تبلیغات
صادق آنلاین - مطالب شعر نوشت
صادق آنلاین
روزنوشت‌های یک صادق
سلام! از این که چند دقیقه‌ای مهمان وبلاگم هستید، خوشحالم؛ ممنون می‌شوم مرا از نظرات خود بهره‌مند سازید.
راستش خیلی مهم نیست چه عقیده‌ای داریم؛ مهم این است که انسانیم، می‌توانیم صادقانه با هم حرف بزنیم و حتی به هم عشق بورزیم!
لطفاً به تاریخ انتشار مطالب توجه کنید، امروز است!

عشق من باش

خوب من، می‌خوامت، آرزومه بیام تو خوابت
عزیزم بخندی، بشم محو صورت ماهت
دوست دارم بمیرم اما اون اشکاتو نبینم
بردی تو دیگه قلب من، می‌خوام اون دستاتو بگیرم
عشق من باش، جون من باش
نذاری یه روز این دلو تنهاش
ای دیوونه، دوست دارم
نمی‌تونم از تو چشم بردارم
عشق من با تو شادم ، آخه نمی‌ری تو از یادم
روزی که تو رو دیدم، دلمو به دل تو دادم
حالا من می‌دونم، بی تو یه لحظه نمی‌تونم
تا دنیا باشه پا برجا، به پای عشقت می‌مونم

*بفرموده: مصرع "ای دیوونه..." توهینی روا رفته!


سه شنبه 2 شهریور 1389 | 16:36 | شعر نوشت | ()


نگاهم کن که من رو به سقوطم ...

نگاهم کن که من رو به سقوطم
نه این من نیست، منی که روبروتم
بذار همه ببینن آسمونم بی فروغه
بذار مردم بدونن که ستارشون دروغه
یه کاری کن، یه کاری کن، نگو سهم من این بوده
نذار از هم بپاشم من، از این تکرار بیهوده
یه کاری کن، یه کاری کن که می ترسم از این آوار
یه کاری کن اگه دستات هنوزم ناجیه، ای یار
این منم پر شکسته، خسته ی خسته
از خودم بیزار و پر و بال شکسته
ببین اسیر بن بست جنونم
نمی تونم، نمی تونم که من این جا بمونم


شنبه 12 تیر 1389 | 00:00 | شعر نوشت | ()


من همون خاک پاهاتم

نمی خوام تنها بخونم نمی خوام تنها بمونم
کمکم کن که صدام شعر زندگی بخونه
کمکم کن تا نگام قدر عشقتو بدونه
اگه معراج تو بوده سایه ی سرو سپیده
من همون شام سیاهم که تو من تو رو ندیده
تو سپیدی تو سیاهی هر چه هستی اون بالایی
من همون خاک پاهاتم که  واست شدم فدایی
صدای تلخ و شکستم می گه تنهایی تو تنها
کوله بار خاطراتم شده آماج ستمها
تو نگاه پر غرورم یه صدا هزار شکایت
تو کتاب نرم دستات یه ورق هزار حکایت


دوشنبه 31 خرداد 1389 | 12:18 | شعر نوشت | ()


دیگه می‌‌خوام پریشون تو باشم

به نابودی کشوندیم تا بدونم همه بودو نبودم تو بودی
بدونم هر چی باشم بی تو هیچم ، بدونم فرصت بودن تو بودی
همه دنیا بخواد و تو بگی نه، نخواد و تو بگی آره تمومه
همین که اول و آخر تو هستی، به محتاج تو محتاجی حرومه
پریشون چه چیزا که نبودم دیگه می خوام پریشون تو باشم
تویی که زندگیمو آبرومو باید هر لحظه مدیون تو باشم
فقط تو می تونی کاری کنی که دلم از این همه حسرت جدا شه
به تنهاییت قسم تنهای تنهام ،اگر دستم توی دست تو نباشه


یکشنبه 9 خرداد 1389 | 10:14 | شعر نوشت | ()


بله و اینا...

از تو گذشتن سخته با تو نبودن درده واسه من
زنده بودنم مرگه بدون تو و عشقت واسه من
وجود من مال تو قلب تو هم مال من عزیزم
رفتن تو مرگه منه دستهای تو تو دستمه
نگو که باید جدا شیم نبود تو نبودمه
بدون تو کم میارم تا پای جون دوست دارم
اگه تو از من جدا شی امید موندن ندارم
واسه با تو بودن زندگیم رو باختم
یه کلبه از عشق واسه تو ساختم من
عاشق تو بودم عاشق تو هستم
درهای دلم رو به روی همه بستم من


جمعه 7 خرداد 1389 | 07:57 | شعر نوشت | ()


طلا نوشت!

چو دانی که مقصود گوینده چیست
مپرس ای برادر که گوینده کیست


دوشنبه 3 خرداد 1389 | 23:54 | شعر نوشت | ()


من حادثه بر دوشم

ای واژه ی بی معنی رویایی بی تعبیر
آغاز ترین پایان آزاد ترین تقدیر
از قلب تو می روید نبض غزلی تازه
پنهان شده ای در من گمنام پر آوازه
تو سایه خورشیدی تو بوسه ی در بحران
تو دلهره ای آرام مهتاب تر از باران
آرامش طوفانی می سازی و ویرانم
رسوایی باز آلود می پوشی و عریانم
من حادثه بر دوشم من عشق نمی دانم
در هیچ تمامم کن تا زنده شود جانم
من را تو به خود خواندی معشوقه ی نا خوانده
دل را به ازل بسپار یه دم به ابد مانده


جمعه 31 اردیبهشت 1389 | 18:17 | شعر نوشت | ()


خون چرا در رگ من زنجیر است؟

مرز در عقل و جنون باریك است
كفر و ایمان چه به هم نزدیك است
عشق هم در دل ما، سردرگم
مثل ویرانی و بهت مردم
گیسویت تعزیتی از رویا
شب طولانی خون تا فردا
خون چرا در رگ من زنجیر است
زخم من تشنه‌تر از شمشیر است
مستم ازجام تهی حیرانی
باده نوشیده شده پنهانی
عشق تو پشت جنون محو شده
هوشیاری است، مگو سهو شده
من و رسوایی و این بار گناه
تو و تنهایی و چشم سیاه
از من تازه مسلمان بگذر
بگذر از سر پیمان، بگذر
دِین دیوانه به دین، عشق تو شد
جاده‌ی شك به یقین عشق تو شد


سه شنبه 28 اردیبهشت 1389 | 18:18 | شعر نوشت | ()


دیوانگی و عاقلی

 وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمان‌ها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشک‌هایم می چشید
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شدوعالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو نه عاشقی و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی


پنجشنبه 23 اردیبهشت 1389 | 18:48 | شعر نوشت | ()


عصر فراموشی، فراموشی (امام) عصر

همه‌ی سال بی تو یک روزه
من به روزای هفته بدبینم
حالم از روز رفتنت خوش نیست
همه روزا رو جمعه می‌بینم

 

*چقدر دورم از امام زمان، متاسفم.


شنبه 18 اردیبهشت 1389 | 19:53 | شعر نوشت | ()


  • تعداد کل صفحات : 13 
  • ...  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • ...  

← آخرین مطالب

← علاقمندی‌ها

← دوستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :

←تبلیغات