تبلیغات
صادق آنلاین - مطالب روز نوشت
صادق آنلاین
روزنوشت‌های یک صادق
سلام! از این که چند دقیقه‌ای مهمان وبلاگم هستید، خوشحالم؛ ممنون می‌شوم مرا از نظرات خود بهره‌مند سازید.
راستش خیلی مهم نیست چه عقیده‌ای داریم؛ مهم این است که انسانیم، می‌توانیم صادقانه با هم حرف بزنیم و حتی به هم عشق بورزیم!
لطفاً به تاریخ انتشار مطالب توجه کنید، امروز است!

سویت!

چند مدت پیش جلسه گرفته بودند بیخ گوش من، در مورد سایت بود، می‌گفتند و می‌شنیدم: پرسش و پاسخ بگذاریم، گالری عکس هم باشد، می‌توانیم کتابخانه هم بگذاریم، یه قسمت هم بگذاریم برای دانلود. از من نظر خواستند ییهو!
من هم درآمدم گفتم همه‌ی این‌ها خوب است ولی وقتی معلوم نباشد چه کاری قرار است کرد فایده‌ای ندارد، گفتم دنیای وب امروز دنیای ایده است، اگر قرار بر موفقیتی هست باید با یک ایده‌ی نو وارد شد و مثال زدم از «سی و یک شب» و «وصیت نامه» و... توضیحاتی هم دادم در مورد اینکه فضای وب با این فضایی که ما در واقعیت درش سیر می‌کنیم تفاوت دارد و بدون شناخت نمی‌توان انتظار موفقیت داشت.
گفتم به جای اینکه از شکل شروع کنید از ایده شروع کنید و به شکل برسید؛ و یک سری حرف‌های دیگری که هر از گاهی به خودم می‌گویم چرا این‌ها را گفتم!
سکوتی حکم فرما شد! کسی چیزی نگفت و من دوباره گفتم که خب اگر موافقید باید یک ایده داشت برای سایت. یکی پرسید خودت نظرت چیست؟ من هم گفتم به صورت متمرکز فکر نکرده‌ام. چیزهایی توی ذهنم گذشت و یادم افتاد به یکی از سایت‌ها خارجی که مجال توضیحش نیست! در ‌‌نهایت پیشنهاد دادم پایگاه نقد و بررسی بیانات مقام معظم رهبری با سبک و سیاق سایتی که عرض شد راه اندازی شود.
غیر از واکنش منفعلانه‌ی قبلی واکنش چه می‌توانست باشد!؟
جلسات بعدی رفت به سمت اینکه موضوع انتخاب کنند برای سایت، به جای ایده، موضوعاتی نوشتند و دوباره رفت در‌‌ همان سبک و سیاق‌های قبلی. من به جز مواردی سکوت کردم. آخرش نتیجه‌ی جلسات این شد که فعلاً یک چیزی بیاورند بالا بعد درستش می‌کنند!!
هیچ نگفتم، با خودم گفتم شاید من اشتباه می‌کنم وقتی جمع چنین تصمیمی می‌گیرد.
این مطالب را می‌خواستم زود‌تر بنویسم که رسید به الآن و همزمان شد با جلسه‌ای که چند روز پیش تشکیل شد با موضوع اینکه سایت خالی ست چه کار کنیم پر شود؟ محتوا نداریم!
و دوباره‌‌ همان حرف‌های تکراری که گالری عکس و طب سنتی و... و بد‌تر از آن صبحت در مورد ریز‌ترین مورادش!
چند جمله گفتم و یادآوری کردم که باید از محتوا می‌رسیدیم به شکل، که الآن کاسه‌ی چه کنم نگیریم دستمان. الآن هم اگر برای پر کردن سایت از‌‌ همان روش‌های قبلی استفاده کنیم دوباره یک روزی جلسه می‌گیریم که حالا چه کار کنیم!

وقتی افرادی از گوشه و کنار ایران با یک ایده‌ی خوب و بدون هیچ امکاناتی و فقط صرف علاقه و حتی با بودجه‌ی خودشان سایت‌های موفق تاسیس می‌کنند، حسرت می‌خورم و گاهی می‌سوزم که چقدر وقت و هزینه‌ی بیت‌المال بیهوده صرف مسائلی می‌شود که خروجی‌اش فقط می‌تواند بیلان کاری باشد.

