صادق آنلاین صادقی که دوست دارد «صادق» باشد، دهه‌ی شصتی، شیرازی، علاقه‌مند به گفتمان «بهار» و وبلاگ نویس! همین! http://Sadeghonline.mihanblog.com 2018-01-20T23:07:12+01:00 text/html 2018-01-20T16:01:28+01:00 Sadeghonline.mihanblog.com صادق تراوشات ِ ذهنی ِ کارگاه ِ نویسندگی! http://Sadeghonline.mihanblog.com/post/908 <div align="justify"><font size="2">روز پنج‌شنبه در یک کارگاه ِ نویسندگی شرکت کردم، یکی از تمرین‌های کارگاه این بود که کاغذ و خودکار برداریم و هرچه به ذهنمان می‌رسد بدون توقف بنویسیم؛ متن زیر همین تمرین است. (فقط اسامی تغیر کرده و متن کمی رفو شده.) <br></font></div><div align="justify"><br><br><font size="2">استاد می‌گوید هر چیزی که به ذهنم می‌رسد بنویسم؛ می‌نویسم تا سفیدی از بین برود، استاد می‌گوید این روش را از نقاشی وام گرفته و برای نویسندگی به کار می‌برد، استاد مدام می‌گوید بنویسید و من از ترس اینکه اسمم را ببرد مشغول نوشتن هستم، می‌نویسم و می‌نویسم! <br></font></div><div align="justify"><br><font size="2">استاد می‌گوید «مارک کفشتان را بنویسید، هر چیزی را که دوست دارید بنویسید، حتی افکار بی‌خود و چیز.» چیز! عجب واژه‌ای که اگر نبود چه باید می‌گفتیم؟ <br></font></div><div align="justify"><br><font size="2">می‌گویند خانم حسینی در سری قبلی همین تمرین، دلش برای شوهرش تنگ شده! استاد می‌گوید «فحش هم می‌شود نوشت» ولی مگر می‌شود فحش‌های پسرانه را اینجا نوشت؟! <br></font></div><div align="justify"><br><font size="2">قلم‌هامان نباید برداشته شود، حالا سکوت سهمگینی فضا را فرا گرفته و همه مشغول نوشتن هستند. به جمله بندی توجه نکنیم؟! من باید توجه کنم! <br></font></div><div align="justify"><br><font size="2">استاد می‌گوید «هر چه میاد بنویسید!» هر چه میاد؟! آخر آمدن جایی و مکانی دارد و باید طی مقدماتی صورت بگیرد، استاد! <br></font></div><div align="justify"><br><font size="2">صدای خودکار‌ها گوشم را می‌نوازد و من فقط در فکر پرکردن صفحه هستم، استاد دوباره تذکر می‌دهد: «شیر ذهنتان را باز کنید!» <br></font></div><div align="justify"><br><font size="2">بالاخره افراط در نوشتن باعث شد استاد اسم مرا هم بیاورد و بگوید: «کاغذ بدم خدمتتان!» نه! نیازی نیست! استاد می‌گوید «نمی‌خواهد این‌ها را بخوانید!» ولی من جوری نوشتم که با افتخار مطالبم را در جمع بخوانم! <br></font></div><div align="justify"><br><font size="2">استاد دوباره افاضه فرمودند: «اگر ذهنتان قفل شده شعر بنویسید!» نیازی به شعر نیست اصلا همین واژه‌ی آمدن را می‌شود تا شب شرح داد و البته در شب هم در موردش داستان‌هایی نوشت! <br></font></div><div align="justify"><br><font size="2">وقتی استاد بغل دستت نشسته باشد و هی نگاه کند و نگذارد قلم را از روی کاغذ برداری همین می‌شود دیگر! برای همین بود که هیچ وقت نخواستم ردیف اول کلاس بنشینم؛ فقط یک بار در دبیرستان، اول مهر ردیف اول نشستم و آرزو کردم چتر همراهم می‌آوردم تا از تف‌های آقای عبودی معلم هندسه در امان بمانم! <br></font></div><div align="justify"><br><font size="2">استاد تمرکزم را بر هم زد داشتم می‌رفتم به خاطرات گذشته که استاد گفت «اگر از کسی بدتان می‌آید‌‌ همان را بنویسید» ولی یکی دیگر گفت «از‌‌ همان متنهایی می‌شود که باید آتشش زد!» نه! من این متن را آتش نمی‌زنم فقط تا حدودی رعایت کردم که موارد مثبت ۱۸ نداشته باشد! بالاخره پسر است دیگر! <br></font></div><div align="justify"><br><font size="2">همه مشغول نوشتن و سوال: «ادامه بدهیم؟!»