تبلیغات
صادق آنلاین - مطالب شهید محمد علی شاهچراغی
صادق آنلاین
روزنوشت‌های یک صادق
سلام! از این که چند دقیقه‌ای مهمان وبلاگم هستید، خوشحالم؛ ممنون می‌شوم مرا از نظرات خود بهره‌مند سازید.
راستش خیلی مهم نیست چه عقیده‌ای داریم؛ مهم این است که انسانیم، می‌توانیم صادقانه با هم حرف بزنیم و حتی به هم عشق بورزیم!
لطفاً به تاریخ انتشار مطالب توجه کنید، امروز است!

پندار

این روزها که طبق هر نوروز، پیامک تبریک برای دوستان می‌فرستم، نام "شاهچراغی محمد علی" هنوز توی فهرست "مخاطبین" گوشی، خود نمایی می‌کند.


سه شنبه 3 فروردین 1389 | 18:18 | شهید محمد علی شاهچراغی | ()


محمد علی شاهچراغی که بود؟

این روزها نمی دونم به چه دلیلی ولی بد جوری یادش افتادم، یاد خاطره هامون، یاد باهم بودنام، یاد تلفنامون، یاد تبادل نظرامون... خیلی راحت رفت، باور کردنی نبود، نیست، کسی که کنارمان بود، باهامان می خندید و حرف می زد یک شبه ... نه ... ده شبه ... رفت ... عجیب بود، باور نکردنی، از ما بود، با ما بود، ولی چرا او انتخاب شد؟ شاید خیلی کلیشه ای باشد ولی حدود 20-25 سال پیش که جنگی بود (و جنگی هست)، وقتی رفقا جلوی چشم هم پرپر می‌شدند چه می‌کشیدند؟ چه حس و حالی بود؟ چه لذت و آرامشی؟ تجربه ی جالبی برای ما دوستان محمد، اتفاق افتاد، به راستی محمد علی شاهچراغی که بود؟
محمد خیلی معمولی بود خیلی معمولی، نه همیشه سر به زیر بود و نورانی، نه همیشه خوش اخلاق و آرام بود و نه بی اشتباه و بی گناه، اما به نظر من یک سری خصوصیاتش برجسته بود و همین‌ها بود که باعث شد او ماندگار شود و ما رو سیاه بمانیم.


1- نماز اول وقت
این نکته نه فقط مختص به محمد بلکه اکثر و تقریبا تمام شهدای گذشته و حال، بیش از هر چیزی دیگری به نماز اول وقت اهمیت می‌دادند، محمد البته تا آن جایی که یادم است به نماز اول وقت جماعت بیشتر پایبند بود و حتی نماز جماعت دو نفره را ترجیح می داد به نماز تک نفره، هر چند که خودش ماموم بوده باشد.


2- ولایت پذیری
این مورد هم در اکثر وصایای شهدا و سفارشاتشان هست و مطمئنم اگر محمد وصیتی می‌داشت به ابن نکته اشاره می کرد، کما این که در رفتار و گفتارش می‌شد اشارات مستقیم و غیر مستقیمش را به "آقا" و رهنمودهایشان دید و شنید، مخصوصا که پیگیر سخنرانی‌های رهبر و مشروح بیاناتشان از تلویزیون بود.
یکی از بهترین خاطرات من با محمد بر می‌گردد به سفر به یاد ماندنی اردیبهشت 86 به تهران و حسینیه‌ی امام خمینی و نمازی که دو نفره آن جا خواندیم. (+)
خاطره‌ی دیگر محمد هم در این مورد تلاش وافرش برای از بین بردن فحاشی‌هایی که نسبت به آقا روی دیوار بعضی کلاس ها می شد، است.


3- احترام و نقش پررنگ والدین
گرچه محمد والدین نداشت و از دنیا فقط یک مادر مونسش بود ولی معمولا هیچ چیز دنیایی را بر حرف مادرش که صحبتی هم ازش نمی‌کرد، ترجیح نمی‌داد. رابطه‌ی دو طرفه‌ی دوست داشتنی با مادرش بعد از شهادتش بیشتر و بیشتر برای من آشکار شد.


4- بصیرت
نه آن که بخواهم واژه های پر کاربرد امروزی را به ویژگی‌های محمد اضافه کنم ولی محمد پسر روشن و با اطلاعی بود و سعی می‌کرد اطلاعاتش را در مورد کشور و فضای اطرافش مخصوصا دانشگاه زیاد کند، برای اظهار نظرهایش و برای بیان راهکارهایش. تربیت خوب محمد او را پخته و "چشم باز" بار آورده بود.


5- درس
محمد بر خلاف ما هم‌دوره‌ای‌هایش، علاوه بر کارهای فرهنگی‌ای که انجام می‌داد از درس‌هایش غافل نشد و درس‌هایش را هر چند کم و زیاد می خواند. به گمانم اگر الان زنده بود ترم اول کارشناسی ارشد می‌بود.


6- تعهد و پیگیری
محمد مسئولیت پذیر و به معنای واقعی متعهد بود، تمام تلاشش را می کرد که کار و مسئولیتی را که قبول کرده به بهترین وجه انجام دهد.

