تبلیغات
صادق آنلاین - مطالب شعر نوشت
صادق آنلاین
روزنوشت‌های یک صادق
سلام! از این که چند دقیقه‌ای مهمان وبلاگم هستید، خوشحالم؛ ممنون می‌شوم مرا از نظرات خود بهره‌مند سازید.
راستش خیلی مهم نیست چه عقیده‌ای داریم؛ مهم این است که انسانیم، می‌توانیم صادقانه با هم حرف بزنیم و حتی به هم عشق بورزیم!
لطفاً به تاریخ انتشار مطالب توجه کنید، امروز است!

اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی!

تو ماهی و من ماهیِ این برکه ی کاشی..
اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی!
 
آه از نفس پاک تو و صبح نشابور
از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی..
 
پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار
فیروزه و الماس به آفاق بپاشی!
 
ای باد سبک سار! مرا بگذر و بگذار!
هشدار! که آرامش ما را نخراشی..
 
هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم!
اندوه بزرگی ست چه باشی.. چه نباشی..


جمعه 1 اردیبهشت 1396 | 16:14 | شعر نوشت | ()


کار درست را انجام بده

کار درست را انجام بده.
همیشه کار درست را انجام بده.
اوضاع را برای خودت درست کن، به آن‌ها اهمیت نده!
مگر نمی‌دانی تنها تو نیستی که رنج می‌کشی؟!

من دوباره تو را می‌بینیم، بدون شک.
از همه چیز عبور می‌کنی، بی آن که ربطی به هم داشته باشند.
آن‌ها از رسومات حرف می‌زنند و منظورشان دقیقاً این است:
آن‌ها می‌توانند قدم بزنند و ما می‌توانیم پیاده روی آن‌ها باشیم!

پس تو در مقابل تمام ریاکاری‌ها هستی.
برای ما دست تکان می‌دهند و می‌گویند همیشه برای ما جا هست!
اما خوب می‌دانیم نباید آن‌ها را جدی بگیریم.
با این حال نگذار تو را در این راه از پا بیندازند.
وقتی زمانش برسد، همه چیز روشن می‌شود.
ما همه چیز را دست می‌کنیم، بالاخره همه چیز درست می‌شود.

آن‌ها می‌گویند چیزی نیست ولی این واقعیت ندارد
آن‌ها می‌خواهند از ما همه چیز را بگیرند ولی نمی‌توانند به آسانی این کار را انجام دهند.
چون آن‌ها حرکت نمی‌کنند، بلکه اطرافشان است که حرکت می‌کند!
پس خودت را دوست داشته باش، می‌توانی بهتر از الآن بشوی!

من صدایی از بالاها می‌شنویم،
و اعتقاد دارم بهتر از این‌جا هم وجود دارد،
خیلی طولانی...

*ترجمه متن ترانه‌ی «اختلاف» تولید سال ۲۰۱۴ گروه راک «قرن‌ها و قرن‌ها» از کشور دشمن، امریکای جنایتکار.
*متن انگلیسی را از این‌جا بخوانید، صوت ترانه را از این‌جا بشنوید و کلیپ آن را هم از این‌جا ببینید.


چهارشنبه 7 آبان 1393 | 21:58 | شعر نوشت | ()


هر روز یه زندگی دوبارست

یه صبح دیگه، یه صدایی توی گوشم می‌گه:
ثانیه‌های تو داره می‌ره، امروزو زندگی کن فردا دیگه دیره
نم نم بارون می‌زنه به کوچه و خیابون
یکی می‌خنده یکی غمگینه زندگی اینه
همه قشنگیش همینه
خورشیدو نورو ابرای دورو
هرچی که تو زمین و آسمونه بهم انگیزه می‌ده
رها کن دیروزو زندگی کن امروزو
هر روز یه زندگی دوبارست، یه شروع جدیده
دوست دارم زندگی رو
خوب یا بد، اگه آسون یا سخت، ناامید نمی شم چون
دوست دارم زندگی رو
چشماتو وا کن، یه نگاه به خودت تو دنیا کن
اگه یه هدف تو دلت باشه
می‌تونه کل دنیا تو دستای تو جا شه
جاده‌ی دنیا می‌سازه واست کابوس و رویا
یکی بیداره و یکی خوابه، راهتو مشخص کن، این یه انتخابه
اگه ابرای سیاهو دیدی، اگه از آینده ترسیدی
پاشو و پرواز کن تو افق‌های پیش روت
نگو به سرنوشت می‌بازی، تو بخوای فردا رو می‌سازی
پس دستاتو ببر بالا و بگو:
دوست دارم زندگی رو

