تبلیغات
صادق آنلاین - مطالب کتاب نوشت
صادق آنلاین
روزنوشت‌های یک صادق
سلام! از این که چند دقیقه‌ای مهمان وبلاگم هستید، خوشحالم؛ ممنون می‌شوم مرا از نظرات خود بهره‌مند سازید.
راستش خیلی مهم نیست چه عقیده‌ای داریم؛ مهم این است که انسانیم، می‌توانیم صادقانه با هم حرف بزنیم و حتی به هم عشق بورزیم!
لطفاً به تاریخ انتشار مطالب توجه کنید، امروز است!

روزنامه پاکستان

سفرنامه خوانی را دوست دارم به خاطر همین وقتی کتاب «روزنامه پاکستان»، که سفرنامه‌ی دو هفته‌ای جوانی به پاکستان است، بهم معرفی شد، شروع به خواندنش کردم. سفری که سال ۸۹ انجام شده و نویسنده در سال ۹۳ نوشته ها را آماده چاپ کرده و در نهایت کتاب، سال گذشته چاپ شده است.

اما جدای از سرگذشت دوهفته‌ای این نویسنده در پاکستان، نکته‌ی جالب برایم، حضور احمدی نزاد در این کتاب بود! در جایی از کتاب نویسنده رفتن به خانه پیرمرد پاکستانی را روایت می‌کند که عکس احمدی نژاد را به دیوار خانه آویخته است! و در جای دیگر با همسفرش در مورد احمدی نژاد همکلام می‌شود:


آمریکا برای پاکستان مثل قلدری است که در تمام این سال‌ها و با مرگ هر عزیز، کینه‌اش را زنده نگه داشته‌اند. خودشان زورشان به او نمی‌رسد، اما هر وقت آدم دیگری پیدا می‌شود و به خاطر امریکا فحش و بد و بیراه می‌دهد، دلشان خنک می‌شود. به خاطر همین است که از موضع‌گیری‌ها و هنجارشکنی‌های احمدی نژاد هم لذت می برند. سید حسین کلی خوشش آمده بود از این جمله احمدی نژاد: «آن قدر قطعنامه بدهند تا قطعنامه‌دانشان پاره شود» من به او می‌گویم:«شما از حرف‌های تند و تیز احمدی نژاد خیلی خوشحال می‌شوید، اما باید حواستان باشد که همه چیز هم مبارزه لفظی نیست. مثلا ایران الان در خیلی از زمینه‌ها تحریم شده است. آیا درست‌تر این نیست شیوه‌ای را پیش بگیریم که این تحریم‌ها کمتر شود؟!» با خیال راحت می‌گوید:« بگذارید تحریم کنند، اگر امریکا نفوذ کند دیگر نمی شود جلویش را گرفت تو مثل ما در وضعیتی که امریکا همه کاره‌ات باشد، نبوده‌ای. هر روز گوشه‌ای از کشورت بمب گذاری نشده است. به خاطر همین هست که حرف‌های مرا نمی‌فهمی. من حاضرم توی بیایان زندگی کنم ولی آزاد!»

می گوید به خاطر همین جسارت‌های کلامی احمدی نژاد، در انتخابات ۸۸ ایران، اغلب پاکستانی‌ها طرفدار احمدی نژاد بوده اند. این علاقه‌ی جهانی به احمدی نژاد واقعیت دارد. شاید واقعیت تلخی باشد، اما به هر حال وجود دارد. شهرت بین المللی احمدی نزاد را قبلا در اندوزی و مالزی دیده بودم و حتی در سفر حج. باید بررسی کرد این سال‌ها امریکا و اسرائیل و حتی مجامع بین‌المللی چه بر سر کشورهای جهان سوم آورده اند که آن‌ها این طور عاشق کسی می‌شوند که زیر میز قدرت‌های جهانی می‌زند.