 

7- شرکت در اجتماعات و رخدادهای سیاسی-مذهبی
اگر جمعه ها کلاس نداشت مطمئنا محمد را می‌شد در نماز جمعه پیدا کرد. یک جور تقید خاصی به نماز جمعه داشت، تقریبا هر هفته جمعه ها از آن طرف شهر راه می‌افتاد می‌آمد این طرف شهر، البته این طوری که مادرش می‌گفت صبح جمعه‌ها شاهچراغ بود و ظهرش نماز جمعه.
شرکت در انتخابات، یا بهتر بنویسم شرکت فعال در انتخابات هم از دیگر مواردی بود که محمد به نظرم به خاطر وظیفه‌ای که داشت انجام می‌داد.



مطمئنا محمد ویژگی‌های زیاد دیگری هم داشت که ذهن من فعلا به همبن ها قد داده، اگر نوشته‌ام در جاهایی بوی "منیت" گرفته به خاطر حسادتی ست که به محمد دارم... تا آخرین لحظه‌ی بیمارستان بودنش، امید به برگشتش داشتم و منتظر شنیدن حرف های نگفته‌اش از انفجار، منتظر تماس های هر شبش، منتظر خوب شدنش ...
وای.......


چهارشنبه 12 اسفند 1388 | 06:06 | شهید محمد علی شاهچراغی | ()


تنها شهید ما

یکی از خصوصیات بارز محمد حضور در راهپیمایی ها ، نماز جمعه و اجتماعات انقلابی بود، بی مناسبت نبود که بعد از چندی پرونده‌اش را مقارن با 22 بهمن دیدم و سوژه امروز ...


پنجشنبه 22 بهمن 1388 | 15:15 | شهید محمد علی شاهچراغی | ()


بی تو یك سال است...

به همین سرعت یك سال گذشت؛ انگار همین دیروز بود كه مشهد،‌ صحن رضوی؛ موبایلم زنگ زد، از معدود دفعاتی بود كه شماره‌ی محمد را روی موبایلم می‌دیدم،‌ عادت نداشت به موبایل زنگ بزند؛ لابد به خاطر اصلاح الگوی مصرف! آخرین تماسی بود كه با من می‌گرفت، سلام و احوالپرسی، از اردوی مشهد پرسید، ای كاش كلاس نداشت و می‌توانست همراهمان بیاد، تا پای اتوبوس آمد، گذر زمان غبار فراموشی عجیبی روی خاطراتم ریخته، من دیر رسیده بودم، كلاسش تقریبا همان موقعی بود كه قرار بود حركت كنیم، كت نقرابی تنش بود...
یاد لحظه‌ای افتادم كه سین.میم.ر.الف هنگام پخش كلیپ محمد توی مراسم سالگرد كنار من داشت گریه می‌كرد، گریه‌اش خیلی شیرین بود...
زنگ زده بود بهم خبر بده كه یكی داره می‌ره مكه و داره از بچه‌ها خداحافظی می‌كنه، ازش پرسیدم تو از كجا خبر داری؟ گفت: "دیگه خبرا می‌رسه! وقتی برگردی بهت می‌گم." یعنی هیچ وقت فكرش را هم نمی‌كردم برمی‌گردم و او نمی‌تواند حرف بزند، چندین و چند مورد پیش آمده بود كه حرفی را پشت تلفن نمی‌زد و حتی اگر من بعدا یادم می‌رفت ازش بپرسم، در اولین دیدارمان خودش می‌گفت ولی این بار...
توی طبس بودیم، شب بود فكر می‌كنم حدود ساعت 11 یا 11 و نیم، راننده در سیاهی شب اتوبوبش را می‌تازاند؛ توی اتوبوس دوتا پسر بودیم و كمپلت دختر، موبایل میم.میم.ب زنگ خورد، امدادگر هلال احمر بود و هست، یكی از دوستان هلال احمری‌اش جریان انفجار بمب را داد، عجیب شوكه شدیم و هر كداممان احتمالاتی در باب انفجار دادیم، تمام دوستانی را كه ممتد یا گه‌گاهی به كانون می‌رفتند از نظر گذرانم، از این نظر خیالم راحت بود كه "او" در راه مكه است ولی اولین كسی كه به نظرم رسید محمد بود، آن موقع شب وقت مناسبی برای زنگ زدن نبود مخصوصا كه احتمال می‌دادم هیچ كدامشان وضعیت روحی خوبی ندارند!
روز بعدش شیراز بودیم و خاطراتی كه در پست‌های قبلی نوشتمشان...
حالا یكسال است كسی نیست آخر شب‌ها و بعضی وقت‌ها دور از چشمان مادرش بهم زنگ بزند و از احوال دانشگاه بگوید، كسی نیست كه یادداشت‌هایش و راهكارهایش را برایم بخواند، كسی نیست كه بگوید تو یكی از بهترین دوستانمی، كسی نیست از بعضی‌ها شكایت كند، كسی نیست كه بعضی حرف‌های دلش را به من بگوید،‌ كسی نیست...
این وسط دلم فقط به حال خودم می‌سوزد...

