تبلیغات
صادق آنلاین - مطالب روز نوشت
صادق آنلاین
روزنوشت‌های یک صادق
سلام! از این که چند دقیقه‌ای مهمان وبلاگم هستید، خوشحالم؛ ممنون می‌شوم مرا از نظرات خود بهره‌مند سازید.
راستش خیلی مهم نیست چه عقیده‌ای داریم؛ مهم این است که انسانیم، می‌توانیم صادقانه با هم حرف بزنیم و حتی به هم عشق بورزیم!
لطفاً به تاریخ انتشار مطالب توجه کنید، امروز است!

مسافران



پایان سی روز تجربه‌ای دیگر...


یکشنبه 28 آبان 1391 | 17:17 | روز نوشت | ()


کسانی که در دل‌هایشان بیماری است

هنگامی که از بالای [سر] شما و از زیر [پای] شما آمدند و آنگاه که چشم‌ها خیره شد و جان‌ها به گلوگاه‌ها رسید و به خدا گمان‌هایی [نابجا] می‌بردید.
آنجا [بود که] مؤمنان در آزمایش قرار گرفتند و سخت تکان خوردند.
و هنگامی که منافقان و کسانی که در دل‌هایشان بیماری است می‌گفتند خدا و فرستاده‌اش جز فریب به ما وعده‌ای ندادند.
و چون گروهی از آنان گفتند ای مردم مدینه دیگر شما را جای درنگ نیست برگردید و گروهی از آنان از پیامبر اجازه می‌خواستند و می‌گفتند خانه‌های ما بی‏‌حفاظ است و [لی خانه‌هایشان] بی‌حفاظ نبود [آنان] جز گریز [از جهاد] چیزی نمی‌خواستند.

*قرآن کریم، سوره احزاب،  آیات ده تا سیزده.
*خوشحال خواهم شد برداشت خودتان را از آیه‌های بالا در نظرات بنویسید.


دوشنبه 22 آبان 1391 | 17:34 | روز نوشت | ()


تنهایی...

پر از دردم، پر از دغدغه‌های فرو خورده، چشمانم پر از تناقض است و بی‌ثباتی.
خسته از آدم های پر از ادعا...
جایی برای فریادهایم نیست...


چهارشنبه 17 آبان 1391 | 22:01 | روز نوشت | ()


بهم بگو...

طیف خاصی از اقشار اصطلاحاً مذهبی به وجود آمده که عجیبند!
نماز می‌خوانند اول وقت، روزه می‌گیرند، توی هیئت‌ها سینه‌های آن چنانی می‌زنند و گاهی هم زارهای اساسی، پیراهن مشکی می‌پوشند، ادعای غیرتشان می‌شود، زیارت عاشورا و هیئت‌های هفتگیشان ترک نمی‌شود، «آقا، آقا»‌های غلیظ می‌گویند ولی...
با دختران، بد جوری عادی می‌شوند، توی پروفایل فیس‌بوک و پلاسشان چیزهایی بس عجیب و غریب دیده می‌شود! عروسی‌هایشان را آن طور که شایسته هست می‌گیرند! پز روشنفکری می‌گیرند و شب‌ها ماهواره تماشا می‌کنند و گاهی لاس شرعی می‌زنند! نحوه‌ی زندگیشان بیشتر غربی ست، نقطه‌ی افتخارشان خرج‌های اضافی صرف امور بی‌مورد است و مسائلی که هر چه پایین و بالایش می‌کنم با اسلامی که من می‌شناسم در تناقضی بس آشکار است...
بعضی وقت‌ها از همه چیز متنفر می‌شوم!


دوشنبه 15 آبان 1391 | 09:11 | روز نوشت | ()


سویت!