... «بله متوقف نشوید!»... حالا سخنان کار‌شناسی! اگر مداد داشتید ال و بل می‌شد!... بله استاد هم فرموند «کاغذ کاهی و مداد ذهن را باز می‌کند!» ذهن من که باز هست!! دیگر بیش از این باز شود؟! تا جایی ذهنم را باز کنم که خاور بتواند توی ذهنم سر و ته کند؟! <br></font></div><div align="justify"><br><font size="2">تا کی باید شر و ور بنویسم؟ می‌نویسم! اگر من نتوانم بنویسم پس چه کسی می‌خواهد بنویسد؟ راستش این دنیایی که خدا آفریده دنیای ضعیف کش‌هاست! یعنی من که هی می‌نویسم و می‌نویسم با کسی که نمی‌نوسید و نمی‌نویسد چه تفاوتی دارد؟ مگر می‌خواهند بهم جایزه بدهند! نه! فقط خودکار را داغون و کاغذ را سیاه کرده‌ام!! <br></font></div><div align="justify"><font size="2"></font><br><br><font size="1">*استاد همین جا دستور توقف داد و گفت چه کسی حاضر است متنش را بخواند؟! من داوطلب شدم و متنم را خواندم و خنده می‌شنیدم! </font></div> text/html 2017-12-30T16:19:03+01:00 Sadeghonline.mihanblog.com صادق اندر احوالات یک بیانیه! http://Sadeghonline.mihanblog.com/post/907 <div align="justify"><font size="2">قبلا هم <a href="http://sadeghonline.ir/post/721" target="_blank" title="">نوشتم</a> که بیانیه نوشتن عمدتاً کار مزخرفی است و ضمناً ساده‌ترین کار ممکن نیز هست! <br></font></div><div align="justify"><font size="2"><br>ولی خب وقتی پیشنهادی می‌کنی و بهت پیشنهاد می‌کنند که خودت بنویس، آن چیزی را که می‌خواهی می‌نویسی! <br></font></div><div align="justify"><font size="2"><br>البته بیانیه باید خودش حرفی برای گفتن داشته باشد اما یک چیزهایی را توی <a href="http://nahad.sums.ac.ir/news.aspx?id=5282" target="_blank" title="">این بیانیه</a> می‌خواستم بگویم که شاید شرح و بسطش را بشود اینجا داد! <br></font></div><div align="justify"><font size="2"><br>۱/ انقلاب اسلامی در حقیقت یک انقلاب مردمی است و مردم صاحبان واقعی انقلاب هستند؛ این نکته‌ی مهم را در جای جای بیانیه گنجاندم؛ مردم را به پیروزی رساننده‌ی انقلاب و دفاع مقدس و سایر فتنه‌ها دانستم. <br></font></div><div align="justify"><font size="2"><br>۲/ ۹ دی هم یک اتفاق مردمی است و دعوای فتنه‌ی ۸۸ دعوای مردم و کانون‌های قدرت و ثروت بود. دلیل همراهی مردم در ۹ دی به زعم من، اتفاقاً نه تنها دفاع از نظام که دفاع از حق و نظر خودشان بود؛ این مورد را با عبارت همراهی مردم با «جبهه‌ی حق» در بیانیه گنجاندم! <br></font></div><div align="justify"><font size="2"><br>۳/ راه مردم را راه صحیح و درست برشمردم و اصالت فتنه‌گری ۸۸ را عدم تمکین از رأی و خواست مردم دانستم! حتی فتنه‌های آینده را به جای فتنه‌ی عدالتخواهان، کسانی معرفی کردم که مردم را ولی نعمت خود نمی‌دانند و آن‌ها را فراموش کرده‌اند.</font></div><div align="justify"><font size="2"><br>۴/ فتنه‌های چهل ساله‌ی انقلاب اسلامی را فتنه‌هایی دانستم که توسط خواص ایجاد شده‌اند! یعنی مردم بازیچه‌ی جناح‌ها و جریانات سیاسی بوده‌اند و صدماتی خورده‌اند.