یك نكته‌ای كه این وسط به آن كمتر اشاره می‌شود جانبازی محمد است؛ كه خیلی ناگهانی و در مراسم سالگردش به ذهنم رسید.
متاسفانه در مورد تاریخ شهادت محمد اشتباهاتی صورت گرفته كه به نظرم این طور تصحیح شود بهتر است:
تاریخ جانبازی: بیست و چهار فروردین ماه 1387
محل جانبازی: حسینیه‌ی سیدالشهدا
مدت جانبازی:‌ 10روز
علت جانبازی: انفجار بمب
نوع جراحت: قطع دست راست، ضربه‌ی مغزی، سوختگی خفیف، جراحات فراوان كوچك و بزرگ روی نقاط مختلف بدن (تاآن‌جایی كه من اطلاع دارم)
تاریخ شهادت: دوم اردیبهشت ماه 1387
محل شهادت: بیمارستان نمازی
علت شهادت: ظاهرا جراحات وارده و اصالتا رضایت مادر


پنجشنبه 3 اردیبهشت 1388 | 22:16 | شهید محمد علی شاهچراغی | ()


مصاحبه با مادر شهید محمد علی شاهچراغی

 همان طور كه می‌بینید مصاحبه‌ی زیر حاصل یك كار جمعی ست كه برای نشریه‌ی مشكوه (مشكات) تهیه شده، نكته‌ی جالب فرصت محدودی بود كه برای پیاده سازی و ویرایش مصاحبه و  طراحی و چاپ نشریه در اختیار داشتیم.

اشاره: مصاحبه‌ی زیر مصاحبه‌ی جمعی از اعضای بسیج دانشجویی با مادر شهید شاهچراغی ست كه دقیقا ساعت 20:30 روز دوشنبه 31 فروردین ماه 1388 انجام شده است.
متن مصاحبه در ادامه‌ی مطلب

ادامه مطلب


سه شنبه 1 اردیبهشت 1388 | 14:32 | شهید محمد علی شاهچراغی | ()


دست نوشته‌ی یك شهید 2

قبلا نوشته بودم كه صفحاتی از دفتر محمد مربوط می‌شود به افراد، یعنی كارهایی را كه با هر فردی داشته و احیانا فراموشش می‌كرده توی صفحه‌ی مربوط به خودش می‌نوشته و قرار بود من به تدریج بنویسمشان، از طرفی با توجه به مسائل پیش آمده در خصوص خاطرات یك آخوندنما از محمد، خوب دیدم صفحه‌ی مربوط به ایشان را كه 20 نكته است عینا نقل كنم. واضح است كه جملات داخل پرانتز از من است به خاطر توضیح بیشتر.

1- صحبت جهت گرفتن كتب سه جلدی تفسیر برای حافظان سوره‌ی لقمان یا هر كتاب مفید دیگر.
(جریان سوره‌ی لقمان برمی‌گردد به سری مسابقات قرآنی نسیم بهشتی ( حفظ، ترتیل و تفسیر سوره‌ی لقمان) كه محمد خیلی پی‌گیرش بود.)
2- بحث امام جماعت جشنواره‌س قرآنی و مسابقه‌ی قرآنی و مذهبی و دعوت از آیت ا... مكارم.
(منظور از آیت الله مكارم همان آیت الله مكارم مرجع تقلید است كه آن طور كه محمد می‌گفت نسبت فامیلی با همین طرف دارد.)
3- كامپیوترها را چرا اجازه دادید ببرند.
(این را دقیقا نمی‌دانم ولی حدس می‌زنم جریان مربوط بشود به اسباب كشی امور فرهنگی ِاصلی به ساختمان شیخی، آن زمان كامپیوترها هنوز توی ساختمان امور فرهنگی گلستان مانده بود و این را موقعی می‌خواسته بگوید كه كامپیوترها را برده بودند.)
4- شماره‌ی منزلتان را بدهید.
5- تكلیف سیم‌كارت را مشخص نمایید.
6- بعضی روزها با هماهنگی شما و مسئولین جهت درس خواندن در اتاق بسیج می‌مانم.
7- پیشنهادات فرهنگی برای جشنواره.
8- طرح سوال برای بین نماز ظهر و عصر.
9- خانم مرشدی و آقای حسام‌پور و ... در آمد و رفت آزادند و كارهای جدی ندارند، عرف كار دانشجویی هم همین است.
(این همان نكته‌ای ست كه نوشته بودم، حمالی كشی از محمد كه دادش را درآورده بود، می‌بینید كه حتی برای رفت و آمد معمولی چون كار دانشجویی بوده مشكل داشته، تقریبا تمام بار امور فرهنگی روی محمد بود چون آن جناب محترم سر كلاس مشغول تدریس بودند)
10- تماس جهت بستن قرارداد با مسئولین كه قرارداد امضا شده توسط موغلی آماده باشد و فقط امضای ما را كم داشته باشد.
(این هم گواه دیگری ست در رد ادعاهای آن آخوندنما، همان طور كه از این متن برمی‌آید هنوز قراردادی برای كار دانشجویی محمد بسته نشده بوده در حالی‌كه حداقل چند هفته از كار دانشجویی او گذشته بوده و این حرف هم به خاطر این بوده كه وقتش در رفت و آمد بین ساختمان‌ها كمتر تلف شود كه متاسفانه این طور نشد.)
11- لطفا به بسیج تلفن (با صفر بند) و كامپیوتر و ... دهید.
(حیف كه محمد این آرزو را به گور برد كه از آن عالیجناب چیزی به بسیج بماسد غیر از غر و لند و منفی بافی و منفی گویی)
12- برد فرهنگی بالا را خودتان پی‌گیری كنید.
13- لیست درخواست‌ها را شخصا به آقای محمد شجاعی بدهید و شماره‌اش را داشته باشید. شجاعی-كارپرداز
(وجدانا غیر از این چقدر آشنایی با روند دانشگاه را مدیون محمد بوده و هست)
14- خرید ID Caller تماسی را جواب ندهیم فقط تماس‌های ضروری
(یك جوان 20 ساله چقدر باید یاد تو آدم می‌داده؟!)
15- پول بدهید بابت : 1- فاكتور شیرینی 2- كلید دو عدد 3- سیم برق مانیتور 4- سی‌دی سلیم + سی‌دی حجاب 5- رنگ + برس
(این مورد هم نشان می‌دهد كه حرف‌های آن جنابان نامحترم چقدر با واقعیت فرق داشته، خرج‌هایی كه از جیب محمد می‌رفت و پولش را هنوز نمی‌دانم گرفت یا نه؟)
16- صحبت با مسئولین كه فاكتور‌ها و خرید‌ها با خودمان باشد و نیاز به درخواست به آقای شجاعی نباشد.
(به نظرم این را بعدتر نوشته، یعنی موقعی كه درخواست‌های خریدی كه به آقای شجاعی می‌دادند به دستشان نمی‌رسیده یا دیر می‌رسیده)
17- شماره‌ی شیخ حسن كریمی رو بگیرم
18- معمای هستی از مكارم برای جهت مسابقه - هر چی بیشتر بهتر.
(باز هم واضح و مبرهن است كه منظور آیت الله مكارم مشهور است)
19- می‌خواهیم با شما مصاحبه كنیم و در نشریه‌ی فرهنگی چاپ كنیم.
20- پول شیرها چی شد؟ پول كاور A4 و A3 چی شد پول رنگ چی شد
(من هم خبر ندارم بالاخره چی شد)

