تبلیغات
صادق آنلاین - مطالب شهید محمد علی شاهچراغی
صادق آنلاین
روزنوشت‌های یک صادق
سلام! از این که چند دقیقه‌ای مهمان وبلاگم هستید، خوشحالم؛ ممنون می‌شوم مرا از نظرات خود بهره‌مند سازید.
راستش خیلی مهم نیست چه عقیده‌ای داریم؛ مهم این است که انسانیم، می‌توانیم صادقانه با هم حرف بزنیم و حتی به هم عشق بورزیم!
لطفاً به تاریخ انتشار مطالب توجه کنید، امروز است!

هات‌داگ با نان اضافه!

بهانه‌ی نوشتن این خاطره، نظر دوست عزیزم در آخرین مطلب مربوط به شهید شاهچراغی بود؛ شاید در این ۹ سال و در این ۳۹ مطلب، بخش زیادی از خاطرات و چیزهایی که یادم بوده را از شهید شاهچراغی نوشتم.

اما خاطراتی هم هست که نه فقط جنبه‌ی ملکوتی ندارد، بلکه جنبه‌ی زمینی هم دارد و شاید نشان دهد شهید شدن به غیرعادی بودن، عجیب بودن و جدا بودن از جمع، نیست!

 در زمان شهادت، خانه‌ی شهید به خاطر نزدیکی به دانشگاه، شهرک گلستان بود؛ اما مسئولیت محمد، مسئول فرهنگی حوزه بود و باید در بعضی جلساتی که در ناحیه برگزار می‌شد، شرکت می‌کرد. به خاطر مسافت زیاد و وقتی که این رفت‌وآمد از او می‌گرفت، به بهانه‌های مختلف از آمدن، سر باز می‌زد.

اما محمد برای شرکت در یکی از جلسات نسبتاً مهم، شرطی عجیب گذاشت: خرید هات‌داگ با نان اضافه!!!

راستش تا آن موقع هنوز هات‌داگ نخورده بودم و مفهوم نان اضافه را دقیقاً متوجه نمی‌شدم! اول خیابان خیام یک مغازه‌ی فست فودی بود و هست که معمولاً به خاطر نزدیکی به ناحیه و حوزه، خرید بعضی ناهارها را از آن جا انجام می‌دادیم؛ قرارمان همان‌جا بود بعد از نماز.

هات‌داگ با نان اضافه را سفارش دادم و نشستیم تا آماده شود؛ در مورد جلسه و اتفاقات مختلف حرف زدیم تا سفارش را آوردند! حالا و بعد از آشنایی نسبی با هات‌داگ ، وقتی فکرش را می‌کنم اصلاً نمی‌فهمم چگونه هات‌داگ با نان اضافه را خورد؟! «آخه مگه داریم؟! مگه می شه؟!»

همین ماه گذشته بود که با بعضی دوستان، بعد از خوردن یک هات‌داگ بدون نان اضافه، از خوردن چند وعده‌ی غذایی محروم شدیم!


شنبه 2 اردیبهشت 1396 | 23:18 | شهید محمد علی شاهچراغی | ()


هفت‌سال دوم اردیبهشت...

ما جنگ را ندیدم، در دوران دفاع مقدس نبودیم، شاید آدم‌های جنگ را دیدیم ولی شهدا را ندیدیم، با شهدا نبودیم و همیشه آرزو داشتیم شهدا را ببینیم، بدانیم شهدا چه جور انسان‌هایی بودند، چه طور زندگی می‌کردند. البته روایت‌هایی هم شده، شنیدیم ولی هیچ وقت هیچ شهیدی را ندیده بودیم و هیچ وقت هم فکر نمی‌کردیم روزی برسد که یکی از دوستانمان شهید شود، یعنی یکی از آرزوهایمان برآورده شود و شهید را ببینیم.

فروردین سال ۸۷ بمب گذاری اتفاق افتاد و شهید شاهچراغی مصدوم شد و بعد از ده روز به شهادت رسید. شهید، دانشجوی رشته‌ی فیزیک دانشگاه پیام نور شیراز بود، دانشجوی سال سوم و مسئول فرهنگی بسیج دانشجویی.

ما فردی را کنار خودمان داشتیم در همین کلاس‌های دانشگاه، با همین اساتید، با شرایط خودمان، در زمان خودمان که به شهادت رسید؛ هنوز هم باورش برای خودمان سخت است، هنوز باورمان نشده که شهید شاهچراغی شهید شد و دوستان من و هم‌دوره‌ای‌های شهید هنوز شماره شهید در گوشی‌شان هست به عنوان محمد علی شاهچراغی.

