیلی‌هایشان هنوز مشغول کارند، مشغول انجام وظیفه‌اند، بی آن که خسته شوند! بی آن که غر بزنند!!
ناراحت می‌شوم از زمانی که بی‌خاصیت بگذرد و وقتی که بیهوده تلف شود.

*حال «وام نیکو» به لطف خدا و همت اعضا خوب است، شرایط ویژه‌ای برای متقاضیان عضویت تا پنجم آذر برقرار است.


جمعه 23 آبان 1393 | 03:23 | روز نوشت | ()


ناامیدی

-    من همیشه به آدمایی که می‌تونستن به خدا اعتقاد داشته باشن حسادت می‌کردم! وقتی به دبیرستان می‌رفتم دوستی داشتم به اسم «فردی روسو» همیشه عادت داشت بعد از این که کار بدی مرتکب می‌شد تنها کاری که می‌کرد این بود که بره اعتراف کنه و براش مثل این بود که هرگز اون کارِ بد اتفاق نیفتاده...

-    خب، به این سادگی‌ها هم نیست...

-    می دونم، ولی یه چیزِ آرامش بخشی تو این ماجرا هست... و اون آینه که تو باید حقیقت رو بگی و می‌تونی به خاطر این کار....

-    آمرزیده بشی...

-    یه بار شنیدم که بدترین گناه ناامیدیه.

-    فکر می‌کنم درسته؛ یعنی وقتی که تصمیمی می‌گیری ادامه ندی...

-    من فکر می‌کنم این کار رو کردم؛ من هم کم آوردم؛ من...من یه مشکلی دارم، دکتر تلاش کرد که کمکم کنه ولی من... به این نتیجه رسیدم که ارزشش رو نداره .... برام خیلی درآور و تحقیر کننده بود ...پس از ادامه دادن ناامید شدم، فکر می‌کنم این اعترافِ من باشه.

-    باشه، این هم اعترافِ من، من...من هم یه مشکلی دارم؛ همیشه فکر می‌کردم این کاریه که خدا داره با من می‌کنه تا مجازاتم کنه و هیچ کاری نیست که من بتونم انجام بدم تا مشکلم حل بشه پس یاد گرفتم که قبولش کنم، من هم از تلاش کردن ناامید شدم؛ بزرگ‌ترین گناه، درسته؟!

-    شاید نباید این‌جوری باشه... به هر حال من لستر هستم

-    باربارا... بارب

-    از دیدنت خوشحالم بارب

-    من هم همین‌طور


•    دیالوگ سریالی ساخت سال ۲۰۱۴ کشور دشمن، امریکای جنایتکار


دوشنبه 7 مهر 1393 | 06:33 | روز نوشت | ()


روز تلنگر!

روزها در گذرند و ما متوجه نیستیم؛ شاید روز تولد، تلنگری باشد به این که کمی بیشتر حواسمان باشد. متن زیر را چند روز پیش خواندم، دیدیم متن خوبی است برای انتشار در روزی که قرار است تلنگری باشد برای من!

چه ایده بدی بوده گرد ساختن ساعت. احساس می‌کنی همیشه فرصت تکرار است:
قرار بوده ۸ صبح بیدار شوی و می‌بینی شده ۸ و ربع، می‌گویی: اشکال ندارد تا ۹ می‌خوابم بعد بیدار می‌شوم!
قرار بوده امشب ساعت ۹ یک ساعتی را صرف مطالعه کتاب کنی، می‌بینی کتاب نخوانده ۱۰ شده. می‌گویی: اشکال ندارد. فردا شب ساعت ۹ می‌خوانم.
ساعت دروغ می‌گوید، دروغ. زمان بر گرد یک دایره نمی‌چرخد! زمان بر روی خطی مستقیم می‌دود؛ و هیچ‌گاه، هیچ‌گاه، هیچ‌گاه باز نمی‌گردد.
ایده ساختن ساعت به شکل دایره، ایده جادوگری فریبکار بوده است! ساعت خوب، ساعت شنی است! هر لحظه به تو یادآوری می‌کند که دانه‌ای که افتاد دیگر باز نمی‌گردد.
اگر روزی خانه بزرگی داشته باشم، به‌جای همه دکورها و مجسمه‌ها و ستون‌ها، ساعت شنی بزرگی برای آن خواهم ساخت و می‌گویم در آن آن‌قدر شن بریزند که تخلیه‌اش به اندازه متوسط عمر یک انسان طول بکشد. تا هر لحظه که روبرویش می‌ایستم به یاد بیاورم که زمان «خط» است نه «دایره».
زندگی دکمه بازگشت ندارد، پس زیبا و شاد زندگی کنیم...