بعد از تحریر: یک ماه بعد از انتخابات ۹۲ سفری به اندونزی داشتم. یک راننده تاکسی با دلواپسی از من می پرسید:«آیا رییس جمهور جدیدتان هم به اندازه احمدی نژاد، استکبار ستیز هست؟» لبخند زدم و گفتم: «خیالت راحت».


سه شنبه 9 شهریور 1395 | 15:33 | کتاب نوشت | ()


رؤیای نیمه شب

هفته‌ی گذشته خواندن کتاب رؤیای نیمه شب اثر مظفر سالاری را به پایان رساندم، راستش با ذهنیت خوبی خواندن کتاب را شروع نکردم! کتاب قبلی جناب نویسنده که اتفاقاً روحانی هم هست، قایق راندن به اقیانوس که کتاب سفر مقام معظم رهبری به یزد بود، آن قدرها دلچسب نبود و اگر نبود علاقه‌ام به این نوع سفرها، کتاب را به پایان نمی‌رساندم!

با ذهنیت خوبی کتاب را شروع نکردم ولی صفحات اول کتاب مرا با خود کشاند و چند روزه کتاب را به پایان بردم، با این که نقدهایی به کتاب وارد هست ولی در مجموع، جناب نویسنده خوب توانسته یک داستان مذهبی واقعی را در قالب یک رمان پر کشش و جذاب در بیاورد.

به خاطر داستانی بودن و نثر روان، کتاب به سادگی و به سرعت جلو می‌رود و من با همین ترفند چندین نفر را به خواندن کتاب ترغیب کردم و اتفاقاً بازخورد خوبی گرفتم.

دیالوگ ماندگار این کتاب هم به نظرم این جمله از زبان راوی قصه است:
«یا همه می‌میریم یا همه نجات پیدا می‌کنیم، گاهی فرار یا سکوت، دست کمی از خیانت یا جنایت ندارد.»


جمعه 21 خرداد 1395 | 07:37 | کتاب نوشت | ()


این‌جا قلعه حیوانات!

آن شب صدای خنده و آواز از ساختمان بلند بود. سروصداها ناگهان حس کنجکاوی حیوانات را برانگیخت، می‌خواستند بدانند در آن‌جا که برای اولین بار بشر و حیوان در شرایط مساوی کنار هم هستند، چه می‌گذرد. همه تا آن‌جا که ممکن بود بی‌صدا به باغ رفتند. دم در وحشت زده مکث کردند. اما کلوور جلو افتاد. حیوانات آهسته دنبالش رفتند و آن‌ها که قدشان می‌رسید از پنجره داخل اتاق را نگاه می‌کردند.

آنجا دور میز دراز، شش زارع و شش خوک ارشد نشسته بودند. ناپلئون در صدر میز نشسته بود. به نظر می‌رسید که خوک‌ها در کمال سهولت بر صندلی نشسته‌اند. پیدا بود که سرگرم بازی ورق بوده‌اند و موقتاً از ادامه آن دست کشیده‌اند تا گیلاسی بنوشند. سبوی بزرگی دورگشت و پیمانه‌ها دوباره از آبجو لبالب شد. هیچ‌کس متوجه قیافه‌های بهت زده حیوانات در پشت پنجره نشد.