شهید یک دانشجوی معمولی بود، یک دانشجوی معمولی معمولی. آن زمان معبری باز شد و شهید پر کشید، در مورد معمولی بودن این که از همین بچه‌های بسیج و دانشگاه هستند افرادی هستند که لایق شهادت باشند و شهادت خیلی دور از دسترس نیست.

اما در مورد شهید شاهچراغی این که شهادتش باعث شد بیشتر بشناسیمش و در رفتار و اخلاقش دقت کنیم.

یکی از خصوصیات شهید این بود که تک بعدی نبود، انسانی نبود که فقط به درسش برسد یا فقط به فعالیت‌های فرهنگی یا فقط به معنویت. یکی از دانشجویان ممتاز از لحاظ درسی بود. آخرین خاطره من از شهید به اواخر فرودین برمی‌گردد، همان زمانی که بمب گذاری اتفاق افتاد، شهید کلاس آزمایشگاه داشت، بسیج دانشجویی هم اردوی مشهد داشت و خیلی از بچه‌ها در مشهد بودند. شهید تا پای اتوبوس آمد و با ما خداحافظی کرد ولی همراهمان نیامد حتی همان موقع اصرار کردیم که بیا ولی به خاطر کلاس درسش نیامد و شهید شد.

یکی از ابعاد شخصیتی شهید بعد معنویت فردی بود و با شرکت در کلاس‌های اخلاق، مطالعه کتاب‌های اخلاقی، خود را تقویت می‌کرد.

بحث بعدی، فعالیت‌های فرهنگی در دانشگاه بود، یک مدتی مسئول فرهنگی بسیج دانشجویی بود و یک مدتی هم با قسمت فرهنگی دانشگاه همکاری می‌کرد.

نکته‌ی دیگر این که نسبت به محیط اطرافش بی‌تفاوت نبود، یک بخش دانشگاه بود، یک بخش شهر بود و یک بخش کشور. در دانشگاه نسبت به اتفاقات دانشگاه مثل عزل و نصب‌ها، موضع گیری اساتید و سایر مباحث حساس بود و در بعضی موارد گزارش ارسال می‌کرد یا خودش کارهای انجام می‌داد. در بحث شهر، در انتخابات شورای شهر فعال بود، کاندیداها را شناسایی می‌کرد به دوستانش معرفی می‌کرد و حتی در ستاد یکی از کاندیداها فعال بود. در بحث کشور هم اخبار را دنبال می‌کرد و خودش را به‌روز نگه می‌داشت.

نکته‌ی بعدی که به نظرم خیلی مهم بود، ارتباط ویژه‌ای که شهید با مادرش داشت، شهید دو ساله بود که پدرش به رحمت خدا رفت و مادر شهید هم پدری می‌کنند و هم مادری. هر کاری که شهید می‌خواست انجام دهد، هر اردویی که می‌خواست برود، اول با مادرش هماهنگی می‌کرد. اردوی طرح ولایت که سی روز به شهرکرد رفت، قبل از این که با مادرش صحبت نکند، نرفت، تدابیری اندیشید و هماهنگی‌هایی انجام داد که هر شب با مادرش تماس بگیرد.

بحث بعدی که در مورد تمام شهیدان هست و خیلی تکرار شده، نماز اول وقت، یادم هست که تا اذان می‌گفت نماز را اقامه می‌کرد. آن زمان دانشگاه پیام نور شیراز فقط ساختمان اداری فعلی بود و کلاس‌ها فقط در همان ساختمان برگزار می‌شد و خبری از سالن و مسجد و چیز دیگری نبود. اولین نماز جماعت دانشگاه باهمت شهید برگزار شد. آن موقع هیچ امکاناتی وجود نداشت، خیلی تلاش و ممارست داشت و اولین نماز جماعت دانشگاه را در فضای باز برگزار کرد.

علاوه براین که خودش نماز اول وقت می‌خواند من و دوستانش را با بهانه‌های مختلف به نماز اول وقت هم سفارش می‌کرد، مثلاً پیامک‌های تبریک اعیادی که می‌فرستاد آخر پیامک می‌نوشت:«نماز اول وقت یادتون نره.»

بحث بعدی که تمام شهدا داشتند بحث ولایتمداری شهید بود که همیشه سخنان آقا را گوش می‌داد و دنبال می‌کرد علاوه بر گوش دادن سعی می‌کرد در کارش و در مباحث فرهنگی پیاده کند، صرف گوش دادن نبود.