حضرت آقای مثلا مسئول
می‌شود در مورد رفتارتان با محمد توضیح قانع كننده‌ای بدهید؟
می‌شود برای بالا بردن خودتان از شهدا و بالاخص از شهید شاهچراغی ابزاری استفاده نكنید؟
می‌شود به صورت شفاف رابطه‌ی چند ماهه‌ی خود با محمد را تشریح كنید؟
كاش حداقل تابلوی اسلام را نداشتی...

پس نوشت: این مطلب را وقتی نوشتم كه هنوز نرفته‌ام راهیان‌نور و وقتی ارسال می‌شود كه نصف سفرم گذشته! الآن هم شب قبل از سفر است و تازه نظر سركار سه نقطه را دیدم! حیفم آمد قبل رفتنم جوابی برایشان ننویسم! (اگر گیج می‌زنید به خاطر امكان ارسال به آینده‌ی میهن بلاگ است!) در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه مطلب


دوشنبه 26 اسفند 1387 | 21:46 | شهید محمد علی شاهچراغی | ()


جفا

اگر نبود این ویژه نامه‌ی شهید شاهچراغی، دهانم را در برابر آن‌چه كه بین من و محمد و بعضی‌ها بود می‌بستم ولی چه كنم كه رفتار منافقانه‌ی بعضی نگذاشت.
نوشته: "من در هفته‌های اول دنبال یك كار دانشجویی بودم كه با من همكاری داشته باشد بتوانیم كارهای فرهنگی را پیش ببریم. وقتی كه شهید شاهچراغی متوجه این نیاز جدی بخش فرهنگی دانشگاه شد، خالصانه این آمادگی خودش را اعلام كرد كه من حاضر هستم در امور فرهنگی دانشگاه كمك كنم. ما هم با آغوش باز از وجود ایشان استفاده كردیم. بلافاصله نامه را نوشتم و ایشان هم پیش رییس ریاست دانشگاه برد و آن‌ها هم چون نیاز شدید فرهنگی دانشگاه را احساس می‌كردند، بدون معطلی نامه‌اش را موافقت كردند و از روز بعد این شهید عزیز آمد در دفتر من و با من كار فرهنگی را شروع كرد."
اول چه خوب بود كه جنابان زحمت یك ویرایش مختصر به این متن می دادند و دوم و مهم‌تر این كه كاش كه جناب امور فرهنگی كمتر دروغ می‌گفت، كنتور كه ندارد دروغ گفتن، از چپ و راست فقط چشم‌ها را بسته و دهان را باز نگه داشته!
جریان كار دانشجویی محمد را بیشتر از من ح ح خبر دار بود، یعنی اصلا منشاء كار دانشجویی محمد همین ح ح بود.
ح ح كار دانشجویی امور اداری بود، همان روزها همین جناب امور فرهنگی تازه پایش به دانشگاه باز شده بود و در به در دنبال یك آدمی می‌گشت كه بتواند حسابی ازش كار بكشد و كل حمالی‌ها را بیندازد گردنش، چند روزی كه گذشت جناب امور فرهنگی پیله كرد به ح ح كه از امور اداری بیا امور فرهنگی، ح ح هم نامردی نمی‌كند و به جای خودش محمد را معرفی می‌كند، محمد هم چون مسئول فرهنگی بسیج بود و بسیج هم دفتر و دستكی توی دانشگاه نداشت، این كار دانشجویی را قبول كرد تا هم به كارهای بسیج برسد و هم كارهای امور فرهنگی را دنبال كند.
بنابر این محمد بدون هیچ قرارداد یا نامه‌ای و البته بدون هیچ چشمداشتی مشغول به كار شد. فكر كنم چند ماهی گذشت تا همین جناب امور فرهنگی كه ادعا می‌كند بلافاصله نامه‌اش را نوشتم، نامه را نوشت و از همین موقع هم مشكلات محمد شروع شد، چون اساسا رسمیت جناب امور فرهنگی زیر سوال بود و امضاهایش یك شاهی هم نمی‌ارزید، تازه آن زمان امور فرهنگی مجوزی برای كار دانشجویی نداشت و این خصلت سر خود بودن جناب امور فرهنگی از همان موقع نمود داشت و دارد.
جناب امور فرهنگی ِ خود برتر بین طوری وانمود كرده كه نامه‌های معجزه‌گری داشته و محمد هم بعد از معلوم شدن بحث نامه و قرار داد سر كار آمده. نامردی هم حدی دارد، خدا كه شاهد بود محمد چند بار با آن نامه‌ی بی اعتبار جنابعالی از ساختمان شیخی به ساختمان استان می رفت و بر عكس، آخر كار هم دست خالی برمی‌گشت. محمد تازه بعد از چند ماه جان‌كندن توی آن اتاق به اصطلاح دفتر جنابعالی تازه نامه گرفت و با چه مشقتی توانست قرار داد كار دانشجویی‌اش را رسمی كند. ای لعنت به آدم دروغگو.

"از خاطرات خوب من این است كه ایشان احتیاجی به این نداشت كه من دستور بهش بدم كه چه كار بكن، چه كار نكن، یك نیروی خودجوش بود. یعنی به گونه‌ای بود كه من یك روز متوجه می‌شدم 30 تا 50 تا سی دی در مورد حجاب تكثیر كرده و آورده در دانشگاه. یك روز متوجه می‌شدم یك نمایشگاه گتابی را برداشته آورده و كتاب‌های دینی، نوارهای مذهبی را در اختیار دانشجوها قرار می‌دهد. یك روز متوجه می‌شدم كه ایشان چند تا سطل رنگ خریده چون متوجه شده بود كه روی بعضی از كلاس‌ها شعارهای ضد انقلابی نوشته شده، و به صورت خود جوش بعد از این كه ما رفتیم آن قسمت‌های كلاس‌ها را رنگ زد و تمیز كرد. و من بعد كه فاكتور رنگ‌ها را برایم آورد متوجه شدم كه تا دیر وقت، تا پاسی از شب مشغول بوده و داشته كلاس‌ها را رنگ می زده."
ای تف به آدم دغل كار.
باز هم خدا را به شهادت بگیرم كه سر همین بكن نكن‌هایی كه می‌گویی نگفتم، چه قدر محمد از دست تو دلخور بود، سر همین غر زدن‌های بی‌خودت كه به هر كارش گیر می‌دادی، برای همین سی‌دی‌های حجابی كه می‌گویی، جگرش را له كردی. سر همین نمایشگاه كتاب چه قدر بهش لنده دادی، چه قدر كارهایی كه برای بسیج می‌كرد را بی ارزش جلوه می‌دادی، همه چیزش یادت رفته ولی همان فاكتور آوردنش را یادت مانده، ای ریاكار متقلب.
اصلا فهمیدی محمد چند سری رنگ خرید و رنگ زد و تو مثل ماست ِ دبه‌ای هیچ چیزی متوجه نشدی یا نخواستی متوجه شوی؟ مگر تا كی می‌توانست به تو التماس پول رنگ بكند برای محو دیوارهای دانشگاه از فحش، بدون منت تو، رنگ خرید و رنگ زد.
نكند امر و نهی‌هایت به او را یادت رفته؟ شاید آلزایمر گرفتی؟
می‌شود بگویی چرا محمد در حالی كه هنوز مسئول فرهنگی بسیج بود و دقیقا بعد از تمام شدن قراردادش با دانشگاه، دیگر هیچ كاری با تو نداشت و هر چه برای ادامه‌ی كارش اصرار كردی و قول‌های واهی‌ات در مورد نحوه و میزان قرارداد بهش دادی، حاضر نشد با تو به قول خودت كار فرهنگی كند؟
و لطفا واضح جواب بده چرا محمد هیچ وقت از تو دل‌ ِ خوشی نداشت؟

پس نوشت: تذكر تكراری این كه تمام مطالب این وبلاگ و تبعا همین مطلب نیز نظرات شخصی نویسنده است و اشخاص در رد یا قبول آن مختارند.