</font></div><div align="justify"><font size="2"><br>۵/ در مورد کاسبین و ساکتین فتنه هم چند جمله‌ای در بیانیه هست و عنوان کردم که «اسم فتنه لقلقه زبان چپ و راست شده!» راستش این مورد را بیشتر به خاطر صحبت‌های اخیر محسن هاشمی در بیانیه گنجاندم! در جایی هم ساکتین فتنه را دشمنان ملت قلمداد کردم! <br></font></div><div align="justify"><font size="2"><br>۶/ از مسئولینی که با فتنه همراهی کردند نوشتم و تبریک رئیس مجلس به میرحسین موسوی را با عبارت «با ارسال تبریک و همراهی با سران فتنه، بر هیزم آن افزودند» نکوهیدم! <br></font></div><div align="justify"><font size="2"><br>۷/ عامدانه از واژه‌ی ایران استفاده کردم و آن را پیش از اسلام گذاردم، همچنین در بیانیه از واژه‌ی «نظام» استفاده نکردم! <br></font></div><div align="justify"><font size="2"><br>۸/ در پایان خداوند را پیشتیبان ملت دانستم و راه نجات از وضعیت کنونی و به ثمر رسیدن انقلاب را ظهور امام زمان (عج) عنوان نمودم!<br><br></font></div><font size="2"> </font> text/html 2017-09-14T14:53:39+01:00 Sadeghonline.mihanblog.com صادق چهلمین روز ِ گذشته! http://Sadeghonline.mihanblog.com/post/906 <div align="justify"><font size="2">اولین باری که فروردین ۸۶ در ِ خانه‌شان، کپسول گاز برای یک اردوی ِ دانشجویی ِ مشهد، از او گرفتم؛ هیچ وقت فکر نمی‌کردم پدرزنم بشود! همان طوری که وقتی زمستان سال گذشته در بیمارستان بستری شد فکرش را نمی‌کردم این بیماری به مرگ ختم شود.</font></div><div align="justify"><font size="2"><br></font></div><div align="justify"><font size="2">کسی که هیچ گاه سابقه بیماری نداشت و به ندرت به پزشک مراجعه می‌کرد، اهل ورزش و کوهنوردی بود، سه وعده نمازش را در مسجد می‌خواند، در تمام راهپیمایی‌ها و نمازهای جمعه حضور می‌یافت، دهه محرم را در آشپزخانه هیئت خدمت می‌کرد و جزو خادمین غبارروبی و شمارش پول شاهچراغ (ع) بود و امروز مراسم چهلمش برگزار شد!</font></div><div align="justify"><font size="2"><br></font></div><div align="justify"><font size="2">وقتی مریض شده بود همه گمان می‌کردند یک بیماری معمولی ست که نهایتاً با دارو درمان می‌شود و زندگی به مسیر سابق بازمی‌گردد ولی تقدیر این نبود؛ ریشه‌های سرطانی که از چهار سال پیش، بدون هیچ علامت مشخصی، در حفره‌ی شکمی گسترش یافته بود، حالا مجرای صفراوی را مسدود کرده و باعث زردی شده بود.</font></div><div align="justify"><br></div><div align="justify"><font size="2">عمل جراحی ناموفق بود و جراحان به خاطر گسترش سرطان، کاری از پیش نبردند و فرصت سه تا شش ماهه را هم برای عمرش تخمین زدند! بعد از عمل، با این که در بی خبری مطلق نسبت به بیماری‌اش گذشت، آن پدر سابق نشد؛ هر روز بدتر و بدتر تا دو روز آخر که فقط قلبش می‌تپید.</font></div><div align="justify"><font size="2"></font><br><font size="2">بعضی اتفاق‌ها فقط یک بار رخ می‌دهند، مثل همین که آدم پدرخانمش را از دست بدهد! روزهایی که از اسفند ۹۵ گذشت، روزهای پرفراز و نشیبی بود، اتفاقی ناگهانی که حالا مثل چشم برهم‌زدنی گذشته است!</font><br><br></div><font size="2"> </font> text/html 2017-09-10T21:34:51+01:00 Sadeghonline.mihanblog.com صادق سی سالگی http://Sadeghonline.mihanblog.com/post/905 <div align="justify"><font size="2">راه زیادی آمدم! البته راهی نیامدم، این قانون دنیا است که مرا به آن جا آورده! زمان</font><font size="2"><font size="2"> چیز </font> بسیار عجیبی است!