چند مدت پیش جلسه گرفته بودند بیخ گوش من، در مورد سایت بود، می‌گفتند و می‌شنیدم: پرسش و پاسخ بگذاریم، گالری عکس هم باشد، می‌توانیم کتابخانه هم بگذاریم، یه قسمت هم بگذاریم برای دانلود. از من نظر خواستند ییهو!
من هم درآمدم گفتم همه‌ی این‌ها خوب است ولی وقتی معلوم نباشد چه کاری قرار است کرد فایده‌ای ندارد، گفتم دنیای وب امروز دنیای ایده است، اگر قرار بر موفقیتی هست باید با یک ایده‌ی نو وارد شد و مثال زدم از «سی و یک شب» و «وصیت نامه» و... توضیحاتی هم دادم در مورد اینکه فضای وب با این فضایی که ما در واقعیت درش سیر می‌کنیم تفاوت دارد و بدون شناخت نمی‌توان انتظار موفقیت داشت.
گفتم به جای اینکه از شکل شروع کنید از ایده شروع کنید و به شکل برسید؛ و یک سری حرف‌های دیگری که هر از گاهی به خودم می‌گویم چرا این‌ها را گفتم!
سکوتی حکم فرما شد! کسی چیزی نگفت و من دوباره گفتم که خب اگر موافقید باید یک ایده داشت برای سایت. یکی پرسید خودت نظرت چیست؟ من هم گفتم به صورت متمرکز فکر نکرده‌ام. چیزهایی توی ذهنم گذشت و یادم افتاد به یکی از سایت‌ها خارجی که مجال توضیحش نیست! در ‌‌نهایت پیشنهاد دادم پایگاه نقد و بررسی بیانات مقام معظم رهبری با سبک و سیاق سایتی که عرض شد راه اندازی شود.
غیر از واکنش منفعلانه‌ی قبلی واکنش چه می‌توانست باشد!؟
جلسات بعدی رفت به سمت اینکه موضوع انتخاب کنند برای سایت، به جای ایده، موضوعاتی نوشتند و دوباره رفت در‌‌ همان سبک و سیاق‌های قبلی. من به جز مواردی سکوت کردم. آخرش نتیجه‌ی جلسات این شد که فعلاً یک چیزی بیاورند بالا بعد درستش می‌کنند!!
هیچ نگفتم، با خودم گفتم شاید من اشتباه می‌کنم وقتی جمع چنین تصمیمی می‌گیرد.
این مطالب را می‌خواستم زود‌تر بنویسم که رسید به الآن و همزمان شد با جلسه‌ای که چند روز پیش تشکیل شد با موضوع اینکه سایت خالی ست چه کار کنیم پر شود؟ محتوا نداریم!
و دوباره‌‌ همان حرف‌های تکراری که گالری عکس و طب سنتی و... و بد‌تر از آن صبحت در مورد ریز‌ترین مورادش!
چند جمله گفتم و یادآوری کردم که باید از محتوا می‌رسیدیم به شکل، که الآن کاسه‌ی چه کنم نگیریم دستمان. الآن هم اگر برای پر کردن سایت از‌‌ همان روش‌های قبلی استفاده کنیم دوباره یک روزی جلسه می‌گیریم که حالا چه کار کنیم!

وقتی افرادی از گوشه و کنار ایران با یک ایده‌ی خوب و بدون هیچ امکاناتی و فقط صرف علاقه و حتی با بودجه‌ی خودشان سایت‌های موفق تاسیس می‌کنند، حسرت می‌خورم و گاهی می‌سوزم که چقدر وقت و هزینه‌ی بیت‌المال بیهوده صرف مسائلی می‌شود که خروجی‌اش فقط می‌تواند بیلان کاری باشد.

بعد نوشت مهم: راضی نیستم محتوای این پست به صورت حضوری برای افرادی که از اینجا مطلع نیستند بازگو شود.


سه شنبه 9 آبان 1391 | 22:07 | روز نوشت | ()


بی‌Goddard

حالا شباهت هایی با جیمی نوترون پیدا کردم!


جمعه 28 مهر 1391 | 05:25 | روز نوشت | ()