دوشنبه 19 اسفند 1387 | 22:36 | شهید محمد علی شاهچراغی | ()


متن تقدیر نامه‌ی مادر شهید شاهچراغی (باتاخیر)

باسلام و تبریك به مناسبت عید قربان و غدیر خم
حضور محترم و عزیز تمام سروران جناب آقای رییس دانشگاه و حجت الاسلام جناب آقای مكارم و تمام استادان محترم و كارمندان عزیز دانشگاه به خصوص دانشجویان بسیجی، گروه فرهنگی و اندیشمندان جوان و همه‌ی بزرگوارانی كه برای احترام به فرزند عزیزم خیلی زحمت كشیدید كمال تشكر و قدردانی می‌كنم.
و با عذر خواهی از این‌كه این قدردانی دیر شد به علت بیمار بودن خودم و تاثر و تالم شدید روحی كه داشتم و هنوز هم دارم نتوانستم به عرض شما برسانم.
در ضمن خواهشمندم از شما بزرگواران و همه‌ی دانشجویان عزیز اگر اشتباه لفظی و یا عملی از فرزند عزیزم دیده‌اید او را برای رضای خداوند متعال حلال بفرمایید چون این حق‌الناس حساب می‌شود و شهید و غیر شهید ندارد.
اگر دانشجویان عزیز دفتر، كتاب، جزوه و غیره نزد شهید محمد علی شاهچراغی دارند آن‌را به آقای ... (من) یا آقای حسام‌پور بفرمایید تا به من اطلاع دهند و جبران كنم.
امیدوارم این عذرخواهی و تشكر من را همراه با دسته‌ای گل بپذیرید.
آرزو می‌كنم همه‌ی شما عزیزان موفق و موید در پیشگاه خداوند و حضرت ولی عصر علیه السلام باشید.
با تشكر و قدردانی مادر داغدیده‌ی شهید محمد علی شاهچراغی


چهارشنبه 7 اسفند 1387 | 06:25 | شهید محمد علی شاهچراغی | ()


سی تی اسكن

*متن زیر خاطره ی فی البداهه و ویرایش نشده ایست از مجروحیت شهید تا تشییع جنازه كه همین الآن یعنی آخر شب یلدا نوشتمش.

