تبلیغات
صادق آنلاین - مطالب روز نوشت
صادق آنلاین
روزنوشت‌های یک صادق
سلام! از این که چند دقیقه‌ای مهمان وبلاگم هستید، خوشحالم؛ ممنون می‌شوم مرا از نظرات خود بهره‌مند سازید.
راستش خیلی مهم نیست چه عقیده‌ای داریم؛ مهم این است که انسانیم، می‌توانیم صادقانه با هم حرف بزنیم و حتی به هم عشق بورزیم!
لطفاً به تاریخ انتشار مطالب توجه کنید، امروز است!

کار فله‌ای چیست؟!

یک- شما مسئول یک جایی هستید و به آقای ایکس که کار آلفا را انجام می‌دهد کار بتا را پیشنهاد می‌دهید و در مذمت آلفا و خوبی بتا روی مخش رژه می‌روید. قرار می‌شود آقای ایکس بررسی کرده و نتیجه را به شما اطلاع دهد؛ اما شما او را غافلگیر و خانم ایگرگ را مسئول بتا می‌کنید و بعد که آقای ایکس را دیدید می‌گویید آن کاری که می‌خواستم انجام دهم نشد و شما در همان آلفا (که از مضرات وسیعش سخن رانده بودید!) کارت را انجام بده!

دو- شما مسئول یک جایی هستید، مسئولیت آلفا بی مسئول مانده، آقای ایکس نفر دوم مجموعه آلفا است، شما با آقای ایگرگ که مسئول مجموعه بتا هست صحبت کرده و مسئولیت آلفا را به او محول می‌کنید. قبلش چند نفری به شما می‌گویند که ایشان فرد مناسبی نیست و بهتر است بگذارید در سر جایشان بمانند. اما شما جلوی کار را نمی‌گیرد و آقای ایگرگ به عنوان مسئول آلفا معارفه شده و کار را شروع می‌کند. دوباره چند نفری به شما اعتراض می‌کنند. شما آقای ایگرگ را فرا خوانده و با زبانی نرم می‌خواهید که مسئولیت آلفا را تنها چند روز بعد از تحویل گرفتن به آقای ایکس تحویل دهد و خودش به جای آقای ایکس یعنی نفر دوم مجموعه آلفا خدمت رسانی کند!

سه- شما مسئول یک جایی هستید. یک مجموعه جدید با نام آلفا تاسیس کرده و چند نفری که فکر می‌کنید خیلی کاری ندارد می‌گذارید در آن جا، یک آقای ایکس را هم به عنوان مسئول انتخاب می‌کنید. خب همگی با شما چند باری جلسه می‌گذارند؛ از اهمیت کارشان سخن می‌گویید و داستان‌ها می‌سرایید؛ برایشان وظایف و تکالیفی عجیب تعیین کرده و فرصتی برای انجام کارها قرار می‌دهید. چندی بعد مسئول مجموعه بتا رفته است و شما آقای ایکس را می‌گذارید مسئول مجموعه بتا و کلاً بی خیال مجموعه آلفا می‌شوید! گویی نه خانی آمده و نه خانی رفته! حالا هر کاری که شده و نشده، هر وقتی که از افراد گرفته شده، هر هزینه ای که شده و هر اتفاقی که افتاده، مهم نیست! مهم این است که چارت و افراد باقیمانده را مثل ... (خب راستش من مجبور نیستم ادامه دهم و برای خودم دردسر ایجاد کنم! همین بس که در چارت تغییراتی ایجاد می‌کنید و همان چند نفر اولیه را یک جوری در چارت جا می‌کنید!)

*خیلی جالب‌تر نیست اگر آقای ایگرگ مورد دوم همان آقای ایکس مورد سوم باشد و مجموعه آلفای سوم همان مجموعه بتای دوم؟

*البته واضح و مبرهن است که این موارد در یک کشور اسلامی رخ نداده بلکه این نوع کارها، از اتفاقاتی است که در بلادهای غیر مسلمان رخ می‌دهد. (همان طوری که از اسم افراد و مجموعه‌ها پیداست)

*شما هم اگر دوست یا آشنایی در کشورهای خارج دارید، از تجربیاتشان بنویسید و به این موارد اضافه کنید.