خصوصیات دیگری هم داشت، احساس مسئولیت، تعهد و پیگیری، نظم و این که انسان خود جوشی بود، خودش کارها را انجام می‌داد.

متأسفانه بعضی از دوستان ساده اندیش ما می‌گویند چرا برای شهید شاهچراغی یادواره برگزار می‌کنید و برای شهدای بزرگ یادواره برگزار نمی‌کنید؟ جواب اول ما این است که تمام شهدا بزرگ‌اند شهید شاهچراغی بزرگ است، این درجه بندی شهدا در پیشگاه خداوند مهم است. جواب دوم ما این است که اگر شهیدی که منتسب به دانشگاه پیام نور شیراز و بسیج دانشجویی است اگر در این دانشگاه برایش یادواره برگزار نشود، پس کجا یادشان گرامی داشته شود؟ کجا از خانواده‌شان تقدیر شود؟

البته من در مورد دوستانی که از همان اول از شهدا سو استفاده کردند صحبت نمی‌کنم.

امیدوارم من و دوستانم بتوانیم راه شهدا را ادامه بدهیم و بتوانیم عنصر مؤثری برای دانشگاه و جامعه باشیم.


*صحبت‌هایم در یادواره شهید شاهچراغی، امروز.


چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 | 23:56 | شهید محمد علی شاهچراغی | ()


آزمایشگاه

سفر مشهد در پیش بود. خیلی‌ها قرار بود بیایند. به او هم گفته بودم بیاید، می‌گفت آزمایشگاه دارم! توی همان ساختمانی که الآن دفتر بسیجی است که به نام خودش مزین شده!
برای بدرقه تا پای اتوبوس آمد. آخرین حرف‌هایمان در تماسی بود که او گرفت، من توی صحن رضوی داشتم قدم می‌زدم!
توی راه برگشت خبر انفجار را شنیدم.
نمی‌دانم نمی‌شد یک جلسه غیبت کنی!؟


دوشنبه 1 اردیبهشت 1393 | 06:43 | شهید محمد علی شاهچراغی | ()


چفیه شیرینی!

روی میز شربت خنک و شیرینی دانمارکی تازه و بزرگ! توی سینی چیده بودند. یک شربت و یک شیرینی خودم، خیلی چسبید! خوشمزه ترین ترکیبی بود که می خوردم، خنکی شربت لذت نوشیدنش را مضاعف می کرد! شاید هم خستگی راه و تشنگی ایستادن در صف‌های فشرده و طولانی باعث این حس شده بود!
اما در هر صورت بهتر دیدم به همین یک شربت و شیرینی اکتفا نکنم، چند قدمی برگشتم و خودم را مهمان شربت و شیرینی دیگری کردم!
توی صف‌ها گمش کردم، آخر مراسم که توی حسنیه دور می زدم، دیدمش، چفیه ای را که همراهش آورده بود، ‌دست گرفته بود، دیدم چفیه شدیداً به شیرینی آغشته شده! جریان را که توضیح داد، خندیدم و بهش متلک انداختم! او هم شیرینی به دهانش مزه کرده بود با چاشنی زیاده روی! و سه تا شیرینی تازه‌ی بزرگ دانمارکی را پیچیده بود لای چفیه! و آورده بود توی حسنیه! شلوغ شده بود، آقا که آمد همه بلند شدند و به سمت جلو دویدند، او و چفیه‌ی پر شیرینی هم زیر دست و پا له شده بود!

+


دوشنبه 10 تیر 1392 | 16:59 | شهید محمد علی شاهچراغی | ()


دوباره دو اردیبهشت...