</font></div><div align="justify"><br><font size="2">حالا چند روز بعد از سی سالگی فرصت نشستن و نوشتن پیش آمده و هر چه فکر می‌کنم می‌بینم در سی سالگی حجم کارهای مانده بسیار زیاد است! شاید خیلی از ایده‌ها هیچ وقت فرصت اجرایی شدن نداشتند، برنامه‌هایی که به راحتی لغو می‌شوند!</font></div><div align="justify"><br><font size="2">با این که قاعدتاً باید احساس بزرگ بودن داشته باشم ولی کماکان تمام تلاشم را می‌کنم که کودک درونم را زنده، سالم و سرحال نگهدارم! با این که شیطنت‌هایش زیاد شده!</font></div><div align="justify"><br><font size="2">سی سالگی شاید بهانه‌ای بود که توی آینه خودم را نگاه کنم و به خودم نهیب بزنم که دارم پیر می‌شوم! پیر شدنی که همیشه ازش فراری بودم!</font></div><div align="justify"><font size="2"></font><br><font size="2">سلام سی سالگی! </font></div> text/html 2017-08-06T04:11:02+01:00 Sadeghonline.mihanblog.com صادق قضاوت ناعادلانه، فاقد ارزش است! http://Sadeghonline.mihanblog.com/post/904 <div align="justify"><font size="2">فرقی نمی‌کند این گزاره، مخاطب خاص داشته باشد یا عام، حتی تفاوتی ندارد قضاوت اشتباه از طرف قاضی‌القضات باشد یا از طرف من و پسر من! یا فرقی نمی‌کند این قضاوت بر اساس اطلاعات ناکافی باشد یا بر اساس پیش‌فرض‌های موهومی!</font><br><br><font size="2">در هر صورت این جمله یک گزاره منطقی و عقلانی است! وقتی قضاوتی ناعادلانه و تبعاً فاقد ارزش باشد، پس بی‌اعتبار است و نمی‌توان زمان و هزینه‌ای بابتش صرف کرد.</font><br><br><font size="2">البته اگر این قضاوت اشتباه ناشی از اطلاعات غلط بوده باشد، شاید بتوان با دادن اطلاعات صحیح از منابع موثق و با دلایل روشن، قضاوت را به سمت عدالت پیش برد اما امان از هنگامی که این قضاوت ناشی از پیش‌فرض‌های موهومی یا پیش زمینه‌های ذهنی مغرضانه باشد! حتی دادن اطلاعات در این مورد باعث محکومیت‌های متوالی ناعادلانه خواهد شد! </font></div> text/html 2017-04-22T14:18:46+01:00 Sadeghonline.mihanblog.com صادق هات‌داگ با نان اضافه! http://Sadeghonline.mihanblog.com/post/903 <div align="justify"><font size="2">بهانه‌ی نوشتن این خاطره، <a href="http://www.sadeghonline.ir/post/877#commentlist" target="_blank" title="">نظر دوست عزیزم</a> در آخرین مطلب مربوط به شهید شاهچراغی بود؛ شاید در این ۹ سال و در این <a href="http://www.sadeghonline.ir/post/category/7" target="_blank" title="">۳۹ مطلب</a>، بخش زیادی از خاطرات و چیزهایی که یادم بوده را از شهید شاهچراغی نوشتم.</font><br></div><div align="justify"><font size="2"><br>اما خاطراتی هم هست که نه فقط جنبه‌ی ملکوتی ندارد، بلکه جنبه‌ی زمینی هم دارد و شاید نشان دهد شهید شدن به غیرعادی بودن، عجیب بودن و جدا بودن از جمع، نیست!<br><br>&nbsp;در زمان شهادت، خانه‌ی شهید به خاطر نزدیکی به دانشگاه، شهرک گلستان بود؛ اما مسئولیت محمد، مسئول فرهنگی حوزه بود و باید در بعضی جلساتی که در ناحیه برگزار می‌شد، شرکت می‌کرد. به خاطر مسافت زیاد و وقتی که این رفت‌وآمد از او می‌گرفت، به بهانه‌های مختلف از آمدن، سر باز می‌زد.<br><br>اما محمد برای شرکت در یکی از جلسات نسبتاً مهم، شرطی عجیب گذاشت: خرید هات‌داگ با نان اضافه!!!<br><br>راستش تا آن موقع هنوز هات‌داگ نخورده بودم و مفهوم نان اضافه را دقیقاً متوجه نمی‌شدم! اول خیابان خیام یک مغازه‌ی فست فودی بود و هست که معمولاً به خاطر نزدیکی به ناحیه و حوزه، خرید بعضی ناهارها را از آن جا انجام می‌دادیم؛ قرارمان همان‌جا بود بعد از نماز.