آقای پی لکینگتن مالک فاک سوود گیلاس به دست برخاست و گفت قبل از آنکه گیلاسشان را بنوشند بر خود فرض می‌داند که چند کلمه به عرض برساند. گفت برای شخص او و به طور قطع برای همه کسانی که شرف حضور دارند جای منتهای مسرت است که می‌بینند دوران طولانی عدم اعتماد و سوءتفاهم سپری شده است. زمانی بود خود او و یا حاضرین خیر، بلکه دیگران، اگر نگویی به دیده عداوت، باید گفت به چشم سوءتفاهم و تردید به مالکین محترم قلعه حیوانات نگاه می‌کردند. حوادث تأثرآوری پیش آمد، افکار غلطی پیدا شد. تصور می‌رفت که وجود مزرعه‌ای متعلق به خوکان و تحت اداره آن‌ها غیرطبیعی است و ممکن است موجب ایجاد بی‌نظمی در مزارع مجاور شود. بسیاری از زارعین بدون مطالعه و تحقیق چنین فرض می‌کردند که در چنین مزرعه‌ای روح عدم انضباط حکم‌فرما خواهد شد. از بابت تأثیری که ممکن بود بر حیوانات و حتی کارگران آن‌ها گذاشته شود، نگران و مضطرب بودند. اما تمام این سوءتفاهم‌ها در حال حاضر از بین رفته است.  حالا از حضار تقاضا دارم بایستند و گیلاس‌هایشان را پر کنند. در خاتمه گفت همه هورا کشیدند و پا کوبیدند. «همه به خاطر ترقی و تعالی قلعه حیوانات بنوشیم» ناپلئون چنان به وجد آمد که بلند شد و قبل از نوشیدن، گیلاسش را به گیلاس پیل کینگتن زد.

وقتی صداهای هوراها فروکش کرد ناپلئون که هنوز سرپا بود اعلام کرد که وی نیز چند کلمه برای گفتن دارد. مانند تمام نطق‌هایش این بار نیز مختصر و مفید صحبت کرد. گفت، او نیز به سهم خود از سپری شدن دوران سوءتفاهم‌ها مسرور است. مدتی طولانی شایعاتی در بین بود که وی و همکارانش نظر خرابکاری و حتی انقلابی دارند، مسلم است که این شایعه از ناحیه معدودی از دشمنان خبیث که دامن زدن انقلاب را بین حیوانات سایر مزارع برای خود اعتباری فرض کرده بودن انتشار یافته است. هیچ چیز بیش از این مطلب نمی‌تواند از حقیقت به دور باشد. تنها آرزوی شخص وی، چه در زمان حال و چه در ایام گذشته، این بوده است که با همسایگان در صلح و صفا باشد و با آنان روابط عادی تجاری داشته باشد.

گفت به نطق غرا و دوستانه آقای پی لکینگتن فقط یک ایراد دارد و آن این است که به قلعه، قلعه حیوانات خطاب کردند. البته ایشان نمی‌دانستند، چون خود او برای اولین بار است که اعلام می‌کند اسم قلعه حیوانات منسوخ شد و از این تاریخ به بعد قلعه به اسم مزرعه مانر که ظاهراً اسم صحیح و اصلی محل است خوانده می‌شود. در خاتمه گیلاس‌های خود را لبالب پر کنید آقایان! من هم مثل آقای پی لکینگتن از حاضرین می‌خواهم که گیلاس‌های خود را برای ترقی و تعالی مزرعه بنوشند، ناپلئون گفت «آقایان به خاطر ترقی و تعالی مزرعه مانر بنوشید» اما به نظر حیوانات که از خارج به این منظره خیره شده بودند چنین آمد که امری نوظهور واقع شده است. در قیافه خوکان چه تغییری پیدا شده بود؟ چشم‌های کم نور کلوور از این صورت به آن صورت خیره می‌شد. بعضی پنج غبغب داشتند، بعضی چهار، بعضی سه. اما چیزی که در حال ذوب شدن و تغییر بود چه بود؟

کف زدن پایان یافت و همه ورق‌ها را برداشتند و به بازی ادامه دادند و حیوانات بی‌صدا دور شدند. چند قدم که برنداشته بودند که مکث کردند. هیاهویی از ساختمان بلند شد. با عجله برگشتند و دوباره از درزهای پنجره نگاه کردند. نزاع سختی درگرفته بود. فریاد می‌زدند، روی میز مشت می‌کوبیدند، به هم چپ چپ نگاه می‌کردند، و حرف یکدیگر را تکذیب می‌کردند. سرچشمه اختلاف ظاهراً این بود که ناپلئون و پیل کینگتن هر دو در آن واحد تک خال پیک سیاه را رو کرده بودند. دوازده صدای خشمناک یکسان بلند بود. دیگر این که چه چیز در قیافه خوک‌ها تغییر کرده، مطرح نبود.