شنبه 15 شهریور 1393 | 05:35 | روز نوشت | ()


نژادپرستی مذهبی!

ما، یعنی مایی که ادعای مذهب داریم، خودمان را برتر می دانیم، خودمان را نژاد برتر می دانیم! چون ریش داریم، چون چادر داریم، چون نمازمان را اول وقت می‌خوانیم، چون هنگام حرف زدن بسم الله و مخلفاتش از دهانمان نمی‌افتد، اصلاً ما بهشتی هستیم چون به ولایت فقیه اعتقاد راسخ داریم. ما بهتر از بقیه هستیم چون عاشق امام رضا هستیم، چون در راهپیمایی‌ها و انتخابات شرکت فعال داریم.

توی ذهن خودمان خیلی دلیل داریم که بله ما به خدا نزدیک تریم، اگر مثلاً یک دختر بد حجاب ببنیم بی محاسبه ما از او به خدا نزدیک تریم و باید به او تذکر بدهیم تا به راه راست که راه ماست هدایت شود!

ولی از دید من این‌ها به تنهایی پشیزی نمی‌ارزد!! هنگامی که ما ارزش‌های انسانی و اخلاقی را به هیچ می‌انگاریم! وقتی مثل آب خوردن دروغ می‌گوییم، وقتی کارمان را درست انجام نمی‌دهیم، وقتی بی نظمیم، وقتی از زیر کار در می‌رویم، وقتی امانت دار خوبی نیستیم، وقتی غیبت می‌کنیم و وقتی به هیچ وعده‌ای عمل نمی‌کنیم، وقتی پارتی بازی برایمان عادی است، وقتی بی هدف وقت می‌گذرانیم، وقتی بی اخلاقیم و وقتی ارزشی برای انسان‌های دیگر قائل نیستیم.

دلم پر است از خودمانی که ادعایمان گوش فلک را کر کرده...


شنبه 4 مرداد 1393 | 22:53 | روز نوشت | ()


ترانه‌های خدایی

اگر فعلاً دعوای حلال یا حرام بودن؛ خوب یا بد بودن موسیقی را بی‌خیال شویم و به همین بسنده کنیم که رهبری فرمود: یکی از راه‌های مقابله با تهاجم فرهنگی [البته با شرایطی] می‌تواند موسیقی باشد؛ این پست حاوی پانزده ترانه از خواننده‌های مختلف در مورد خداست.
اگر شما هم ترانه‌ای دارید که در مورد خداست و در این فهرست آورده نشده، لطفاً مرا مطلع کنید. برای دانلود به صفحه‌ی دانلود ترانه‌ها در گوگل درایو مراجعه و آن‌ها را دانلود کنید.

۱- با اجازه‌ی خدا – مسعود مرادی
۲- با اجازه‌ی خدا – رضا صادقی
۳- با تو می‌خندم – رضا صادقی و شهاب رمضان
۴- دوست دارم خدا – رضا صادقی
۵- امروز هنوز تموم نشده – حامد محضر نیا
۶- اضطراب – محمد علیزاده
۷-  خدا – علی صدیقی
۸-  خدا باهام به هم زده – محمد علیزاده
۹-  خدا همین وراست – الیاس صالحی
۱۰-  خدایا – علی لهراسبی
۱۱-  خدایا – مازیار فلاحی
۱۲-  میشه نگام کنی – محمد علیزاده
۱۳- نگران منی – مرتضی پاشایی
۱۴-  یا تو یا بازم تو – پویا بیاتی
۱۵-  یکی همیشه هست – میثم ابراهیمی