<br><br>هات‌داگ با نان اضافه را سفارش دادم و نشستیم تا آماده شود؛ در مورد جلسه و اتفاقات مختلف حرف زدیم تا سفارش را آوردند! حالا و بعد از آشنایی نسبی با هات‌داگ ، وقتی فکرش را می‌کنم اصلاً نمی‌فهمم چگونه هات‌داگ با نان اضافه را خورد؟! «آخه مگه داریم؟! مگه می شه؟!»<br><br>همین ماه گذشته بود که با بعضی دوستان، بعد از خوردن یک هات‌داگ بدون نان اضافه، از خوردن چند وعده‌ی غذایی محروم شدیم!<br><br></font></div><font size="2"> </font> text/html 2017-04-21T08:14:39+01:00 Sadeghonline.mihanblog.com صادق اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی! http://Sadeghonline.mihanblog.com/post/902 <div align="justify"><font size="2">تو ماهی و من ماهیِ این برکه ی کاشی..</font><br><font size="2">اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی!</font><br><font size="2">&nbsp;</font><br><font size="2">آه از نفس پاک تو و صبح نشابور</font><br><font size="2">از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی..</font><br><font size="2">&nbsp;</font><br><font size="2">پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار</font><br><font size="2">فیروزه و الماس به آفاق بپاشی!</font><br><font size="2">&nbsp;</font><br><font size="2">ای باد سبک سار! مرا بگذر و بگذار!</font><br><font size="2">هشدار! که آرامش ما را نخراشی..</font><br><font size="2">&nbsp;</font><br><font size="2">هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم!</font><br><font size="2">اندوه بزرگی ست چه باشی.. چه نباشی.. </font><br></div> text/html 2017-04-08T07:46:24+01:00 Sadeghonline.mihanblog.com صادق رفیق روزهای خوب، رفیق خوب روزها http://Sadeghonline.mihanblog.com/post/901 <div align="justify"><font size="2">روزی که به دنیا آمد پدرم برایم یک منچ خرید! هنوز صحنه‌اش در خاطرم هست که منچ را از توی خورجین موتور درآورد و به هم داد و گفت این را نی‌نی آورده!<br><br></font><font size="2">از همان اولش پیشانی‌اش پر از مو بود، مادرم که نگرانی‌ام را می‌دید، می‌گفت این‌ها می‌ریزد!<br><br></font><font size="2">کم‌کم راه افتاد و زبان درآورد و هم‌بازی شدیم! چقدر همدیگر را کتک می‌زدیم! چقدر داد مامان را درمی‌آوردیم! چقدر اذیتش می‌کردم و بهش زور می‌گفتم! بازی بازی بزرگ شدیم و تأهل‌ها</font><font size="2"> شروع جدا شدن‌ها بود!<br><br></font><font size="2">حالا که فاصله‌ی جغرافیایی‌مان زیاد شده، باید چیزی می‌نوشتم، باید نبودنش را جایی داد می‌زدم!<br><br></font><font size="2">با درخواست حلالیت و آرزوی موفقیت...</font></div> text/html 2017-01-27T00:52:19+01:00 Sadeghonline.mihanblog.com صادق کسی کاری نمی‌کند! http://Sadeghonline.mihanblog.com/post/900 <div align="justify"><font size="2">احساس می‌کنم کسی برای مردم کاری نمی‌کند، وقتی می‌بینم زنی دارد خرده‌نان‌های کف نانوایی‌ها را جمع می‌کند، وقتی می‌بینم مردی توی کیسه‌های زباله دنبال بطری و پلاستیک می‌گردد، وقتی پسران و دخترانی که به خاطر عدم ازدواج به موقع، به ورطه‌ی نابودی کشیده می‌شوند، وقتی توی خیابان راه می‌روم، وقتی توی اتوبوس می‌نشینم و ... </font></div> text/html 2016-11-16T01:13:36+01:00 Sadeghonline.mihanblog.com صادق دروغ، بلای جان مذهبی‌نماها! http://Sadeghonline.mihanblog.com/post/899 <p align="justify"> <font size="2">اساساً با تقسیم ملت به مذهبی و سایر، موافق نیستم ولی عده‌ای هم هستند که دوست دارند مذهبی خوانده شوند، مذهبی بودن اتفاقاً خیلی خوب هم هست ولی ملت مسلمان ما، قاعدتاً مذهبی هستند!