حیوانات خارج، از خوک به آدم و از آدم به خوک و باز از خوک به آدم نگاه کردند ولی دیگر امکان نداشت که یکی را از دیگری تمیز دهند.

*بخش پایانی کتاب قلعه حیوانات.


سه شنبه 22 دی 1394 | 18:32 | کتاب نوشت | ()


خمپاره‌ی شصتم باش!

کلاس آموزش رزمی داشتیم. درس خمپاره و انواع آن. مربی یکی از آن‌ها را بالا گرفته بود و توضیح می‌داد:

این‌که می‌بینید، اینقدر شازده است و مؤدب و سر به زیر، جناب خمپاره ۱۲۰ است. خیلی آقاست. وقتی می‌آید پیشاپیش خبر می‌کند، پیک می‌فرستد، سوت می زند که برادر سرت را ببر داخل سنگر من آمدم، خورد و مرد پای من نیست، نگویید نگفتید!

سپس آن را گذاشت زمین و خمپاره دیگری را برداشت و گفت: این هم که فکر می‌کنم معرف حضور آقایان هست. نیازی به توضیح ندارد، کسی که او را نمی‌شناسد خواجه شیراز است. همه جا جلوتر از شما و پشت سر شما در خدمتگزاری حاضر است. شرفیاب که می‌شوند محضرتان به عرض ملوکانه می‌رسانند منتها دیگر فرصت نمی‌دهند که شما به زحمت بیفتید و این طرف و آن طرف دنبال سوراخ موش بگردید! با اسکورتشان همزمان می‌رسند.


نوبت به خمپاره ۶۰ رسید، خمپاره‌ای نقلی و تو دل برو، خجالتی، با حجب حیاء، آرام و بی‌سر و صدا. دلت می‌خواست آن را درسته قورت بدهی. این‌قدر شیرین و ملیح بود: بله این هم حضرت والا «شیخ اجل»، «اگر منو گرفتی»، «سر بزنگاه»، «خمپاره جیبی» خودمان ۶۰ عزیز است. عادت عجیبی دارد، اهل هیچ تشریفاتی نیست. اصلاً نمی‌فهمی کی می‌آید کی می‌رود. یک وقت دست می‌کنی در جیبت تخمه آفتابگردان برداری می‌بینی، آ آنجاست! مرد عمل است. بر عکس سایرین اهل شعار نیست. کاری را که نکرده نمی‌گوید که کرده‌ام. می‌گوید ما وظیفه‌ی‌مان را انجام می‌دهیم، بعداً خود به خود خبرش منتشر می‌شود. هیاهو نمی‌کند که من می‌خواهم بیایم. یا در راه هستم و تا چند لحظه دیگر می‌رسم. می‌گوید کار است دیگر آمد و نشد بیایم، چرا حرف پیش بزنیم برای همین شما هیچ وقت نمی‌توانید از وجود و حضور او با خبر بشوید. اول می‌گوید بمب! بعد معلوم می‌شود خمپاره ۶۰ بوده است.


*جشن پتو، خاطرات طنز دفاع مقدس


یکشنبه 30 آذر 1393 | 21:53 | کتاب نوشت | ()


