تبلیغات
صادق آنلاین - مطالب روز نوشت
صادق آنلاین
روزنوشت‌های یک صادق
سلام! از این که چند دقیقه‌ای مهمان وبلاگم هستید، خوشحالم؛ ممنون می‌شوم مرا از نظرات خود بهره‌مند سازید.
راستش خیلی مهم نیست چه عقیده‌ای داریم؛ مهم این است که انسانیم، می‌توانیم صادقانه با هم حرف بزنیم و حتی به هم عشق بورزیم!
لطفاً به تاریخ انتشار مطالب توجه کنید، امروز است!

دو پنج هشت هفت

امروز که بیست و پنج ساله شدم، پسرم هشت ماه و هفت روز دارد.


چهارشنبه 15 شهریور 1391 | 05:26 | محمد طاها روز نوشت | ()


بچه سوسول

اون وقت یه دوستی داشتیم تو دوره‌ی راهنمایی، فامیلش کشاورز بود، با تیغ مداد تراش رو ساعدش حرف K رو کنده بود! بعد جوهر دوات خوشنویسی رو ریخته بود روش! به قول خودش خالکوبی! بهش می‌گفتم این چه کاریه می‌کنی؟ می‌گفت شما بچه سوسولین!
یه همچین دوستایی...


دوشنبه 30 مرداد 1391 | 17:42 | روز نوشت | ()


نوای سپاه

‌‌ همان شبی که «میلاد بزرگ پاسدار» در پادگان امام حسین (ع) شیراز برگزار شد و البته نه از نزدیک که از تلویزیون مراسم را دیدیم، می‌خواستم ذوق زدگی خودم را ابراز کنم! این سوژه یادم رفت تا الآن که خبر آن روز را دوباره دیدم.
موسیقی هم مثل سایر هنر‌ها و ابزار‌های روز، زمانی به عنوان دشمن نگریسته می‌شد و هنوز هم توسط بعضی می‌شود! به خاطر همین، از فساد در سینما و موسیقی و فضای مجازی و ... صحبت می‌شود و اینکه خروجی این‌ها در مملکت اسلامی، آن چنان قابل قبول نیست.
در این وضعیت سپاهِ یک استان، به عنوان پاسدار انقلاب اسلامی می‌آید و برای خودش موسیقی می‌سازد و در روز پاسدار از آن رونمایی می‌کند! برای من به عنوان علاقمند و مخاطب هنر و همچنین یک فردی که خودم را یک جورهایی وصل به سپاه می‌دانم، حرکت فرخنده‌ای است.


جمعه 23 تیر 1391 | 19:10 | روز نوشت | ()


در ستایش سکوت!

استادی می‌گفت: دو بار فکر کنید و یک بار حرف بزنید! و من گاهی یادم می‌رود که این حکم انسی را به کار بگیرم؛ و بعد از آن‌که چیزی را گفتم تازه یادم می‌آید چه خبطی مرتکب شدم! و هی به خودم می‌گویم کاش که نگفته بودم این حرف را! ولی دیگر گفته‌ام و این منم که بنده‌ی اویم!!
باید یاد بگیرم نیازی نیست که حتما حرفی داشته باشم و در موضوعاتی که به من ربطی ندارد اظهار فضل کنم. یاد بگیرم حرف‌هایی که بیهوده می‌گویمشان یا می‌شود غیبت یا تهمت یا لغو. یاد بگیرم اگر بلد نیستم حرف بزنم بلد باشم حرف نزنم!


چهارشنبه 21 تیر 1391 | 17:10 | روز نوشت | ()


جزغاله...

شیراز ناامن است و در چند نقطه از شهر بمب منفجر شده. من و پدر از بلوار چمران به سمت گلستان می‌رویم. جلو‌تر تجمع شده و چند نفری روی زمین افتادند، گویا چند دقیقه پیش اینجا هم بمب گذاری شده. نزدیک‌تر که می‌شویم مردی جزغاله روی زمین در حال جان کندن است. بعد‌تر چند نفری با کاردک دارند سیاهی‌های روی بدنش را می‌تراشند. چند نفری هم تکه‌های بدنشان این طرف و آن طرف پرت شده و روی بدن بعضی سوراخ سوراخ کنده شده است. من می‌ترسم همین الآن، که ملت جمع شده‌اند بمب دیگری بترکد. یک مشت سگ وحشی هم دور و برمان می‌پلکند و مردم را گاز می‌گیرند. مردی هنوز با کاردک روی بدن لخت مرد سوخته می‌کشد و مرد سوخته زیر اشعه‌ی مستقیم آفتاب دارد می‌لزرد و جان می‌دهد. آمبولانس نرسیده...