</font></p><p align="justify"><font size="2"><br>بگذریم؛ برسیم به عده‌ای که با ریش داشتن و نماز ترجیحاً اول وقت خواندن و عضویت در بسیج و اعتقاد به ولایت‌فقیه، مذهبی هستند! همان‌هایی که اصرار دارند بگویند ما مذهبی هستیم و ما دغدغه داریم؛ همان‌هایی که نمایش‌های مذهبی‌شان را جار می‌زنند! همان‌ها بیشتر دچار معضلات اخلاقی مثل دروغ و بدقولی و بدعهدی و امانت نداری و... هستند!</font></p><p align="justify"><font size="2"><br>اما دروغ! صفتی که به یک روند معمولی در این قشر (شاید هم خود ما) تبدیل شده و مثل خوردن ماست، دروغ می‌گوییم! حرف‌هایی می‌زنیم که دروغ بودنش یا اظهر من الشمس است یا با اندکی کاوش و کنجکاوی مشخص می‌شود.</font></p><p align="justify"><font size="2"><br>این‌ها را نوشتم تا خودم بیشتر دقت کنم که نه دروغ بگویم و نه حتی جملاتی که شائبه دروغ دارد یا از آن کلاه‌های شرعی دروغ مصلحتی!</font></p><p align="justify"><font size="2"><br>بهانه‌ی نوشته هم دروغ‌هایی است که اخیراً از جانب چند نفر به من گفته شد و به روی خودم نیاوردم!!</font></p><p align="justify"><font size="2"><br><font size="1">پس نوشت: چقدر نوشتن خوب است...</font></font><br></p> text/html 2016-08-30T07:33:00+01:00 Sadeghonline.mihanblog.com صادق روزنامه پاکستان http://Sadeghonline.mihanblog.com/post/898 <font size="2"> </font><p align="justify"><font size="2">سفرنامه خوانی را دوست دارم به خاطر همین وقتی کتاب «روزنامه پاکستان»، که سفرنامه‌ی دو هفته‌ای جوانی به پاکستان است، بهم معرفی شد، شروع به خواندنش کردم. سفری که سال ۸۹ انجام شده و نویسنده در سال ۹۳ نوشته ها را آماده چاپ کرده و در نهایت کتاب، سال گذشته چاپ شده است.<br><br>اما جدای از سرگذشت دوهفته‌ای این نویسنده در پاکستان، نکته‌ی جالب برایم، حضور احمدی نزاد در این کتاب بود! در جایی از کتاب نویسنده رفتن به خانه پیرمرد پاکستانی را روایت می‌کند که عکس احمدی نژاد را به دیوار خانه آویخته است! و در جای دیگر با همسفرش در مورد احمدی نژاد همکلام می‌شود:<br><br></font> <font size="2"><br>آمریکا برای پاکستان مثل قلدری است که در تمام این سال‌ها و با مرگ هر عزیز، کینه‌اش را زنده نگه داشته‌اند. خودشان زورشان به او نمی‌رسد، اما هر وقت آدم دیگری پیدا می‌شود و به خاطر امریکا فحش و بد و بیراه می‌دهد، دلشان خنک می‌شود. به خاطر همین است که از موضع‌گیری‌ها و هنجارشکنی‌های احمدی نژاد هم لذت می برند. سید حسین کلی خوشش آمده بود از این جمله احمدی نژاد: «آن قدر قطعنامه بدهند تا قطعنامه‌دانشان پاره شود» من به او می‌گویم:«شما از حرف‌های تند و تیز احمدی نژاد خیلی خوشحال می‌شوید، اما باید حواستان باشد که همه چیز هم مبارزه لفظی نیست. مثلا ایران الان در خیلی از زمینه‌ها تحریم شده است. آیا درست‌تر این نیست شیوه‌ای را پیش بگیریم که این تحریم‌ها کمتر شود؟!» با خیال راحت می‌گوید:« بگذارید تحریم کنند، اگر امریکا نفوذ کند دیگر نمی شود جلویش را گرفت تو مثل ما در وضعیتی که امریکا همه کاره‌ات باشد، نبوده‌ای. هر روز گوشه‌ای از کشورت بمب گذاری نشده است. به خاطر همین هست که حرف‌های مرا نمی‌فهمی. من حاضرم توی بیایان زندگی کنم ولی آزاد!»