تبلیغات
صادق آنلاین - مطالب شعر نوشت
صادق آنلاین
روزنوشت‌های یک صادق
سلام! از این که چند دقیقه‌ای مهمان وبلاگم هستید، خوشحالم؛ ممنون می‌شوم مرا از نظرات خود بهره‌مند سازید.
راستش خیلی مهم نیست چه عقیده‌ای داریم؛ مهم این است که انسانیم، می‌توانیم صادقانه با هم حرف بزنیم و حتی به هم عشق بورزیم!
لطفاً به تاریخ انتشار مطالب توجه کنید، امروز است!

بچه بودم غصه وبالم نبود

بچه بودم بادبادکای رنگی
دلخوشی هر روز و هر شبم بود
خبر نداشتم از دل آدما
چه بی‌بهونه خنده رو لبم بود
کاری به جز اَلک دولَک نداشتم
بچه بودم، به هیچی شک نداشتم
بچه بودم غصه وبالم نبود
هیشکی حریف شور و حالم نبود
بچه که بودم آسمون آبی بود
حتی شبای ابری مهتابی بود
بچگی و بچگی و تموم شد
خاطره‌های خوش رو دست من مُرد
تا اومدم چیزی ازش بفهمم
جوونی اومد اونو با خودش بُرد


یکشنبه 14 فروردین 1390 | 14:22 | شعر نوشت | ()


حال می‌کنید با ما آیا؟

دیواری کج
در کنار برجی رو به آسمان
آسمان
همان جایی که بالون‌هایی
پر از هوای داغ
از حافظیه بلند شدند
در شیراز
شیرازی که سومین است
بعد از قم و مشهد
فروریخته است
و کک کسی نمی‌گزد
و یتیمی که بی‌شام می‌خوابد
و مردمی که در خیابان
برای یک لقمه نان
سگدو می‌زنند
و خلیج فارس
و مجتمع خلیج فارس
و مجتمع بزرگ خلیج فارس
وقتی صهیونیست‌ها در شیراز سرمایه گذاری می‌کنند!
و هیچ کس جز ما نمی‌فهمد!
و هیچ کس جز ما عدالتخواه نیست
بقیه سطح درکشان پایین است
ما خوب می‌زنیم به هدف
حال می‌کنید با ما آیا؟
نامه می‌زنیم
در حمایت یا بر علیه هر که دلمان خواست
و بخشدار مرکزی می‌شویم
و شعر می‌گوییم
کیست که بتواند مثل ما شعر بگوید
ما خوب بلدیم
با سخنان آقا حلوا حلوا کنیم
ولی به اجتهاد خودمان عمل می‌کنیم
بعضی وقت‌ها نباید حرف زد
بعضی وقت‌ها نباید شعر گفت
چون فقط ما مصداق عدالتخواهی هستیم!


دوشنبه 25 بهمن 1389 | 07:59 | شعر نوشت | ()


از این دو راهی، دل ِ خوشی ندارم

به من بفهمون کجای سرنوشتم
دارم می‌رم جهنم یا راهی بهشتم
از این دو راهی، دل ِ خوشی ندارم
یا می‌خورم به پاییز یا می‌رسه بهارم
به رسم ابر‌ها همش تبعید می‌شم
با هیچ کوهی سر سازش ندارم
یه موجم که با دریا قهر کرده
بدون تو من آرامش ندارم
گمت کردم ولی غافل از اینکه
خدا با این بزرگی گم نمی‌شه
مواظب بودی از دستت نیفتم
هوامو داری و داشتی همیشه
دارم نابود می‌شم دود می‌شم
بذار آتیش این دوری تموم شه
خودم دیدم همین نزدیکایی
نزار عمرم با جون کندن حروم شه


سه شنبه 12 بهمن 1389 | 09:27 | شعر نوشت | ()