بعد نوشت مهم: راضی نیستم محتوای این پست به صورت حضوری برای افرادی که از اینجا مطلع نیستند بازگو شود.


سه شنبه 9 آبان 1391 | 22:07 | روز نوشت | ()


بی‌Goddard

حالا شباهت هایی با جیمی نوترون پیدا کردم!


جمعه 28 مهر 1391 | 05:25 | روز نوشت | ()


آن ۷۵ تومان

امروز توی اتوبوس نشریه را باز کردم بخوانم و پرتاب شدم به روز‌ها دور...
کلاس‌های ما در ساختمان اداری فعلی دانشگاه برگزار می‌شد، آن روز‌ها بیشتر جام جم می‌خریدم که پنجاه تومان قیمتش بود!
فکر کنم اولین روزهایی بود که برای کلاس به دانشگاه می‌رفتم!‌‌ همان وسط، جلوی یکی از ستون‌های استوانه‌ای، یک پسر تپلی ایستاده بود، کیف سامسونت بزرگی کنارش بود و یک میز کوچک جلویش، زانویش را خم کرده بود و کف پایش را زده بود به ستون و «اتل متل» می‌فروخت، کنجکاو بودم بخرم ببینم این دو برگی که به عنوان نشریه دارد می‌فروشد، چیست! مخصوصاً اینکه هی تبلیغش را می‌کرد و می‌گفت اتل متل آمد، نشریه‌ی طنز، بخرید و... راستش به خاطر قیمت هفتاد و پنج تومانی‌اش کمی دو دل بودم!
موقع برگشتن رفتم و ازش خریدم، توی اتوبوس در راه برگشت از دانشگاه، (یک توضیحی توی پرانتز لازم است که آن زمان تاکسی کورسی پنجاه تومان بود و برای سرویس دانشگاه هم هر ترم دوازده هزار تومان ازمان می‌گرفتند و کارت سرویس می‌دادند) بازش کردم و خواندمش و هی لعنت و نفرین می‌فرستادم به خودم که چگونه هفتاد و پنج تومان را حرام کردم! یک مشت مطلب و کاریکاتور تکراری که اکثرشان را توی اینترنت خوانده و دیده بودم، فقط چند تایی را دست کاری کرده بودند!
جام جم را باز کردم، شانزده صفحه تمام رنگی با یک ویژه‌ی نامه‌ی تخصصی و هی نگاهش کردم و هی داغ ۷۵ تومان تازه می‌شد! و زیر زبانی لیچار بار پسر تپل اتل متل فروش می‌کردم و احساس می‌کردم با کاسبی‌اش سرم کلاه گذاشته!


پنجشنبه 27 مهر 1391 | 06:39 | روز نوشت | ()


دریاغ

سیاه پوشیدند برای شهادت امام، از اول صبح دهانشان تا بنا گوش باز است و قاه قاه سر می‌دهند!


سه شنبه 25 مهر 1391 | 22:20 | روز نوشت | ()


کی می‌پذیریم؟!

امام جماعتی داشتیم که روزی از روز‌ها در خواندن نماز گاف داد و بی‌آنکه تشهد بخواند بلند شد! و بعد با اشاره‌ی کسانی که بهش اقتدا کرده بودند نشست و تشهد را خواند. نماز که تمام شد، بسیار مشوش، از نبود معنویت در فضای نمازخانه گلایه می‌کرد!
این روز‌ها بیشتر یاد او می‌افتاد و یاد گلایه‌اش از نماز خانه‌ی بدون معنویت که باعث اشتباه «او» در نماز خواندنش شده بود!
معمولاً ابر و باد و مه و خورشید و فلک در اشتباهات (و گاهی عدم موفقیت) «ما» مقصرند جز خودمان!


دوشنبه 10 مهر 1391 | 22:00 | روز نوشت | ()


دو پنج هشت هفت

امروز که بیست و پنج ساله شدم، پسرم هشت ماه و هفت روز دارد.