یکشنبه 14 اردیبهشت 1393 | 05:23 | روز نوشت | ()


مرز بان

مرزبانان عزیز کشورم در چادر مرزبانی مشغول استراحت و خوابند، در روشنایی روز و نه در تاریکی، چادرشان را محاصره می‌کنند و آن‌ها هم بسیار مسالمت آمیز تسلیم چند نفر می‌شوند!
یکی از عوامل جیش‌العدل مشغول بستن دست سربازان می‌شود، خیلی جالب است یکی از مرزبانانی که هنوز دستانش باز است و با پیراهن سربازی و شلوار ورزشی خوابیده، در خواست می‌کند که شلوار سربازی‌اش را بپوشد! از بیرون چادر، شلوارش را برمی دارد و وسط چادر شلوار پایش می‌کند!!
جالب‌تر این که وقتی دست مرزبانان را می‌بندند یکی از جیش‌العدالی‌ها پوتین‌هایشان را می‌گذارد جلوی پایشان و برایشان می‌گیرد تا بپوشند!!
فیلم‌بردار محترم هم قبل از رسیدن به چادر، مرتب ذکر می‌گوید، ذکری که انگار خروارها ترس پشتش مخفی شده!
حالا به جز یکی، بقیه مرزبان‌ها آزاد شده‌اند و و مسئولین نیروی انتظامی گفته‌اند خبری از معافیت برای آن‌ها نیست. حتی کوثری، نماینده مردم تهران در مجلس ، با تأیید خواب بودن ۵ مرزبان آزاده شده هنگام انجام وظیفه گفته است معتقدم باید با ۴ مرزبان آزاده شده به علت تخلفات و کوتاهی در انجام وظیفه برخورد شود.
نمی‌دانم اگر جای مرزبانان بودم چه می‌کردم، شاید من هم غافلگیر می‌شدم و ساده تسلیم.


چهارشنبه 20 فروردین 1393 | 06:11 | روز نوشت | ()


عمر محدودیت ندارد!

*به نظرم سه تا مسئله را باید از موجودیت خودمان جدا کنیم. دارایی، توانایی و نظر دیگران. یعنی دارایی‌های من، من نیست! توانایی‌های من، من نیست و نظر دیگران در مورد من، من نیست!
*اگر همسرم را از سه سالگی می‌شناختم همان سه سالگی ازدواج می‌کردم ولی خب، دیر همدیگر را پیدا کردیم!
*ما مسلمان‌ها معتقدیم فقط بخشی از زندگی در این جهان هست و عمرمان محدودیت ندارد، بنابراین زمان مرگ خیلی اهمیتی ندارد، کیفیت عمر خیلی مهم‌تر از کمیتش است.
*زیر آب زدن محصول مدیریت ناسالم است.

بخشی از مصاحبه دکتر علیرضا مهدی زاده، هیئت علمی و استادیار گروه فیزیک پزشکی دانشگاه علوم پزشکی شیراز


سه شنبه 27 اسفند 1392 | 05:31 | روز نوشت | ()


درس خواندن...

