تبلیغات
صادق آنلاین - مطالب روز نوشت
صادق آنلاین
روزنوشت‌های یک صادق
سلام! از این که چند دقیقه‌ای مهمان وبلاگم هستید، خوشحالم؛ ممنون می‌شوم مرا از نظرات خود بهره‌مند سازید.
راستش خیلی مهم نیست چه عقیده‌ای داریم؛ مهم این است که انسانیم، می‌توانیم صادقانه با هم حرف بزنیم و حتی به هم عشق بورزیم!
لطفاً به تاریخ انتشار مطالب توجه کنید، امروز است!

شلوار کارلوس ِ گشاد ِ قهوه‌ای رنگ

داشتم پیاده بر می‌گشتم؛ داخل فروشگاهی، یکی از دوستان هم دانشگاهی ِ قدیمی را دیدم، چند پله بالا رفتم و وارد فروشگاه شدم، سلام و علیکی و چه قدر خوشحال شدم از دیدنشان، چند تا از بچه‌های هم ورودی و قبل‌تر، با هم شراکت کرده بودند و یک لوازم‌التحریر چند کاربرده زده بودند. یک دفعه پشت پیشخوان یکی از دوستان عزیز را دیدم، چه سلام و علیک گرمی با هم داشتیم و چه ذوقی داشتم و داشت از دیدن!
ایستادم کمی گپ زدیم، یکی از بچه‌های خفن و غیر خوش نام ِهمان وقت‌ها، از راه پله‌ها آمد پایین، لباس سیاه پوشیده بود، سلامی کرد و رفت دنبال کارش؛ انگار سر به راه شده بود!
این لوازم‌التحریر هم کتاب فروشی بود و هم کادو و هدیه فروشی و از این قبیل چیزها. در حال حرف زدن بودیم که توی پیاده‌رو یک روحانی معروف را که همین چند روز پیش برایم ایمیلی فرستاده بود با دختر و پسرش دیدم، شلوار کارلوس ِ گشاد ِ قهوه‌ای رنگی پوشیده بود با یک پیراهن نه چندان ِ نوی ِ کرمی رنگ، شلوارش را تا آن جا که ممکن بود بالا کشیده بود!
پسرش داشت ازش خواهش می‌کرد که از فروشگاه دوستانم خرید کند، من هم رفتم بیرون و گفتم: «سلام حاج آقا! بفرمایید!» او هم که تا الآن در مقابل درخواست پسرش مقاومت می‌کرد، پایش شل شد و بالا آمد. داشتند کتاب می‌خریدند که من از فروشگاه آمدم بیرون، هم خواستم مزاحم نباشم و هم با یکی از بچه‌ها صحبت کنم. می‌خواستم به دوستانم بگویم که به او تخفیف بدهند یا حتی ازش پول نگیرند، خودم حساب کنم؛ اما کار از کار گذشته بود و روحانی معروف، فاکتور به دست از فروشگاه آمد بیرون، خداحافظی کردند و رفتند؛ سراسیمه رفتم توی فروشگاه و از یکی از بچه‌ها پرسیدم: «چه قدر خرید کرد؟» یکی جواب داد: «از خودش می‌پرسیدی!» فهمیدم خیلی پرت است، رفتم سراغ دوست ِ عزیز ِ پشت ِ پیشخوان و از او پرسیدم؛ گفت: «هفت هزار تومان مقطوع!» پرسیدم: «یعنی هیچی بهش تخفیف ندادین؟» جواب داد: «نه!»
هیچ کاری از دستم بر نمی‌آمد! کمی دیگر گپ زدیم، یاد خاطرات گذشته کردیم. هوا تاریک شده بود، از همه خداحافظی کردم، دوست عزیز از پشت پیشخوان آمد بدرقه‌ام تا در ِ فروشگاه؛ به گرمی ازم خداحافظی کرد، قول دیدار دوباره را گرفت؛ فضا صمیمی‌تر شد و چون مخالفتی نداشت بوسیدمش، به گرمی؛ و پیاده روها را پیاده پیمودم. در راه به فکر دوربین‌های مدار بسته فروشگاه بودم.