صبح رسیده بودم شیراز، اصلا ازش خبر نداشتم، فكر می كردم اگر اتفاقی براش افتاده بود بهم می گفتن یا لااقل اسمش رو توی اون همه سایت و بین مجروحین یا شهدا می دیدم، خستگی سفر سخت یك هفته ای نگذاشت بیدار بمونم، دم دمای مغرب جانشین سابقم زنگ زد و گفت از شاهچراغی خبر دارین؟ گفتم نه. گفت: بچه ها گفتن دستش شكسته یه خبری بگیرین به منم خبر بدین.
دلم هری ریخت پایین ولی گمان می كردم در حد یه گچ گرفتن باشه، زنگ زدم به شازده دوماد فعلی ح ر ح، گفت تو نمازی بستریه و بیهوش، به زور جلوی اشكامو گرفتم و فوری راه افتادم.
نمی دونستم كجا برم، پیاده مسیری رو رفتم كه انتهاش اسامی مجروحین بود، اسمش بود محمد علی شاهچراغی بخش مغز و اعصاب...
دم در اتفاقات شلوغ بود، كسی رو راه نمی دادن، از هر جایی هم كه سرك می كشیدم چیزی معلوم نبود، داشتم دیوونه می شدم، خبر پیچیده بود و گوشی موبایلم فرت و فرت زنگ می خورد، من بیمارستان بودم ولی بی خبر از او.
رفتم سراغ پنجره ها و تك تك سرك كشیدم، نه، خبری ازش نبود ولی یك چهره ی آشنا دیدم، جانشین سابق،‌ برادر و پدرش ( بعدها معلوم شد سكته ی قلبی میم میم پدر جانشین به خیر گذشته بود )
آن شب اگر چه هیچ اطلاعی نتونستم از محمد بگیرم ولی حداقل تسكینی بود برای خودم.
می دونستم كه فردا صبح قراره سی تی اسكن بشه ولی از ساعتش و محلش خبر نداشتم. صبح باز پشت همون در لعنتی بودم، یك كمی كه علاف شدم پرسیدم سی تی كجاست؟ یه مسلمونی پیدا شد و بهم آدرس داد، رفتم و باز یه در و جنابان نگهبان خوش اخلاق!
این بار تا گفتم می خوام برم سی تی همون نگهبان بهم آدرس داد و راهو باز كرد، خیلی خوشحال بودم كه بالاخره راهی پیدا شد تا حداقل به این بیمارستان وارد بشم، از آدرسی كه نگهبان داده بود رفتم، یهو یه تخت از جلوم رد شد با صورتی سوخته كه رو كل بدنش ملاف كشیده بودن، خوب نگاهش كردم ولی اصلا باورم نمی شد، خودش بود، چشم های بسته، خش خش سینه، سرم و لوله و سوختگی. باور كردنی نبود، از طرفی خوشحال بودم كه می دیدمش و از طرفی ناراحت از وضعیتش.
دو نفری همراهش بودن كه بعدا فهمیدم یكیش برادرشه و یكیش پسر خالش، نه من اون ها رو می شناختم نه اون ها منو، پشت سر تختش راه افتادم، رسیدیم به اتاق سی تی، بیمار بر آدم خوبی بود برام از شب های قبل گفت و ولوله ی بیمارستان. پسر خاله اش بد جوری گریه می كرد.
محمد توی سی تی بود و خانم پرستار عكس می گرفت، در باز شد ملاف كنار بود... اوه دست راستش از نصفه نبود... باند پیچی شده بود و خون آلود، از بدنش فقط سوختگی دیدم و سر باند پیچی شده اش را ولی بعدا توی غسالخونه دیدم كه تمام بدنش انگار مجروحین جنگی سوراخ سوراخ و پاره پوره شده بود و شكاف عجیب و غریبی روی سرش كه همین طور خون تازه ازش می ریخت ( بماند پنبه چپاندن مرده شور خونسرد و محترم توی سر محمد برای بند اومدن خون و بعدتر كُناری كردن و توی پلاستیك پیچیدن سرش را )
خانم پرستار برای عكس گرفتن به مشكل برخورده بود و به خاطر تكان های محمد همراهانش را صدا زد تا بگیریمش تا عكس ها درست بیفتد، حالا من و برادرش و پسرخاله اش كنار هم بودیم و من در نزدیك ترین جایی كه می توانستم با او باشم، دلم به حال خودم می سوخت، او علنا داشت جان می كند، بی حس بی هوش، افتاده بود بی دست، جلوی من داشت پرپر می شد...
بالاخره سی تی اسكن تموم شد و ما و جناب بیماربر راه افتادیم، خوب دقت كردم تا این راه رو یاد بگیرم تا سری های بعدی برای اومدن به مشكل بر نخورم، رسیدیم به آی سی یو و دیگر راهمان ندادند، فكرش را هم نمی كردم این آخرین دیدارمون باشه ولی بود، نشد تا بعد از شهادتش، فكر نمی كردم دوستم را لخت و عریان و مجروح جلوی خودم بشورن...
یك كمی با برادرش و پسرخاله اش حرف زدم و بالاخره از منبع موثق احوالاتش را جویا شدم، حالا من تنها منبع خبری بودم برای بچه ها.