من زنده‌ام

یکی از علاقمندی‌هایم در مطالعه، خواندن خاطرات آزادگان است؛ گاهی وقت‌ها موقع خواندن این خاطرات، خودم را در عمق خاک عراق حس می‌کنم و درون سلول‌های تاریک و نمور... دوست دارم با اسیران همراه شوم و حداقل از درد و رنجی که به آن‌ها رفته، مطلع شوم.
اکثر کتاب‌هایی که در این زمینه چاپ شده متعلق به آقایان است ولی می‌دانستم زنانی هم بوده‌اند که در چنگال بعثی‌ها طعم اسارت را چشیده‌اند؛ یکی از مواردی که حس کنجکاوی‌ام هنوز جوابی نیافته بود سرگذشت بانوان اسیر بود! تا همین چند شب پیش که خیلی اتفاقی در حال قدم زدن در کتاب فروشی شهید مطهری، چشمم به کتابی افتاد با عنوان تیتر همین مطلب، با جلدی سیاه و عکسی از یک دختری که چشمانش پر از رنج و درد است! زیر عنوان هم نوشته بود: خاطرات دوران اسارت به قلم معصومه آباد.
همانی که دنبالش بودم! کتاب قطوری بود، برداشتم و ورق زدم؛ همان جا چند صفحه‌ای خواندم! چشمانم را بر قیمتش بستم و کتاب را خریدم! تا برگشت به خانه، کتاب را می‌خواندم و مور مور می‌شدم!
فضاسازی و توجه به جزئیات باعث می‌شد با دختری ۱۸ ساله همذات پنداری کنم و با سه دختر دیگر چند شب را میهمان اردوگاه های عراق باشم!
اسارت خانم آباد که هم اکنون استاد دانشگاه شهید بهشتی و عضو شورای شهر تهران است، چهار سال طول کشیده و کتاب «من زنده‌ام» چند هفته پیش رونمایی شده است. کتابی که شاید لازم باشد هر دختر (و حتی پسر) ایرانی آن را بخواند.
قسمتی از بخش‌های آزار دهنده کتاب:
برای رهایی از ترس و رنجی که با دیدن آن صحنه‌ها بر ما مستولی شده بود، با هم عهدی بستیم. قرار شد اگر با خطری مواجه شدیم خودمان را نابود کنیم اما چون هیچ وسیله‌ای نداشتیم؛ تصمیم گرفتیم همدیگر را خفه کنیم. مردن به مراتب بهتر و زیباتر از بودن در دنیای کثیفی بود که این نامردمان بی ناموس ساخته بودند.
صفحه ۲۶۲
برای ما چهار نفر همه‌ی فشارها و رنج‌ها قابل تحمل شده بود فقط صدای چرخش کلیدهای لعنتی در قفل سلول هیچ وقت برایمان عادی نشد. هر بار با شنیدن این صدا اضطرابی کشنده تمام وجودمان را در هم می‌فشرد و با خودمان می‌گفتیم این همان لحظه‌ای است که به هم وعده کرده‌ایم و باید همدیگر را خفه کنیم.
صفحه ۲۹۳


شنبه 16 آذر 1392 | 16:33 | کتاب نوشت | ()