*نمی‌دانم این خواب ِ غیر ارادی ِ واقعی نما! در این شب‌ها اصلاً تعبیری دارد یا نه!؟


چهارشنبه 9 مرداد 1392 | 07:29 | روز نوشت | ()


در جامعه بی‌نظم، منظم‌ها قربانی‌اند!

نه این که من منظمم و همه‌ی کارهایم از روی نظم و انضباط است، اتفاقاً «نظم» گمشده‌ی زندگی من هم هست!
جمله‌ای که نوشتم یک گزاره‌ی منطقی ست و ربطی به من ندارد! یعنی در هر جامعه‌ای که اعضایش بی نظم باشند، حال این جامعه خانه باشد یا اداره یا محله یا حتی کشور، افرادی که منظمند، قربانی‌اند! این گزاره قابل تسری به هر جامعه‌ای هست!
وقتی کسی برای ساعت قرار، ارزشی قائل نباشد جز فرد منضبط، تنها وقت اوست که تلف می‌شود و باعث کسالت، خستگی و سردرگمی‌اش می‌شود.
گاهی اوقات ما قربانی بوده‌ایم و اکثر موارد قربانی کننده!
تنها در تعامل با یک فرد منضبط عیار نظم ما سنجیده می شود و اگر نه، و اگر نخواهیم که بفهمیم، در جهل مرکب ابدالدهر بمانیم!


*دلم سوخت این متن را نوشتم، همین!


شنبه 15 تیر 1392 | 17:31 | روز نوشت | ()


من به «احمدی نژاد» رأی می‌دهم!

این انتخابات یکی از سخت‌ترین انتخاب‌های من است و تا این لحظه فقط به این نتیجه رسیدم که قرار نیست کسی را انتخاب کنم، بلکه هفت نفر را انتخاب نمی‌کنم! یعنی به جای این که نقاط مثبت یک نامزد، قدری باشد که منتخب من شود، باید نقاط منفی را بشمرم و هفت نفر را حذف کنم!
البته یک رأی من، آن قدر برایم اهمیت دارد که احساس می‌کنم سرنوشت ریاست جمهوری به همین رأی وابسته است! نه فقط من، بلکه همه باید چنین حسی داشته باشند.
عدم انتخاب سختی ست! به نظرم هیچ کدامشان نه در کلام و نه در عمل، در حد و اندازه های احمدی نژاد نیستند؛ هنوز سه ماه تا پایان دولت دهم مانده و من دلم برای او تنگ شده! که اگر خودش کاندیدا بود، حدس می‌زنم بار دیگر در همان دور اول رییس جمهور می‌شد! امروز عکس‌های بالگردش را دیدم که دچار نقص فنی شده؛ این همه بی مهری و بداخلاقی حق او نیست!
«علت این فشار سنگین به بنده در طول چهار سال و فشارهای سنگین‌تر در ایام انتخابات به نظر من به یک مسئله برمی گردد این که در سه دوره‌ی گذشته یک ساختار اداری و حلقه‌های مدیریتی شکل گرفت که از مسیر انقلاب و ارزش‌های انقلاب فاصله گرفت، نه این که در این سه دوره خدماتی نشد، چرا شد، اما آرام آرام یک جریانی شکل گرفت که خود را مالک ملت، مالک انقلاب، حاکم بر مردم و دست خودش را در بیت‌المال و مسائل کشور باز می‌دید.»


یکشنبه 12 خرداد 1392 | 23:41 | روز نوشت سیاست | ()


آدم‌های خوب شهر شیراز 3

اتوبوس شلوغ است و هوا گرم، اما اگر سوار نشوم از امتحان جا می‌مانم! یک دستم کتاب و یک دستم میله‌ی اتوبوس، مشغول استفاده از آخرین فرصت‌ها و مرور کتاب می‌شوم؛ کمی که می‌گذرد مردی از سر جایش بلند می‌شود و می‌گوید: «آقا شما بفرمایید بنشینید، دارید مطالعه می‌کنید احتیاج به تمرکز دارید، من چیزی نیاوردم بخوانم.» از تعجب نمی‌دانم چه جوابش را بدهم! چند ثانیه‌ای مات می‌شوم و چندین ساعت مبهوت!
البته پیشنهادش آن قدر سخاوتمندانه بود که به هر ضرب و زوری که شده قبولش نکنم!