بشنوید


یکشنبه 25 خرداد 1393 | 05:58 | شعر نوشت | ()


چه روزای خوبی از این خونه رفت

یکی هرچی داشتو به طوفان سپرد
یکی آبروشو سر هیچ برد
یکی با هوس هرچی بودو شکست
یکی هم نشست و فقط غصه خورد
دروغ شد واسشون مث حرف راست
نمی دونن این جاده بی انتهاست
دیگه یادشون رفته کی هستن و
نمی دونن این اشتباه از کجاست

از ماست که بر ماست
گم شدیم و پیداست
این نفرت و اندوه از سردی دل‌هاست
از ماست که بر ماست
این عشق بی معناست
اگه تلخی مجنون، شیرینی لیلاست

یکی با یه احساس دیوونه رفت
یکی هم مسیرش رو وارونه رفت
عجب حسرتی شد برای همه
چه روزای خوبی از این خونه رفت
نشستیم و گفتیم خواست خداست
ولی این بهانه ست، حقیقت کجاست؟
تا کی خود فریبی که تقدیر بود
حقیقت همینه که تقصیر ماست

* چه قدر این ترانه به حال و هوای این روزهای من و کشورم می‌خورد! (+)


جمعه 27 دی 1392 | 17:24 | شعر نوشت | ()


درون سینه‌ام دردی ست خون‌بار

نمی‌دانم چه می‌خواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته است
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته است
نمی‌دانم چه می‌خواهم بگویم
غمی در استخوانم می‌گدازد
خیال ناشناسی آشنا رنگ
گهی می‌سوزدم گه می‌نوازد
پریشان سایه‌ای آشفته آهنگ
ز مغزم می‌تراود گیج و گمراه
چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه‌ام دردی ست خون‌بار
که همچون گریه می‌گیرد گلویم
غمی آشفته دردی گریه آلود
نمی‌دانم چه می‌خواهم بگویم


دوشنبه 6 آبان 1392 | 13:26 | شعر نوشت | ()


بیا بیا...

نگام نمی‌کنی چرا؟ چرا نمی‌بینی منو؟
 چرا ازم پس می‌گیری شبای با تو بودنو؟

صدام نمی‌کنی چرا؟ چرا ازم بی خبری؟
چقد باید گریه کنم؟ چرا منو نمی‌بری؟

تشنه تر از اشکم و باز، در انتظار هق هقم
برای بخشیدن من، بیا بیا به بدرقم

تموم لحظه های من، سیاه شده به دست من
دروغه خنده های من، حقیقته شکست من

می‌خوام صدات کنم ولی کمم برای گفتنت
لبم یه قطره خواسته از چشمه‌ی نور و روشنت

بگو نترسم از خودم که با تو التهاب نیست
بگو که در هوای تو فرصت اضطراب نیست


سه شنبه 29 مرداد 1392 | 05:49 | شعر نوشت | ()


می‌گریزم از خود

من همینم بی تو، سایه ای سردرگم
بی خیال دنیا، نا امید از مردم
من همینم یادی از نفس افتاده
با پری خون آلود، در قفس افتاده
عطر آوازم را می‌تکانم در باد
خسته‌ام از دیوار خسته از فریاد
من همینم بی تو آرزویی ناچار
تکه ابری تنها، سنگی از یک دیوار
ساده باشم یا نه، وقتی یادم تنهاست
بی تو بودن دشوار، با تو بودن رویاست
بی تو سرگردانم در مداری گمنام
می‌گریزم از خود عاشقی نا آرام