برگشتم حوزه و وقت ملاقات دوباره آمدم بیمارستان، فكر می كنم با بچه ها آمدیم، تا به حال مادرش را ندیده بودم ولی تا دیدمش شناختمش، هم من او را دورادور می شناختم و هم او مرا ولی تا به حال حضورا همدیگر را ندیده بودیم و چه بهانه ی بدی بود برای دیدن...
روز ها گذشت، كار هر روزم بود وقت و بی وقت از در سی تی اسكن وارد می شدم و از راهی كه بلد بودم می رفتم پشت در آی سی یو، دیگر حسرت پشت در ماندن را نمی خوردم، ولی هر روز خبر ها بدتر بود، هر روز آدم ها از نزدیكی پایان عمرش خبر می دادند...
روز دهم بود به گمانم، عصر روز دهم كه برادرش گفت كه مادرش را بردیم پیشش، فردا برای سهمیه ی دیدار رهبری با دانشجویان جلسه داشتیم توی دانشگاه، تمام دبیران انجمن ها و كانون ها بودند، وسط جلسه یكی زنگ زد ( هر چی فكر می كنم یادم نمی آید كی بود ) پرسید خبر جدید از شاهچراغی داری؟ گفتم تا دیروز كه همون وضعیت قبلی بوده، یه جوری شدم زنگ زدم به پسر خالش گوشی را برنداشت، برادرش اما برداشت و گفت رفت پیش دوستای شهیدش، اما باور نمی كردم چون به برادش اطمینانی نبود! دوباره شماره ی پسر خاله اش را گرفتم، گوشی را برداشت و خبر درست بود...
آن موقع نمی دونستم چه كار كنم، یكی از بچه های معارف كنارم بود تا قطع كردم پرسید چی شده؟ با بغض بهش گفتم شاهچراغی شهید شد، افتاد تو بغلم و زار زار گریه كرد، چند دقیقه فقط گریه می كرد، حالا همه فهمیده بودن، تنهایی كاری كه می شد بكنم این بود كه برم بیمارستان، یادم نیست ولی فكر كنم حدود پنج نفری بودیم، نزدیك ظهر بود كه رسیدیم، من از راه سی تی وارد شدم و به بقیه هم گفتم تك تك آمدند، دم در آی سی یو این بار فرق عجیبی كرده بود، اسم محمد علی شاهچراغی آن جا نبود، رفتیم سردخونه ی بیمارستان، گفتند جسد را بردند پزشكی قانونی، موقع نماز بود توی نماز خونه ی بیمارستان نماز خوندیم.
حیف كه آن زمان اتفاقات را ننوشتم برای همین یادم نیست همان شب یا شب بعدش بود كه رفتیم دارالرحمه، من و بابا و ح ح و باباش و برادرش، و برادر محمد و یكی از اقوامشان، همان روز شهید مروجی هاشمی هم شهید شده بود و حالا هر دو جسد توی پزشكی قانونی بود، حدود مغرب بود كه اجساد را از یك پنجره ای و توی یك پلاستیك های سیاه وحشتناكی فرستادند بیرون، من و محمد و راننده ی آنبولانس از پزشكی قانونی تا غسالخانه با هم بودیم، توی راه هی به عقب نگاه می كردم، برایم قابل هضم نبود كه شاهچراغی خودمان توی این پلاستیك مخوف پیچیده شده.
اجساد را بردند توی محوطه ی اصلی غسالخونه ولی اجازه نداند كسی داخل بشه دو تا مامور نیروی انتظامی هم رفتن تو برای عكس گرفتن، نمازمان را توی همین فاصله خواندیم، حالا كار مامورین تموم شده بود و می خواستند شروع كنند به شستن، جسد ها را بعد ار عكس گرفتن دو باره پیچیده بودن، اول از مروجی هاشمی شروع كردن، بدنش خیلی سوخته بود ولی جراحات خاصی نداشت، شستن و شستن و گریه كردن...
نوبت به شهید ما رسید...
دست قطع شده اش را هم آورده بودند و مرده شور محترم آن را بالا می آورد و می شست...
تمیز تمیز شستن... پاك و پاكیزه...
جناب ع ر ف هم خودش را رساند ولی طاقت نیاورد بیاد داخل و بیرون ماند، جناب میم هم آمد از سپیدان...
چه شبی بود...
رفتم آخر غسال خانه، كفنش كردن و همه منتظر مادرش...
مادرش كه رسید بیرون بود گفتند مادرش می خواهد باهاش تنها باشه، فقط صورت محمد را باز گذاشتن برای دیداری با مادر، من جزو آخرین نفراتی بودم كه از محوطه خارج شدم، به صورتش نگاهی كردم انگار بچه ها، آرام و ساكت و مظلوم خوابیده بود، مادرش آمد، از پنجره نگاه می كردم كه چه درددل هایی كرد مادرش با او...
تمام كه شد، توی تابوت بردیمش سردخانه برای تشیع جنازه ی فردا...
و فردا همه آمده بودن...
و او رفته بود...