چهارشنبه 8 خرداد 1392 | 18:59 | روز نوشت | ()


مرگ اعدامی!

تا به حال مرگ کسی را ندیده بودم. امروز خیلی اتفاقی فهمیدم که قرار است اعدامی صورت بگیرد و وقتی از آن جا رد می‌شدم فکر کردم قضیه تمام شده ولی با رسیدن من مجرمان را هم آوردند.
جمعیت جمع شد بود و دو نفر با صورت‌های پوشیده طناب دار را آماده کرده بودند. یک نفر از توی یک بلندگوی بی کیفیت سه بار یک متن تکراری را خواند که در مورد مجرمان و حکمشان بود.
خانواده‌ی مجرمان هم بودند و از دور گریه و زاری می‌کردند، دو جوان بیست و نه، و بیست و سه ساله! جوان کوچک‌تر از همان اول حال نداشت، روی جرثقیل نشست و بلندش کردند. جوان بزرگ‌تر یک مشت داد و بیداد کرد که من متوجه نشدم چه می‌گوید. دستشان را از پشت بسته بودند و پایشان را هم دستبند زده بودند!
طناب دار که به گردنشان محکم شد، جرثقیل را بالا کشیدند، همان زمانی که آن یک نفر برای بار سوم از بلند گوی بد کیفیت، متن تکراری را خواند!
خانواده‌هایشان شروع به جیغ و فریاد کردند و گردن مجرمان کج شد، چند ثانیه که گذشت لرزش‌های جوان کوچک شروع شد، دمپایی‌اش افتاد و لرزش جوان بزرگ‌تر، دمپایی او هم افتاد و چند ثانیه بعد همه چیز تمام شد...
حدود نیم ساعت بالا بودند و آمبولانس حمل جنازه، با اسکورت ماشین‌های پلیس از آن جا دورشان کرد.


مرگ قطعاً در انتظار ماست، یا همین ساعت یا تا صد سال آینده! صحنه‌ی جان کندنشان، و داد و هوار خانواده‌یشان توی ذهنم هست، نه این که دلم به حالشان بسوزد، نه! کسی که تفنگ برمی دارد و در یکی از اصلی‌ترین خیابان‌های شیراز به طلا فروشی حمله می‌کند و پدر و پسری را مجروح می‌کند، حکمش همین است؛ از مرگ خودم می‌ترسم و از مرگ اطرافیانی که دوستشان دارم...


چهارشنبه 28 فروردین 1392 | 06:44 | روز نوشت | ()


عید یعنی...

عید یعنی حرف‌های تکراری
یعنی نگاه کردن به در و دیوار
یعنی تعارف‌های الکی
یعنی صبح بروی خانه‌ی کسی و او عصر بیاید خانه‌ات!
یعنی بدو دیر شد!
یعنی آن‌ها بزرگ‌ترند!
یعنی در دوازده روز باید کل فامیل را دید، نه! خانه‌ی کل فامیل را دید!
یعنی پرتقال ِ هزار و دویست تومانی
یعنی سیب و کیوی
یعنی بخور به زور!
یعنی هفت سین ما قشنگ‌تره!
یعنی تازه ما چاقوهامونو هم عوض کردیم!
یعنی پرده‌ی ما تمیزتره!
یعنی قالیتونو کدوم قالی شویی دادین؟
یعنی مگه می‌شه سیزده نریم بیرون؟


دوشنبه 5 فروردین 1392 | 23:57 | روز نوشت | ()