معمولاً عادت ندارم کاری را که خودم انجام نداده‌ام، به دیگران توصیه کنم اما...
اگر از من بپرسند مهم‌ترین کاری که یک جوان مذهبی انقلابی در برهه‌ی کنونی می‌تواند انجام دهد چیست؟ جواب می‌دهم با توجه به شرایطش، درس خواندن! البته منظورم کمی متفاوت است. درس خواندن به معنای واقعی و نه فقط در مقاطع کارشناسی یا کارشناسی ارشد! جامعه‌ی امروز ما (شاید جامعه گزاف باشد ولی می‌توانم بر اساس دیده‌ها، شنیده‌ها و برداشت‌های خودم بگویم دانشگاه‌های شهر شیراز) شدیداً نیاز به استاد و هیئت علمی مجرب و متعهد دارد.
نه فقط درس خواندن، که تمام چیزهایی که لازمه‌ی یک استاد است از جمله پژوهش، تحقیق، تدریس و ... به صورت محکم و کامل.
حتی می‌خواهم پا را فراتر بگذارم و بگویم اگر کسی مردد بین حوزه رفتن یا دانشگاه آمدن است، به شرطی که واقعاً و تا نهایتش درس بخواند، دانشگاه را انتخاب کند و تا حد امکان ادامه دهد.
دانشگاه جامعه اسلامی کسی را می‌خواهد که واقعاً معتقد به ارزش‌های الهی باشد و نه فقط برای پول و برای ماندن، تلاش کند. کسی را می‌خواهد که دنبال علم آموزی باشد و نه وقت گذرانی...
این هم ضعف دانشگاه‌های ماست که نمی‌توانند دانشجویان را آدم بار بیاورند.

«من چند سال پیش گفتم شما پنجاه سال دیگر، چهل سال دیگر این آینده را تصویر کنید که در دنیا هر کسی بخواهد به یافته‌های تازه‌ی علمی دست پیدا کند، مجبور بشود زبان فارسی یاد بگیرد؛ همّت را این قرار بدهید. کاری کنید که در دنیا دیگران محتاج دانش شما باشند، مجبور باشند زبان شما را یاد بگیرند تا به دانش شما دست پیدا کنند؛ این کار هم ممکن است؛ این کار ممکن است.» (+)


سه شنبه 20 اسفند 1392 | 16:26 | روز نوشت | ()


وبلاگ برگزیده‌ی استانی

هیچ توضیح دیگری ندارد؛ در جشنواره چهره بلاگ ۹۲، «صادق آنلاین» یعنی همین وبلاگ، به عنوان وبلاگ برگزیده استان فارس انتخاب شد.


دوشنبه 19 اسفند 1392 | 16:55 | روز نوشت | ()


دنیای بچگی...

بچه که بودم می‌شنیدم که می‌گفتند شما بچه‌اید، پاکید، گناه نکرده‌اید؛ همیشه با خودم فکر می‌کردم این بزرگ‌ترها چه طور به ما می‌گویند بی‌گناه؟! ما که دروغ می‌گوییم، توی مدرسه اذیت می‌کنیم، بعضی وقت‌ها دعوا می‌کنیم، خود همین بزرگ‌ترها را آزار می‌دهیم، چگونه ما پاکیم و معصوم!؟
حالا چند سالی می‌شود که می‌فهمم چقدر بچه‌ها با تمام اذیت‌هایشان پاکند و معصوم؛ و ما بزرگ‌ترها چه قدر کثیفیم و گناهکار.
چه قدر یک بچه (با همان سنی که بچه محسوب می‌شود) ساده و بی آلایش و «رو» است و چه قدر ما رند و خراب هستیم.
خودم را که در گذر زمان نگاه می‌کنم می‌فهمم چه قدر در گنداب گناه بیش از بچگی‌ام فرو رفته‌ام.
شاید تلاش برای زنده نگه داشتن کودک درون علاوه بر حفظ نشاط و شادابی، بتواند ما را از هر چه گناه، رندی و امراض روحی دور نگه دارد.


شنبه 17 اسفند 1392 | 22:48 | روز نوشت | ()


چگونه چاپخانه رایگان داشته باشیم؟!