<br><br>می گوید به خاطر همین جسارت‌های کلامی احمدی نژاد، در انتخابات ۸۸ ایران، اغلب پاکستانی‌ها طرفدار احمدی نژاد بوده اند. این علاقه‌ی جهانی به احمدی نژاد واقعیت دارد. شاید واقعیت تلخی باشد، اما به هر حال وجود دارد. شهرت بین المللی احمدی نزاد را قبلا در اندوزی و مالزی دیده بودم و حتی در سفر حج. باید بررسی کرد این سال‌ها امریکا و اسرائیل و حتی مجامع بین‌المللی چه بر سر کشورهای جهان سوم آورده اند که آن‌ها این طور عاشق کسی می‌شوند که زیر میز قدرت‌های جهانی می‌زند.<br><br>بعد از تحریر: یک ماه بعد از انتخابات ۹۲ سفری به اندونزی داشتم. یک راننده تاکسی با دلواپسی از من می پرسید:«آیا رییس جمهور جدیدتان هم به اندازه احمدی نژاد، استکبار ستیز هست؟» لبخند زدم و گفتم: «خیالت راحت».<br></font> </p><font size="2"> </font> text/html 2016-08-28T00:11:17+01:00 Sadeghonline.mihanblog.com صادق وام شیرین نیکو! http://Sadeghonline.mihanblog.com/post/897 <div align="justify"><font size="2">با این‌که وام گرفتن از جهاتی شیرین است اما یک خورده اضطراب‌آور هم است! از طرفی محاسبه‌ی سود و کارمزد بانک‌ها که آخرش نمی‌فهمی به ازای وامی که می‌دهند چند برابرش را پس می‌گیرند و از طرف دیگر جور کردن ضامن و رو انداختن به این‌وآن برای گرفتن یک وام کوفتی!<br><br></font><font size="2">بعضی وقت‌ها هم برای گذر از بعضی امور زندگی مجبور می‌شوی خودت را بیندازی توی سیکل معیوب وام گرفتن از بانک‌ها و چند هفته یا چند ماه درگیر تکمیل پرونده و رساندن موجودی به حد لازم باشی و تحمل خرده فرمایشات مسئول اعتبارات!<br><br></font><font size="2">بعدش باید صبر کنی تا وام به حسابت بیاید و فلان درصدش به عنوان بیمه کسر شود و فلان مقدارش در حساب بلوکه!<br><br></font><font size="2">رنج وام گرفتن گاهی اوقات شیرینی خرج کردن پول وام را تلخ می‌کند و اقساطی که هر ماه مثل خوره به جانت می‌افتد! در هر سررسید هم دوباره حساب‌وکتاب می‌کنی و به همه می‌گویی که به ازای وامی که گرفتی چقدر قسط باید بدهی و این سیستم بانکی چقدر نزول‌خور و نامرد است!<br><br></font><font size="2">همین دغدغه‌ها باعث شد دور هم جمع بشویم و صندوقی قرض‌الحسنه راه بیندازیم، صندوقی که بدون ضامن و کارمزد و سود و ... بدون تشکیل پرونده و میانگین حساب و ... یک وام بدون دردسر به اعضا بدهد! صندوق قرض‌الحسنه وام نیکو.<br><br></font><font size="2">البته طبق فتاوای مراجع، عضویت در صندوق‌های قرض‌الحسنه به نیت وام گرفتن، مشکل‌دار است اما وام نیکو تنها برای وام گرفتن نیست! با عضویت در صندوق، علاوه بر این‌که پس‌اندازی برای خود ذخیره می‌کنید، گره از کار دوستان و سایر اعضا می‌گشایید و کمک می‌کنید این صندوق دوستانه رونق بگیرد. به علاوه با پیوستن به صندوق، به آیه شریفه مَنْ ذَا الَّذِی یقْرِضُ اللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا فَیضَاعِفَهُ لَهُ وَلَهُ أَجْرٌ کرِیمٌ عمل کرده و از اجر معنوی عظیم و کریم بهره‌مند می‌شوید!<br><br></font><font size="2">وام نیکو وارد سومین سال فعالیتش شده و اکنون برای افرادی که خواستار عضویت هستند، شرایط ویژه‌ای فراهم آورده است. برای کسب اطلاعات بیشتر در خصوص عضویت در وام نیکو و استفاده از این شرایط ویژه به <a href="http://vamenikoo.ir" target="_blank" title="">تارنمای وام نیکو</a> مراجعه نمایید.