سه شنبه 24 تیر 1393 | 06:39 | روز نوشت | ()


واقعیت آدم‌ها

هر روز صبح سر کار می‌رویم و به خانه بر می‌گردیم. اگر روزی اتفاق خاصی بیفتد، چهره دیگری از خودمان نشان می‌دهیم و اطرافیان، ما را بهتر می‌شناسند.

عده‌ای در اتاقی نشسته‌اند و در باره موضوعی حرف می‌زنند، وقتی می‌خواهند بیرون بروند به هم تعارف می‌کنند؛ ولی وقتی اتاق آتش بگیرد، دیگر آدم‌ها تعارف نمی‌کنند. هر کسی چهره واقعی‌اش را نشان می‌دهد؛ یک نفر دیگران را قربانی می‌کند که از اتاق بیرون برود، دیگری فداکاری می‌کند تا دیگران سالم بمانند.

*بخشی از یادداشت حمید رضا شاه آبادی (نویسنده) در ماهنامه «داستان»



می‌خواستم بنویسم: عصبانی نشدن و خوب بودن در شرایط معمولی هنر نیست. کنترل خود را از دست ندادن وقتی زندگی عادی است، چیز خاصی نیست. آدم‌ها موقعی شناخته می‌شوند که فضا بحرانی شود، موقعی خود واقعی‌شان را نشان می‌دهند که در وضعیتی بغرنج و غیرمعمولی قرار بگیرند.

می‌خواستم بنویسم: چه می‌شد یاد می‌گرفتیم در بدترین شرایط و در لحظات طوفانی، آرامش خودمان را حفظ کنیم و به دیگران آسیبی نرسانیم.

می‌خواستم این‌ها را بنویسم و چیزهایی دیگری از همین جنس، که این یادداشت را خواندم. هر چه می‌خواستم بنویسم، نوشته بود.


دوشنبه 16 تیر 1393 | 18:18 | روز نوشت | ()


مستند دکتر خضری

نه فقط تجربه‌ی ساخت مستند، که اصلاً تجربه‌ی کارهای تصویری نداشتم و نهایتاً یک بیننده بودم؛ وقتی پیشنهاد ساخت یک مستند شد، با کمی تردید پذیرفتم. دکتر خضری، فردی بود که باید یک روز از زندگی او مستند می‌ساختیم.
نتیجه، مستندی چهل دقیقه‌ای شد که دوست داشتم مخاطبان وبلاگ اگر فرصتی داشته باشند آن را ببینند و چند خطی به نقد این مستند بپردازند. شاید این جا بهترین مکان برای ارائه مستند و بازخورد آن باشد.
در ساخت این مستند، دوست خوبم «ساسان رزم آور» به همراه دوستانش «نوید کشوری» و «جلال شکیب خواه» زحمت فیلم‌برداری و عکاسی را کشیدند؛ «خانم بیدار» ساعت‌ها و روز آخر تا دوازده شب، مشغول تدوین مستند بود و «خانم قاسمی» که در فرصتی کوتاه و به اصرار من، گویندگی این مستند را به عهده گرفت.
در پایان این که، تهیه‌ی این مستند، از فیلم‌برداری تا خروجی نهایی، فقط یازده روز زمان برده است و نوع اجرای آن را از سریال «بیست و چهار» الهام گرفته‌ام.
مستند «یک روز با دکتر خضری» در سه بخش در آپارات آماده دانلود است:
بخش اول (لینک دانلود)
بخش دوم (لینک دانلود)
بخش سوم (لینک دانلود)


پنجشنبه 25 اردیبهشت 1393 | 17:55 | روز نوشت | ()


  • تعداد کل صفحات : 24 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  

← آخرین مطالب

← علاقمندی‌ها

← دوستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :

←تبلیغات