* از آلبوم خاطرات گمشده، فریدون آسرایی


جمعه 4 مرداد 1392 | 13:09 | شعر نوشت | ()


جاده رؤیاها

به این فکر کن، اگه امروز تموم فرصتت باشه
اگه امروز نخواد دیگه واسه تو رنگ فردا شه
دلت می خواد کجا باشی تو این دنیای دیونه؟
با تنهایی و تاریکی، تک و تنها توی خونه؟
یا پا توی خیابون‌ها، زیر بارون رگباری؟  
برای آخرین لحظه، کدوم تصویرو دوست داری؟
به این فکر کن که هر روزت می تونه روز آخر شه
بدون هیچ فردایی می‌تونه عمرمون سر شه
بگو حالا تو این روزی که واست زندگی بخشه
دلت مغرور می‌مونه یا هرچی هستو می‌بخشه؟
تموم لحظه‌های تو تا وقتی دست تقدیره
همین حالا همین لحظم واسه تصمیم تو دیره
نگو فرداهای روشن از دست تو دوره
چرا روز و شبت باشه پر تردید و دلشوره؟

*کمتر ترانه‌ای میتوان یافت که عاشقانه نباشد و این از آن هاست! ترانه‌ای در آلبوم «جاده رؤیاها» سیروان خسروی


شنبه 14 اردیبهشت 1392 | 14:45 | شعر نوشت | ()


تو این جایی و من تنهام

من این جوری نمی تونم یه سدی بین قلب ماست
تو باید غرق شی در من، بفهمی کی دلش دریاست
من این جوری نمی تونم تو پای من نمی‌شینی
تو رو این قدر بخشیدم بزرگیمو نمی‌بینی

همیشه مقصدم بودی، کجا با تو سفر کردم؟
چقدر تنها برم دریا چقدر تنهایی برگردم
من این جوری دلم خوش نیست شبم با ترس هم مرزه
بهشتم اونورش باشه به این برزخ نمی ارزه
من اینجوری نمی‌تونم تو این جایی و من تنهام
دارم می‌میرم از بس که نگفتم چی ازت میخوام

* از آلبوم «عاشقانه‌ها» ی احسان خواجه امیری


پنجشنبه 3 اسفند 1391 | 06:24 | شعر نوشت | ()


این‌جا کسی هشیار نیست

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت:‌ ای دوست! این پیراهن است، افسار نیست
گفت: مستی زان سبب افتان و خیزان می‌روی
گفت: جرم ِ راه رفتن نیست، ره هموار نیست
گفت: می‌باید تو را تا خانه‌ی قاضی برم
گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه شب بیدار نیست
گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم
گفت: والی از کجا در خانه‌ی خمار نیست
گفت: تا داروغه را گوییم، در مسجد بخواب
گفت: مسجد جایگاه مردم بدکار نیست
گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان
گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست
گفت: از بهر غرامت، جامه‌ات بیرون کنم
گفت: پوسیده است جز نقشی ز پود و تار نیست
گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه
گفت: در سر عقل باید، بی‌کلاهی عار نیست
گفت: می بسیار خوردی زان سبب بیخود شدی
گفت:‌ ای بیهوده گو! حرف کم و بسیار نیست
گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را
گفت: هشیاری بیار، این‌جا کسی هشیار نیست

*این شعر پروین اعتصامی را اولین بار معلم فارسی ِ اول راهنمایی برایمان خواند، همیشه دوستش داشتم و این روزها بیشتر...


سه شنبه 17 بهمن 1391 | 23:32 | شعر نوشت | ()


  • تعداد کل صفحات : 13 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  

← آخرین مطالب

← علاقمندی‌ها

← دوستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :

←تبلیغات