*این ها را دیشب دیدم توی خواب...


سه شنبه 20 تیر 1391 | 18:19 | روز نوشت | ()


خسته‌ام رئیس...

خسته‌ام رئیس...
خسته‌ام از این‌که همه‌ی راه تنهام...
مثل یه چلچله که تنها تو بارون سفر می‌کنه...
خسته‌ام از مردمی که همدیگه رو آزار می‌دن...
خسته شدم از همه‌ی درد‌هایی که تو دنیا حس می‌کنم...
هر روز بیشتر می‌شن...
درد تو سرم مثل خرده‌های شیشه ست، تمام مدت...
می‌تونید بفهمید؟

*دیالوگ «جان کافی» در «مسیر سبز»


پنجشنبه 15 تیر 1391 | 09:35 | روز نوشت | ()


هارد!

سخت است تحمل دیدن زندگی‌های بی‌هدف و باری به هر جهتی...
سخت است توی گردابی از فله‌ای بودن و گتره‌ای بودن و دیمی بودن باشی...
سخت است که ببینی اسلام جز چادر و ریش و نماز و روزه و مجالس هفتگی نباشد...
سخت است شنیدن ادعاهای دروغی که در چنته‌ی هیچ لاف زنی نیست...
سخت است حتی سکوت و دم نزدن و سخت است درگیری و انشقاق...
حتی سخت است سوختن و ساختن...


چهارشنبه 14 تیر 1391 | 06:57 | روز نوشت | ()


دردناک...

حالا یک سال از آن روز‌ها گذشته، و من هی فکر می‌کنم اگر همین الآن سرم را بگذارم و به مرگی کاملاً طبیعی بمیرم چه چیزی انتظارم را می‌کشد؟ اصولا چه جوابی دارم بدهم؟ چه عملی دارم که ارائه کنم؟ هی ترس کل وجودم را فرا می‌گیرد و هی فکر می‌کنم و هی از خودم ناامید می شوم.
فقط فراموشی ست که آرامم می‌کند! هر چه نگاه می‌کنم...
آه...


جمعه 2 تیر 1391 | 09:29 | روز نوشت | ()


آدم‌های خوب شهر شیراز ۲

دیدن بعضی چیز‌ها آدم را کلاً امیدوار می‌کند! دکتر، یعنی پزشک است! طبقه‌ی هفت ساختمان شماره سه دانشکده پزشکی، دکتر مهرداد عسکریان. اول فکر می‌کند که من دانشجو هستم! (یعنی امیدوارم که هنوز قیافم به دانشجو‌ها می‌خوره!) چقدر خوش برخورد و مهربان! عکس کودکی‌اش را نشانم می‌دهد و ده‌آفرینی که سال چهل و پنج گرفته! بهش می‌گویم این آفرین‌ها هم تورم خورده‌ها، الآن هزار و سیصدی‌اش آمده! می‌خندد. تازه‌تر عکسش و ده آفرین اسکن شده‌اش را می‌ریزد روی فلشم و می‌گوید اگر فلش نداری برایت رایتش کنم!

توضیح در مورد مطلب بعدی


یکشنبه 28 خرداد 1391 | 18:40 | روز نوشت | ()


وانت اکبر سیبیل!

خورشید انقلاب را نمی‌شناسد و ستاره داوود را در کف نعلبکی و نوک برج و پشت وانت اکبر سیبیل کشف می‌کند و در جزیره برمودا دنبال فراماسون‌ها می‌گردد که هیچ کدام از ما یک لیوان آن نمی‌خوریم مگر این‌که آن‌ها برایش برنامه‌ریزی کرده‌اند!!
قسمتی از یادداشت وحید جلیلی در ماهنامه راه ۵۶


شنبه 6 خرداد 1391 | 08:28 | روز نوشت | ()


  • تعداد کل صفحات : 24 
  • ...  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • ...  

← آخرین مطالب

← علاقمندی‌ها

← دوستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :

←تبلیغات