شنبه 30 آذر 1387 | 23:12 | شهید محمد علی شاهچراغی | ()


دست نوشته ی یک شهید ۱

اول تف به ریا : محمد همیشه كارایی كه داشت رو روی كاغذای كوچكی می نوشت و مثلا شبا من 5 دقیقه پشت تلفن الاف می شدم تا یه كاغذ كوچكی رو كه برای من نوشته بوده پیدا كنه و بهم بگه ، بهش پیشنهاد دادم یه سررسید قدیمی پیدا كنه و به سبك خودم كاراشو توش بنویسه ، بعد از مدتی ازم پرسید یه سررسید توی كانكس ساحلی هست نمی خوایش؟ گفتم نه. برش داشت و از اون به بعد كارهاشو و حرفاشو توش می نوشت. بعد از شهادتش دفترو از مادرش گرفتم و از تمام صفحاتش عكس گرفتم ، به تدریج و كم كم به درد بخوراشو این جا می نویسم.


نشریه
1- كپی فرم ارزش یابی به تمام بچه های فعال داده شود
2- عناوین صفحه ها با هم فكری مشخص شود مثلا معرفی كتاب و وب سایت‌ ، طنز و حكایت و كاریكاتور و شعر ، اخبار فرهنگی روز ، مصاحبه با افراد فرهنگی شاخص در دانشگاه یا خارج از دانشگاه ، تجزیه و تحلیل مباحث فرهنگی روز ، پاسخ به سوالات و شبهات و احكام دینی ، سیره نبوی ، تفسیر كاربردی قرآن ، نهج البلاغه ، مهدویت و آیین های انحرافی ، چكیده ی مباحث شهید مطهری و علامه مصباح و افراد برجسته ، اخبار و اطلاعیه های بسیج و دانشگاه ، زندگی نامه و وصیت نامه ی شهدا و بیان حقایق ناگفته ی جبهه ، جدول و سرگرمی ، نماز
3- كادر نشریه و وظایف آن ها مشخص شود
1- خانم بخرد مسئول تایپ و طراحی
2- خانم اسد زاده
3- خانم زارعی
4- خانم هاشمیان
5- خانم مرشدی
6- خانم اسدی
7- خودم

پس نوشت۱ : این مطلب را به اصرار یك از دوستان نوشتم و گرنه این روزها ...
پس نوشت۲ : از آخرین روزی که رفتیم خونشون خیلی گذشته ...


یکشنبه 24 شهریور 1387 | 03:09 | شهید محمد علی شاهچراغی | ()


  • تعداد کل صفحات : 4 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  

← آخرین مطالب

← علاقمندی‌ها

← دوستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :

←تبلیغات