افزایش بی سر و صدای کرایه اتوبوس‌های شیراز

نمی‌دانم چرا حس می‌کنم این تصور عام وجود دارد که وبلاگ نویسان و فعالین فضای مجازی یک مشت آدم مرفهند که از سر سیری می‌نویسند و فعالیت می‌کنند! قطعاً این تصور غلطی ست و فضای مجازی مختص دهک‌های خاصی نیست!
دیشب سوار یکی از آخرین سرویس‌های یکی از خطوط اتوبوس شیراز شدم. طبق معمول کارت بلیط مبارک را از جیب درآوردم و مقابل دستگاه کارت خوان گرفته و کرایه را پرداختم، طبق نرخی که همین امسال افزایش پیدا کرده بود.
اما امروز صبح قضیه فرق می‌کرد، کاغذهایی روی اتوبوس‌ها نصب شده بود که نرخ‌های جدیدی را نشان می‌داد. نکته‌ی جالب این که در قیمت گذاری جدید، قیمت پرداخت نقدی و پرداخت با کارت بلیط تفاوت دارد!
طبق مشاهداتم، نرخ پرداخت کارتی سی درصد و پرداخت نقدی پنجاه درصد افزایش یافته! مثلاً کرایه های صد تومانی ِ سابق، به صورت نقدی 150 تومان و با کارت بلیط 130 تومان دریافت می‌شود!
خوش به حال ما و خوش به حال مسئولین محترم شهری و خوش به حال خواهندگان عدالت!



پنجشنبه 17 اسفند 1391 | 22:24 | روز نوشت | ()


این غرور لعنتی

نمی‌دانم اسمش را چه بگذارم، غرور؟ اعتماد به نفس کاذب؟ دروغ انگاری؟ خود بزرگ پنداری؟
ما خیلی از خود مطمئنیم، فکر می‌کنیم خیلی می‌فهمیم، گمان می‌کنیم فقط خودمان متوجهیم، بهترین رفتار و اخلاق از آن خود ماست، عالی‌ترین عملکرد را داریم و بقیه پشم هستند!
ما خوب حرف می‌زنیم، خوب کار می‌کنیم، بهترین ایده‌ها مال ماست، تازه خیلی هم شکست نفسی می‌کنیم!
زیادی تواضع داریم، عجب نماز اول وقتی می‌خوانیم، ما از همه به خدا نزدیک‌تریم، حتی به بعضی بنده های خدا!
ما فقط خودمان را می‌بینیم و غیر ما کسی آدم نیست! این را رفتارمان نشان می‌دهد؛ فقط ما درستیم و این ماییم که مبدأ همه چیزیم.
همین مطلب هم سرشار از این غرور لعنتی است، حتی همین جمله...


دوشنبه 14 اسفند 1391 | 22:38 | روز نوشت | ()


عینک

امروز بعد از پیامک های دفتر رهبری، دوستی این چنین متنی برایم فرستاد: «سلام، این هم موضع رهبری نسبت به واکنش و رفتار رییس جمهور»
یعنی هر کسی هر آن چه دوست دارد می‌بینید! خبرگزاری‌های وابسته همان طوری که دوست دارند تیتر می‌زنند (که این الزاماً اشتباه نیست) و غیره.
البته علی مطهری می‌گوید استیضاح غلط نبود و مردمی که تنها رسانه‌شان صدا و سیما است می‌پرسند چی می گه آقا!؟
و مشخص بود که رهبری نیز دو طرف درگیر را مورد عتاب قرار می‌دهند، همان موضعی که بعد از مناظره‌های انتخابات گرفتند.
در روزهایی که نامه، میزان ولایتمداری است، و «التزام عملی» کشک است، همان بهتر که سکوت کرد!


شنبه 28 بهمن 1391 | 23:58 | روز نوشت | ()


اخلال در ارسال پست!

نه این که بخواهم ننویسم و نه این که نتوانم! که میهن بلاگ عزیز چند روزی سر ناسازگاری با من داشت!
اخلال در ارسال پست!


پنجشنبه 26 بهمن 1391 | 16:55 | روز نوشت | ()


  • تعداد کل صفحات : 24 
  • ...  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • ...  

← معرفی

صادقی که دوست دارد «صادق» باشد، دهه‌ی شصتی، شیرازی، علاقه‌مند به گفتمان «بهار» و وبلاگ نویس! همین!

اینستاگرام / تلگرام / توییتر

← طبقه بندی

← بایگانی

← آخرین مطالب

← علاقمندی‌ها

← دوستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :

←تبلیغات