</font><br><font size="2">&nbsp;</font></div> text/html 2016-08-10T10:51:54+01:00 Sadeghonline.mihanblog.com صادق عزرائیل دیروز به خانه‌ی ما آمد! http://Sadeghonline.mihanblog.com/post/896 <div align="justify"><font size="2">چند روزی بالای خانه دور دور می‌زد تا همین دیروز که روح مادربزرگ را با خودش برد.</font><br><br></div> text/html 2016-06-09T23:37:44+01:00 Sadeghonline.mihanblog.com صادق رؤیای نیمه شب http://Sadeghonline.mihanblog.com/post/895 <font size="2"> </font><div align="justify"><font size="2">هفته‌ی گذشته خواندن کتاب <a href="http://bookroom.ir/book/412/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8" target="_blank" title="">رؤیای نیمه شب</a> اثر مظفر سالاری را به پایان رساندم، راستش با ذهنیت خوبی خواندن کتاب را شروع نکردم! کتاب قبلی جناب نویسنده که اتفاقاً روحانی هم هست، <a href="http://bookroom.ir/book/9088" target="_blank" title="">قایق راندن به اقیانوس</a> که کتاب سفر مقام معظم رهبری به یزد بود، آن قدرها دلچسب نبود و اگر نبود علاقه‌ام به این نوع سفرها، کتاب را به پایان نمی‌رساندم!<br><br>با ذهنیت خوبی کتاب را شروع نکردم ولی صفحات اول کتاب مرا با خود کشاند و چند روزه کتاب را به پایان بردم، با این که نقدهایی به کتاب وارد هست ولی در مجموع، جناب نویسنده خوب توانسته یک داستان مذهبی واقعی را در قالب یک رمان پر کشش و جذاب در بیاورد.<br><br>به خاطر داستانی بودن و نثر روان، کتاب به سادگی و به سرعت جلو می‌رود و من با همین ترفند چندین نفر را به خواندن کتاب ترغیب کردم و اتفاقاً بازخورد خوبی گرفتم.<br><br>دیالوگ ماندگار این کتاب هم به نظرم این جمله از زبان راوی قصه است:<br>«یا همه می‌میریم یا همه نجات پیدا می‌کنیم، گاهی فرار یا سکوت، دست کمی از خیانت یا جنایت ندارد.»<br><br></font></div><font size="2"> </font> text/html 2016-06-08T09:15:20+01:00 Sadeghonline.mihanblog.com صادق مرگ انقلاب! http://Sadeghonline.mihanblog.com/post/894 <div align="justify"><font size="2">اگر انقلاب ما تنها نام‌ها و عناوین نیست، اگر انقلابیون ما فقط کسانی نیستند که اسم مقام معظم رهبری لقلقه زبانشان باشد، اگر ساده زیستی، استکبارستیزی، استقلال و آزادی، شعار انقلاب اسلامی نیست، انقلاب مرده است!<br><br></font><font size="2">به راستی در عرصه کلان ما توانستیم کدام هدف انقلاب را محقق کنیم؟ آیا ساختار نظام اجازه عرض اندام به یک نیروی انقلابی دیگر برای پیشبرد اهداف انقلاب را می‌دهد یا ساختارهای خویشاوند سالاری و رابطه مداری که خیال حاج آقا را راحت کرده، قوی‌تر است؟<br><br></font><font size="2">در عرصه‌های خرد و ارتباط انقلاب با مردم جامعه، کجای کاریم؟! در ادارات چه خبر است؟ در قوه‌ی معظم قضاییه در ارگان‌های وابسته و در کل ساختار اداری ما چه خبر است؟! دردهای مردم به راحتی درمان می‌شود؟ مشکلات مردم بدون پول و پارتی به راحتی رفع می‌شود؟! چه اندازه بیت‌المال برای متولیان مهم است؟!</font><br><br><font size="1">*در همین زمینه بخوانید: پارادوکس نهضت و نظام دکتر شریعتی<br>* مهندس مشایی زمانی گفته بود: «اسرائیل مرده و تشییع جنازه آن به تأخیر افتاده است!»<br></font><br></div><font size="2"> </font>