کسی نیست که جواب درست و حسابی بدهد و هر خبری هست از شنیده‌هاست، چند روز پیش هم از یکی از دوستان بیمارستان نمازی بهم گفت که کار تمام است. حتی شنیدم برای اهدای عضو هم با خانواده‌اش صحبت‌هایی شده.
جلسه‌ی هماهنگی تشکل‌های دانشگاه برای سفر آقا به شیراز دارد شروع می‌شود، تلفنم زنگ می‌خورد و دوستی احوالش را می‌پرسد، دیروز که بیمارستان بودم خبر خاصی نبود، همین که حالش بهتر نشده، همین را بهش گفتم. جلسه شروع نشده، نگران شدم، با پسر خاله‌اش تماس می‌گیرم جواب نمی‌دهد، برادرش اما گفت که رفت پیش رفقای شهیدش! دستپاچه شدم، معاون فرهنگی دانشگاه وارد شد، جریان را می‌گویم، حالش بد می‌شود ولی من نمی‌توانم بمانم، از جلسه می‌آیم بیرون، چند نفری می‌آیند دنبالم، فقط یک کار می‌توانم بکنم، بروم نمازی. با همان چند نفر می‌رویم، کسی نیست، می‌رویم سردخانه‌ی بیمارستان، می‌گویند جنازه را برده‌اند پزشکی قانونی.
تا مغرب هیچ کس از هیچ چیز خبر ندارد! بعد مغرب مرده‌ها را نمی‌شویند ولی می‌گویند امشب غسلش می‌دهند، به دوستان خبر می‌دهم و می‌روم پزشکی قانونی، بابا هم می‌آید، به جز برادرش و دوست برادرش آشنایی نیست! یکی از غسال‌ها را می‌بینم، سین جیمش می‌کنم می‌گوید گفتند بمان بشورشان. هوا دارد تاریک می‌شود، دو تا آمبولانس می‌آیند، از داخل صدا می‌زنند و یک پلاستیک سیاهی را از یک دریچه‌ی کوچک بیرون می‌دهند! لحظات عجیبی ست، تا همین چند روز پیش که دیدمش داشت نفس نفس می‌زد، پایش را زیر دستگاه سی تی اسکن گرفته بودم، زنده بود، ولی دست نداشت، اما حالا نفس نمی‌کشید!
اعتماد به نفسم زیاد شده بود! جنازه را که گذاشتند توی آمبولانس رفتم نشستم کنار راننده، ماشین را روشن کرد و از محوطه‌ی پزشکی قانونی بیرون آمد، هوا تاریک، پلاستیک سیاه، چراغ‌های خیابان کم نور. پراید دوست برادر و ماشین بابا دنبال آمبولانس، من بهت زده بودم، نگاهی به خیابان تاریک و نگاهی به پلاستیک سیاه حاوی جنازه.
چند هفته ای هست محیط شست و شوی میت‌های مرد را پرده کشیده‌اند و همراهان نمی‌توانند وارد محوطه شوند و حتی ببینند، با این که می‌ترسم ولی دوست دارم یک بار دیگر ببینمش.
به دارالرحمه می‌رسیم و جمعیت بیشتر شده‌است. دو پلاستیک سیاه را می‌برند داخل و چند نفری با لباس نیروی انتظامی به هیچ کس اجازه‌ی ورود نمی‌دهند نور فلش عکاسی از پشت در و پنجره‌ها دیده می‌شود. آن‌ها که بیرون می‌آیند، همراهان داخل می‌شوند.
جنازه‌ی اول را می‌شورند و عزاداری می‌کنند. پلاستیک سیاه را باز می‌کنند، خوابیده، دستش از زیر آرنج قطع شده و دستی را  که از شب حادثه در سردخانه نگهداشته بودند، آوردند گذاشتند کنار دست قطع شده، دور تا دور می‌چرخم تا از تمام نماها ببینمش، همه تقریباً یک طرف ایستاده‌اند، از سرش خون می‌آید، مرده شور مقداری پنبه می‌آورد و می‌گذارد روی محل زخمی که بخیه شده، به من نگاهی می‌اندازد و چیزی می‌گوید، چند ثانیه می‌گذرد تا به خود بیایم، پیچ گوشتی نزدیک مرا می‌خواهد، بهش می‌دهم، نمی‌دانم توی این وضعیت این پیچ گوشتی را می‌خواهد چه کار کند... هیچ وقت فکرش را هم نمی‌کردم که بخواهد پنبه را با پیچ گوشتی از محل بخیه بچپاند توی سرش...
عزاداری به حضرت عباس رسیده و مرده شور هم نامردی نمی‌کند و دست قطع شده را بالا می‌آورد و می‌شوید...
کُنار می‌گذارد روی پنبه های سر و پلاستیک پیچش می‌کند، کفن نباید نجس شود... دور تا دور سر و صورت را پلاستیک پیچ می‌کند و تنش را کفن می‌پیچد...
همه منتظرند تا مادر بیاید و برای بار آخر جنازه‌ی پسرش را ببیند، او نمی‌داند که دستش قطع شده و بدنش پاره پوره...
مادر می‌آید و صورت را برایش باز می‌کنند، کفن را کنار می‌زنند، پلاستیک را پاره می‌کنند و مادر با پسر درد دل می‌کند...
نمی‌گذارند خیلی معطل شود و جنازه را توی تابوت می‌گذارند، زیرش را می‌گیریم و می‌بریم توی سردخانه‌ی کناری، سعی می‌کنم از آخرین نفراتی باشم که از فضای سرد سردخانه خارج می‌شوم...