آه ‌ای فلسطین شهر در ظلمت نشسته

دنیا قراره تا به کی اینجور باشه
تاکی قراره حرف حرف زور باشه
با این همه ظلم وستم انگار دنیا
چیزی نداره تا به اون مغرور باشه
آه ‌ای خدا چی می‌شه یک روزی دوباره
از خاک من دستای دشمن دور باشه
تلخ و غم انگیزه که سهم کودک من
پیشه چشام تاریکیای گور باشه
آه ‌ای فلسطین شهر در ظلمت نشسته
می‌بینم اون شب‌هاتو که پر نور باشه
آی آدما با دست‌های بی‌ریاتون
می‌خوام که چشم دشمنامون کور باشه
مرد فلسطینم چرا ساکت بشینم
می‌جنگمو می‌سازمت زیباترینم


پنجشنبه 9 دی 1389 | 07:32 | شعر نوشت | ()


ای تو تنها خوب دنیا

بیا ای ناجی قلبم بی تو قلب من شکسته
این همون دل شکسته ست که به انتظار نشسته
ای تو تنها خوب دنیا بی تو من تنها ترینم
با تو مثل یک ستاره بی تو من خاک زمینم
عاشقم عاشق‌ترینم بگو که اینو می‌دونم
حالا که از عشقت دیوونم بگو که با تو می‌مونم
می‌خوام از دست تو گهواره بسازم
سر بذارم روی دستات به سعادتم بنازم
می‌خواهم اون چشمای دریاییتو آیینه کنم
با نگاه توی چشمات دردم و تازه کنم
تو که نیستی دنیا تاریکه برای دل خستم
بی تو من تنهای تنها دل به خلوت تو بستم


یکشنبه 5 دی 1389 | 22:52 | شعر نوشت | ()


آهسته‌تر از بوی گل با تو سخن می‌گویم

آهسته‌تر از بوی گل با تو سخن می‌گویم
آرام‌تر از عطر شبنم و برگ
به بوی تو آویخته‌ام امشب تنهایی‌ام را
آه گل ناز، گل ناز، گل ناز
چقدر از تماشای تو خالی بوده‌ام
چقدر از تمنای تو سرشار
باغ بی‌نام و نشانی بودم
رها شده در فراموشی و خاموشی
رها شده، رها شده، رها شده
به نوازش سرانگشت عطر تو برخواستم از خواب
عطر تو ...


بهار اومد
گل بابونه اومد شقایق با دل دیوونه اومد
به غیر تو که پیش یاس و نرگس نبودی
هر که دیدم خونه اومد

آه گل ناز، گل ناز، گل ناز
دست خواهش کودکانه‌ام قد می‌کشد تا ساقه‌ات
آه گل ناز، گل ناز!
در آخرین شاخه ایستاده‌ای با دامانی پیچیده
عطر افسونگر
آه
عطر افسونگر، گل ناز
عطر افسونگر


دوشنبه 29 آذر 1389 | 18:07 | شعر نوشت | ()


غدیر خون

ای داغ جوون و پیر دیده
دریای غم از کویر دیده
با این همه غم چکار کردی
که عالمو بی‌قرار کردی
دل داده به دین و سر سپرده
ای آبرو از یزید برده
با خنجر و نیزه خو گرفتی
با خون خودت وضو گرفتی
چشم تموم دنیا گریون بشه
وای اگه شام غریبون بشه
کوفه پر از آدم رو سیاهه

کوفه پر رفیق نیمه راهه
دستای عباسو نشون گرفتن

تو کربلا غدیر خون گرفتن
اومدنو دشتو به هم بپاشن
تو صورت بچه‌ها غم بپاشن


چهارشنبه 24 آذر 1389 | 13:04 | شعر نوشت | ()


باز ضربت می خورد مولای دریا از سراب

توی این وانفسای ترانه‌های چرند عشقی، این ترانه هم شنیدن دارد و هم خواندن، مخصوصا این كه بعد از جریان فتنه ساخته شده باشد؛ هرچند سبزك‌ها آن را به عنوان ترانه‌ی سبز مصادره كرده باشند.
خواننده: محمد اصفهانی
شاعر: مرحوم سید حسن حسینی
آهنگساز: علیرضا كهن دیری