تو بهای آسمانی شدن ما شدی

مدت‌ها بود مردم بسته‌ی زمین بودند
جسمشان
روحشان
نگاهشان.
باور کن رنگ آسمان هم از ذهن اینان پاک شده بود
از بس که با آسمان غریبه شده بودند.
این‌ها آسمان و زمینشان یکی بود.
شاید بهتر بادش که بگویم این‌ها آسمانشان، زمین بود.
هر چه که فریاد کشیدی
کسی به آسمان نگاهی ندوخت
دلت سوخت برایشان.
می‌دانستی که اگر انسان اهل آسمان نباشد
انسان نیست
اما این‌ها به زمین انس گرفته بودند
و خط پایان آرزوهایشان بود خاک می‌داد
با این که آن‌ها هم مثل تو عرب بودند
اما حرف تو را نمی‌فهمیدند
آخر تو با واژه‌هایی حرف می‌زدی
که بوی باران می‌داد
و این‌ها گوششان جز با لغات زمینی انس نداشت.
تو می‌خواستی خاک وجود این‌ها را
با قطره های بارانی و آسمانی خویش خوش بو کنی
اما این‌ها با بوی تفاله های گندیده‌ی زمینی
به قدری مأنوس بودند
که اگر با هر نفسی این بو به مشامشان نمی‌رسید
حنجره‌شان بوی مرگ می‌گرفت.
آسمان محله ناشناسی بود برای این‌ها.
تو آمده بودی نشانی این محله ناشناس را به آن‌ها بدهی
اما آن‌ها که تو را خارج از محدوده زمین دیدند
خارجی‌ات پنداشتند
و مزاحمی برای تعلقات زمینی‌شان.
می‌خواستی رد نگاه تو را بگیرند
و آسمانی شوند
از همین رو سرت را بالا می‌گرفتی
و به آسمان چشم می‌دوختی
اما به جای این که نگاهشان آبی آسمانی شود
خنجرهایشان هوای حنجرت را کرد
و چشمشان را سیلاب خون فرا گرفت.
فایده‌ای نداشت
این مردم کارشان از این حرف‌ها گذشته بود.
این‌ها با انگشت اشاره‌ای که آسمان را نشان می‌داد
و نگاهی که بالا را نشانه می‌گرفت
آسمان را پیدا نمی‌کردند.
باید کاری کرد کارستان.
گمانم این است که تو یقین کردی
باید صحنه‌ای تماشایی در افق آسمان باشد
تا این‌ها چشم از زمین برگیرند
و به آسمان چشم بدوزند.
نکند از همین رو بود که عزم کردی
از کربلا تا شام بالای نیزه خانه کنی
شاید کسی چشمی به آسمان بدوزد
و دلش در هوای پرواز بسوزد.
حسین جان!
کاش همه می‌دانستیم که تو
بهای آسمانی شدن ما شدی
تا این قدر چشممان به زمین دوخته نباشد.
من هنوز تماشاگر سر بر نیز نشسته‌ی تو هستم
و چشم از آسمان نبسته‌ام.


*بخشی از کتاب «رد نگاهت، راه آسمان» محسن عباسی ولدی


چهارشنبه 22 آبان 1392 | 07:00 | کتاب نوشت | ()


عوضی‌ها

فرمانده گفت: دار علی تعدادی را با خودت ببر میدان فرمانداری! دشمن نفوذ کرده!
دار علی دوازده نفر داوطلب تازه از راه رسیده را برداشت و پشت سر راهنمای بومی حرکت کرد. قسمت پل نو هنوز به تصرف دشمن در نیامده بود. شدید زیر آتش توپخانه دشمن بود. ساختمان‌ها در هم کوبیده و شهر از سکنه خالی شده بود. دود غلیظی از گمرک آبادان به هوا می‌رفت.
افراد گروه شوق داشتند تا زودتر توی خط اول جبهه جنگ مستقر بشوند و با دشمن بجنگند. جوان و بی تجربه بودند. یک، دو خیابان را که پشت سر گذاشتند. راهنما ایستاد و گفت: کا اینم فرمانداری ک...