چهارشنبه 15 شهریور 1391 | 06:26 | محمد طاها روز نوشت | ()


بچه سوسول

اون وقت یه دوستی داشتیم تو دوره‌ی راهنمایی، فامیلش کشاورز بود، با تیغ مداد تراش رو ساعدش حرف K رو کنده بود! بعد جوهر دوات خوشنویسی رو ریخته بود روش! به قول خودش خالکوبی! بهش می‌گفتم این چه کاریه می‌کنی؟ می‌گفت شما بچه سوسولین!
یه همچین دوستایی...


دوشنبه 30 مرداد 1391 | 18:42 | روز نوشت | ()


نوای سپاه

‌‌ همان شبی که «میلاد بزرگ پاسدار» در پادگان امام حسین (ع) شیراز برگزار شد و البته نه از نزدیک که از تلویزیون مراسم را دیدیم، می‌خواستم ذوق زدگی خودم را ابراز کنم! این سوژه یادم رفت تا الآن که خبر آن روز را دوباره دیدم.
موسیقی هم مثل سایر هنر‌ها و ابزار‌های روز، زمانی به عنوان دشمن نگریسته می‌شد و هنوز هم توسط بعضی می‌شود! به خاطر همین، از فساد در سینما و موسیقی و فضای مجازی و ... صحبت می‌شود و اینکه خروجی این‌ها در مملکت اسلامی، آن چنان قابل قبول نیست.
در این وضعیت سپاهِ یک استان، به عنوان پاسدار انقلاب اسلامی می‌آید و برای خودش موسیقی می‌سازد و در روز پاسدار از آن رونمایی می‌کند! برای من به عنوان علاقمند و مخاطب هنر و همچنین یک فردی که خودم را یک جورهایی وصل به سپاه می‌دانم، حرکت فرخنده‌ای است.


جمعه 23 تیر 1391 | 20:10 | روز نوشت | ()


در ستایش سکوت!

استادی می‌گفت: دو بار فکر کنید و یک بار حرف بزنید! و من گاهی یادم می‌رود که این حکم انسی را به کار بگیرم؛ و بعد از آن‌که چیزی را گفتم تازه یادم می‌آید چه خبطی مرتکب شدم! و هی به خودم می‌گویم کاش که نگفته بودم این حرف را! ولی دیگر گفته‌ام و این منم که بنده‌ی اویم!!
باید یاد بگیرم نیازی نیست که حتما حرفی داشته باشم و در موضوعاتی که به من ربطی ندارد اظهار فضل کنم. یاد بگیرم حرف‌هایی که بیهوده می‌گویمشان یا می‌شود غیبت یا تهمت یا لغو. یاد بگیرم اگر بلد نیستم حرف بزنم بلد باشم حرف نزنم!


چهارشنبه 21 تیر 1391 | 18:10 | روز نوشت | ()


جزغاله...

شیراز ناامن است و در چند نقطه از شهر بمب منفجر شده. من و پدر از بلوار چمران به سمت گلستان می‌رویم. جلو‌تر تجمع شده و چند نفری روی زمین افتادند، گویا چند دقیقه پیش اینجا هم بمب گذاری شده. نزدیک‌تر که می‌شویم مردی جزغاله روی زمین در حال جان کندن است. بعد‌تر چند نفری با کاردک دارند سیاهی‌های روی بدنش را می‌تراشند. چند نفری هم تکه‌های بدنشان این طرف و آن طرف پرت شده و روی بدن بعضی سوراخ سوراخ کنده شده است. من می‌ترسم همین الآن، که ملت جمع شده‌اند بمب دیگری بترکد. یک مشت سگ وحشی هم دور و برمان می‌پلکند و مردم را گاز می‌گیرند. مردی هنوز با کاردک روی بدن لخت مرد سوخته می‌کشد و مرد سوخته زیر اشعه‌ی مستقیم آفتاب دارد می‌لزرد و جان می‌دهد. آمبولانس نرسیده...

*این ها را دیشب دیدم توی خواب...


سه شنبه 20 تیر 1391 | 19:19 | روز نوشت | ()


  • تعداد کل صفحات : 24 
  • ...  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • ...  

← آخرین مطالب

← علاقمندی‌ها

← دوستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :

←تبلیغات