 

ماجرا این است کم کم کمیت بالا گرفت
جای ارزشهای ما را عرضه ی کالا گرفت
احترام یا علی در ذهن بازوها شکست
دست مردی خسته شد ، پای ترازوها شکست!
فرق مولای عدالت بار دیگر چاک خورد
خطبه های آتشین متروک ماند و خاک خورد
با کدامین سحر از دلها محبت غیب شد؟
ناجوانمردی هنر، مردانگی ها عیب شد؟!
سرسرای سینه ها را رنگ خاموشی گرفت
صورت آیینه زنگار فراموشی گرفت
سالکان را پای پرتاول ز رفتن خسته شد
دست پر اعجاز مردان طریقت بسته شد
تا هوای صاف را بال و پر کرکس گرفت
آسمان از سینه ها خورشید خود را پس گرفت
رنگ ولگرد سیاهی ها به جانها خیمه زد
روح شب در جای جای آسمانها خیمه زد
این زمان شلاق بر باور حکومت می کند
بر بلاد شعله خاکستر حکومت می کند
اعتبار دست ها و پینه ها در مرخصی
چهره ها لوح ریا ، آیینه ها در مرخصی
ماجرا این است ماجرا تکراری است
زخم ما کهنه است اما بی نهایت کاری است
از شما می پرسم آن شور اهورایی چه شد؟
بال معراج و قیام عرش پیمایی چه شد؟
جان تاریک من اینک مثل دریا روشن است
صبحگون از تابش خورشید مولا روشن است
تیغ یادش ریشه اندوه و غم را می زند
آفتاب هستی اش چشم عدم را می زند
چشم هستی آبها را جز علی مولا ندید
جز علی مولا برای نسل دریاها ندید
کلبه شاد دلم ناگاه می گردد خراب
باز ضربت می خورد مولای دریا از سراب


چهارشنبه 21 مهر 1389 | 12:21 | شعر نوشت | ()


همه چی حله

بی تو لبالب بی تابم, دلم آشوبه 
سرنوشت حالم با تو, بدشم خوبه
روشنه شعله فانوسم, بی تو مایوسم
تا به سجده سر می ذارم تو رو می بوسم
همین که تو باشی همیشه کنارم, همه چی حله 
اسمتو هر جایی که بیارم, همه چی حله
خسته کننده هست دنیامون, بی ترانه تو
چه دلنوازه آهنگه عاشقانه تو 
از خودم می پرسم چشمات واسه چی خیسه!
بذار رو قلبت دستاتو تا که بنویسه
همین که تو باشی پشت و پناهم, واسه من بسه
یاد تو باشه فانوس راهم, واسه من بسه 


دوشنبه 19 مهر 1389 | 13:11 | شعر نوشت | ()


نباشی کل این دنیا واسم قد یه تابوته

نباشی کل این دنیا
واسم قد یه تابوته
نبودت مثله کبریتو
دلم انباره باروته
نباشی روزه تاریکم
یه اقیانوسه آتیشه
تموم غصه‌ی دنیا تو
قلبم ته نشین میشه
دنیا رو بی تو
نمی‌خوام یه لحظه
دنیا بی چشمات
یه دروغه محضه
نباشی هر شبو هر روز
همش، حیرون و آوارم
با فکرت زنده می‌مونم
تا وقتی که نفس دارم
تا وقتی که نبودت تو
یه روز کاری بده دستم

بمون تا آخره دنیا
بمونی تا تهش هستم


یکشنبه 11 مهر 1389 | 11:13 | شعر نوشت | ()


  • تعداد کل صفحات : 13 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  

← آخرین مطالب

← علاقمندی‌ها

← دوستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :

←تبلیغات