تا آمد بقیه حرفش را بزند توپ و خمپاره مجال نداد، دود و خاک فضا را پر کرد. آتش که سبک‌تر شد مرد راهنما ترکش خورده و روی زمین افتاد و دست روی پهلو گذاشت؛ خون از درز انگشتانش بیرون می‌زد. دار علی کسی را مأمور کرد تا راهنما را به عقب منتقل کند. راهنما که به عقل منتقل شد، از همه طرف زیر آتش قرار گرفتند و زمین گیر شدند. چشم گروه به دار علی بود تا چاره‌ای کند. اطراف را کاوید. چشمش که به دیوار سیمانی افتاد، داد زد: موضع بگیرید... آتیش کنید طرف دشمن!
موضع گرفتند و از پشت دیوار های سیمانی آتش ریختند. مراقب جلو بودند و با کوچک‌ترین آتشی پاسخ می‌دادند. تا شب دو سه زخمی روی دست آن‌ها ماند. جبهه جنگ که آرام شد جای وضو تیمم گرفتند و نماز خواندند. با سر نیزه کنسرو لوبیا باز کردند و همراه نان کارتونی خوردند، تا صبح چهار چشمی مراقب جلو بودند و خواب به چشمشان نرفت.
صبح دوباره به طرف آن‌ها تیراندازی شد؛ و باز به شدت پاسخ دادند. توی بد مخمصه‌ای افتاده بودند. فکرشان از زور آتش مقابل، کار نمی‌کرد. به زمین چسبیده بودند و جرئت سر بالا آوردن نداشتند. مهمات آن‌ها هم داشت ته می‌کشید.
حوالی ساعت ده راهنمای زخمی، زیر آتش دو طرف، خودش را رساند به گروه. از خوشحالی حال کسانی را داشتند که از جنگل انبوه و بی انتهایی نجات پیدا کرده باشند، راهنما که جلو آمد. نگاهی به دیوار سیمانی انداخت و نگاهی به گروه، پرسید: کا این جا موضع گرفتید؟
دار علی سینه‌اش را جلو انداخت و گفت: بله!
-تیر هم می‌انداختید؟
-تا دلت بخواد، مهماتمون ته کشیده.
-دشمن رو هم دیدید؟
-مرد حسابی ما خودمون رو هم زورکی می‌بینیم، چه برسه به دشمن!
-کا دست مریزاد! کا بارک الله! کا آفرین...
دار علی باد انداخت به غبغب و دوباره سینه‌اش را جلو انداخت، درست مقابل راهنما قرار گرفت: مگه چی شده؟
-مرد حسابی دیروز تا حالا، رو به میهن، پشت به دشمن، بچه های خودمون رو زیر آتیش گرفتید!
دار علی هوار کشید: دشمن پشت سر ما!؟
راهنما دور که شد، گفت: بچه‌ها دیروز گفتن دشمن داره بد جوری دفاع می کنه، نگو این عوضی‌ها بودن!

*این یکی از داستان‌های کتاب «آنا هنوز می‌خندد» نوشته‌ی اکبر صحرایی بود، کتابی حاوی داستان‌های کوتاه کوتاه مرتبط با دفاع مقدس.


سه شنبه 18 تیر 1392 | 06:59 | کتاب نوشت | ()


مرگ بر شما باد!

مرگ بر شما باد! آیا شما در حال گرفتاری از ما یاری می‌خواهید ولی با آن شمشیری که به خاطر سوگندتان، باید برای یاری ما از آن استفاده شود، بر روی ما می‌کشید؟ و آتشی برای ما مهیا کرده‌اید که باید بر دشمن ما و دشمن خودتان می‌افروختید؟ امروز شما علیه دوستان و به نفع دشمنان خود جمع شده‌اید و حال آن که نه عدالتی را بر پا کرده‌اند و نه امید تازه‌ای در کمک به آن‌ها وجود دارد.
وای بر شما! که ما را رها کرده و حتی شمشیری در راه ما نزدید و در دفاع از ما رأی محکمی اتخاذ نکردید. شما مانند ملخ با عجله وارد این کار شدید و مثل پروانه خود را در این آتش انداختید. از رحمت خدا دور باشید، ای نوکران دیگران! و ای طردشدگان از مردم! و ای تارکین کتاب خدا! و ای کسانی که کلام خدا را تحریف کردید! و ای گروه گناهکاران! و ای پیروان شیطان! و ای خاموش کنندگان سنت‌های پیامبر!