آن ۷۵ تومان

امروز توی اتوبوس نشریه را باز کردم بخوانم و پرتاب شدم به روز‌ها دور...
کلاس‌های ما در ساختمان اداری فعلی دانشگاه برگزار می‌شد، آن روز‌ها بیشتر جام جم می‌خریدم که پنجاه تومان قیمتش بود!
فکر کنم اولین روزهایی بود که برای کلاس به دانشگاه می‌رفتم!‌‌ همان وسط، جلوی یکی از ستون‌های استوانه‌ای، یک پسر تپلی ایستاده بود، کیف سامسونت بزرگی کنارش بود و یک میز کوچک جلویش، زانویش را خم کرده بود و کف پایش را زده بود به ستون و «اتل متل» می‌فروخت، کنجکاو بودم بخرم ببینم این دو برگی که به عنوان نشریه دارد می‌فروشد، چیست! مخصوصاً اینکه هی تبلیغش را می‌کرد و می‌گفت اتل متل آمد، نشریه‌ی طنز، بخرید و... راستش به خاطر قیمت هفتاد و پنج تومانی‌اش کمی دو دل بودم!
موقع برگشتن رفتم و ازش خریدم، توی اتوبوس در راه برگشت از دانشگاه، (یک توضیحی توی پرانتز لازم است که آن زمان تاکسی کورسی پنجاه تومان بود و برای سرویس دانشگاه هم هر ترم دوازده هزار تومان ازمان می‌گرفتند و کارت سرویس می‌دادند) بازش کردم و خواندمش و هی لعنت و نفرین می‌فرستادم به خودم که چگونه هفتاد و پنج تومان را حرام کردم! یک مشت مطلب و کاریکاتور تکراری که اکثرشان را توی اینترنت خوانده و دیده بودم، فقط چند تایی را دست کاری کرده بودند!
جام جم را باز کردم، شانزده صفحه تمام رنگی با یک ویژه‌ی نامه‌ی تخصصی و هی نگاهش کردم و هی داغ ۷۵ تومان تازه می‌شد! و زیر زبانی لیچار بار پسر تپل اتل متل فروش می‌کردم و احساس می‌کردم با کاسبی‌اش سرم کلاه گذاشته!


پنجشنبه 27 مهر 1391 | 06:39 | روز نوشت | ()


دریاغ

سیاه پوشیدند برای شهادت امام، از اول صبح دهانشان تا بنا گوش باز است و قاه قاه سر می‌دهند!


سه شنبه 25 مهر 1391 | 22:20 | روز نوشت | ()


کی می‌پذیریم؟!

امام جماعتی داشتیم که روزی از روز‌ها در خواندن نماز گاف داد و بی‌آنکه تشهد بخواند بلند شد! و بعد با اشاره‌ی کسانی که بهش اقتدا کرده بودند نشست و تشهد را خواند. نماز که تمام شد، بسیار مشوش، از نبود معنویت در فضای نمازخانه گلایه می‌کرد!
این روز‌ها بیشتر یاد او می‌افتاد و یاد گلایه‌اش از نماز خانه‌ی بدون معنویت که باعث اشتباه «او» در نماز خواندنش شده بود!
معمولاً ابر و باد و مه و خورشید و فلک در اشتباهات (و گاهی عدم موفقیت) «ما» مقصرند جز خودمان!


دوشنبه 10 مهر 1391 | 22:00 | روز نوشت | ()


یک پیشنهاد؛ صندوق قرض الحسنه مجازی!

چند سال پیش یکی از دوستان پیسنهاد تاسیس صندوق قرض الحسنه‌ی دوستانه‌ای داد. به دلایلی کار جلو نرفت و عملی نشد.
حالا که می‌بینم دوستان نوبت به نوبت (و بعضی یواشکی!) وارد خانه‌ی بخت می‌شوند گفتم شاید طرح دوباره‌ی مسئله به شیوه‌ای دیگر بتواند راهگشا باشد: یک صندوق قرض الحسنه‌ی مجازی!
اگر دوستانی تمایل دارند امتیاز (یا امتیازهایی) در این صندوق داشته باشند در نظرات همین مطلب و تا پایان ماه تابستان، نام حقیقی خود را (به صورت خصوصی) بیان فرمایند.
اطلاعات بیشتر و مقدماتی در ادامه‌ی مطلب درج شده و صندوق در صورتی وارد فاز عملیاتی می‌شود که حداقل ده عضو (امتیاز) تا پایان وقت مقرر (ساعت بیست و چهار روز سی و یک شهریور) تمایل خود را اعلام کنند.

ادامه مطلب


یکشنبه 26 شهریور 1391 | 16:34 | روز نوشت | ()


  • تعداد کل صفحات : 24 
  • ...  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • ...  

← آخرین مطالب

← علاقمندی‌ها

← دوستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :

←تبلیغات