شما یک انتشاراتی دارید، غیر از خرید دستگاه چاپ و صحافی، هزینه های زیادی را باید متحمل شوید؛ هزینه‌ی دفتر و چاپخانه و مهم‌تر از همه نیروی انسانی. چه می‌شود کرد!؟
کمی فکر می‌کنید و برق از چشمانتان می‌گذرد، راهی که هم هزینه‌ی خرید دستگاه‌ها را در بیاورید و هم از شر هزینه‌ی تعمیراتش خلاص شوید، هم نیازی به پرداخت اجاره نباشد، هم این که نخواهید بابت چاپ و صحافی کتاب‌ها به کارگری پول پرداخت کنید! تازه علاوه بر این‌ها انتشارات را حفظ کنید و مثل قبل کتاب چاپ کنید و حالش را ببرید!
در این لحظه خیلی از خودتان خوشتان می‌آید و از این فکری که به ذهنتان رسیده لذت می‌برید! و آماده‌ی یک مخ زنی اساسی می‌شوید.
به مسئول یک نهاد فرهنگی می قبولانید که مجموعه‌اش حتما نیاز به دستگاه‌های چاپ و صحافی دارد! خب تا این جا به راحتی دستگاه‌ها را به این نهاد فرهنگی که شاید مشکل مالی هم داشته باشد، فروخته و کیف می‌کنید!
حالا موقع شلیک نهایی است، مسئول محترم را راضی می‌کنید که چاپ کتاب‌های انتشارات شما را هم در کنار کارهای همان نهاد فرهنگی بپذیرد و در مقابل شما درصدی به همان نهاد فرهنگی پرداخت کنید! این جوری حتی اگر نهاد فرهنگی محترم کتابی برای چاپ نداشته باشد، ضرر نمی‌کند و شما درصدی به آن‌ها پرداخت کرده‌اید! و این همه پولی که بابت خرید دستگاه های شما متحمل شده‌اند را دور نریخته‌اند!
تمام! حالا دیگر هزینه‌ی تعمیرات دستگاه‌ها به عهده‌ی شما نیست! قرار نیست اجاره‌ای پرداخت کنید! حقوق نیروی انسانی محترم را هم نهاد فرهنگی پرداخت می‌کند! شما راضی، مسئول نهاد فرهنگی راضی، گور بابای ناراضی!
البته واضح و مبرهن است که نگارنده از اتفاقات واقعی اطلاعی ندارد و هر چه در بالا نوشته شد حاصل تخیلاتش می‌باشد؛ این خیلی بعید است که یک نفر بخواهد یک نهاد فرهنگی را این طوری بچاپد و حتماً هیچ مسئول نهاد فرهنگی‌ای این قدر ساده نیست که به راحتی خام چنین تردستی پیش پاافتاده‌ای بشود! و مدیونید اگر فکر کنید که این جملات آخری طنز یا شوخی است!!


چهارشنبه 14 اسفند 1392 | 16:00 | روز نوشت | ()


این دنیای مسخره...

دنیای مسخره ای نیست؟ همه دوست دارند خودشان را بالاتر از بقیه و گاهی بالاتر از آن چیزی که هستند نشان دهند! برای یکی پول ارزش است و جوری وانمود می‌کند که پولدار تر از بقیه است. یکی ارزشش دین است و طوری وانمود می‌کند که دین‌دارتر از بقیه است و یکی فهمیدن را بهتر می‌داند و فکر می‌کند از همه کس بهتر و بیشتر می‌فهمد.
اصلاً همه یمان فکر می‌کنیم آدم‌های بهتری از دیگران هستیم، من فکر می‌کنم وبلاگ نویس بهتری هستم، او فکر می‌کند مسئول بهتری است، دیگری فکر می‌کند تصمیماتش بی نقص است، آن یکی فکر می‌کند اگر نباشد این دنیا لنگ می‌شود و... و فقط فکر می‌کنیم که بهتریم؛ وگرنه در هر زمینه ای فقط یکی بهتر است و احتمال این که همان یک نفر باشیم خیلی نیست؛ حالا فرض که بهتر هم باشیم، پیش خودمان همیشه باید بدتر باشیم. از یکی از بزرگان پرسیدند چه نمره ای به خودت می‌دهی؟ جواب داد: امام سجاد (ع) فرمودند: خدایا خودم را در نزد نفس خودم کوچک و خوار و صغیر بفرما و در نزد مردم بزرگ و آبرومند و مورد محبت مردم قرار بده و من به خودم صفر می‌دهم!
طرف کنکور دکترا داده می‌گوید دکترم، طرف نیمسال آخر کارشناسی است می‌گوید کارشناسی ارشد دارم، طرف کتاب را نخوانده، مطلب را نخوانده، وانمود می‌کند کتاب را خورده است، طرف پنج دقیقه از سریال سی قسمتی را دیده، ادعا می‌کند دیالوگ‌های سریال را حفظ است و... آخرش نمی‌دانم به کجا می‌رسیم!؟
حالا تمام این تظاهرها و خود برتر بینی‌ها کنار، عده ای بزرگی خودشان را در نفی دیگران و تخریب رفتار و تصمیم دیگران می‌بینند. طرف توی عمرش یک کار مثبت در فلان حیطه انجام نداده، بعد کار انجام شده را آن قدر می‌کوبد تا فردی له شود و خودش را متخصص جلوه دهد.
بعضی وقت‌ها سکوت می‌کنم و هر چه هست، صدای کیبورد...