*لهوف، سید بن طاووس، ترجمه‌ی محمد لک علی آبادی، بخشی از خطبه‌ی امام حسین(ع) در روز عاشورا


شنبه 4 آذر 1391 | 23:31 | کتاب نوشت | ()


مغالطات مقام دفاع

وقتی مدعایی مطرح می‌شود و مخاطبان، در صدد نقادی آن بر می‌آیند و نقاط ضعف و جنبه‌های نادرست آن را نشان می‌دهند، طبیعی است که شخص در مقام دفاع و پاسخ گویی از اشکالات برآید. در اینجا حالت طبیعی و منطقی این است که اولاً، اشکالات وارده پذیرفته و نقاط قوت و ضعف و جنبه‌های نادرست آن بررسی شود. ثانیه، در صورت وارد نبودن بعضی از اشکالات، شخص باید با دلایل منطقی به آن‌ها پاسخ گوید و قوت مدعای خود را به اثبات برساند.
اما مواجهه‌ی غیر منطقی در پاسخ گویی به اشکالات و انتقادهای دیگران، موجب ارتکاب مغالطاتی می‌شود، که عبارت‌اند از:
مغالطه‌ی نکته‌ی انحرافی
مغالطه‌ی شوخی بی‌ربط
مغالطه‌ی توسل به واژه‌های مبهم
مغالطه‌ی توسل به معانی تحت اللفظی
مغالطه‌ی تغییر تعاریف
مغالطه‌ی تغییر موضع
مغالطه‌ی اسنثنای قابل چشم پوشی
مغالطه‌ی خودت هم
مغالطه‌ی تبعیض طلبی
مغالطه‌ی البته، اما

*مغالطات، علی اصغر خندان


چهارشنبه 24 آبان 1391 | 03:21 | کتاب نوشت | ()


قمارباز

الآن روی میز سه تا لیوان چای هست. شونصد مدل برگه کاغذ هست. چند تا نامه و سه تا سی دی و تقویم هم هست. موبایلم هم هست. حالش خوب نیست-بعضی وقت‌ها آنقدر با موبایلم حرف می‌زنم که تمام سلول‌های مغزم داغ می‌کند-.
کتاب عرفان اسلامی را از پسر مرحوم علامه جعفری گرفته‌ام می‌خواهم بخوانم. خدایش بیامرزد.
عادت می‌کنیم زویاپیرزاد و تندیس پیامبر جبران خلیل جبران و قمارباز داستایوفسکی هم روی می‌زم هست. زل زده‌ام به در خدمت و خیانت روشنفکران جلال که تا الآن سه بار خوانده‌ام.
عنتری که لوطی‌اش مرده بود چوبک را هم هی می‌خواهم بخوانم ولی آنقدر سیاه نوشته که حالم بد می‌شود. کتاب را می‌بندم.
اما روی میز اتاقم کنار کامپیوتری که بوی الرحمن‌اش بلند شده چند جلد کتاب دیگر هم هست.
نا‌سلامتی اسمم را نوشته‌ام آزمون کار‌شناسی ارشد. این کتاب‌های آزمون است. الآن ۴ سال آزگار است ثبت نام می‌کنم بعد روز امتحان که می‌رسد یا مأموریتم یا مسافرتم یا آلزایمر گرفته‌ام... یا...!
من در نبرد بین کتاب‌های کتابخانه‌ام با کتاب‌های درسی همیشه هوای اولی‌ها را داشته‌ام. مسخره است بجای اینکه اولویت‌هایم را بشناسم و به زور هم که شده جامعه‌شناسی ژان کازنو را قورت بدهم ترجیح می‌دهم تف سربالای عزیز نسین را از پیرمرد دست فروش لاله زار بخرم.
در زندگی آدم‌ها روزهایی هست که آن‌ها اولویت‌هایشان را گم می‌کنند و هوس‌های بی‌فایده مثل خوره به جانشان می‌افتد.

*بخشی از کتاب خبرنگار ژنرال دوگل، نوشته کامران نجف‌زاده


پنجشنبه 1 تیر 1391 | 07:59 | کتاب نوشت | ()


  • تعداد کل صفحات : 3 
  • 1  
  • 2  
  • 3  

← آخرین مطالب

← علاقمندی‌ها

← دوستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :

←تبلیغات