نمی‌خواستم با مرور خاطراتم کسی را ناراحت یا غمگین کنم، این فقط یک تلنگر بود برای خودم...


دوشنبه 2 اردیبهشت 1392 | 00:00 | شهید محمد علی شاهچراغی | ()


غم ِ دنیاست...

غم ِ دنیاست وقتی عشقت دور از این جاست
وقتی دل بی رمغ و خسته و تنهاست
غم ِ دنیاست دل آدم بشه حساس
وقتی عشقت تو دلش نباشه احساس
غم ِ دنیاست اون بره و ترکت کنه
هیچکسم نباشه که درکت کنه
غم ِ دنیاست لحظه ی خدافظی
بفهمی که دیگه بهش نمیرسی
غم ِ دنیاست وقتی خوابشو ببینی
اما هیچ وقت نتونی پیشش بشینی

*از آلبوم «دلت با منه» محمد علیزاده


دوشنبه 21 اسفند 1391 | 01:53 | شهید محمد علی شاهچراغی | ()


بین من و تو فاصله غوغا می‌کنه...

می‌گوید وقتی وارد دانشگاه شدم فرم بسیج دانشجویی شهید شاه‌چراغی را پر کردم... مرا می‌برد به روزهای دور؛ چقدر آشناست بسیج دانشجویی و چه نزدیک است شهید شاه‌چراغی... نه... نزدیک بود؛ حالا من با او فرسنگ‌ها فاصله دارم...


دوشنبه 10 مهر 1391 | 07:36 | شهید محمد علی شاهچراغی | ()


تولدت مبارک


سه شنبه 24 مرداد 1391 | 06:32 | شهید محمد علی شاهچراغی | ()


مطلب رمز دار : شیطنت‌های یک شهید

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


سه شنبه 30 خرداد 1391 | 15:45 | | ()


از پدری فانی

از پدری فانی، خطاکار و غرق گناه که بیست و پنج سال زندگی‌اش را به بطالت گذرانده به فرزندی معصوم و پاک که امروز چهارمین ماه زندگی‌اش را می‌بیند.
پسرم! در زندگی دوستان زیادی داشتم و دارم؛ که هر کدامشان برایم ارزشمندند، دوستانی که شاید بحث‌هایی با هم داشتیم ولی همگی زلالند.
جدای از همه‌ی آرزو‌ها و ادعاهایی که داریم، یکی از این دوستان بدون هیچ ادعایی به آرزویش رسید؛ می‌خواهم او را بشناسی... محمد علی شاهچراغی...
فرزند عزیزم! اگر او زنده بود الآن هم سن پدرت بود و حتما تو را دیده بود. برادر و پدرش را وقتی خیلی کوچک بود از دست داد ولی اخلاقش طوری نبود که بشود این را فهمید.
پسرم! شادی را در چهره‌ات و غم را در قلبت نگه دار.
با این که خودش و مادرش سختی‌های زیادی در زندگی دیده بودند ولی پایبند به ارزش‌ها و انقلاب بود.
بعضی وقت‌ها می‌گویم اگر این همه زجر و تحقیری که این دو نفر در زندگی دیده بودند من دیده بودم...
طاهای من! نگذار فشارهای زندگی تو را عوض کند، تو خودت باش...
مادرش را مادربزرگ خودت بدان، محمد از دنیا فقط مادرش را داشت و چه عاشقانه‌هایی داشتند این دو نفر با هم.
محمد طاها! قدر مادرت را بدان، مادر و مهر مادری هدیه‌ای از طرف خداست، تو هیچ وقت علاقه‌ی مادر به خودت را متوجه نخواهی شد،‌‌ همان گونه که من نفهمیدم...
دلبندم! من لیاقت خیلی چیز‌ها نداشتم، می‌دانم که می‌توانی بهتر از من باشی...
دوستت دارم...


جمعه 8 اردیبهشت 1391 | 23:57 | شهید محمد علی شاهچراغی محمد طاها | ()


  • تعداد کل صفحات : 4 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  

← آخرین مطالب

← علاقمندی‌ها

← دوستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :

←تبلیغات