چهارشنبه 7 اسفند 1392 | 23:36 | روز نوشت | ()


آدم‌های خوب شهر شیراز ۵

ماشین‌ها به هم فشرده پشت چراغ بودند، دیدم راننده‌ی ماشینی برایم بوق می‌زند؛ نگاه کردم استاد ... بود.
همان موقع چراغ سبز شد و استاد با اشاره بهم فهماند که بعد از چهار راه می‌ایستد تا سوارم کند. حرکت کردم به سمت بعد از چهار راه که استاد ماشینش را پارک کرده بود. پیاده شد و به استقبالم آمد؛ بعد از سلام و احوال‌پرسی ازم معذرت خواست که به خاطر شلوغی پشت چراغ، نتوانسته همان جایی که من ایستاده بودم بایستد تا سوار شوم!
با هم سوار شدیم و من کماکان غرق پیاده شدن و معذرت خواهی‌اش! بعضی رفتارها آدم را بهت زده می‌کند!


شنبه 5 بهمن 1392 | 22:22 | روز نوشت | ()


مهم «خود» ما هستیم!

استاد فرموده: «اگر آدم به این نتیجه برسد که کاری لازم است وقتش را پیدا می‌کند! یک زمانی من می‌گفتم هیچ وقتی ندارم، ولی  مثلاً اگر همان موقع مهمان از شهرستان بیاید، روزانه چهار ساعت برایشان وقت گذارم! با این که نیم ساعت هم وقت نداشتم ولی به این نتیجه رسیده بودم که باید این وقت را بگذارم. به نظر من هم هر کسی به این نتیجه برسد که کاری باید انجام شود وقتش را پیدا می‌کند، ما خیلی وقت‌های تلف شده داریم.»
این که کاملاً درست است و حتماً وقتی می‌گذارم تا یک متن بلند در مورد مدیریت زمان را خلاصه و «مختصر و مفید» همین جا منتشر کنم؛ اما نکته‌ای که می‌خواهم بگویم چیز دیگری است.
ما کارهای زیادی در طول روز انجام می‌دهیم؛ برایم جالب است بعضی وقت‌ها کاری انجام می‌دهیم و بعداً برایش دلیل می‌تراشیم! و بعضی وقت‌ها چون کاری را دوست نداریم انجام دهیم از قبل برایش دلیل ِ عدم ِ انجام می‌تراشیم! اصلاً این میل درونی و این اراده حتی می‌تواند عقل و جسم را راضی کند!
چه خوب است که از همان اول دلایل انجام کاری را (حداقل برای خودمان) روشن کنیم و بعد دست به کار شویم، تکلیف خودمان را با عقلمان و امیال درونی مشخص کنیم و حتماً منطقاً به نتیجه برسیم!
امیدوارم توانسته باشم در این جملات منظورم را درست رسانده باشم!


دوشنبه 18 آذر 1392 | 23:16 | روز نوشت | ()


  • تعداد کل صفحات : 24 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  

← آخرین مطالب

← علاقمندی‌ها

← دوستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :

←تبلیغات